click to register

صفحه 3 از 5 اولیناولین 12345 آخرینآخرین
نتایج از شماره 21 تا 30 از مجموع 49

موضوع: مطب دکتر مهربان

  1. #21
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    اسفند ۱۳۸۹
    ارسال
    1,640
    تشکر
    5,207
    تشکر شده 11,125 بار در 1,753 ارسال
    ..در اسرع وقت به سوالات هردو عزیز جوابم میدم...فعلا زنده بمونید....خواهشا...

  2. 13 کاربر به خاطر ارسال مفید مهربان از ایشان تشکر کرده اند:


  3. #22
    كاربر فعال قاتل بروسلی آواتار ها
    تاریخ عضویت
    اسفند ۱۳۹۰
    ارسال
    647
    تشکر
    3,068
    تشکر شده 3,658 بار در 632 ارسال
    دکتر استعلاجی هم بخوایم برامون مینویسی؟
    کودکی اندیشید که خدا چه می خورد، چه می پوشد و در کجا منزل دارد؟
    ندایی آمد که :
    او غم بندگانش را می خورد، گناهانشان را می پوشد و در قلب شکسته آنان ساکن است...


  4. 11 کاربر به خاطر ارسال مفید قاتل بروسلی از ایشان تشکر کرده اند:


  5. #23
    عضو فعال FENCER آواتار ها
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    ارسال
    600
    تشکر
    1,322
    تشکر شده 3,224 بار در 610 ارسال
    این دکنر که کرکرش همیشه پائینه
    شخصیت مرد سرنوشت اوست

  6. 9 کاربر به خاطر ارسال مفید FENCER از ایشان تشکر کرده اند:


  7. #24
    عضو فعال FENCER آواتار ها
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    ارسال
    600
    تشکر
    1,322
    تشکر شده 3,224 بار در 610 ارسال
    روز پزشک، روز قدردانی از مدد این دستان مهربان و دوستدار سلامت جامعه گرامی باد . . .

    این روز رو خدمت عزیزانم ،مهرداد و فرزاد گل تبریک میگم
    شخصیت مرد سرنوشت اوست

  8. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید FENCER از ایشان تشکر کرده اند:


  9. #25
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۸۹
    ارسال
    1,080
    تشکر
    25,330
    تشکر شده 8,578 بار در 1,100 ارسال
    باسلام وعرض ادب

    دکتر جان خدارو شکر بنده سالم هستم ولی توهمسایگی یه مریض داریم لطفا نسخه ایشون رو بنویسید تا دردش درمان بشه







    .
    .
    دیشبی یه سر رفتیم بخش ازاد دیدم یکی از این ورپریده های بخش ازاد یه دونه عکس از این خواهر بسیجیا گذاشته بود( به تمام معنا هلو یعنی یه چیزی میگم یه چیزی میشنوین ها) از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون همچین یه هوا گوشه دل ما رو تکون داد این ابجیمون یه چیزی در حدود پنج پنج ونیم ریشتر همچین قشنگ لرزشه رو حس کردم . من احمق اومدم دست به دامن حاج علی شدم گفتیم شاید شماره ای چیزی ازش داشته باشه ما هم بچه روستایی ساده به جای اینکه به حاج علی پیغام خصوصی بدم قضیه رو تو بخش ازاد مطرح کردیم. الان رفتم میبینم 10 نفر خاطر خواه پیدا شده واسه طرف.
    ولی خودمونیم بچه های بورکس هم خیلی بیمعرفتین ها. بابا زمونی که ما جوون بودیم وقتی یکی از بچه ها میخواست مخ بزنه کل کلاس که چه عرض کنم کل دبیرستان بسیج میشدیم تموم کوچه های محل نگهبانی میدادیم تا دوستمون راحت مخ بزنه حالا این بیمعرفتا دارن میبینن ما بعد از 39 سال معذبی یه بار خاطر خواه شدیم همه بسیج شدن سوژه ما رو از دستمون در بیارن.ای تف تو روحتون.
    البته اشتباه از من بود دست به دامن حاج علی شدم. این حاج علی هم که وقتی لازمش نداریم مثل الم یزید بالا سرمونه وقتی لازمش داریم معلوم نیست کدوم گوریه.
    باید دست به دامن عمو مخبر میشدم. به جان خودم به عمو مخبر میگفتم خاطر خواه شدم همون دیشبی شماره که هیچ خود طرف رو نصف شبی برمیداشت میاورد مشهد همون دیشب بالا سر اقا کار رو تموم میکردیم الان طرف داشت تو آشپزخونه قرمه سبزی درست میکرد.ای خاک بر سر من احمق کنن بعد از 39 سال هنوز کارامو نمیفهمم.
    ..
    .
    .
    دقت کردین بسیج هم دچار یه تحول بنیادین شده ها. بسیجیای الان کجا بیسجیای زمان ما کجا؟ اون موقع که ما دانشجو بودیم دور و برمون پر خواهر بسیجی بود دیگه همه شون ماشالله ابروها 3 سانت پهن سبیلا از بنا گوش در رفته چشا گرازی همچین نیگات میکردن زهرت آب میشد . یه خواهر بسیجی تو محوطه دانشگاه قدم میزد همه فرار میکردن الان ادم اینا رو میبینه دوس داری الکی بری ازشون ادرس بپرسی همینجور الکی. به جان خودم اگه یه روز یکی از همین خواهرا بیاد در خونه ما بگه ممد اقا میای بریم راه پیمایی میگم نوکرتم هستم به مولا چرا نیام؟
    شرمنده همه تونم ولی تصمیم گرفتم برم بسیجی بشم.
    .
    .
    .
    حاج علی
    حاج علی خدا لعنتت کنه باز کدوم گوری هستی؟
    یه دونه فرم بسیج واسه من ایمیل کن الان پرش کنم عکس اسکن شده هم دارم واست پر میکنم میفرستم دست ما رو تو یکی از همین پایگاها بند کن تا عمر دارم نوکریتو میکنم. حالا اون بالا مالاها هم جا نبود اشکال نداره همین پایین راه آهن شوش باقر اباد میدون خراسون هر جا جا داشت من میام. هیچ جا جا نبود میرم خاتون اباد دیگه.
    ضامن هم خواستی 10 تا واست میارم. هر کاری هم باشه میکنم چایی میریزم طی میکشم پایگاهو جارو میکنم. فقط دست ما رو تو یکی از پایگاهات بند کن. جبران میکنم به مولا. دمت گرم.

  10. 12 کاربر به خاطر ارسال مفید طيب از ایشان تشکر کرده اند:


  11. #26
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۸۹
    ارسال
    1,080
    تشکر
    25,330
    تشکر شده 8,578 بار در 1,100 ارسال
    خدا هیچکسی رو به این درد گرفتار نکنه تا محتاج این دکتر نشه

  12. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید طيب از ایشان تشکر کرده اند:


  13. #27
    کاربر ویژه بورسی کریم مهدوی آواتار ها
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۹۱
    ارسال
    813
    تشکر
    7,620
    تشکر شده 3,821 بار در 772 ارسال
    نقل قول نوشته اصلی توسط طيب نمایش ارسال ها
    خدا هیچکسی رو به این درد گرفتار نکنه تا محتاج این دکتر نشه
    ای گل گفتی طیب خان

    یاشا
    تو مرد باش و میاندیش از گرانی درد/همیشه درد به سروقت «مرد» می آید

  14. 7 کاربر به خاطر ارسال مفید کریم مهدوی از ایشان تشکر کرده اند:


  15. #28
    عضو فعال CAPTAIN NEMO آواتار ها
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۸۹
    محل سکونت
    آبادان
    ارسال
    2,836
    تشکر
    58,968
    تشکر شده 20,083 بار در 2,878 ارسال
    گاو ما ما می کرد

    گوسفند بع بع می کرد

    سگ واق واق می کرد


    و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

    شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.

    او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

    او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

    موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

    دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.

    کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.

    پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.

    پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.

    او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.


    برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .
    ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .
    ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.
    اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان
    ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

    او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
    او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

    او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به

    همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد .....
    یاری اندر کس نمی​بینیم یاران را چه شد
    دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

    شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
    مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

  16. 14 کاربر به خاطر ارسال مفید CAPTAIN NEMO از ایشان تشکر کرده اند:


  17. #29
    عضو فعال مندی آواتار ها
    تاریخ عضویت
    مهر ۱۳۹۰
    محل سکونت
    خانه
    ارسال
    522
    تشکر
    7,612
    تشکر شده 4,750 بار در 711 ارسال
    از این به بعد میتونین سوالای پزشکیتونو از دکتر مندی بپرسین ...

    یالا ..خانم منشی ...

    اولین مریضو بفرس تو...
    دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ ..... ای هیچ تر از هیچ ، تو بر هیچ مپیچ

  18. 9 کاربر به خاطر ارسال مفید مندی از ایشان تشکر کرده اند:


  19. #30
    عضو فعال 313 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    اسفند ۱۳۹۱
    ارسال
    196
    تشکر
    289
    تشکر شده 999 بار در 268 ارسال
    نقل قول نوشته اصلی توسط CAPTAIN NEMO نمایش ارسال ها
    گاو ما ما می کرد

    گوسفند بع بع می کرد

    سگ واق واق می کرد


    و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

    شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود. حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.

    او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.

    او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

    موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

    دیروز که حسنک با کبری چت می کرد . کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.

    کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.

    پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.

    پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.

    او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند. پتروس در حال چت کردن غرق شد.


    برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .
    ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت . ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .
    ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد . کبری و مسافران قطار مردند.
    اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل همیشه سوت و کور بود . الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان
    ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ی مهمان ندارد. او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

    او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
    او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

    او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت . اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به

    همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد .....
    بسیار جالب بود در ضمن زیبایی آدم رو به خنده و گریه با هم مشغول میکند
    ای کاش اسم نویسنده های تکه های خوبتون یا اشعارتون رو بگذارید دوستان .

  20. 8 کاربر به خاطر ارسال مفید 313 از ایشان تشکر کرده اند:


اطلاعات موضوع

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 نفر از این موضوع دیدن می کنند (0 عضو و 1 مهمان)

بوک مارک ها

مجوزهای ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به ارسال ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید ارسال های خود را ویرایش کنید
  •