صفحه 6 از 6 اولیناولین ... 3456
نتایج از شماره 51 تا 55 از مجموع 55

موضوع: بدون شرح

  1. #51
    عضو عادی
    تاریخ عضویت
    فروردین ۱۳۹۰
    ارسال
    236
    تشکر
    70
    تشکر شده 475 بار در 197 ارسال

    پاسخ : بدون شرح

    ........ادامۀ حکایت............از کتاب شریف انوار حکمت عملی یعنی همان انوار سهیلی*************

    زاهد بنا بر انکه مهمّات در مانده گان بزودی و خوبی فیصل یابد و او را سبب دلالت هر خیر ثوابی بی نهایت حاصل آید اجابت فرموده در هر مهمّی انچه مقتضای وقت بر زبان زاهد جاریشدی و پادشاه به بطوع (اطاعت) و رغبت اضغا(گوش دادن) نمودی تا کار بدآن انجامید که اکثر مهمّات انولایت بدامن اهتمام آن پیر عالی مقام باز بسته شد و تصرّف او هر روز در امور ملکی و مالی زیاده گشت خوش خوش حبّ جاه ، رخت در سویدای دل پیر نهاده رخنه در دیوار اوراد و اوقات او افکند و تمنّای اسباب بزرگی و حشمت سر درویش را از بالین فراغت گردانید و متوجه تاج نخوت ساخت
    بیت
    کیست کاین جادوگر و افسونگر از راهش نبرد
    کیست کز جام فریبش جرعۀ غفلت نخورد

    دنیا زنیست فریبنده بسی شیرمردان را صید کمند محبّت خود ساخته و زالی است غدّار که بسیار تهمتنان را بیژن وار در چاه بلا انداخته

    مثنوی
    رستم او در کف زال ستم
    بیژن او در تگ چاه اَلَم (درد)

    مصر وی از نیلِ جفا موج زن
    یوسفش آلوده بخون پیرهن

    موصل او بر سر راه فراق
    موعد او بر سر کوی نفاق

    قصر وی از کلّه هر تاجدار
    بحر وی از خون هر اسفندیار

    و چون زاهد از شواربۀ (سختی) ریاضت ، چاشنیِ راحتِ نفس و شربتِ لذّتِ هوا نوش کرد ذوق عبادت بر دلش فراموش شده حلقۀ حب الدنیا رأس کل خطیة در گوش کشید
    بیت
    چو خلوت نشین کوس دولت شنید
    دگر ذوق در کنج خلوت ندید

    پادشاه چون تصرّمات (چابکی) زاهد و تدبیرات او موافق مصلحت ملک دید زمام اختیار بیکبار در کف کفایت او نهاد درویش را پیشتر اندیشۀ نانی بود حالا غم جهانی پیش آمده و خیال تحصیل گلیمی بفکر تسخیر اقلیم مبدل شد
    بیت
    در آن چمن که تو دیدی گلی ببار نماند
    خزان در آمد و سرسبزی بهار نماند

    روزی یکی از درویشان که احیاناً (گاه گاهی)بخدمت زاهد آمدی و شبها در نیاز و زاری با او بروز رسانیدی بزیارت وی رسیده آن احوال و اوضاع مشاهده نموده آتش حیرت در ساحت دلش مشتعل گشت
    بیت
    آب حیوان تیره گون شد خضر فرّخ پی کجاست
    خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
    چون شب در آمد غوغای خلق فی الجمله تسکین یافت زاهد را گفت ایشیخ انچه حالت است که من می بینم این چه صورت است که من مشاهده می کنم
    بیت
    مجموع روزگار تو روز امید بود
    آن روز خوش کجا شد و آنروزگار کو
    زاهد چندانچه زبان اعتذار بر کار کرد.................ادامه دارد
    آخرین ویرایش توسط محمد-پ ، ۱۳۹۷/۱۲/۰۲ در ۲۱:۴۲.

  2. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید محمد-پ از ایشان تشکر کرده اند:


  3. #52
    عضو عادی
    تاریخ عضویت
    فروردین ۱۳۹۰
    ارسال
    236
    تشکر
    70
    تشکر شده 475 بار در 197 ارسال

    پاسخ : بدون شرح

    ادامه حکایت

    زاهد چندانچه زبان اعتذار بر کار کرد سخنی که بر محک معرفت تمام عیار باشد نتوانست گفت مهمان فرمود که این سخنان بهانۀ نفس است مقصود این اطناب و خلاصۀ ما فی الباب انکه خاطر مبارک مائل متاع دنیا شده و ضمیر اشرف بقید جاه و مال مبتلا گشته
    فرد
    همای چون تو عالی قدر و حرص استخوان تا کی دریغ انسایۀ همت که بر مردار افکندی
    و بیا و دامن تجرّد از غبار اغیار بیفشان و سر تفرید در گریبان توکّل کش و نوالۀ زهرآلود دنیا بکام آرزو مرسان
    بیت
    برخوان و هر دست ارادت مکن دراز
    کالوده کرده اند بزهر این نواله را

    زاهد گفت ای یار مهربان از گفت و شنود خلق و آمد و شد مردم چندان تفاوتی در حال من پدید نیاید و بدل متوجه همان کارم که میدانی مهمان گفت ترا حالا خبری نیست بجهت آنکه غرض نفس چشم بصیرت را پوشیده است و آن زمان که بدانی پشیمانی سود نخواهد داشت
    بیت
    اینچنین کرده ای آخر کار
    چون پشیمان شوی ندارد سود

  4. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید محمد-پ از ایشان تشکر کرده است:


  5. #53
    عضو عادی
    تاریخ عضویت
    فروردین ۱۳۹۰
    ارسال
    236
    تشکر
    70
    تشکر شده 475 بار در 197 ارسال

    پاسخ : بدون شرح

    گفت آورده اند که روباهی در بیشۀ میرفت و ببوی طعمه می گشت بپای درختی رسید که طبلی از پهلوی آن آویخته بودند و هرگاه بادی بوزیدی شاخی از آندرخت در حرکت آمده بر روی طبل رسیدی و آواز سهمگین ازو برآمدی روباه بزیر درخت مرغ خانگی دید که منقار در زمین میزد و قوتی میطلبید در کمین نشسته خواست که اورا صید نماید که ناگاه آواز طبل بگوش او رسید نگاه کرد جثۀ دید بغایت فربه و آواز مهیب استماع افتاد (بگوش رسید) و طامعۀ (طمع) روباه در حرکت آمده و با خود اندیشید که هرآینه گوشت و پوست او فراخور آواز خواهد بود از کمین مرغ بیرون آمد و روی بدرخت نهاد مرغ ازآن واقعه خبردار شده بگریخت و روباه بصد محنت بدرخت برآمد بسی بکوشید تا آن طبل را بدرید جز پوستی و پارۀ چوبی هیچ نیافت آتش حسرت در دل وی افتاد و آب ندامت از دیده باریدن گرفت و گفت دریغ بواسطۀ این جثۀ قوی که همه باد بود آنصید حلال از دست من بیرون شد و ازین صورت بی معنی هیچ فائدۀ بمن نرسید
    دهل در فغان است دائم ولی
    چه حاصل چو اندرمیان هیچ نیست

    گرت دانشی هست معنی طلب
    بصورت مشو غرّه آن هیچ نیست

  6. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید محمد-پ از ایشان تشکر کرده است:


  7. #54
    عضو عادی
    تاریخ عضویت
    فروردین ۱۳۹۰
    ارسال
    236
    تشکر
    70
    تشکر شده 475 بار در 197 ارسال

    پاسخ : بدون شرح

    و هر آینه چون بی هنران از هنرمندان بیشتراند و میان ایشان خصومت ذاتی و عداوت قدیمی است بحکم کثرت غلبه کرده در تفضیح (ضایع کردن) اهل هنر چندان غلبه نماید که حرکات و سَکَنات ایشان را در لباس گناه بیرون آورده امانت در صورت خیانت و دیانت در کسوت خباثت ظاهر سازند و همان هنر را که سبب دولت و وسیلت سعادت است مادۀ شقاوت و نکبت گردانند
    بیت
    چشم بداندیش که برکنده باد
    عیب نماید هنرش در نظر

    و بزرگی در این باب فرموده است
    مثنوی
    گر هنری سر زمیان بر زند
    بی هنری دست بدان در زند

    کار هنرمند بجای آورند
    تا هنرش را بزیان آورند

    و هم در صفت بی انصافی عیب جویان گفته اند

    مثنوی
    دیدۀ انصاف چه بینا بود
    دُر شمرد گرچه که مینا بود

    رسم بزرگان بود انصاف کار
    کار خسان نیست بجز خار خار

    وانکه ندارد دل رحمت پذیر
    تهمت پشمینه نهد بر حریر

  8. #55
    عضو عادی
    تاریخ عضویت
    فروردین ۱۳۹۰
    ارسال
    236
    تشکر
    70
    تشکر شده 475 بار در 197 ارسال

    پاسخ : بدون شرح

    *****از انوار سهیلی*****


    آورده اند که در شهر کشمیر پادشاهی بود عنان تسخیر ........................................

    مثنوی
    جهان را خلعت امن انچنان داد
    که تیغ از ننگ عریانی شد آزاد

    ز عدلش جان مظلومتن سحرگاه
    فرامش کرده تیراندازی آه

    و این پادشاه ذوشوکت ، در حریم حرمت و پردۀ عشرت محبوبۀ داشت که زلف شبرنگش در درازی شب یلدا مدد دادی و روی جان بخشش بکمال حُسن از مه چهارده سبق بردی زاهد شب زنده دار اگر خیال جمال اورا در خواب دیدی چون صبح پاکیزه دامن از مهر رویش گریبان خرقۀ پرهیز چاک زدی

    بدیدن همایون ببالا بلند
    به ابرو کمان کش بگیسو کمند

    چو سروی که پیدا کند در چمن
    زگیسو بنفشه ز عارض سمن

    ملک را به آن نازنین دلبستگی بود که مشاهدۀ جمالش را حاصل الحیات دانستی و تماشای زلف و خالش را سرمایۀ زندگانی شمردی هر نفس جاذبۀ عشق جانان جوهر جانش را بجانب خویش کشیدی و طرّۀ طرّار دلارام نقد شکیبائی از جِیب دلش در ربودی
    بیت
    من نه باختیار خود میروم از قفای او
    گیسوی چون کمند او می کشدم کشان کشان

    و آن شوخ فتنه انگیز چون مرغ دل شاه را مقید دام زلف دلاویز می دید کمان ابرو را تا بناگوش کشیده خدنگ غمزه بر هدف سینه اش می گشاد ساعت بساعت بکرشمه های رنگین و عشوه های شیرین بندی دیگر بپای دلش می نهاد
    بیت
    رسم عاشق کشی و شیوۀ شهرآشوبی
    جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود


    ........................ادامه دارد
    آخرین ویرایش توسط محمد-پ ، ۱۳۹۷/۱۲/۰۳ در ۱۸:۳۷.

صفحه 6 از 6 اولیناولین ... 3456

اطلاعات موضوع

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 نفر از این موضوع دیدن می کنند (0 عضو و 1 مهمان)

بوک مارک ها

مجوزهای ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به ارسال ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید ارسال های خود را ویرایش کنید
  •