صفحه 47 از 47 اولیناولین ... 3744454647
نتایج از شماره 461 تا 464 از مجموع 464

موضوع: دلخوشی‌ها و دلتنگی‌ها (از هر دری، سخنی) 🌷

  1. #461
    مدیر mhjboursy آواتار ها
    تاریخ عضویت
    تیر ۱۳۹۲
    محل سکونت
    خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
    ارسال
    13,406
    تشکر
    38,856
    تشکر شده 53,007 بار در 12,701 ارسال

    پاسخ : دلخوشی‌ها و دلتنگی‌ها (از هر دری، سخنی) 🌷

    «محمد حسین» هستم.
    امیرالمومنین(ع):برای دنیایت چنان کار کن که گویا همیشه زندگی خواهی کرد و برای آخرتت چنان که گویا فردا خواهی مرد.

  2. 7 کاربر به خاطر ارسال مفید mhjboursy از ایشان تشکر کرده اند:


  3. #462
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۹۷
    ارسال
    614
    تشکر
    2,720
    تشکر شده 3,706 بار در 608 ارسال

    پاسخ : دلخوشی‌ها و دلتنگی‌ها (از هر دری، سخنی) 🌷

    چند وقت پیش فیلم قیصر را برای چندمین بار دیدم ! البته صرفنظر از دیالوگهایش ،دیدن فضای قدیمها و حال و هوای مردم در گذشته ،حال و هوای خاض خودش را دارد !

    یکی از دیالوگهاش خیلی قشنگ بود و به دل خیلی ها امروزه می نشیند:

    جایی که بهروز وثوقی در قهوه خانه (چایخانه) به بهمن مفید کی گه : چرا این ریختی شدی!کی زدتت !...
    بهمن مفید می گه : قصه اش درازه ، هیچی بابا، من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت، آره و اینا خیلی بودیم، کریم آقامون هم بودم............. در آخرش می گه ما به همه گفتیم زدیم !! شما هم بگید زده !!! خودت می دونی که خوبیت نداره!!!

  4. 8 کاربر به خاطر ارسال مفید رادین1 از ایشان تشکر کرده اند:


  5. #463
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۹۷
    ارسال
    614
    تشکر
    2,720
    تشکر شده 3,706 بار در 608 ارسال

    پاسخ : دلخوشی‌ها و دلتنگی‌ها (از هر دری، سخنی) 🌷

    https://www.entekhab.ir/fa/news/523024

    برخی وقتها مرور خاطرات گذشته برخی افراد خالی از لطف نیست ! حتی اگر به لحاظ فکری هم عقیده هم نباشیم . توصیه می کنم این خبر تابناک را بخوانید .

  6. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید رادین1 از ایشان تشکر کرده اند:


  7. #464
    مدیر mhjboursy آواتار ها
    تاریخ عضویت
    تیر ۱۳۹۲
    محل سکونت
    خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
    ارسال
    13,406
    تشکر
    38,856
    تشکر شده 53,007 بار در 12,701 ارسال

    پاسخ : دلخوشی‌ها و دلتنگی‌ها (از هر دری، سخنی) 🌷

    مولوی » مثنوی معنوی » دفتر اول
    بخش ۱۵۸ - پرسیدن پیغمبر صلی الله علیه و سلم مر زید را که امروز چونی و چون برخاستی و جواب گفتن او که اصبحت ممنا یا رسول الله

    گفت پیغامبر صباحی زید را // کیف اصبحت ای رفیق با صفا
    گفت عبدا مؤمنا باز اوش گفت // کو نشان از باغ ایمان گر شکفت
    گفت تشنه بوده‌ام من روزها // شب نخفتستم ز عشق و سوزها
    تا ز روز و شب گذر کردم چنان // که ز اسپر بگذرد نوک سنان
    که از آن سو جملهٔ ملت یکیست // صد هزاران سال و یک ساعت یکیست
    هست ازل را و ابد را اتحاد // عقل را ره نیست آن سو ز افتقاد
    گفت ازین ره کو ره‌آوردی بیار // در خور فهم و عقول این دیار
    گفت خلقان چون ببینند آسمان // من ببینم عرش را با عرشیان
    هشت جنت هفت دوزخ پیش من // هست پیدا همچو بت پیش شمن
    یک بیک وا می‌شناسم خلق را // همچو گندم من ز جو در آسیا
    که بهشتی کیست و بیگانه کیست // پیش من پیدا چو مار و ماهیست
    این زمان پیدا شده بر این گروه // یوم تبیض و تسود وجوه
    پیش ازین هرچند جان پر عیب بود // در رحم بود و ز خلقان غیب بود
    الشقی من شقی فی بطن الام // من سمات الجسم یعرف حالهم
    تن چو مادر طفل جان را حامله // مرگ درد زادنست و زلزله
    جمله جانهای گذشته منتظر // تا چگونه زاید آن جان بطر
    زنگیان گویند خود از ماست او // رومیان گویند بس زیباست او
    چون بزاید در جهان جان و جود // پس نماند اختلاف بیض و سود
    گر بود زنگی برندش زنگیان // روم را رومی برد هم از میان
    تا نزاد او مشکلات عالمست // آنک نازاده شناسد او کمست
    او مگر ینظر بنور الله بود // کاندرون پوست او را ره بود
    اصل آب نطفه اسپیدست و خوش // لیک عکس جان رومی و حبش
    می‌دهد رنگ احسن التقویم را // تا به اسفل می‌برد این نیم را
    این سخن پایان ندارد باز ران // تا نمانیم از قطار کاروان
    یوم تبیض و تسود وجوه // ترک و هندو شهره گردد زان گروه
    در رحم پیدا نباشد هند و ترک // چونک زاید بیندش زار و سترگ
    جمله را چون روز رستاخیز من // فاش می‌بینم عیان از مرد و زن
    هین بگویم یا فرو بندم نفس // لب گزیدش مصطفی یعنی که بس
    یا رسول الله بگویم سر حشر // در جهان پیدا کنم امروز نشر
    هل مرا تا پرده‌ها را بر درم // تا چو خورشیدی بتابد گوهرم
    تا کسوف آید ز من خورشید را // تا نمایم نخل را و بید را
    وا نمایم راز رستاخیز را // نقد را و نقد قلب‌آمیز را
    دستها ببریده اصحاب شمال // وا نمایم رنگ کفر و رنگ آل
    وا گشایم هفت سوراخ نفاق // در ضیای ماه بی خسف و محاق
    وا نمایم من پلاس اشقیا // بشنوانم طبل و کوس انبیا
    دوزخ و جنات و برزخ در میان // پیش چشم کافران آرم عیان
    وا نمایم حوض کوثر را به جوش // کاب بر روشان زند بانگش به گوش
    وان کسان که تشنه بر گردش دوان // گشته‌اند این دم نمایم من عیان
    می‌بساید دوششان بر دوش من // نعره‌هاشان می‌رسد در گوش من
    اهل جنت پیش چشمم ز اختیار // در کشیده یک‌دگر را در کنار
    دست همدیگر زیارت می‌کنند // از لبان هم بوسه غارت می‌کنند
    کر شد این گوشم ز بانگ آه آه // از خسان و نعرهٔ واحسرتاه
    این اشارتهاست گویم از نغول // لیک می‌ترسم ز آزار رسول
    همچنین می‌گفت سرمست و خراب // داد پیغامبر گریبانش بتاب
    گفت هین در کش که اسبت گرم شد // عکس حق لا یستحی زد شرم شد
    آینهٔ تو جست بیرون از غلاف // آینه و میزان کجا گوید خلاف
    آینه و میزان کجا بندد نفس // بهر آزار و حیاء هیچ‌کس
    آینه و میزان محکهای سنی // گر دو صد سالش تو خدمتها کنی
    کز برای من بپوشان راستی // بر فزون بنما و منما کاستی
    اوت گوید ریش و سبلت بر مخند // آینه و میزان و آنگه ریو و پند
    چون خدا ما را برای آن فراخت // که بما بتوان حقیقت را شناخت
    این نباشد ما چه آرزیم ای جوان // کی شویم آیین روی نیکوان
    لیک در کش در نمد آیینه را // کز تجلی کرد سینا سینه را
    گفت آخر هیچ گنجد در بغل // آفتاب حق و خورشید ازل
    هم دغل را هم بغل را بر درد // نه جنون ماند به پیشش نه خرد
    گفت یک اصبع چو بر چشمی نهی // بیند از خورشید عالم را تهی
    یک سر انگشت پردهٔ ماه شد // وین نشان ساتری شاه شد
    تا بپوشاند جهان را نقطه‌ای // مهر گردد منکسف از سقطه‌ای
    لب ببند و غور دریایی نگر // بحر را حق کرد محکوم بشر
    همچو چشمهٔ سلسبیل و زنجبیل // هست در حکم بهشتی جلیل
    چار جوی جنت اندر حکم ماست // این نه زور ما ز فرمان خداست
    هر کجا خواهیم داریمش روان // همچو سحر اندر مراد ساحران
    همچو این دو چشمهٔ چشم روان // هست در حکم دل و فرمان جان
    گر بخواهد رفت سوی زهر و مار // ور بخواهد رفت سوی اعتبار
    گر بخواهد سوی محسوسات رفت // ور بخواهد سوی ملبوسات رفت
    گر بخواهد سوی کلیات راند // ور بخواهد حبس جزویات ماند
    همچنین هر پنج حس چون نایزه // بر مراد و امر دل شد جایزه
    هر طرف که دل اشارت کردشان // می‌رود هر پنج حس دامن‌کشان
    دست و پا در امر دل اندر ملا // همچو اندر دست موسی آن عصا
    دل بخواهد پا در آید زو به رقص // یا گریزد سوی افزونی ز نقص
    دل بخواهد دست آید در حساب // با اصابع تا نویسد او کتاب
    دست در دست نهانی مانده است // او درون تن را برون بنشانده است
    گر بخواهد بر عدو ماری شود // ور بخواهد بر ولی یاری شود
    ور بخواهد کفچه‌ای در خوردنی // ور بخواهد همچو گرز ده‌منی
    دل چه می‌گوید بدیشان ای عجب // طرفه وصلت طرفه پنهانی سبب
    دل مگر مهر سلیمان یافتست // که مهار پنج حس بر تافتست
    پنج حسی از برون میسور او // پنج حسی از درون مامور او
    ده حس است و هفت اندام و دگر // آنچ اندر گفت ناید می‌شمر
    چون سلیمانی دلا در مهتری // بر پری و دیو زن انگشتری
    گر درین ملکت بری باشی ز ریو // خاتم از دست تو نستاند سه دیو
    بعد از آن عالم بگیرد اسم تو // دو جهان محکوم تو چون جسم تو
    ور ز دستت دیو خاتم را ببرد // پادشاهی فوت شد بختت بمرد
    بعد از آن یا حسرتا شد یا عباد // بر شما محتوم تا یوم التناد
    مکر خود را گر تو انکار آوری // از ترازو و آینه کی جان بری


    پی‌نوشت: این نوجوان «حارثة بن نعمان انصاری» بوده است.
    آخرین ویرایش توسط mhjboursy ، ۱۳۹۸/۱۰/۲۵ در ۰۰:۵۵.
    «محمد حسین» هستم.
    امیرالمومنین(ع):برای دنیایت چنان کار کن که گویا همیشه زندگی خواهی کرد و برای آخرتت چنان که گویا فردا خواهی مرد.

  8. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید mhjboursy از ایشان تشکر کرده اند:


صفحه 47 از 47 اولیناولین ... 3744454647

اطلاعات موضوع

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 نفر از این موضوع دیدن می کنند (0 عضو و 1 مهمان)

موضوعات مشابه

  1. دانلود رایگان نمونه گزارش های رتبه بندی ، بهینه کاوی، مدیریت ریسک
    توسط labalab در انجمن آموزش روش های تحلیلی , منابع و ...
    پاسخ ها: 0
    آخرين ارسال: ۱۳۹۲/۰۳/۱۳, ۱۰:۱۲

برچسب برای این موضوع

بوک مارک ها

مجوزهای ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به ارسال ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید ارسال های خود را ویرایش کنید
  •