PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : شگفــتی های ادبیات



عليرضا جمالی
2011/01/27, 09:35
نميدونستم اين قضيه رو كه مدت هاست باهاش مواجه هستم و هستيم كجا بايد مطرح كنم تا پاسخي براش پيدا بشه.

يادمه پارسال تو يكي از برنامه هاي تلويزيوني خداداد عزيزي به عادل فردوسي پور در مورد انتخاب كارشناسان فوتبال تو برنامه هاي تلويزيوني ايراد گرفت و گفت چرا از آدم غير فوتبالي به عنوان كارشناس فوتبال استفاده ميكنيد اما از اين همه فوتباليست پيش كسوت استفاده نميكنيد (فكر كنم منظورش "صدر" بود كه براي خودش به عنوان كارشناس تو تلويزيون جايي باز كرده بود)
فردوسي پور هم تو جواب گفت " براي اينكه آدماي فوتبالي كمي داريم كه بتونن خوب صحبت كنن و..."

و انگار اين جرقه اي بود براي اينكه فاجعه رخ بده


رسيديم به بازي هاي جام جهاني...
كارشناس هاي فوتباليمون تو اون برنامه ها امير حسين پيرواني... تقوي... افشين پيرواني...دكتر صدر...رضا حاجي زاده كه انصافا حسابش از بقيه جداست و...بودند

انگار همه هم اون برنامه و بحث عادل فردوسي پور و خداداد رو ديده بودند!
بايد نشون ميدادند "خوب صحبت كردن" رو بلدند، اما افسوس كه منظور فردوسي پور رو اشتباه متوجه شده بودند... اين شد كه يه سري واژه هايي كه براشون قبلا معادل هاي رايجي داشتيم كم كم تو بحث ها جا وا كرد.

تقوي با پلي ميكر(play maker) شروع كرد، امير حسين پيرواني گفت كامبينيشن(combination) ، دكتر صدر گفت... و خلاصه هر كي ميخواست بياد تو اون برنامه ها قبلش دو تا لغت جديد ياد ميگرفت و ميومد تو برنامه و تو 5 دقيقه صحبت 50 بار اون كلمه انگليسي رو به كار ميبرد...

گذشت و ...رسيديم به بازي هاي آسيايي تو اين چند روزه اخير
يه روز ديدم تقوي داره رو تصوير كارشناسي ميكنه و گفت: وينگ(wing) راست و چپ!! (قبلا فكر كنم ميگفتند بال راست و چپ)
پلي ميكر بايد...
و واژه ديگه اي كه اين روزا ورد زبان ايشون شده فينيشينگ هست؛ تيم ما مشكل فينيشينگ داره...


و اين شد كه فهميدم اين كارشناسان فهيم و سخنداني كه "خوب صحبت كردن" رو خوب بلدند تو فاصله جام جهاني تا جام ملت هاي آسيا بي كار نبودند و كلي لغات جديد ياد گرفته اند...

خيلي از واژه هاي ديگه كه تو اين مدت از اين به اصطلاح كارشناسان "خوب صحبت كردن" بلد شنيدم الان تو ذهنم نيست اما خودتون به حافظه تون مراجعه كنيد تا ببينيد و بدونيد اين كارشناسان كلي لغت انگليسي ديگه بلدند و خدايي نكرده من با اين نوشتار دايره لغاتشون رو محدود نكرده باشم!

لغاتي كه روز به روز دارند رايج و رايج تر ميشن و انگار كسي نيست كه نظارتي برشون داشته باشه و انگار دوره پاس داشتن پارسي سر اومده...

اميدوارم اين نوشته اثري داشته باشه!

عليرضا جمالی
2011/04/09, 20:42
نقل از سايت bbcpersian.com:

صادق هدایت، ۶۰ سال پیش در چنین روزی در پاریس خودکشی کرد. ۶۰ سال پس از درگذشت صادق هدایت باید پرسید دامنه تأثیر او بر نسلهای بعدی داستان نویسان ایرانی در چه حد است؟ آیا در تاریخ ادبیات داستانی ما اثری در حد بوف کور یا حتی بهتر از آن نوشته شده؟ آیا میتوانیم بگوییم که ادبیات ما اکنون از هدایت گذر کرده و به راه دیگری افتاده؟

گوناگونی و تنوع اندیشه ها و آثار هدایت

اصولاً زندگی ادبی و اجتماعی هدایت را میتوانیم به دوران پس از جنگ جهانی اول که مقارن بود با استبداد رضاشاهی و پس از پایان جنگ جهانی دوم که به اشغال ایران توسط قوای متفقین انجامید و برخی آزادیهای اجتماعی و سیاسی را با خود آورد، تقسیم کنیم.

بوف کور شاخصترین اثری که هدایت آفریده، برآمده از دوران نخست زندگی او و حاجی آقا یکی از واقعگراترین و خواندنی ترین آثار هدایت در دوران پسین زندگی اش پدید آمد.

تفاوت این دو اثر به خوبی نمایانگر تأثیرپذیری هدایت از شرایط اجتماعی و سیاسی زمان خودش است. اگر بوف کور را درونگراترین اثر داستانی ایران در نظر بگیریم، حاجی آقا برونگراترین اثری است که هدایت نوشته است. اصولاً یکی از ویژگی های هدایت، گوناگونی و تنوع اندیشه ها و استعدادهای اوست.

نمایشنامه های "پروین دختر ساسان" و "مازیار" را به هیچوجه نمیتوان با هجونامه هایی مانند "افسانه آفرینش" و "وغ وغ ساهاب" مقایسه کرد. همچنین برای شناخت هدایت و درک گستردگی آثار او میبایست مقالاتی مانند "فواید گیاهخواری"، نقد "ویس و رامین" و نقد "کافکا" و مطالعات او درباره فرهنگ فولکلور و زبان پهلوی را هم در نظر داشت. از همین روی و دقیقاً به خاطر گستردگی آثار هدایت است که او تا سالها، داستان نویسی و حتی پژوهش و نقد ادبی را از خود متأثر کرده بود.
کوشش هایی برای درک ابدیت و زیبایی

"آیا میتوان گفت هرگاه که تکلیف نهضت مشروطه و دستاوردهای آن معلوم شود، میتوانیم در داستان نویسی معاصر ایران هم به راستی و برای همیشه از هدایت و کابوس سهمگین "بوف کور" گذر کنیم؟"

تأثیر هدایت بر نویسندگان معاصرش چندان آشکار نیست. دنیای داستانی صادق چوبک و بزرگ علوی که با هدایت هم دوره بودند و حتی دنیای داستانها و رمانهای ابراهیم گلستان که به یک نسل پس از هدایت تعلق دارد، با جهان بوف کور، حاجی آقا و داستانهای کوتاهی مانند داش آکل تفاوت دارد. هر چه که جلوتر میرویم و به سالهای دهه ۴۰ نزدیکتر میشویم، تأثیرپذیری نویسندگان از هدایت هم به همان اندازه افزایش مییابد. جلال آل احمد به رغم آنکه در سنتها و در مذهب ریشه دوانده بود، از بیشترین تأثیرپذیری از هدایت که در مذهب و خرافه ستیزی اش تردید نیست، برخوردار است.

آل احمد در نخستین شماره مجله علم و زندگی در دی ماه ۱۳۳۰ در ستایش بوف کور یکی از بهترین تحلیلهای اجتماعی از این اثر چند لایه و تفسیرپذیر را به دست میدهد.

آل احمد مینویسد: "بوف کور زبان خود هدایت است. (...) کوششی است برای درک ابدیت و زیبایی. (...) فریاد انتقام است. فریاد انتقامی که فقط در درون برمیخیزد و هیاهو به پا میکند (...) بوف کور گذشته از ارزش هنری آن یک سند اجتماعی است. سند محکومیت حکومت زور."

اگر چه آل احمد به رغم مرجعیتی که برای خودش در ادبیات ایران قائل بود، نتوانست اثری همچون بوف کور پدید آورد، اما پس از شکست نهضت ملی و فراگیر شدن یأس در جامعه ادبی ایران، در نویسندگان مکتب اصفهان هر اثری که پدید آمد، قصد داشت درک آل احمد از بوف کور را بازتاب دهد.

هوشنگ گلشیری به عنوان شاخصترین نویسنده مکتب اصفهان از بیشترین حد تأثیرپذیری از هدایت برخوردار است. شازده احتجاب هم مانند بوف کور از سندیت اجتماعی برخوردار است و در همان حال ارزش زیباشناختی غیر قابل انکاری دارد. شازده احتجاب هم همچون ملکوت نوشته بهرام صادقی تلاشیست برای درک ابدیت و زیبایی.

هدایت و رماننویسی در ایران
با اینحال در بحث تأثیرپذیری نویسندگان ایرانی از هدایت نباید رمان نویسی ایران را از نظر دور داشت. هدایت اصولاً رمان نویس نبود. او نه از آن آرامش و فراغت خاطری که یک رمان نویس می بایست در زندگی از آن برخوردار باشد، بهره ای برده بود و نه قلمش از کشش و توانایی قلم یک رمان نویس برخوردار بود.

علاوه بر این هدایت اصولاً در زمانه "پاورقی نویسی" و رمانهای "تاریخی" در دوران رضا شاه برآمده بود و طبیعی بود که به عام پسندنویسی دوران خودش و نویسندگانی مانند محمد حجازی، مشفق کاظمی، یحیی دولت آبادی و زین العابدین رهنما که حکومت در صدد رسمیت بخشیدن به آنها بود، واکنش نشان دهد.

آثار داستانی هدایت در واقع داستان های کوتاه و سرگذشتهایی هستند که به دقت طراحی و نوشته شده اند و در همه موارد با یک نکته برجسته به پایان میرسند. بوف کور طولانی ترین این سرگذشتها و یک شعر بلند است، اما از قلمرو داستان بلند (نوول) میآید.

چشمهایش بزرگ علوی که تحت تأثیر ادبیات عشقی آلمان در آن سالها نوشته شده، یک رمان کامل است. همچنین سنگ صبور صادق چوبک هم در همان زمان یک رمان بهیادماندنیست. با وجود این تلاشهای جسته و گریخته میبایست یک تا دو دهه بگذرد که شاهد نخستین خیزشها در رمان مدرن و واقعگرای فارسی باشیم.

سووشون نوشته سیمین دانشور و شب هول نوشته هرمز شهدادی از شاخصترین رمان های ایرانی پیش از انقلاب به شمار می آیند. دانشور و شهدادی بی تردید هدایت را درک کرده اند، اما توانسته اند اثری متفاوت از بوف کور پدید آورند.

اصولاً آنها که ادعا میکنند ادبیات ایران، شصت سال پس از درگذشت هدایت، هنوز نتوانسته از بوف کور عبور کند، رماننویسی ایران را در نظر نیاوردهاند.
پس از انقلاب هم در رمانهایی مانند عروسی عباس خان نوشته مهشید امیر شاهی، جای خالی سلوچ نوشته محمود دولت آبادی و آزاده خانم و نویسندهاش نوشته رضا براهنی و بسیاری از رمانهای دیگر، حتی در آثار نسبتاً عام پسند اسماعیل فصیح نشانه هایی از گذر از بوف کور نویسی را سراغ داریم.

رمان فارسی در یک مفهوم مدرن و جهانی در مجموع پس از هدایت متولد شد. اما در داستان کوتاه و در داستان های بلند، داستان هایی مانند "مدیر مدرسه" جلال آلاحمد، "ملکوت" بهرام صادقی، "مد و مه" ابراهیم گلستان و "شازده احتجاب"، یعنی در بهترین و ماندنی ترین جلوه های ادبیات معاصر ایران هنوز وامدار هدایت هستیم.

فرزند دوران مشروطیت و نویسنده دوران دیکتاتوری

صادق هدایت فرزند دوران مشروطیت و نویسنده دوران دیکتاتوری است.

ماندگاری و تأویل پذیری آثار هدایت و این واقعیت که بوف کور از سال ۱۳۱۵ که برای نخستین بار در هندوستان منتشر شد، تاکنون همواره یا در محاق بوده یا به شکل سانسور شده انتشار یافته، همه از این واقعیت نشان دارد که در یک صد سال گذشته همواره بین روح نهضت مشروطه و دیکتاتوری در آمد و شد بودهایم. نه توانستیم مشروطه را به سرانجام برسانیم و نه از دیکتاتوری هرگز رهایی یافتیم.

چنین است که روح "بوف کور" هنوز بر اصیلترین جلوه های ادبیات داستانی ما سایه انداخته. هرگاه مثل دوران حاضر، فرهنگ رسمی ما به فرهنگ عام پسند به عنوان منحط ترین پیامد سرکوب متمایل شده، از هدایت دور شده ایم. بی جهت نیست که این روزها عمر شاخصترین آثار از یک سال تجاوز نمیکند.

هر چند که در رمان نویسی سالهاست که از بوف کور گذر کردهایم، اما دستکم در شناخت فرهنگ اصیل و ماندگار از فرهنگ منحط و زودگذر، و برای تشخیص اصالت از انحطاط هدایت و بوف کور او هنوز مطمئن ترین ملاکی است که در دست داریم. آیا میتوان گفت هرگاه که تکلیف نهضت مشروطه و دستاوردهای آن معلوم شود، میتوانیم در داستان نویسی معاصر ایران هم به راستی و برای همیشه از هدایت و کابوس سهمگین بوف کور گذر کنیم؟

http://forums.boursy.com/imported/2011/04/32-1.jpg
صادق هدایت در هفده سالگی


http://forums.boursy.com/imported/2011/04/31-1.jpg
جمله های آغازین بوف کور با دستخط صادق هدایت

آمن خادمی
2011/04/18, 03:02
«محاکمه» نوشته فرانتس کافکا و چهار رمان بزرگ دیگر پس از مرگ نویسنده آنها منتشر شدند.
هنری جیمز، جین آستین، کافکا، استیگ لارسون و جان کندی تول نویسندگانی هستند که حتی پس از مرگ نیز اثری مهم به دوستداران ادبیات هدیه دادند.

1.«محاکمه» نوشته فرانتس کافکا (1925)
هر سه رمان بزرگ این نویسنده اهل چک پس از مرگ او منتشر شدند. بهترین این سه اثر «محاکمه» بود که یک سال پس از مرگ نویسنده بر اثر سل چاپ شد. البته دست نویس کافکا کامل نبود و مکس برود، دوست و نویسنده زندگینامه کافکا دستی روی آن کشید و منتشرش کرد.

مثل دیگر کتابهای کافکا در «محاکمه» نیز شاهد علاقه این نویسنده به شرایط بشر از دید جوزف ک. هستیم، یک منشی بانک بلندپرواز که به اتهام جرمی نامشخص (برای خودش و خواننده) بازداشت و درنهایت کشته می شود.

کافکا این اثر را به صورت یک حکایت پندآموز نوشته بود اما متوجه نبود چه پیش بینی تاریخی تلخی میکند. دولت توتالیتری که در کتاب قدرت را در دست دارد و جوزف ک. را دستگیر میکند شباهت بسیاری با رژیم های حاکم اروپا در قرن بیستم دارد.

2. «برج عاج» نوشته هنری جیمز (1917)
این اثر یک زوج تجاری میلیونر و البته در حال مرگ به نام های ابل گاو و فرانک بترمن را به عنوان شخصیت محوری دارد. اولین رمان از دو اثر ناتمام جیمز، نقد تندوتیزی به حرص و فساد آمریکا است.

این اثر ریتم آرامی دارد و نثری فاخر، هم دوره ای های هنری جیمز معتقد بودند این نویسنده با این کار به مخالفت و تنفر از تنبلی سرمایه داری دامن زده است. انتشارات «اسکریبنر» برای نوشتن این اثر پول زیادی به عنوان پیش پرداخت به جیمز داد. پولی که در واقع از طرف یکی از دوستان نویسنده پرداخت شده بود.

3. «Sanditon» نوشته جین آستین (1817)
جین آستین نوشتن آخرین اثرش را زمانی شروع کرد که دیگر در برابر بیماری مرموزش تسلیم شده بود. بیماری که در نهایت موجب مرگ او شد. در نتیجه تنها 11 فصل اول کتاب تکمیل شده اند.

اما در کمال شگفتی بیماری اصلا بر شوخ طبعی گزنده او تاثیری نداشته و در کتاب شاهد تمسخر وسواس خواهران پارکر نسبت به سلامتی خود هستیم.

این اثر همیشه مورد علاقه «پایان بخش ها» بوده است، پایان بخش ها نویسندگانی هستند که آثار ناتمام دیگر نویسندگان را تکمیل می کنند. حداقل 12 نسخه از «Sanditon» به قلم چنین نویسنده هایی موجود است. «ترغیب» آخرین رمان کامل آستین نیز پس از مرگ او به چاپ رسید.

4. «ائتلاف عقب مانده ها» نوشته جان کندی تول (1980)
نویسنده ای که دنیای ادبیات به او بی مهری کرد (یک دلیل آن خودکشی او در سال 1969 بود). «ائتلاف عقب مانده ها» 11 سال پس از مرگ نویسنده منتشر شد و جایزه پولیتزر داستان نویسی را نیز دریافت کرد.

ماجرای این اثر که کمدی پیکارسک محسوب میشود در نیواورلئان دهه 1960 میلادی میگذرد و داستان ایگناتوس جی. ریلی است که با عنوان «دن کیشوت چاق» شهرت دارد. توصیفات غنی تول از نیواورلئان و توانایی او در القای گویش مردم این منطقه بهترین نمونه چنین کاری در ادبیات است.

5. سه گانه «هزاره» نوشته استیگ لارسون (2005-2007)
لارسون در زمان حیات در دنیای روزنامه نگاری سوئد شهرت بسیاری داشت و دلیل این امر تلاش او در برملاکردن فساد گروه های راستگرای افراطی بود. او سه گانه «هزاره» را که اولین کتاب آن «دختری با خالکوبی اژدها» نام دارد برای تفنن می نوشت و تلاش چندانی برای چاپ آنها نکرد.

پس از مرگ او بر اثر سکته قلبی در سال 2004 کتابها چاپ و به پرفروش ترین کتابهای دهه تبدیل شدند. در مجموع 27 میلیون نسخه از این سه اثر تا سال 2010 به فروش رفته است و نسخه سینمایی آنها نیز در سوئد تولید و با استقبال فراوان روبرو شد. نسخه سینمایی آمریکایی این آثار نیز در دست تولید هستند.

دو اثر دیگر «دختری که با آتش بازی کرد» و «دختری که لانه زنبورهای قرمز را لگد کرد» نام دارد. هر سه رمان جنایی داستان روزنامه نگاری است که با کمک دختری متخصص هک رایانه پرونده های جنایی را حل میکند. لارسون سال گذشته میلادی از سوی نشریه «یواسای تودی» به عنوان نویسنده سال معرفی شد.

آمن خادمی
2011/04/21, 18:08
سعدي، رگ غيرت ايراني و بفرماييد شام!

يكم ارديبهشت ماه، روز بزرگداشت سعدي شيرازي است. در اين باره چيزهايي به ذهنم رسيد و نوشتم. خواستم براي انتشار به يكي از رسانه ها بدهم اما ترجيح دادم اين بار خودم رسانه خودم باشم. اگر فرصت داشتيد، بخوانيد و اگر دوست داشتيد براي ديگران هم بفرستيد.

فرض كنيد دانشنامه ويكي پديا در بخش انگليسي خود سعدي را يك شاعر عرب قلمداد كند، بيدرنگ "كمپين" بزرگي از ايرانيان براي اعتراض به اين "اقدام موهن" راه ميافتد كه به كمتر از يك ميليون امضاء براي اصلاح اين اشتباه نابخشودني رضايت نمي دهد!

دوباره فرض كنيد يك مؤسسه آمريكايي يا اروپايي – كه معلوم نيست چقدر معتبر باشد - يك نظرسنجي براي انتخاب 10 شاعر بزرگ تاريخ ترتيب دهد و نام سعدي را نيز در فهرست بگذارد، هر روز تعداد زيادي ايميل دريافت مي كنيم كه تشويق مان ميكند براي سربلندي ايرانيان و جلوگيري از انتخاب هومر، پترارك يا گوته به سعدي رأي دهيم. دريافت اين ايميل ها ممكن است تا هفته ها و بلكه ماه ها پس از پايان رأي گيري و اعلام نتيجه ادامه داشته باشد!

حالا فرض كنيد يك كارشناس ميراث فرهنگي اظهار عقيده كند كه آبياري باغچه هاي آرامگاه سعدي موجب نفوذ آب به ساختمان آرامگاه و نشست آن شده است، حتي پيش از آن كه مجالي براي بررسي اين نظر فراهم شود، از باغبانان شيرازي گرفته تا بالاترين مقامات اجرايي كشورمورد پرسش رسانه ها قرار ميگيرند و چه بيانيه هايي كه در محكوميت بي توجهي به مواريث فرهنگي صادر نمي شود.

اين همه يعني ما سعدي را دوست داريم، به او افتخار مي كنيم و ميراثي را كه برايمان به يادگار نهاده، ارج مي نهيم. اين ميراث همان سخن اوست كه "همچون شكر مي خورند" و "چون كاغذ زر مي برند" و راستي را كه "بر كمال فضل و بلاغت او حمل نتوان كرد." در يك كلام زبان فارسي است كه مي گويند شكر است! اين زبان آن قدر گرامي است كه برخي مي گويند نبايد نام معرّب آن را به كاربريم و بهتر است به جاي "فارسي" بگوييم "پارسي"

اين اما، يك روي سكه ماست. روي ديگر را مي توانيم در شبكه من وتو و در برنامه بفرماييد شام ببينيم: اگر بخوام honest باشم، بايد بگم امشب fun خوبي داشتيم و هممون happy بوديم. البته ميزبان يك مقدار nervous به نظر ميرسيد و اصلا relax نبود. در مورد starter من خوشم نيومد، چون كه taste اش كمي تند بود و خيلي chilli بهش زده بود. وليmain course به نظرم ok بود. Ice cream هم بد نبود ولي يه جورايي خوب mix نشده بود.

نه فقط در جمع خارج نشينان – نه آن گروه به راستي دوستار فرهنگ ايران- كه در ميهن سعدي هم ساده ترين واژگان زبان او از سكه افتاده و مدتهاست كه
Ok بودن به جاي خوب بودن
Free بودن به جاي وقت آزاد داشتن
On Time بودن به جاي وقت شناس بودن
Relax بودن به جاي راحت بودن
Love داشتن به جاي عاشق بودن
Cancer داشتن به جاي سرطان داشتن
Freezeشدن به جاي يخ زدن
Cheap بودن به جاي ارزان بودن
و....
بر زبان فارسي زبانان جاري است.

آري، ما فارسي را شكر مي دانيم، ما سعدي را بر ذروه شعر و ادب فارسي مي بينيم و به ميراث گرانسنگ او افتخار ميكنيم، فقط كمي از اين كه به زبان او سخن گوييم شرمساريم و ترجيح مي دهيم از زبان شكسپير وام بگيريم كه High class تراست!

HOLY
2011/04/21, 22:13
بسیار زیبا بود ،آمن عزیز
درود بر شما

آمن خادمی
2011/05/15, 20:15
درگیرودارمصاحبه یی اززنده یاد احمد شاملو پرسیده می شود :"آیا هنر و
سیاست جایی به هم می رسند؟"

ابرمرد شعرو فرهنگ پارسی پاسخ می دهد:" آه بله، حتما. نرون شهر رم را به آتش می کشید و چنگ می نواخت.
شاه اسماعیل خودمان صدها هزار نفر را گردن می زد و غزل می گفت.
بتهوون عظیم ترین سمفونی عالم را در ستایش شادی ساخت .
و هیتلر که آرزو داشت نقاش بشود، عظیم ترین رنجگاه تاریخ، کشتارگاه زاخسن هاوزن را.
ناصرالین شاه هم شعر می سرود و هم نقاشی می کرد و نقاش می پرورد.
اما، برای یک تکه طلا می داد سارق را زنده زنده پوست بکنند. انسان برایش با بادمجان تفاوتی نداشت.
خب بله، یک جایی به هم می رسند: متاسفانه
بر سر نعش یکدیگر."

برگرفته از گفت و شنید ناصر حریری با احمد شاملو

آمن خادمی
2011/06/27, 12:36
آيدا شاملو و بابك براي انتشار جلد 12 كتاب كوچه به تفاهم رسيدند


بعداز به پايان رسيدن اختلافنظرهاي مدير انتشارات مازيار و همسر زندهياد شاملو پيرامون چگونگي ادامه پيدا كردن سير انتشار دايرهالمعارف كتاب كوچه كه به توقف آخرين جلد از اين مجموعه انجاميد، جلد دوازدهم منتشر خواهد شد.

مهرداد كاظمزاده(بابك)، مدير انتشارت مازيار و صاحب امتياز مجموعه «كتاب كوچه» اثر زندهياد احمد شاملو، بعداز اختلافنظرهايي كه ميان ناشر و آيدا سركيسيان وجود داشت، ازبرقراري توافقات و انتشار جلد دوازدهم اين دايرهالمعارف فرهنگ عامیانه خبر داد.

http://ilna.ir/uploads/1390-4-6/shamlo8.jpg

پيشينهي اين اختلافنظرات به سال 88 بازميگردد كه طي آن، مهرداد كاظمزاده به خبرنگار ايلنا گفته بود؛ قسمتهايي از جلد دوازدهم، به قلم آيدا سركيسيان نوشته شده، نه احمد شاملو! و در مقابل آيدا سركيسيان و ع. پاشايي نيز در گفتگو با همين خبرگزاري؛ ضمن بيان اين مطلب كه خواستهي شاملو ادامه پيدا كردن و تكميل اين دايرهالمعارف بود، جلد دوازدهم را معتبر اعلام كردند.
كاظمزاده ضمن بيان اين خبر، در گفتگو با خبرنگار ايلنا، افزود: بالاخره با خانم آيدا به تفاهم رسيديم اما قرار بر اين شد كه مكتوبات جلد دوازدهم، با وسواس بيشتري مورد بررسي قرار گيرد تا خللي در اين دايرهالمعارف كه نام بزرگ احمد شاملو را به يدك ميكشد، ايجاد نشود.
وي ضمن بيان اين مطلب كه بازبيني اين كتاب، كار بسيار دشواريست، گفت: درحال حاضر متن جلد دوازدهم دراختيار من است و مشغول بازبينيهاي نهايي آن هستم. ضمن اينكه اين متون با فيشهاي دستنويس احمدشاملو مطابقت داده شده و شك و شبهاي در آن وجود ندارد.
مدير انتشارات مازيار درمورد موارد اضافه شده به جلد دوازدهم كتاب كوچه اضافه كرد: البته در اين بررسيها به مواردي برخورد كردهايم كه زندهياد شاملو، مطالبي را در نگارش از قلم انداخته بوده كه طبيعتا اين موارد با توضيحات بيشتري تكميل شدهاند.
كاظمزاده ادامه داد: از قلم افتادن برخي نكات در يادداشتهاي مجموعهاي با اين حجم بالا جاي تعجب ندارد، كمااينكه حتي شاملو در حيات خود نيز در پارهاي از مواقع مطالبي را از قلم ميانداخت و بعدها و در جلدهاي بعد، آن مطالب را اضافه ميكرد.
وي افزود: دقيقا مشخص نيست كه كار بازبيني نهايي جلد دوازدهم، چه اندازه به طول خواهد انجاميد اما به محض اتمام كار، متن نهايي را به خانم آيدا خواهيم سپرد و پس از بازبيني توسط ايشان براي اخذ مجوز به ادارهي كتاب خواهيم فرستاد.
بابك درمورد احتمال بروز مشكلاتي در راه اخذ مجوز اين كتاب، گفت: همانطور كه از اسم كتاب و سابقهاش برميآيد، اين كتاب به فرهنگ عاميانه و كوچه بازاري مردم ايران تعلق دارد و چيزي خارج از اين فرهنگ، به آن افزوده نشده است. از طرفي ما نميتوانيم چيزي را از اين كتاب حذف كنيم. بنابراين ما به وظيفهي خود عمل خواهيم كرد و همچون گذشته، اين جلد را نيز به ادارهي كتاب خواهيم رساند و اميدوارخواهيم بود كه مجوز نشر براي جلد دوازدهم هم صادر شود.

آمن خادمی
2011/08/23, 15:43
یغما گلرویی نارفیقی کرد

دختر حسین پناهی گفت: یغما گلرویی با نوشتن مطلبی در خصوص علت مرگ حسین پناهی نشان داده که نه تنها با ایشان هیچ ارتباطی نداشته بلکه یک نارفیق بیش نبوده است.

آنا پناهی در گفتگو با خبرنگار مهر، نوشته یغما گلرویی در خصوص علت مرگ حسین پناهی را کذب دانست و افزود: آقای گلروئی در مطلبی تحت عنوان "مرگ خودخواسته حسین پناهی" سعی کرده علت مرگ ایشان را خودکشی نشان دهد و برای تائید آن به بیان خاطرات دروغین و من درآوردی پرداخته است.

وی این نوشته را یک توهم ناشیانه عنوان کرد و بیان داشت: نمی دانم چرا ایشان بعد از هفت سال و بعد از اینکه از ایران رفته به یاد حسین پناهی آن هم به این شکل افتاده است.

علت مرگ حسین پناهی سکته قلبی بود

پناهی تصریح کرد: حسین پناهی به گواه پزشکی قانونی در 14 مرداد 1383 به علت سکته قلبی فوت کرد و بیان هر علتی غیر از این کذب محض است.

دختر حسین پناهی اظهار داشت: حسین پناهی آدم عجیب و غریبی نبود و به تعبیر خود ایشان "یک روستازاده حیران است که آلاکلنگ وجودش در گذر از تضادهای ناگزیر و ناخواسته در برخورد با مسائل به شکل اغراق آمیزی در نوسان فرازها و فرودهاست."

وی بیان کرد: او آدم پیچیده ای نبود و اینقدر ساده حرف می زد، زندگی می کرد و شعر می گفت که شاید ما با تلاش و مهارت نتوانیم به آن آسانی حرف بزنیم یا زندگی کنیم.

پناهی وصیتنامه ای ندارد

آنا پناهی همچنین گفت: حسین پناهی وصیتنامه ای ندارد و مطلبی که مدتهاست به نام وصیتنامه حسین پناهی منتشر شده جعلی است.

وی افزود: این مطلب یک نوشته سبک و طنز است که نه از لحاظ ساختار نوشتاری شبیه آثار و نوشته های حسین پناهی است و نه در شأن این هنرمند فقید است.

شالوده فکری پناهی در آثارش مشهود است

آنا پناهی تصریح کرد: شالوده فکری و ذهنی حسین پناهی مانند هر هنرمند دیگری در آثارش مشهود است و حسین پناهی یعنی تمام بازیها، نوشته ها، تئاترها، شعرها، تنهاییها و رنجهایش.

وی از علاقمندان به حسین پناهی خواست اندیشه و شخصیت حسین پناهی را نه در مطالب کذب و جعلی بلکه تنها در آثار و نوشته های چاپ شده او جستجو کنند.

پناهی یادآور شد: بخشی از آثار مرحوم پناهی که بیشتر به صورت شعر بوده تا امروز چاپ شده و آثار چاپ نشده متعددی نیز دارد که در آینده به چاپ خواهد رسید.

حسین پناهی کارگردان، نویسنده، شاعر و بازیگر سینما، تئاتر و تلویزیون روز ششم شهریور ماه سال 1335 در روستای دژ کوه از توابع استان کهکیلویه و بویر احمد متولد شد. وی در 14 مرداد 1383 و در سن ۴۹ سالگی بر اثر ایست قلبی در خانه اش در تهران درگذشت و در زیر بلوطهای هزار ساله زادگاهش به خاک سپرده شد.

hamed89
2011/08/23, 18:43
چقدر مملکتمون پر از دروغ شده! شده یه قلاب واسه گرفتن ماهی

آمن خادمی
2011/08/30, 01:04
فاحشه را خدا فاحشه نکرد ؛
آنان که در شهر نان قسمت می کنند ، او را لنگ نان گذاشته اند تا هر زمان که لنگ هم آغوشی ماندند ، او را به نانی بخرند...

(( صادق هدایت )

آمن خادمی
2011/09/04, 12:03
جلد پنجم آثار صادق هدايت در اروپا منتشر شد


در پاسخ به مخاطبان علاقهمند به آثار صادق هدايت در خارج از كشور، جلد پنجم آثار هدايت كه شامل آثار پژوهشي وي است، در انگلستان زيرچاپ رفت. انسان حيوان، فوايد گياه خواري، اصفهان نصف جهان و پيام كافكا از آن جمله اند.


پس از انتشار 4 جلد از مجموعه آثار صادق هدايت در اروپا، جلد پنجم با همكاري بنياد صادق هدايت و يك ناشر انگليسي به زبان فارسي منتشر و مورد استقبال مخاطبان هدايت در اروپا قرار گرفت.

جهانگير هدايت(رييس بنياد صادق هدايت) در گفتگو با خبرنگار ايلنا، ضمن بيان اين خبر گفت: در راستاي علاقه مندي ايرانيان مقيم اروپا به آثار صادق هدايت، ناشران اروپايي يكي پس از ديگري آمادگي خود را جهت انتشار آثار وي به بنياد هدايت اعلام مي كنند و پس از استقبال مناسبي كه علاقه مندان به چهارجلد پيشين آثار هدايت نشان دادند، جلد پنجم نيز زير چاپ رفت.

http://www.ilna.ir/uploads/1390-6-12/heday4art.jpg

وي ادامه داد: جلد پنجم از آثار صادق هدايت به صورت اختصاصي به آثار پژوهشي و تحقيقاتي صادق هدايت ميپردازد. «انسان حيوان»، «فوايد گيه خواري»، «اصفهان نصف جهان»، «مسافرتهاي هدايت» و «پيام كافكا» ازجمله مهمترين نوشته هاي صادق هدايت هستند كه در اين كتاب منتشر شده اند.

هدايت گفت: اين كتاب در 440 صفحه و به زبان فارسي توسط انتشارت بنياد صادق هدايت و با همكاري يك ناشر انگليسي زير چاپ رفته و دراختيار مخاطبان آن قرار ميگيرد.

آمن خادمی
2011/09/23, 22:40
بررس دیپلمه ارشاد کتاب دکترای ادبیات را به نام خودش چاپ کرد!

فرهنگی - از او پرسیدم چقدر سواد دارید؟ گفت: دیپلم. من درجواب گفتم: خانم نیم قرن قبل من در اینجا دکترای ادبیات فارسی گرفتم و حالا شما دارید کتاب من را ایرادگیری میکنید...

به گزارش «24»، دکتر منوچهر ستوده، استاد و نویسنده حوزه زبان و ادبیات فارسی در یادداشت کوتاهی با اشاره به آثار در دست انتشار، از سرنوشت یکی از کتابهای مرجع خود در روند اخذ مجوز در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی گفته است که متن این یادداشت بدین شرح است:

هم اکنون تحقیقی درباره کردها انجام میدهم چون میخواهم ببینم چرا کردها در شمال ایران و در گیلان و مازندران حضور دارند. گذشته از این در حال انجام چند کار دیگر هم هستم.

به تازگی خاطرات «والی» که حاکم گیلان در زمان قاجار بود را به همراه علی امیری انجام داده و برای چاپ به کتابخانه مجلس سپردهایم. علاوه بر این تعدادی از اسناد پراکنده دوره قاجار را نیز استنساخ کرده و برای چاپ به ناشر سپردهایم. خاطراتم را هم علی امیری جمع آوری کرده است و امیدوارم به زودی خاتمه یابد چون هر وقت که به دیدنم میآید مجبورم برای تکمیل آن برایش کلی حرف بزنم. خوب است زودتر تمام شود.

کتابی هم درباره بازیهای تهران تمام کردهام. آن را چند سال قبل به ناشر سپردم و او هم به وزارت ارشاد برد اما هنوز مجوز ندادهاند. روزی برای پیگیری کار آن به وزارت ارشاد رفتم و دیدم کتابم را ورق ورق کرده و روی میز چیدهاند و خانمی در حال خواندن آن است.

از او پرسیدم خانم چه میکنید؟ گفت: در حال تصحیح آن هستم و ایرادهایش را میگیرم. از او پرسیدم چقدر سواد دارید؟ گفت: دیپلم. من درجواب گفتم: خانم نیم قرن قبل من در اینجا دکترای ادبیات فارسی گرفتم و حالا شما دارید کتاب من را ایرادگیری میکنید.

خلاصه این که از آنجا آمدم بیرون. چند ماه بعد دیدم همان کتاب من را همان خانم بررس به نام خودش چاپ کرده است.

مهرنامه. شهریور 90

آمن خادمی
2011/09/30, 23:52
آن چه اسلام به ایران داد


ما که عادت نداشتیم دخترانمان را زنده به گور کنیم ، ما برای خودمان تمدن وثروت و آزادی و آبادی داشتیم و فقر را فخر نمیدانستیم همه اینها را از
ما گرفتند وبجاش فقرو پشیمانی و مرده پرستی و گریه و گدائی و تأسف واطاعت از خدای غدار و قهار و آداب کونشوئی و خلأ رفتن برایمان آوردند ، همه چیزشان آمیخته با کثافت و پستی و سود پرستی و بی ذوقی و مرگ و بدبختی است.

چرا ریختشان غمناک و موذی است و شعرشان چوس ناله است چونکه با ندبه و زوزه و پرستش اموات همه اَش سرو کار دارند.

برای عرب سوسمار خوری که چندین صد سال پیش به طمع خلافت ترکیده، زنده ها باید به سرشان لجن بمالند و مرگ و زاری کنند.

... ، در مسجد مسلمانان اولین برخورد با بوی َگند خَلأست که گویا وسیله تبلیغ برای عبادتشان و جلب کفار است تا به اصول این مذهب خو بگیرند. بعد این حوض کثیفیکه دست و پای چرکین خودشان را در آن می شویند و به آهنگ نعره مؤَذن روی زیلوی خاک آلود خودشان دولا و راست میشوند و برای خدای خونخوارشان ِورد و اَفسون میخوانند.

... , عید قربان مسلمانان با کشتار گوسفندان و وحشت و کثافت و شکنجه جانوران برای خدای مهربان و بخشایشگر است خدای جهودی آنها قهار و جبار و کین توز است و همه اش دستور کشتن و چاپیدن مردمان را میدهد وپیش از روز رستاخیز حضرت صاحب را میفرستد تا حسابی دَخل اُمتش را بیاورد و آنقدر از آنها قتل عام بکند که تا زانوی اسبش در خون موج بزند.

تازه مسلمان مومن کسی است که به امید لذتهای موهوم شهوانی و شکم پرستی آن دنیا با فقر و فلاکت و بدبختی عمر را بسر برد و وسایل عیش و نوش نمایندگان مذهبش را فراهم بیاورد. همه اَش زیر سلطه اَموات زندگی میکنند و مردمان زنده امروز از قواننین شوم هزار سال پیش تبعیت میکنند کاری که پست ترین جانوران نمیکنند.

عوض اینکه به مسائل فکری و فلسفی وهنری بپردازند، کارشان این است که از صبح تا شام راجع به شک میان دو و سه استعامنه قلیله و کثیره بحث کنند.

این مذهب برای یک وجب پائین تنه از عقب و جلو ساخته و پرداخته شده. انگار که پیش از ظهور اسلام نه کسی تولید مثل میکرد و نه سر قدم میرفت، خدا آخرین فرستاده خود را مامور اصلاح این امور کرده!

تمام فلسفه اسلام روی نجاسات بنا شده اگر پائین تنه را از آن حدف کنیم اسلام روی هم میغلتد و دیگر مفهومی ندارد. بعد هم علمای این دین مجبورند از صبح تا شام با زبان ساختگی عربی سرو کله بزنند سجع و قافیه های بی معنی و پر طمطراق برای اغفال مردم بسازند و یا تحویل بدهند.

سرتا سر ممالکی را که فتح کردند، مردمش را به خاک سیاه نشاندند و به نکبت و جهل و تعصب و فقر و جا سوسی و دوروئی و دزدی و چاپلوسی و کون آخوند لیسی مبتلا کردند و سرزمینش را به شکل صحرای برهوت در آوردند.
...
اما مثل عصای موسی که مبدل به اژدها شد وخود موسی از آن ترسید این اژدهای هفتاد سر هم دارد این دنیا را می بلعد. همین روزی پنج بار دو لا راست شدن جلو قادر متعال که باید بزبان عربی او را هجی کرد، کافی است تا آدم را تو سری خور و ذلیل و پست و بی همه چیز بار بیاورد.

مگر برای ما چه آوردند؟ معجون دل به هم زنی از آرا و عقاید متضادی که از مذاهب و ادیان و خرافات پیشین ، هول هولکی و هضم نکرده استراق و بی تناسب بهم در آمیخته شده است، دشمن ذوقیات حقیقی آدمی، و احکام آن مخالف با هر گونه ترقی و تعالی اقوام ملل است و به ضرب ششمشیر به مردم زورچپان کرده اند. یعنی شمشیر بران و کا سۀ گدائی است، یا خراج و جزیه به بیت المال مسلمین بپردازید یا سرتان را میبریم هر چه پول و جواهر داشتیم چاپیدند.
آثار هنری ما را از میان بردند و هنوز هم دست بردار نیستند؛ هر جا رفتند همین کار را کردند.

نوشتاری از صادق هدایت

آمن خادمی
2011/10/06, 23:36
برنده نوبل ادبی 2011 مشخص شد


جایزه نوبل ادبیات یکی از پنج جایزه نوبل است و هرسال به نویسندهای اهدا میشود که بر اساس آرزوی آلفرد نوبل بنیانگذار آن «برجستهترین اثر را با گرایش آرمانخواهانه» نوشته باشد.
آکادمی نوبل، توماس ترانسترومر، شاعر سوئدی را لحظاتی قبل برنده نوبل ادبی سال 2011 اعلام کرد.

به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از سایت آکادمی نوبل، جایزه نوبل ادبیات یکی از پنج جایزه نوبل است و هرسال به نویسندهای اهدا میشود که بر اساس آرزوی آلفرد نوبل بنیانگذار آن «برجستهترین اثر را با گرایش آرمانخواهانه» نوشته باشد.

آمن خادمی
2011/11/02, 12:44
دیگه اعصابم خرد شده. اصلا انگار نه انگار که ما خودمون زبون داریم. چند روز پیش با یه استاد روان شناس صحبت می کردم، می گه ویس بالا نشانه قاطعیت نیست. امروز با یه مهندس حرف زدم می گه شما در کارتون از پی پر هم استفاده می کنید یا آی تی بیس هستین؟ دوستم زنگ زده می گه فردا عصر فیری هستی یا نه؟
حالا اگر در فلان نقشه فلان موزه فلان کشور آفریقایی بنویسن خلیج عربی، همین آدمها خودشون رو تيكه تيكه مي كنن...
به خدا ملت ما مریضن! X-(

آمن خادمی
2011/12/14, 13:53
خاطرات عروس فرمانفرمايان در انتظار مجوز


منير شاهرودي فرمانفرمايان، عروس فرمانفرمايان بزرگ است كه سالهاست در حوزه ي آيينه كاري به خلق اثر مي پردازد. او يكي از هنرمندان و مجموعه داران مشهور در جهان است كه همچنان در سن بالاي هشتادسالگي فعال است.


ایلنا: زيبا گنجي كه به تازگي با همكاري پريسا سليمان زاده ترجمهي مجموعه داستاني از كورت وونهگات را توسط نشر مرواريد به چاپ رسادنده است، از سرنوشت نامشخص خاطرات منير فرمانفرمايان(هنرمند آيينهكار و مجموعه دار) خبر داد.



وي در گفتگو با خبرنگار ايلنا، درمورد خاطرات اين هنرمند توضيح داد: منير فرمانفرمايان كه عروس فرمان فرمايان بزرگ نيز هست، سالها قبل خاطرات خود را به زبان انگليسي و با همت خانم هوشمند، در امريكا منتشر كرده بود. اين كتاب كه «بانوي آيينهها» نام دارد، پيرو مذاكراتي كه داشتيم؛ دراختيار ما قرار گرفت و آن را ترجمه كرديم.

گنجي اضافه كرد: بعداز ترجمه، «بانوي آييندهها» را بيش از يكسال قبل توسط نشر مرواريد به ادارهي كتاب ارسال كردهايم و تاكنون هيچ پاسخي از اين اداره مبني بر مجاز يا غيرقابل چاپ بودن آن به ما داده نشده است.

محمود شریعت
2011/12/14, 14:57
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا میتوانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند با «بخشیدن» عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق میدانند.
در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیستشناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپه رسیدند درجا میخکوب شدند.


یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرأت کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیستشناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجههای مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگیاش چه فریاد میزد؟ بچهها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.»
قطرههای بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیستشناسان میدانند ببر فقط به کسی حمله میکند که حرکتی انجام میدهد و یا فرار میکند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانهترین و بیریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

آمن خادمی
2011/12/16, 01:43
حرفهایی که مهدی اخوان ثالث ۲۲ سال پیش زد / بازخوانی تاریخ

مهدی اخوان ثالث معتقد بود که شعر در وهله اول باید بتواند با جامعه، تاریخ و مردم ارتباط برقرار کند و از مسائل زمانه سرشار باشد .
سال 1368 مهدی اخوان ثالث در گفت و گو با مجله آدینه به نقد وضعیت شعر فارسی در دهه 60 پرداخت و از رویکرد مجددش به قالبهای کهن شعری دفاع کرد. در این مصاحبه که با حضور حمید مصدق شاعر انجام گرفت، اخوان در مورد شعر کهن، نثر معاصر فارسی و تحولات صورت گرفته در آن هم سخن گفت. بازخوانی این مصاحبه 22 سال پس از انتشارش فرصت خوبی برای آشنایی با دیدگاههای یکی از شاعران مهم ادبیات معاصر ایران است.

* از سال ۵۷تاکنون، شعر فارسی یک دهه را پشت سر گذاشته است. این دهه که از پس دو دهه پربار شعر فارسی، یعنی دهه ۴۰و ۵۰آمده، به نظر برخی دوره رکود شعر فارسی است. ارزیابی شما از شعر فارسی در این دهه چیست و به نظر شما شعر ما در دهه ۶۰چه حاصلی داشته است؟

اخوان: من معتقدم که حاصلی نداشته است. حاصلش همین است که در مطبوعات میبینید. آرایش زیبا هست. صفحهبندی خوب هست و نظایر اینها. اما آنچه به دست مردم میرسد چیزی نیست که بتواند تاثیری داشته باشد. شعر در وهله اول باید بتواند ارتباط برقرار کند، با جامعه، با تاریخ، با مردم، با زمانه. سرشار باشد از مسائل زمانه. یعنی لبریز شده باشد مسائل زمانه در او. بدون آنکه فرمول بتراشیم، این لبریز شدن موجب شده باشد که ماحصلی به دست مردم برسد. در شعر این دهه پیدا نمیکنیم چیزی که به سامانی برسد جز ادا و بازیگری. حتا در بازیگری با کلمه هم ناتوانی هست. وسیله و مصالح نخستین در شعر کلمه است. کلمه را باید از همه جوانب بشناسی. و این شناخت به مرور زمان به دست میآید.
من البته به خاطر اینکه سنی از من گذشته، به جوانهایی که رجوع میکنند میگویم من سلیقهام جا افتاده، شکل گرفته، تقریبا راه و چاه خودش را برای خودش پیدا کرده. بنابراین به خودم اجازه نمیدهم که ذوق و پسند خودم را به جوانها تحمیل کنم. چرا که ای بسا کار آنها آیندهای داشته باشد. شعر تنها چیزی است که آدم به تنهایی میتواند و باید خودش آن را بسازد. میگویم شعرتان را جلوی خودتان بگذارید و بپرسید که چه چیزی را به تو که اهل شعر هستی میدهد؟ دستت را میگیرد و از کجا به کجا میبرد. اینها در کار شعر این دهه نیست. میبینید که هیچ چیز نیست. چون چیزی نیست به جایی نمی رسد. من فرمول ندارم مگر آنکه شعر را تعریف کنم. همان تعریف قدیمی که شعر محصول بیتابی آدمی است در لحظاتی که در پرتو شعور نبوت قرا میگیرد. این نبوت، آسمانی نیست. آخرالزمان و اولالزمان هم ندارد. از ازل تا ابد هست. هر کسی که می خواهد در این عالم بیاید، باید خودش را بسازد. در شعر این دهه، اما، این نیست. شعر را شروع میکنند بدون آنکه بدانند جای پای قبلی کجاست و جای پای بعدی کجا خواهد بود. شاعر لااقل باید گذشته شعر را بشناسد. با ذخایر ذهنی از تجارب به جایی برسد، حرفی داشته باشد. حتی در غزل. ناچار از شعرکهای خودم مثال میزنم. «لحظه دیدار» غزلکی است:

لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه هستم
باز میلرزد دلم، دستم
آی! نپریشی به
غفلت گونهام را تیغ
آبرویم را نریزی دل
و … خوب حرف معلوم است. ساده است. یا «چاووشی» شعر میگوید که چه هست و از چه چیز به تنگ آمده و چه برونافکنیهایی دارد در حرفش، یا «قصه شهر سنگستان» یا «مرد و مرکب» حرفی دارند. اما ندانسته و نسنجیده نباید به زبان آمد. هرچه به زبان آمد، شعر نیست، چند کلمه را میشود با تصرفاتی به صورت جملات و سطرهایی در آورد. مهارتی هم اگر در کار باشد، گاه ممکن است تعبیر، استعاره، یا ایماژ قشنگی هم به دست آید. اما چیزی در بساط نیست. در گذشته نظیرش را زیاد داشتهایم، حالا هم داریم. آن دو تا خواهر که می گفتند نابغه اند، جهانی اند و چه و چه ها، چه بودند؟ با همه تبلیغات چه شدند؟ کجا هستند؟ جوانها را باید تشویق کرد اما کار حساب دارد. من گاه عصبی میشوم. مثلا در یکی از مجلات، بخشی از یک منظومه را چاپ کردهاند و در مقدمه نوشتهاند که این شعر در سه بحر عروضی سروده شده است. اما نگاه که میکنی، کمترین نزدیکی با هیچ یک از این سه بحر ندارد. این فریب است و دروغ. هنر اول باید خود آدم را بسازد. یا همین موج بازیهای عزیز. آن زمانها هم بود. سوم و چهارم و … یک دوره تسبیح موج پیدا کردهایم. محصول کار را نفهمیدیم چی هست. اینها تالی فاسدند. تالی خودش خوب است اما تالی فاسد دارد. درست مثل « ابن عربی» که خودش مردی پاک، سالم و فاضل و هوشمند بود و صاحب سبک. اما دیگران آمدند و فقط اصطلاحات را گرفتند که شعر ما را در قرن نهم به کلی منحرف کردند تا به دیوانه ایی رسیدیم که یک بیت دلنشین ندارد. حالا نگاه میکنند فقط چارتا ترجمه را میبینند. شعر «بودلر» یا فصلی در دوزخ «رمبو» را. این بزرگان در زبان خودشان چیزی هستند. هماهنگ با ذات زبانشان حالتی دارند. قادرند با جامعه خودشان ، با مردم خودشان ارتباط برقرار کنند. اما اینها به هوای نوآوری تقلید میکنند. بیمحتوا میشود و شعر هم از محتوا بیفتد ناتوان شود از انتقال احساس و هیچ چیز تازهای برای عرضه کردن به دیگران نداشته باشد، هیچ میشود. محصول ده سال عمر یک شاعر جوان هیچ است. بیتی که گوشه دلی را بگیرد در آن وجود ندارد. و بعد … این شعرکها قدیم هم بودند. اقتباس از «هایکو»ی ژاپنی غافل از اصالت آن. فرنگیها هایکو را بردهاند و در آن تصرفاتی کردهاند حالا اینها از فرنگیها گرفتهاند. اگر این گرفتنها و برداشتها، درست و خردمندانه و همراه با یک شعور شعری میبود چرا در این ده، دوازده ساله یک محصول دلنشین نداریم؟ پیرترها یا دلسرد شدهاند یا گوشه گرفتهاند و یا کنار گذاشته شدهاند به نوعی و آن سوی نیز .. یک مشت مداح پیدا شدهاند که در شعر روضه میخوانند. این طور است که خلاصه نتیجه تقریبا صفر میشود.

* شعر فارسی در گذشته عنصر غالب ادبیات بوده در حالی که امروزه چنین نیست. در همین حال نثر رشد داشته. در عرض چند سال گذشته آثار ادبی بسیاری به نثر منتشر شده که با اقبال عموم هم مواجه شده است. آیا این دلیل آن است که در زیباییشناسی ما ایرانیان تغییری پیدا شده و به نثر بیشتر از شعر گرایش یافتهایم یا اینکه علتهای دیگری دارد؟ به زبان دیگر آیا روزگار شعر به سر آمده یا آنکه این رکود دورهای گذراست و به هر حال علت را در کجا باید جستجو کرد؟

اخوان: دوره نثر هست؟ نثر همیشه بوده در کنار شعر با هم حرکت داشتهاند. امروز در نثر خوشبختانه آدمهایی داریم امیدبخش و درخشان. من از کار دولتآبادی (کلیدر) بوی تولستوی را میشنوم. بگذریم از اینکه میشد لااقل یک سوم یا دو سوم آن را خلاصه کرد. اما اثر مهمی است. یکی از کارهای با ارزش و واقعی که در آن صورت گرفته، عرضه یک زبان تازه به فرهنگ و ادب ما است. یعنی از یک زبان محلی، یک زبان ادبی ساخته است. کلیدر هم از نظر زبانی با ارزش است و هم از لحاظ ثبت وقایع تاریخی و اجتماعی یک دوره. قصه هم جالب و گیراست. یعنی آن عناصر و وجوه و شمایلهایی که برای خلق یک رمان خوب لازم است، در آن هست. بگذریم از بعضی از قسمتها که کمی خارج از آهنگ است که مثلا یک پینهدوز در آن مثل لنین حرف میزند. ماحصل یک اثر خوب دوسه جلدی ناب و باارزش است که محصولی بر محصولات ادبی ما اضافه شده که قبلا نداشتیم. ما چنین زبانی نداشتیم. یک زبان محلی را هم حماسی کرده و هم در او یک اثر ادبی خلق کرده. این امو، امور کوچکی نیست. امور بسیار با ارزشی است. من کتابهای قبلی او را نمیگویم. آنها سیاهمشق است مثل کسی که سازش را کوک میکند تا بعد بنشیند و آن گاهان زیبای خود را که سرشار از طراوت و تازگی و ندرت و زیبایی است عرضه کند. در نثر جز دولتآبادی دیگرانی هم داریم که کارهای خوبی دارند اما در شعر یک چهره مثل دولتآبادی در این ده پانزده سال سراغ دارید؟ هر چند که دولت آبادی جزو موج نو نثر نیست.
اما اینکه پرسیدید که آیا زمینه شعر به سر آمده و یا اینکه این دوره گذار است، نه، زمینه شعر به سر نیامده. انسان همیشه با خودش زمزمه های نهانی هم دارد که سرچشمه گرفته از وقایع و حوادث. وقتی حوادث نومیدکننده و خفقانآور باشد و شعر مجال رشد پیدا نکند، رشد نمیکند. شعر را مردم میسازند. وقتی شعر منتشر شود، مردم انتقاد میکنند. کار بهتر میشود. شاعران به شوق میآیند، کار تازه میکنند، از کارهای تازه دیگران برداشت مشروع میکنند. اما وقتی مقتضی مفقود و مانع موجود باشد، دخالت نیروهایی در جامعه که مانع رشد هستند، موجب میشود که شعر عقب بماند. دوم نقد ادبی. ناقدان ادبی هستند که میسازند. یک ناقد ادبی مثل «بیلینسکی»، وقتی در قرون نوزدهم پیدا می شود تاثیر مهمی بر شعر روسیه میگذارد. در کشور ما ناقد ادبی نداریم. سنت نقد نداشته ایم. نقد ما یک نقد خشک و محدود فنی بوده است. شمس قیس، نظامی عروضی، سپهری بینش جهانی در نقد نداشتهاند. اگر هم داشتهایم در جهات بسیار سطحی و کم ارزش بوده است. در این ۵۰ سال باید به وجود میآمدند اما نقد هم زیر بلیت خفقان است. آقای دکتر زرینکوب با مرحوم خانم فاطمه سیاح یا فلان کس نزدیک نمیشدند به ادب معاصر. تنها یک نفر آمد و این کار را کرد. آن هم هشترودی بود که کتابش را کنار گذاشتند.

* موانع برای نثر هم بوده است. در نثر اما پیش میرویم. زبان در خور زمانه را کم و بیش پیدا میکنیم، با جامعه ارتباط برقرار میکنیم و نثر تاحدی شکوفا شده است. اما در شعر این زبان را گم کردهایم حال آن که موانع به یکسان برای هر دو وجود دارد.
اخوان: آقای مصدق نظر شما چیست؟

مصدق: مساله شعر با نثر تفاوتهایی دارد. شعر جزء جزء شروع میشود و بعد که اجزا کمکم ارائه شد و راه و روش خود را پیدا کرد شاعر با گردآوری این اجزا مجموعهای را منتشر میکند. نثر به علت حجمی که دارد زودتر قابل عرضه است. شعر در ده سال اخیر به علت آنکه جایی برای عرضه نداشته و نشریات آزاد کمتر وجود داشته است امکان نشر نداشته است.
اخوان: این حرف درست است اما از یک نکته نیز نباید غافل بود. شعر لطیفتر و آسیبپذیرتر از نثر است. شعر از واحدهای کوچک تشکیل میشود. شعر نوعی جاذبه دارد، نثر نوعی جاذبه دیگر. نثر حالت قصهگونه دارد. قصه همیشه کشش، جاذبه و گیرایی دارد برای خواننده. خواننده دنبال میکند اگر نثر هم در مسایل جدی میخواست کلهشقی کند به بلای شعر دچار میآمد. اما نثر حالت رهاتری دارد. گستردهتر است و توان برقرار کردن ارتباط بیشتر دارد. کم نیستند آثار نثری که از همین بلاها که بر سر شعر آمده لطمه خورده اند بعدها معلوم میشودو اما نثر عادی میانهحال کمتر لطمه خورده. شعر آسیبپذیرتر از نثر است. خفقان ادبی و سانسور برای هر دو هست. شعر زودتر ارتباط برقرار میکند. بلافاصله بر سر زبانها می افتد. سریعتر منتقل می شود، کوتاهتر است. به ذهن می ماند و حساسیت روی آن بیشتر از نثر است. نثر دست به عصاتر راه میرود تا شعر. عمدهترین کاری که شعر در دوره مشروطه کرد آن بود که مخاطبش را عوض کرد. از دربار جدا شد. مخاطب که عوض شد ناچار شد زبانش را هم عوض کند، در حد فهم و دریافت مخاطب جدید. قیف بزرگی شد که مسائل زمانه در آن سرریز کرد. در شعر گرفت و گیر بیشتر است به خاطر ایجازش، کوتاه بودنش و دیگر عوامل. و نکتهای که نباید از آن غافل باشیم در مقایسه شعر و نثر، آن سابقه ما است و سنن قدمایی ما. ما در شعر بهترین سنن را داریم. در هر زمانی. در نثر اما نداریم این تکیهگاه را. بیشتر نگاه میکنند به بزرگانی که جهان دارد. بالزاک، تولستوی و … ما آن پشتوانه، سنگینی و وزنهای را که به هر حال بر دوش داریم حالت بازدارندهای هم دارد که به هر حال اثر میگذارد بر شعر. شعر هم که حساستر است.

یکی از مباحثی که در این سالها مطرح میشود گرایشی است که در برخی از اساتید و بزرگان شعر فارسی به تکرار دیده میشود. همه ما نیما و «بدعتها و بدایع او» و هم «عطا و لقایش» را از زبان شما یاد گرفتهایم. اما در شعرهای اخیر شما گرایشی به فرمها و اسلوبهای قدما دیده میشود. نوعی بازگشت به شعر پیش از نیما حداقل در فرم. برداشت خود شما در این زمینه چیست؟

اخوان: این به گمان من بازگشت نیست. نوع تربیت انسان است نوع جمع ذخایر ذهنی. من تا ۲۰ سال در محیط ادبی خراسان پرورش یافتم. بعد هم متون ادبی را خواندم و از این زبان توشه ها برگرفتم. دیدم که مثلا ناصرخسرو چقدر زیبا میگوید: «تا کهنم کرد صحبت دی و بهمن» نمیگوید رفتن یا گردش دی و بهمن. شکل کاملتر آن را در سعدی، مخصوصا در بوستان ببینید. به مرور ملکه ذهن می شود. اما مسائل من با مسائل ناصرخسرو فرق دارد. من زمستان ۳۳ را میبینم یا تابستانی که در واقع زمستان بود. برایم مسالهای هم نیست اگر جا بیفتد این زیبایی. به قول فروغ فرخزداد یک کمله امروزی در کنار کلمهای که هزار سال اصالت و شناسنامه در شعر ما دارد، در کنار هم مینشینند و چیزی توی ذوق نمیزند. اینجا مساله ذوق و استعداد است. «تیپای بیغاره» جا میافتد و نظایر آن. من زبانم عقب مانده نیست از زمانه خودم. مسائلند که زبان را برای ابراز خود میجویند.

یکی از گرایشهای عمده شعر پس از انقلاب واپس رفتن به سمت غزل و قالبهای قدیمی است. حتی در میان نوپردازان هم این گرایش به شدت دیده میشود. پرسش این است که آیا به گمان شما این گرایش به سمت قالبهای قدیمی خوب و رهگشاست یا باید از آن پرهیز کرد؟ و آیا اصلا مفاهیم امروزی را میتوان در این قالبها گنجاند یا اینکه باید برای بیان مفاهیم تازه قالبهای تازه جستجو کرد چنانکه...؟

(اخوان در اینجا به مصدق چشم میدوزد و نظر او را به نگاه می پرسد.)
مصدق: شاعر به نظر من وظایف مختلفی دارد. شاعر باید مرزهای نویی را ارائه دهد و به روشهای جدیدی راه ببرد. در بعضی زمانها احساس میکند مسائل زمانه طوری است که باید با تودههای بیشتری ارتباط پیدا کند. شاعر زمانی فرصت کافی دارد برای طرح مسائل جدید. جامعه نیز باید آمادگی پذیرش آن را داشته باشد. فراغتی داشته باشد برای گرفتن آن مسائل نو. اما در زمانی که مسائل روزمره آنقدر شدید است که مردم فرصت گرفتن مسائل نو را ندارند و شاعر نیز احساس اجتماعی دارد که باید به سرعت با مردم در میان بگذارد باید به نوعی آن را ابراز کند که با تودههای بیشتری ارتباط بگیرد. مردم با شعر کهن آشناترند. شاعر اگر بخواهد، در زمانهای اینچنین، مسائل زمانه خود را برای تودههای وسیعتری بگوید، میتواند از لحاظ فرم و نه محتوا از همان الگوهای شناخته شدهتر قدیمی بهره گیرد.
اما ما همه از آقای اخوان ثالث یاد گرفتیم که یکی از دلایل تحولی که با نیما در شعر ما رخ داد آن بود که فرمهای کهن دیگر کارایی گسترده خود را در زمانه معاصر از دست داده بودند.
مصدق: دوره فرمهای کهن به سر نیامده بود. در گذشته نیز از آقای اخوان ثالث غزل دیدهایم و حتا قصیده در کنار شعر «شهریار شهر سنگستان». اخوان آن روش ها و الگوها را نفی نکرده است. شاعر با گذشت زمان به تواناییهای بیشتری میرسد و سخن گفتن در قالبهای کهن توانایی خاص خود را میخواهد. اگر نیما قالبهای کهن را شکست، برای این بود که آن قالبها گاهی دست و پاگیر بود برای مقاصدش و او میخواست مقاصدش را آزادانهتر بگوید. اما اگر شاعری قدرت داشته باشد که در همان فرمها بدون احساس تنگی مطالبش را بگوید طبعا به علت آهنگ خاص، گیرایی ردیف در شعر و به علت کمندی که قافیه دارد به آن فرمها رو میکند. تکرار قافیه در ذهن بیشتر مینشیند. در زمانهایی که شاعر می خواهد شعر توده گیر بگوید قالبهای کهن، گاهی، کارآمدترند. این نشانه پسرفت نیست. محتوا، محتوای معاصر است. مسائل نو است. همان شعر «گرد آمد و سوار نیامد » با این که قصیده است جدیدترین مطلب در آن به کار رفته است. این توانایی شاعر را می رساند.
اخوان: آنهایی که قلابی باشند قالب برایشان مطرح است. قالب ها حکم مرکبها را دارند. اگر شتاب دارید با طیاره جت میروید. اما اگر که شتاب ندارید با اسب و دلیجان هم میتوانید بروید. با دلیجان رفتن زیباست. آن بارانی که میبارد. نزدیکی با طبیعت. مناظر اطراف. گاهی اسب بهتر از طیاره است. بعضی جاها مرکبی جز اسب نمیتواند برود. قالبها مرکبها هستند و بسته به احتیاج انسان در لحظه سرایش یک ذهنیتی که دارد به کار شما میآیند. در «بدعت ها و بدایع» اشاره کردم که آمدن شعر نیما به معنی آن نیست که قوالب گذشته دیگر هیچند، هیچ وقت رباعی از اصالت خود نمیافتد. در نهایت ایجاز که وزنه سنگین آن در قسمت آخر آن است. « در کارگه کوزهگری رفتم دوش/ دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش/ هر یک به زبان حال با من میگفت / کو کوزهگر و کوزهخر و کوزه فروش.» در کدام شعر نو به این خوبی میتوانیم بگوییم. یا همان رباعی من: «خشکید و کویر لوت شد دریامان/ امروز بد و بدتر از آن فردامان/ زین تیرهدل دیوصفت مشتی شمر/ چون آخرت یزید شد دنیامان.» این را در کدام وزن و قالب نویی باید میگفتم ساده تر، موجزتر و جمع و جورتر از این؟
آمدن قالب نیمایی نفی قوالب گذشته نیست. خود نیما بعضی تفننها در قوالب گذشته داشت. ولی من آن زمان چون هنوز زنده بود خیلی با ملایمت حرف زدم که پیرمرد ناراحت نشود ـ اما حرفم را زدم. متاسفانه شعر نیما در شیوههای قدمایی، خیلی نازل بود. خیلی مبتدیانه بود اما در همین شیوهها نیز دو سه تکه جا افتاده دارد. مثل «میرداماد» … به هر حال مشکلاتی داشت. در همین ماخاولا «در کنار رودخانه میپلکد سنگپشت پیر» این "میپلکد" منسجم نیست. من در «بدعتها و بدایع» هشت تا ـ بعدها با اعتراضی که شد ۹ تا ـ از زمینه ها و گذشته هایی را که می توانست مورد نظر نیما باشد آورده ام و در آخر هم یکی از شعرهای خوب نیما را گذاشتهام « در مسیر خامش جنگل» و گفتم که آنها گذشته بودهاند و اینهم کار نیما، آنجا گفتم که قوالب شعر گوناگون داشتهایم. از غزل و قصیده و رباعی بگیر تا مستزاد و چه و چه ها. تا برسیم به قالب نیمایی که قالبی است در کنار آنها. اما کار دیگری هم باید میکردم که نکردم. از بحث فرمها یکی مصرعسرایی، یکی بیتسرایی، یکی سهلتی … که بعد از آن دوبیتی، رباعی، غزل و قصیده و … میآید. کار نیمایی یک قالب بر دیگر قالبها افزوده است. چون تک مصرعسرایی و «سهلتی» یعنی خسروانی را که خودم احیا کردهام، نیاورده بودم اگر عمری باقی بود در مقالهای مینویسم. وزن و قالب نیمایی در کنار قالبهای دیگر. که کار کوچکی هم نیست. کار بسیار عظیمی است یعنی عیوب گذشته را ندارد و تازگی و ندرت و بدعت دارد.

* بسیاری میگویند هر چه شعر از اخوان ثالث در این سالها خواندهاند قالب غزل داشته است. پرسش این است که آیا اخوان یکسره به قالبهای کهن روی کرده با این که شعرهای دیگری هم دارد در قالب نیمایی که چاپ نشده است؟

اخوان: من اینطوری فکر نمیکنم. شعر من همراه با وزنش، زمزمهوار به خاطرم خطور میکند. تا شکل آخرش را پیدا کند. شیوه قدیم تکلیفش معلوم است. اما به شیوه تازه نیز گفتهام که چاپ نشده یا تکههایی از آنها منتشر شده. شعری دارم مثلا به نام «مار قهقهه» در شیوه تازه که هنوز نتوانستهام چاپ کنم. قصه دارد و برداشتی است امروزی از یک قصه قدیمی در قالب نیمایی. «میهنم آینهای سرخ است و ...» از این شعرها دارم. هرچند این اواخر شعر به شیوه قدمایی بیشتر داشتهام. شعر من با وزنش میآید و جا میافتد. شروع میکنم به نوشتن. تمام که شد زیرش یک نقطه میگذارم و امضا و تاریخ. بعد میگذارم بیات شود. بازرسی میکنم. دوباره میخوانم. رتوش میکنم. تا دربیاید یا نیاید.

* سالها پیش در مصاحبهای در پاسخ به این ادعا که شعر نو جای خود را در میان مردم باز کرده است گفتید «صرف نظر از معدودی، گویا انبوه جماعت چنین تصور میکنند که جدال کهنه و نو ـ که شاید اصطلاح خوبی هم نباشد ـ به نفع شعر نو خاتمه یافته است و دیگر مسالهای نمانده. اما کار شعر و ادب پارسی محدود به همین چند تا خانه و بازار تهران نیست.» اکنون و پس از سالیانی دراز که از این گفته گذشته است در برداشت شما آیا تغییری رخ داده است؟

اخوان: نسبت به زمانی که آن را گفتهام یعنی ۲۷ سال پیش شعر نو بیشتر در میان مردم رفته است. زمانی بود که گهگاه با خودم این تصور را داشتم که شعر نو آنطور که باید جا نیفتاده اما امروز فکر می کنم که شعر نو بسیار پیش رفته است. این شعر سه نسل را به خود کشیده به همان نسبتی که سواد و درس خواندگی و گسترش فرهنگ بیشتر شده شعر نیمایی بدون تردید بین مردم رسوخ بیشتری یافته است. نمونه آثار نشان میدهد که کتابهای شعر نو مرتب چاپ میشود. کتابهای مرا از چاپ هفتم به بعد کاغذ نمی دهند. شعر دیگران هم. به نسبت آن زمانی که آن حرف را گفتهام تاثیر شعر نو بیشتر شده است. شعر باید شعر خوب باشد تا به میان مردم برود. ما اگر هیچ نداشته باشیم شعر داریم. مردم ما با شعر پرورده میشوند. از روز اول تولد شعر در گوش آنها است تا تعزیه، عروسی، زیارت، مدرسه و تا سنگنوشته گورشان. شیوه نو، نوعی آسانی، فهم بهتر، زیبایی بیشتر با خود آورده است. اما باید آثار خوب آفرید. بنده رفتنیام. نسل بعد من باید کار تازه بیاورد. کار تازه و خوب را مردم استقبال میکنند. همین منظومه آقای مصدق به چاپ چهارم رسید. «آرش کمانگیر» یادتان هست. قصه هم جان دارد و هم زیبایی حماسی. هر چند ایراداتی دارد از نظر زبان و حتی زبان حماسی که باید شلاقکش باشد اما لطف روایت دارد در شروع و خاتمهاش. مردم این شعر را پسندیدند. در کتاب درسی هم آمد و … پس باید آثار خوب خلق شود تا بین مردم برود. اما آثار دست و پا شکسته، چرند و بیمحتوا، بیهیچ یک از عناصر خلاق زیبایی، کنار گذاشته می شود. مثل غزلهای صائب. غزل دارد ۱۸ و گاه ۲۲ بیت اما به دشواری یک یا دو بیت میتوانی پیدا کنی که در خور باشد.
در میان نوپردازان هم اکنون گرایش به شعرهایی بیشتر است که از وزن حتی در حالت شکسته کمتر نصیب دارند و از ویژگیهای صوری شعر هیچ در آنها خبری نیست. یعنی در قالب سنتشکن نیما یک سنتشکنی دیگر کردهاند. آیا این نشانه رهایی از قیدهای کهن است یا نشانه بیگانگی با آثار گذشتگان. باری، چه میتوان کرد که کار شاعر امروز در عین ادامه سنتها بودن، نو و امروزی باشد؟
اخوان: جاها را باید بدون رودربایستی معین کرد و اگر در مطبوعات مثلا شعر شعر نبود چه به شیوه های مقدماتی و چه به شیوههای نو چاپ نکرد. اما مهمتر از همه اینکه در مطبوعات و در کار چاپ شعر یک ناقد باید در راس باشد که چند و چون کند.
یکی از برداشتهایی که درباره شعر شما گفته می شود این است که چهره اصلی اخوان ثالث در سه کتاب «زمستان»، «آخر شاهنامه» و «از این اوستا» رخ نمود. زبانی والا و همگن با محتوا و حسی متعالی. این برداشت بر آن است که آن چهره ماندنی و رقابت ناپذیر اخوان، جز در یکی دو شعر، پس از «از این اوستا» نپایید چرا که اخوان از آن پس با زمانه هماهنگ نبود. شعرهای این سه کتاب یک شکست تاریخی و جزئی را به سطح «اسطوره شکست» برمیکشد و جاودانه میکند. اما از ۴۹به بعد نسل دیگری به تاریخ درآمدند که شکست را خود تجربه نکرده بودند و فقط از زبان اخوان و دیگران بر مرثیه آن گریسته بودند. اما خود به راهی دیگر رفتند. دوره حماسی ۴۹به بعد رخ داد و شعر برخی از شاعران ما از جمله شاملو با تاثیر گرفتن از آن وارد یک دوره حماسی شد. اما مهدی اخوان ثالث از شکار به بعد از هماهنگی با آن زمانه درماند. داوری خود شما چیست؟
اخوان: من اینطور فکر نمیکنم. من خودم انتقاد کردم از این امر درشعر خودم. قصیدهای با مایه های «اتوکریتیک» خودنکوهی، خودسنجی دارم به اسم «اینک بهار دیگر» با مطلع «اینک بهار دیگر شاید خبری نداری/ یا رفتن زمستان باور مگر نداری» … انتقاد کردهام از خودم، نسل خودم. این به طور کلی درست است. اما آنچه مسلم است اینچنین نیست. در عمل نبود. در کتاب «در حیاط کوچک پاییز در زندان» چندتا از بهترین شعرهای من هست و هم در کتاب «زندگی میگوید آری». من از خودم دفاع نمیکنم اما کلیات آدم را پیش از مرگش چاپ نمیکنند. کلیات را پس از مرگ چاپ میکنند. بعضیها در آخر عمر، خانه روشن میکنند مثل ملکالشعرای بهار. در آخرین سالهای زندگیاش دو سه تا قصیده گفته بود که حیرتانگیز بود. «جغد جنگ» و … دهبار تاحالا گفتهاند که فلانی دیگر تمام شد. گفتهاند که بعد از این سه کتاب فلانی تمام شد. من کتاب دیگری را گذاشتهام. بعد گفتهاند که بعد از این چهار کتاب … تا حالا سه چهار بار ما را دفن کردهاند بعد از حرفشان برگشتهاند. بگذارید آدم نفس آخرش را بکشد بعد هیچ وقت به سرعت سنگر قبر روی هیکل کسی نگذارید. این حرفها را مردم قبول نمیکنند. در همین غزلی که در «چراغ» از من چاپ شد همان «شب که پرده میکشد ...» دو بیت حذف شده بود. اما خبرش به همه جا رسیده بود. هر جا میرفتی، میدیدی که آن دو بیت را … من بعضی از شعرهایم رادیگر نمینویسم. به حافظه میسپارم و گاه پیش میآید که در مجلسی، محفلی، یکی میآید و آنها را میخواند و به من میگوید فلانی اینها را شنیدهای؟ و من میگویم شنیدهام یا نشنیدهام گفتم که زود سنگ قبر نگذاری، بگذارید اول آدم بمیرد.

* به نظر شما پس از آنکه این هایوهوی زمانه به سر آمد و آن کس که «قلم دارد و غربال» و از پس میآید، آمد کدام جریان در شعر معاصر ما میماند و به ویژه از میان دو جریان شعر نیمایی و شعر بیوزن کدام یک ماندنی ترند؟

اخوان: در مقاله ای که راجع به شاملو خیلی وقت پیش نوشتم حرفم را گفتم. در آن مقاله پس از ستایش و چه و چهها و نمودن و نشان دادن چند و چون تحسینبرانگیز کار او گفتم که در شعر «سال بد» تا اینجا که «سال بد/ سال باد/ سالی که غرور گدایی کرد...» در خور ستایش و تحسینبرانگیز است اما در همان شعر از جایی که «من نامه» شروع میشود دیگر شعر نیست. که خودم شاملو هم همان حرفهایی که من زدهام و بدآیندش بود را تکرار کرده است. مایهای میخواهد برای کار تا حرفی داشته باشی. حالا نمیشود داوری کرد.

آمن خادمی
2012/04/28, 16:08
«شب تاریکیه عزیزم»
زن برگشت تا مردی را که او را کنارماشینش گیر انداخته بود، ببیند .
« خب کوچولو کار تو چیه ؟ »
دست زن روی گلوی مرد کمانی نقره ای رسم کرد . جیغ مرد به خرخر بدل شد.
زن تیغ جراحی را زمین انداخت ، اتومبیل را راند و به هیکل متشنج و درهم پیچیده گفت: « من جراح هستم » ..... میلر

آمن خادمی
2012/08/11, 11:36
فاشیسم نیز معتقد است که در تربیت افراد کوتاهی شده. فاشیسم نیز امید فراوانی به نفوذ در مغز انسانها و تسخیر قلوب آنها بسته است.

فاشیسم، تعلیم خشونت در مدارس، روزنامهها و تآترها را بهخشونت حاکم در شکنجه گاههای خویش می افزاید.

آری، فاشیسم تمامی ملت را چنین تربیت میکند و در تمام طول روز، بیوقفه بدین امر مشغول است.
...
فاشیسم نمیتواند چیز زیادی بهتودهٔ مردم بدهد، چون سخت سرگرم «تربیت» انسانهاست. غذائی برای مردم ندارد، پس باید تقویت اراده و غلبهٔ بر نفس را تبلیغ کند.

نمیتواند امر تولید را سر و سامان ببخشد و به جنگ نیاز دارد، پس باید به تقویت جرأت و روحیهٔ رزمندگی بپردازد.

بهفداکاری نیازمند است، پس باید بهتشویق حس فداکاری در افراد دست بزند. اینها هم برای خود آرمانهائی هستند، توانائی هائی که از انسانها خواسته میشود و بعضی نیز حتی آرمانها و خواسته ای متعالی به شمار می آیند.
.
احمد شاملو / اولين كتاب جمعه چهارم مرداد

آمن خادمی
2012/08/30, 18:13
خانه 7 میلیاردی ورثه «هری پاتر»


«جی. کی. رولینگ» خالق مجموعه داستانهای هری پاتر با کسب اجازه از شورای شهر ادینبورگ واقع در اسکاتلند و به رغم مخالفت همسایگان، برای دو فرزند خود یک خانه درختی 7 میلیارد ریالی به سبک خانه جادوگران میسازد.

http://forums.boursy.com/imported/2012/08/1605.jpg


http://forums.boursy.com/imported/2012/08/1606.jpg

ماهور
2012/08/31, 00:40
مراعات همسر

همسر حمید مصدق -لاله خانم - روی در ورودی سالن خانه شان با خط درشت نوشته بود: حمید بیماری قلبی دارد . لطفا مراعات کنید و بیرون از خانه سیگار بکشید . خود حمید مصدق هم میآمد بیرون سیگار میکشید و میگفت : به احترام لاله خانم است :d

آمن خادمی
2012/09/07, 22:08
کتاب کلاس اول دبستان 70 سال پیش


عبدالحسین کلهرنیا گلکار فردی است که کتاب اول ابتدایی خود را حدود 70 سال حفظ و نگهداری کرده است.

کلهرنیا بیش از 30 سال در مدرسه های استان کرمانشاه به عنوان معلم هنر سعی کرده نظم را در زندگی دانش آموزان نهادینه کند و امروز میتوان از او به عنوان یکی از دانش آموزان منظم هفت دهه گذشته نام برد.


http://forums.boursy.com/imported/2012/09/179.jpg


http://forums.boursy.com/imported/2012/09/181.jpg


http://forums.boursy.com/imported/2012/09/183.jpg


http://forums.boursy.com/imported/2012/09/185.jpg

ماهور
2012/10/01, 23:18
وقتـــــــــی آدم یک نفر را دوســـــــــت داشته باشد بیشتر تنـــــــــهاست. چون نمیتواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد. و اگر آن آدم کسی باشد که تو را به سکوت تشویق میکند، تنهایی تو کامل میشود...!


سمفونی مردگان - عباس معروفی

ماهور
2012/10/13, 12:28
نوبل ادبیات به چینی ها رسید


آکادمی نوبل روز پنجشنبه مو یان را به عنوان برنده نوبل ادبیات سال 2012 معرفی کرد.


آکادمی نوبل در بیانیهای این نویسنده را به دلیل «رئالیسم وهمگونهاش که حکایات بومی را با تاریخ و دنیای معاصر ترکیب می کند» برنده این جایزه معرفی کرد.

مو یان 57 ساله یکی از نویسندگان معروف چین است که اغلب آثارش در چین توقیف شدهاند و بیشتر در بازار سیاه به فروش میرود. او را فرانس کافکای چین نیز لقب دادهاند.

نام اصلی این نویسنده گوآن مویه است. او نام مستعار مو یان به معنای «سخن نگو» را برای خود انتخاب کرد که طعنهای است بر فشارهای دولت چین برای سانسور ادبیات.

سهامدار 67
2013/02/19, 23:33
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم
در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد
گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم....(مولانا)

samie
2013/03/07, 21:20
نامه تاریخی چارلی چاپلین به دخترش (یکی از زیباترین نامههای دنیا )
به روی صحنه، جز تکه ای حریر نازک، چیزی بدن ترا نمیپوشاند. به خاطر هنر میتوان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در… وقتی ژرالدین (حاصل ازدواج چارلی و اونا اونیل) میخواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامهای نوشت که در شمار زیباترین و شور انگیزترین نامههای دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار میکند. ژرالدین دخترم:اینجا شب است٬ یک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهیان بی سلاح خفته اند.نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت، بزحمت توانستم بی اینکه این پرندگان خفته را بیدار کنم، خودم را به این اتاق کوچک نیمه روشن٬ به این اتاق انتظار پیش از مرگ برسانم. من از توخیلی دورم، خیلی دور…… اما چشمانم کور باد،اگر یک لحظه تصویر تو را از چشمان من دور کنند.تصویر تو آنجا روی میز هست. تصویر تو اینجا روی قلب من نیز هست. اما تو کجایی؟ آنجا در پاریس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه “شانزلیزه” میرقصی. این را میدانم و چنانست که گویی در این سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهایت را میشنوم و در این ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را میبینم. شنیده ام نقش تو در نمایش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ایرانی است که اسیر خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش. اما اگر قهقهه تحسین آمیز تماشاگران و عطر مستی گلهایی که برایت فرستاده اند تو را فرصت هشیاری داد٬ در گوشه ای بنشین٬ نامهام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار. من پدر تو هستم٬ ژرالدین من چارلی چاپلین هستم. وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالینت نشستم و برایت قصهها گفتم. قصه زیبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بیدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پیرم میآمد٬ طعنه اش میزدم و میگفتمش برو. من در رویای دخترم خفته ام. رویا میدیدم ژرالدین٬ رویا……. رویای فردای تو، رویای امروز تو، دختری میدیدم به روی صحنه٬ فرشته ای میدیدم به روی آسمان٬ که میرقصید و می شنیدم تماشاگران را که میگفتند: “دختره را میبینی؟ این دختر همان دلقک پیره “اسمش یادته؟ “چارلی”. آره من چارلی هستم. من دلقک پیری بیش نیستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم و تو در جامه حریر شاهزادگان میرقصی. این رقصها و بیشتر از آن صدای کف زدنهای تماشاگران٬ گاه تو را به آسمانها خواهد برد. برو. آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا و زندگی مردمان را تماشا کن.زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچههای تاریک را، که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی میلرزد. من یکی ازاینان بودم ژرالدین و در آن شبها در آن شبهای افسانه ای کودکیهای تو، که تو با لالایی قصههای من به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار میماندم در چهره تو مینگریستم، ضربان قلبت را میشمردم، و از خود میپرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟ پس……….تو مرا نمیشناسی ژرالدین. در آن شبهای دور ٬قصهها با تو گفتم٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم. این داستانی شنیدنی است: داستان آن دلقک گرسنه ای که در پستترین محلات لندن آواز میخواند و میرقصید و صدقه جمع میکرد.این داستان من است. من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد بی خانمانی را چشیده ام. و از اینها بیشتر٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج میزند اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را میخشکاند، احساس کرده ام. بااینهمه من زنده ام و از زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد. از تو حرف بزنیم، داستان من به کار تو نمیآید. به دنبال تو نام من است: چاپلین. با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم.ژرالدین در دنیایی که تو زندگی میکنی٬ تنها رقص و موسیقی نیست.نیمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بیرون میایی، آن تحسین کنندگان ثروتمند را یکسره فراموش کن، اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل میرساند٬ بپرس٬ حال زنش را هم بپرس…. و اگر آبستن بود و پولی برای خریدن لباس بچه اش نداشت٬ چک بکش و پنهانی توی جیب شوهرش بگذار. به نماینده خودم در بانک پاریس دستور داده ام٬ فقط این نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند. اما برای خرجهای دیگرت باید صورتحساب بفرستی. گاه به گاه٬ با اتوبوس٬ با مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی یکبار با خود بگو : “من هم یکی از آنان هستم.” تو یکی از آنها هستی – دخترم، نه بیشتر، هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پای او را نیز میشکند و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه، خود را بر تر از تماشاگران رقص خویش بدانی، همان لحظه صحنه را ترک کن، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان. من آنجا را خوب میشناسم، از قرنها پیش آنجا، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا، رقاصههایی مثل خودت را خواهی دید. زیبا تر از تو، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو. آنجا از نور کور کنندهی نورافکنهای تآتر “شانزلیزه” خبری نیست.نور افکن رقاصگان کولی، تنها نور ماه است نگاه کن، خوب نگاه کن. آیا بهتر از تو نمیرقصند؟اعتراف کن دخترم. همیشه کسی هست که بهتر از تو میرقصد. همیشه کسی هست که بهتر از تو میزند و این را بدان که در خانواده چارلی، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن، ناسزایی بدهد. من خواهم مرد و تو خواهی زیست. امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی، همراه این نامه یک چک سفید برایت میفرستم. هر مبلغی که میخواهی بنویس و بگیر. اما همیشه وقتی دو فرانک خرج میکنی، با خود بگو : “دومین سکه مال من نیست. این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد.”جستجویی لازم نیست. این نیازمندان گمنام را٬ اگر بخواهی همه جا خواهی یافت.اگر از پول و سکه با تو حرف میزنم٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچههای شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه میروند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو میگویم دخترم: مردمان بر روی زمین استوا٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار سقوط میکنند. شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد.آن شب٬ این الماس٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود٬ و سقوط تو حتمی است.شاید روزی چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی٬ همیشه سقوط میکنند.دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه٬ این الماس بر گردن همه میدرخشد…………..اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی، با او یکدل باش، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد. او عشق را بهتر از من میشناسد. و او برای تعریف یکدلی، شایسته تر از من است. کار تو بس دشوار است، این را میدانم. به روی صحنه، جز تکه ای حریر نازک، چیزی بدن ترا نمیپوشاند. به خاطر هنر میتوان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت. اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند. برهنگی، بیماری عصر ماست، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار میزنم. اما به گمان من، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست میداری.بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد. مال دوران پوشیدگی. نترس، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد…..

آمن خادمی
2013/04/30, 09:25
«رسول یونان» این کتاب ها را برای خواندن پیشنهاد می کند

اگر حقوق ها به حساب تان واریز شده و فقط معطل خرج کردن آنها در یک کتابفروشی هستید، این پیشنهاد را از دست ندهید.۱۳ کتاب به پیشنهاد رسول یونان شاعر و نویسنده سرشناس پیش روی شماست. از آنها نهایت استفاده را ببرید.



عشق و رویا و اسب



همه اسب های زیبا

نویسنده: کورمک مک کارتی



ترجمه: کاوه میرعباسی

این کتاب یکی دیگر از نوشته های ارزشمند کورمک مک کارتی است. نام او بیشتر با رمان «جایی برای پیرمردها نیست» سر زبان ها افتاد. مک کارتی یکی از مهم ترین نویسندگان زنده ایالات متحده است. این کتاب درباره عشق ها، رؤیاها و آرزوهای پسرانی است که وقتی چشم باز می کنند خودشان را در دنیایی پر از خشونت می بینند. این رمان پر است از اسب، جاده، عشق و هیجان.









داستان یک جوجه تیغی



ظرافت جوجه تیغی

نویسنده: موریل باربری



ترجمه: مرتضی کانتریان

باربری یکی از نویسنده هایی است که به تازگی شهرتش از مرز فرانسه گذشته. رمان اول این نویسنده به اسم «شکم بارگی» به چند زبان زنده دنیا ترجمه شده است. داستان ظرافت یک جوجه تیغی درباره خانم میشل است که در آپارتمان خیابان گرونل زندگی می کند. او شخصیتی نزدیک به جوجه تیغی دارد و از بیرون نمی شود به او نزدیک شد اما در زیر همان قلعه پوشیده از خارش قلب مهربانش می تپد.









مهم ترین کتاب مارکز



خزان خودکامه

نویسنده:گابریل گارسیا مارکز



ترجمه: اسدالله امرایی

این رمان در کنار رمان های «صد سال تنهایی» و «عشق در سال های وبا» از مهم ترین آثار مارکز محسوب می شود. رمانی است بسیار خواندنی و گیرا. مارکز درباره اثرش:



« می گوید از لحاظ ادبی، مهم ترین کتاب من، خزان خودکامه است.





رویاهایی به شکل شعر

کجاست دستان تو
ترجمه: احمد پوری



این کتاب قطور پر از عکس های بسیار از ناظم حکمت و خانواده اش است و می تواند عید شما را سرشار از رؤیاها کند. ناظم حکمت کسی نیست که احتیاج به معرفی داشته باشد این کتاب یک نمای کلی از شعر و زندگی اوست.





خواندن یک فیلم آشنا

روزی روزگاری در آمریکا



نویسنده: سرجیو لئونه

ترجمه: حسین عیدی زاده



آقای لئونه این کتاب را بر اساس رمان «اوباش» هری گری نوشته که مترجم خیلی خوب این کتاب را ترجمه کرده است. فیلم روزی روزگاری در آمریکا را خیلی ها دیده اند. خواندن این فیلمنامه هم خالی از لطف نیست.





داستان یک آدم بی نام

یکی مثل همه



نویسنده: فیلیپ راث

ترجمه: پیمان خاکسار



فیلیپ راث از نویسندگان نام آور ادبیات ایالات متحده این کتاب رمانی است ساده و روان که در آن آقای راث سپری شدن زندگی و به تحلیل رفتن یک آدم بی نام را روایت می کند. داستان اگرچه با مرگ قهرمان شروع می شود اما با زندگی ادامه می یابد.





گزیده ای از ادبیات آلمانی

چهره غمگین من



مترجم: دکتر تورج رهنما

این کتاب گزیده ای است از ادبیات آلمان. کتاب حاوی مجموعه ای از داستان های نویسنده های بزرگی به مثل هانریش بل، وولف گالف، برشت، پیتر بیکسل و هانیکه است.









یک تجربه متفاوت



یادداشت های زیرزمینی

نوشته: داستایفسکی



ترجمه: شهروز رشید

این اثر یکی از کتاب های به یادماندنی است. داستایفسکی از نویسندگانی است که باز احتیاج به معرفی ندارد و خواه ناخواه خوانندگان آثارش خاطره خوشی از او دارند.









یک مجموعه عاشقانه



مجموعه کامل اشعار جیمز جویس

ترجمه: پیام فتوحی پور



این اشعار مضمونی عاشقانه دارند. جویس یکی از نویسنده های معروف جهان است که در ایران نیز مطرح است اما این برای نخستین بار است که شعرهای او در یک کتاب به مخاطبان عرضه می شود.





شاعر ابر و میوه ها

میوه ها طعم تکراری دارند



نوشته: احمدرضا احمدی

او شاعر فصل ها ، ابرها و میوه هاست. در این کتاب اگرچه طعم میوه های تکراری را می چشیم اما با خواندن آن ساعات خوبی را سپری می کنیم.









پر از اندوه و هیجان



خدمتکار و پروفسور

نوشته: یوکو گاوا



ترجمه: کیهان بهمنی

این رمان داستانی درباره روابط یک استاد ریاضی و خدمتکارش است. این کتاب داستانی پر از اندوه اما هیجان دارد. ریاضیدان قادر نیست چیزی را به خاطر بیاورد. حافظه اش فقط ۸۰ دقیقه دوام دارد با این همه این داستان پر از خاطرات و روابط شگفت انگیز است.









روایت عشق



عشق باران می بارد

نوشته: ریچارد براتیگان



ترجمه: علیرضا بهنام

باید دید ریچارد براتیگان این شاعر و نویسنده معروف، در این کتاب شعر عشق را چطور روایت می کند.









تماشای چشم انداز



خرید قلاب ماهیگیری برای پدربزرگ

نویسنده:گائوزینگ جیان



ترجمه: مهسا ملک مرزبان

این کتاب که نویسنده آن یکی از برندگان جایزه نوبل است ما را به تماشای دریا و قطار و مناظر آن سوی پنجره ها می برد.

آمن خادمی
2013/05/04, 20:26
وقتی شاملو چک حق التالیفش را پس داد



چهل و پنجمین شماره کتاب هفته «نگاه پنجشنبه» با ویژه نامهای برای کتاب و کتابخوانی با عنوان «نقشه گنج» در 140 صفحه روی دکه نشست.

به گزارش ایسنا، در بخشی از گفتوگوی این شماره با مدیر انتشارات مروارید درباره تعامل این ناشر قدیمی و شناختهشده با بزرگان ادبیات کشور میخوانیم: «برخورد ناشر و اهل قلم، برخورد خاصی است و با تمام برخوردهای دیگر متفاوت است. به بعضی از خصوصیات همدیگر پی میبرند و بعضی محرمانهها در بینشان جریان دارد. یادم هست وقتی خانه اخوان ثالث میرفتم و به گفتوگو مینشستیم، یکمرتبه شعری از زیر تشکش بیرون میکشید و میگفت: این شعر تازه من است اما حالا نمیتوان آن را چاپ کرد یا وقتی مروارید با یک بحران مالی مواجه شده بود و این قضیه به گوش شاملو رسیده بود، شاملو آمد چک حقالتالیفش را پس داد و گفت هر وقت اوضاعتان خوب شد، پرداخت کنید.»