click to register

صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نتایج از شماره 1 تا 10 از مجموع 40

موضوع: عرفان

  1. #1
    عضو عادی عارف آواتار ها
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۹۱
    ارسال
    210
    تشکر
    152
    تشکر شده 596 بار در 185 ارسال

    عرفان

    هفت شهر عشق را عطار گشت
    ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

    نفس انسان که شاهکار آفرینش است دارای قابلیت کمال است و چنانچه تحت تعلیم و تزکیه قرار گیرد می تواند از مرتبه طمع که پست ترین درجه نفس است به مقام "اخفی" که مقام اولیا و مقربان است برسد. مراتب و مقاماتی که انسان می تواند طی کند از قرار زیر است:

    1- مرتبه طبع

    2- مرتبه نفس

    3- مقام قلب

    4- مقام روح

    5- مقام سِر

    6- مقام خفی

    7- مقام اخفی

    و ما در ادامه مطلب این هفت مرتبه و مقام را که بعضی از عارفان "هفت شهر عشق" یا "هفت وادی عشق" نامیده اند، از کتاب "حکمت الهی" شادروان "الهی قمشه ای" نقل می کنیم.

    1- مرتبه طبع

    مرتبه طبع عبارت است از مرتبه قوای نباتی و آثار و افعال آن چون خوردن و آشامیدن و نمو و تناسل است. (هر انسانی در بدو امر در این مرتبه به دنیا می آید)

    2- مرتبه نفس

    مرتبه نفس مرتبه قوای حیوانی و ادراکات حس و خیال و وهم است که با آن ابداع و اختراع و تهیه وسایل زندگانی و آسایش و خوشیها کند و چون به مخالف خود برخورد کند جنگ و نزاع و شورش در جهان برانگیزد. تا این سر حد احساس و فهم، حیوانیت است و هنوز خورشید کمال او از افق انسانیت طلوع نکرده است.

    3- مقام قلب

    مقام توجه به عالم غیب است لیکن با نظر به عالم شهود. از جهت حدوث، مقام قلب ابتدای مقام انسانیت است و آن وقتی است که نفس ناطقه را از قفس بدن، روزنه ای به عالم غیب باز باشد. لیکن چون از چنگ قوای نفسانی شهوت و غضب مستخلص نگردیده است گاهی از آن روزنه به عالم غیب نظر کند و گاهی محکوم نفس حیوانی شده، به شهوت دنیوی بپردازد و از این رو این مقام را مقام قلب گویند که پیوسته در تقلب و تحول است. گاهی مقام روح که مقام مافوق آنست متحول می شود و گاهی به مرتبه نفس که مادون آنست باز میگردد.

    4- مقام روح

    آن را مقام نفس ناطقه نیز می نامند که بالکل از چنگ قوای بدن و آثار طبع و نفس مستخلص شده و به روحانیون عالم قدس پیوسته است.

    5- مقام سِر

    در این مقام است که عارف به حق و جمال الهی یعنی به معروف بینا می گردد و اسرار الهی را در همه موجودات مشاهده می کند و به زبان ذات می گوید: " ندیدم چیزی را مگر آنکه دیدم خدا را در آن".

    6- مقام خفی

    و آن مرتبه ای از نفس انسان است که تنها خدا را مشاهده می کند و نه خدا در هر چیز که لازمه اش هر چند بطور آیینه خلق دیدن باشد. دارنده مقام خفی به مقام "فنای فی الله" رسیده و حجاب را از پیش نظر برانداخته و همه حق را بیند نه چون صاحب مقام سِر که در همه اشیا خدا را بیند و صاحب سِر کسی است که به اسرار حق پی برده است و آن کس که به اسرار حق پی برد ماهیت اعتباری ممکنات حجاب وی نشوند بلکه آیینه مشاهده خدا در نظر او باشند.

    7- مقام اخفی

    این مقام همان فنای در حق است. منتهی توجه به فنا هم در این مقام نیست. یعنی عارف ملتفت فنای ذات خود در شهود حق نیز نباشد. سرگرمی به شهود جمال حق، وی را از شهود نیز فارغ ساخته است. این مقام مقام "فنای عن الفنا" و آخرین مقام انبیا و اولیا است و به آن سِر سِر یا سِر سلطان گویند.

    در مسیر خدا dmkh.persianblog.ir

  2. 7 کاربر به خاطر ارسال مفید عارف از ایشان تشکر کرده اند:


  3. #2
    عضو عادی Metalman آواتار ها
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    ارسال
    98
    تشکر
    234
    تشکر شده 1,348 بار در 98 ارسال

    پاسخ : عرفان

    امام امت ابراهیم شدم در بن چاهی، یوسف شدم در گذر از آتش دستان زلیخایی، کلمه ای شدم مقدس، کلیم شدم مسیحایی، موسی شدم، بشارت مریم شدم به تنهایی، فقیه شهر را بگویید فقیها کجایی!؟
    سالک گفت فقیه شهر را بگویید من مست دائم ام، حکم نمازم چگونه است؟
    بگوییدش چیزی نخورده ام، چیزی شنیده ام، شعر مجسمی در جان من نشسته است سکر آوری غلیظ که جز به رفتن جان از این تن بیرون نمی شود، بپرسید حکم نماز من چگونه است؟
    بگویدش چیزی نخورده ام بوی هویی از دهان مستی به دماغ رسیده است. اکسیر نابی که خاک را کیمیا می کند بگویدش حکم نماز و دفتر و دستار هیچ که دینم رفت، کافر شدم، تمامی کفرم، تمامی ایمان، در سکرات مسلمانی…سالک گفت در گستره ای ناب جایی هست که جایی نیست، نا کجایی که جایش را نمی دانم، گم می شوم در آن، شناور می شوم غریق در چیزی که وصفش را نمی دانم، هیچکس نیست که بپرسم، هیچکس نیست که بشنود، هیچکس، صدایی بر نمی آید. روبه رو می شوم با آینه ای از عالم که خود را در من می نگرد، منم یا آینه که در دیگری می نگرد؟ نمی دانم…می روم تا سر حد مرز هایی که موسی، که موسی کلماتی شنید و مسیح، که مسیح تجلی کلمه بود و محمد، سالک گفت چنان تا کلماتی که هیچ شکی در آنها نیست نازل می شوند، و چنان تا گم میکنم شنونده ام یا گوینده…سالک گفت خروشی در من جریان دارد، در مانده ام در بیانش، حالی آنکه کلمات را می دانم و چه بی حد بود عظمت عیسی و جای پاهای محمد هویدا و چه کسی توان رفتن داشت!؟سالک گفت ای که می شنوی این کلمات را، افسانه نمی بافم، سفری واقع شده است، درزمان بی نهایت، زمانی کهزمان زاده نشده بود، عروجی شد و معراجی که کلمات آن مو به مو نگاشته شده اند، زمان زاده شد تا شرحی نازل و متجلی شود و ادراک فرصت یابد تا در خلوص دریابد آنچه را که واقع شده است، حال آنکه در واقع همه چیز تمام شده درحالی که در آینه ای فرصت ادراک همراهی با آنچه واقع شده، داریم. واقعه ای واقع شده که هیچ زبانی قادر به بیانش نیست و اگر بیان شود کلمات آن را پایانی نخواهد بود.
    نفسی دمیده شد و کلماتی متجلی شدند. آن کلمات را تنها آنکه که گفت، شنید و لا غیر که غیری در کار نبود. آن نفسنفسی مقدس و ستوده و ستاینده بود و کلمات متجلی شده اذکاری بودند حامل حمد گوینده کلمات که خود را می ستود. حاصل این گفت و شنود هستی خلق شد، خلق بکر و آدمی در این میان پدیدار گشت و کرامت یافت تا در همراهیادراک کند آنچه را که واقع شده است. آن اذکار مقدس در آدمی نهفته اند و از آنان پاسداری می شود و تجلی هریک دریچه از ادراک در آدمی می گشاید که در آن زوالی نیست.هر سالکی که خلوص پیشه کند به مقصدی می رسد هم معنا با دیگر سالکان و غایت سلوک چیزی نیست جز ذکری از آن اذکار مقدس که حمدِ گوینده، در آنها مستتر است. ای آنکه طالب فیضی دریاب کتابی را که جمیع کلماتی ست که ابتدای ابتدای آن حمد است. این حمد ابتدا، هدف انتهاست…
    سلام درود بر او که نامش از حمد و احمد و محمود و محمد است.
    iranjoy.com

  4. 10 کاربر به خاطر ارسال مفید Metalman از ایشان تشکر کرده اند:


  5. #3
    عضو عادی Metalman آواتار ها
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    ارسال
    98
    تشکر
    234
    تشکر شده 1,348 بار در 98 ارسال

    پاسخ : عرفان

    سالک گفت من در شکارگاه بودم. صدا را شنیدم، در عصر موسی.
    بال هایم رستند. آتشی فرستاد از دوزخ. بالهایم سوختند هزار باره.
    من صدا را شنیدم. بامن صدا چنان کرد که بی پروا پریدم، بی بال.
    بال های رستند نو، در بی پروایی پرواز. آتش فرستاد از دوزخ. من سوختم. بال ها ماندند.


    من سوختم. مرغی شدم.
    دو بال شدم آویخته به هیچ.
    مرغی شدم که صدا را می شنید.
    گفتگو کردم با موسی وقتی که بنی اسرائیل سخت قدرتمند بودند. در پی شکار مرغی بودند از آسمان.
    من صدای مرغ را می شنیدم.


    سالک گفت در شکارگاه بودم.
    مقلد صدای مرغی شدم. مرغ صدای مرا می شنید. پاسخ می داد.
    شکارگاه مملو از شکارچیان بود. صدای مرا می شنیدند. صدای مرغ را نمی شنیدند.
    روانه شدند به سوی من. ساکت شدم.


    سالک گفت من از گفتگو گذشتم. برخی کلمات را آموختم. نفسم به شماره افتاد.
    در تنم توانی بیشتر نبود. در سرم، گرما غوغا میکرد. در تنم سرما مرا تا سرحد مرگ کشاند.
    سالک گفت مقلد صدا شدم. آن مرغ را شنیدم. با من از لوح گفت.
    لوح را شنیدم. برخی کلمات را دانستم. از گذشته بودند، از حال و از آینده. نفسم به شماره افتاد.


    دانستم بسیار، بی آنکه بدانم چگونه. بی آنکه بدانم چگونه بازگو کنم.


    دانستم برخی صدا را می شنوند. در عصر موسی بسیار نادراند.
    سالک گفت من زمزمه های مسیح را شنیدم. کودکی که در گهواره سخن می گفت. او بشارت کلمه ای بود که من می دانستم. کلمه ای مقدس، قدیسی اقدس که در آواز آن مرغ شنیده بودم.
    کلمه حی را مکرر ذکر میکرد. از شنیدنش حمد را آموختم.
    سالک گفت برخی کلمات لوح را دانستم.
    حرف ابتدا را دانستم.
    حمد را دانستم.
    الف را دانستم.
    از این دو احمد را دانستم حال آنکه در عصر موسی بودم. نفسم به شماره افتاد.
    حرف انتها را دانستم.
    ب را دانستم.
    حرف انتها را در ابتدا دیدم.
    به شرافت بسم الله، نفسم به شماره افتاد.
    در عصر موسی بودم. کلماتی دیدم. در آنها هیچ شکی نبود. هیچ شکی. در حق آنها گواهی دادم.
    لوح را دیدم. برخی کلمات را دانستم.
    برخی لوح را به ذهن سپردند. بر حال ایشان افسوس خوردم.
    ذکر بر من نازل شد. کلمه ای در وسع حال. بیشتر نبود .
    حالم وسعت یافت.


    ح از حی و الف از ابتدا و لام از آسمان، مرا بالا برد…
    میمی مانا از حالم مرا به حمد کشید.
    محمد را دانستم.


    سالک گفت او بنده ی خداست. بنده ی زمان نیست. بنده ی مکان نیست.
    هر زمان، هر جا هوشیار بودم. حاضر بود.


    سالک گفت من صدا را شنیدم.
    بی هیچ شک. صدا را شنیدم.
    مقلد صدا شدم.
    رومیان می آمدند.
    ساکت شدم.
    بی آنکه بگویم در نزدیکترین زمین پیروز خواهند شد.
    بنی اسرائیل در پی شکار مرغی بودند، بریان!
    من صدای آن مرغ را شنیدم.
    کسی صدای مرا نمی شنود!؟
    ساکت شدم.
    بِنَصْرِ‌ اللَّـهِ ۚ یَنصُرُ‌ مَن یَشَاءُ ۖ وَهُوَ الْعَزِیزُ الرَّ‌حِیمُ

  6. 12 کاربر به خاطر ارسال مفید Metalman از ایشان تشکر کرده اند:


  7. #4
    عضو عادی Ehsan13581980 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    اسفند ۱۳۹۲
    ارسال
    98
    تشکر
    1,134
    تشکر شده 207 بار در 69 ارسال

    پاسخ : عرفان

    خبر داد مرا همچنين گفت از بعضي ازيشان شنيدم كه به بايزيد گفتند به چه چيز بدين درجت رسيدي؟ گفت: ((همه اسباب دنيا را در هم پيچيدم و به ريسمان قناعت بربستم و در منجنيق صدق نهادم و در بحر نوميدي افكندم و برآسودم.))
    آخرین ویرایش توسط Ehsan13581980 ، ۱۳۹۳/۰۳/۰۶ در ۲۱:۵۳.

  8. 10 کاربر به خاطر ارسال مفید Ehsan13581980 از ایشان تشکر کرده اند:


  9. #5
    عضو عادی Metalman آواتار ها
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۴۸
    ارسال
    98
    تشکر
    234
    تشکر شده 1,348 بار در 98 ارسال

    پاسخ : عرفان

    " سلسله موی دوست حلقه ی دام بلاست"
    ای که در این حلقه ای سخت گرفتار شو....

  10. 11 کاربر به خاطر ارسال مفید Metalman از ایشان تشکر کرده اند:


  11. #6
    عضو فعال arminfar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    اسفند ۱۳۹۲
    محل سکونت
    تهران صادقیه
    ارسال
    479
    تشکر
    4,085
    تشکر شده 3,188 بار در 477 ارسال

    پاسخ : ویدیوهای اموزشی با دانلود رایگان

    می خواهم بگویم بعضیها خیال می کنند فقط کسهایی که در طبیعیات و علوم عقلی و تجربی تحصیلات عالیه کرده اند، می توانند به معقولات پی ببرند و چیزهایی را که عقل پسند و منطق پذیر نیست، باور نکنند.
    نه خیر! این طورها هم نیست. بگذارید یک مثال بیاورم. می دانید که اینجا توی انگلیس، مردم در برخورد با آشنا و غریبه، همیشه یک چیزی دارند که دربارۀ هوا به همدیگر بگویند:
    بشنوید






    «صبح از خانه می آیی بیرون، بهار است؛ نزدیک ظهر، می شود تابستان؛ بعد از ظهر پاییز شروع می شود؛ و عصر ابر سیاه و بادِ سرد و جرجرِ باران و زمستان! این هم شد آب و هوا؟»
    این را کی می گوید؟ یک مرد یا زنی که مثل من توی صف اتوبوس ایستاده است، یا توی اتوبوس یا توی ترن بغل دست من نشسته است، یا هر جای دیگری که بعضیها از توی خودشان در می آیند و با همنشسته ها یا همایستاده های خودشان هم صحبت می شوند، یا به طور کلّی «مردمِ کوچه و بازار» که بیشترشان در «طبیعیات» و «علوم عقلی و تجربی»، چه عالیه، چه دانیه، تحصیلاتی ندارند، امّا بیشترِ این بیشترِ مردمِ کوچه و بازار، مخصوصاً مسیحیهایِ مؤمنشان، اگر اصول و احکام دین خودشان را ندانند، اسطوره ها و قصّه ها و تمثیلهاش را خوب می دانند.
    تا آن آقا یا خانمِ کوچه و بازار شروع می کند از آب و هوا نالیدن، یا از زلزلۀ فلانجا، یا طوفان و سیلِ بهمانجا و تلفات و خساراتِ آنها ابرازِ تعجّب و تأسّف کردن، من بر می گردم، به او می گویم: «خوب، همینها خودش یک چیزی را ثابت می کند که ما اصلاً به ش توجّه نمی کنیم!»

    حالا از اینجا بشنویم یک نمونه از دنبالۀ این گفت و گو را: «چی را ثابت می کند؟»
    من: «این را که این کرۀ زمین از روز اوّلش برای زندگی ما آدمها طرّاحی و مهندسی و معماری نشده است!» (۱)
    او: «بله، واقعاً هم ها!»
    من: «ما تصادفاً اینجا پیدامان شده است!»
    او: «تصادفاً؟ چه طور مگر؟»
    من: «راستش، همان طور که در کتاب مقدّس (۲)، در همان فصل آفرینش عالم و آدم نوشته شده است، خدا کرۀ زمین را برای گیاهها و حیوانات خلق کرده بود، نه برای ما آدمها که به هیچ چیز قانع نیستیم!»
    او: «پس ما را برای کجا خلق کرده بود؟»
    من: «خوب، همان کتاب مقدّس می گوید آدم و حوّا در باغ بهشت زندگی می کردند و از همۀ میوه هاش می خوردند، غیر ازمیوۀ آن دوتا درختی (۳) که خدا خوردنش را برای آنها ممنوع کرده بود! یکی درختِ شعور و معرفت، یکی هم درخت حیاتِ ابدی!»
    او: «خوب، لابد خدا صلاح نمی دانست که آدمیزاد شعور و معرفت پیدا کند و عمر جاویدان داشته باشد!»
    من: «چرا صلاح نمی دانست؟ پس برای چی آدمیزاد را به شکلِ خودش خلق کرد؟ آدم و حوّا تا میوۀ درخت شعور و معرفت را نخورده بودند، عین حیوانات دیگر برهنه بودند و خجالت هم نمی کشیدند، امّا شعور و معرفت که پیدا کردند، خجالت کشیدند و عورتهاشان را با برگ انجیر پوشاندند! پس اگر گناه آدمیزاد اصلاَ این باشد که شعور و معرفت پیدا کرده است، معنیش چی می شود؟»

    او: «می خواهید بگویید معنیش این می شود که خدا می خواست ماهم مثل حیوانات بی شعور باشیم و هیچی نفهمیم؟»
    و من: «نفهمیم و حیوان باشیم و توی جنگل همدیگر را بخوریم و اصلاً ندانیم دنیا چی هست و خدا کی هست و ما اینجا چه کار می کنیم!»
    او: «همین؟ اگر این طور باشد که خیلی مسخره است!»
    و من دست آخر می گویم: «مسخره نیست! امّا آن جوری هم که ما همیشه خیال می کرده ایم و خیلیهامان هنوز هم خیال می کنیم، نیست!»
    و او هم دست آخر با تردید می گوید: «نمی دانم! نمی دانم!» (۴)
    _______________________________________________
    ۱- جمله ای که معمولاً در این مورد به انگلیسیها می گویم، این است:
    The planet Earth is not designed, engineered and constructed for human beings to live on.
    ۲- در کتاب «عهد عتیق»، «سِفر پیدایش» دربارۀ «گناهِ آدم و حوّا» آمده است: «... و چون زن [حوّا] دید که آن درخت برای خوراک نیکوست و بنظر خوشنما و درختی دلپذیر و دانش‌افزا، پس از میوه‌اش گرفته، بخورد و به شوهر خود نیز داد و او خورد* آنگاه چشمان هر دوِ ایشان باز شد و فهمیدند که عریانند. پس برگهای انجیر به هم دوخته، سِترها برای خویشتن ساختند * و آواز خداوند خدا را شنیدند که در هنگام وزیدن نسیم نهار در باغ می‌خرامید، و آدم و زنش خویشتن را از حضور خداوند خدا در میان درختان باغ پنهان کردند * و خداوند خدا آدم را ندا در داد و گفت: «کجا هستی؟» * گفت: «چون آوازت را در باغ شنیدم، ترسان گشتم، زیرا که عریانم. پس خود را پنهان کردم.» * گفت: «که تو را آگاهانید که عریانی؟ آیا از آن درختی که تو را قدغن کردم که از آن نخوری، خوردی؟» * آدم گفت: «این زنی که قرین من ساختی، وی از میوه درخت به من داد که خوردم.» * پس خداوند خدا به زن گفت: «این چه کار است که کردی؟» زن گفت: «مار [شیطان] مرا اغوا نمود که خوردم.» * ... و [خدا] به زن گفت: «اَلَم و حمل تو را بسیار افزون گردانم؛ با الم فرزندان خواهی زایید و اشتیاق تو به شوهرت خواهد بود و او بر تو حکمرانی خواهد کرد.» * و به آدم گفت: «چونکه سخن زوجه‌ات را شنیدی و از آن درخت خوردی که امر فرموده، گفتم از آن نخوری، پس بسبب تو زمین ملعون شـد، و تمام ایّام عمرت از آن با رنج خواهی خورد * خار و خس نیز برایت خواهد رویانید و سبزه‌های صحرا را خواهی خورد * و به عرق پیشانی‌ات نان خواهی خورد تا حینی که به خاک راجع گردی، که از آن گرفته شدی زیرا که تو خاک هستی و به خاک خواهی برگشت.» * ... و خداوند خدا گفت: «همانا انسان مثل یکی از ما شده است، که عارف نیک و بد گردیده. اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورَد، و تا به ابد زنده ماند.» * پس خداوند خدا، او را از باغ عدن بیرون کرد تا کار زمینی را که از آن گرفته شده بود، بکند. * پس آدم را بیرون کرد و به طرف شرقی باغ عدن، کروبیان را مسکن داد و شمشیر آتشباری را که به هر سو گردش می‌کرد تا طریق درخت حیات را محافظت کند.» *
    ۳- دربارۀ احداث «باغ عدن» هم در «سفر پیدایش» آمده است: «و خداوند خدا باغی در عدن به طرف مشرق غَرْس نمود و آن آدم را که سرشته بود، در آنجا گذاشت * و خداوند خدا هر درخت خوش‌نما و خوش‌خوراک را از زمین رویانید، و درخت حیات [جاویدان] را در وسط باغ و درخت معرفت نیک و بد را »*
    ۴- این «نمی دانم! نمی دانم!» که به عربی می شود «لا اَدری» و به انگلیسی «I do not know»، پایۀ فلسفۀ «لا ادریه» یا «لا ادریون» است، که اصطلاحاً «اگنوستیسیسم» (agnosticism) خوانده می شود، با این تعریف: «نظریه ای مبتنی بر اینکه حقیقتِ بعضی عقیده ها، مخصوصاً عقیده های مربوط به وجود یا عدم خدا، و همچنین سایر عقاید مذهبی و ماوراء طبیعی شناختنی و دانستنی نیست. به عبارت دیگر «اگنوستیک» (لا ادری) به کسی می گویند که نه معتقد به وجود خداست، نه معتقد به عدم او، بلکه معتقد است که انسان هرگز به حقیقت موضاعات ماورای طبیعی پی نخواهد برد. در مورد گویندۀ «نمی دانم! نمی دانم!» در این نامه، تلویحاً احساس می کنیم که او در ابتدا ماجرای آدم و حوّا در سِفر آفرینش را باور دارد، امّا همینکه تحلیل و استدلال پیش می آید، ذهنش آشفته می شود و احساس می کند که «نمی داند»! اصلاً این توضیح لازم نبود!
    ایرانیان به توانمندی انسان که بر اثر تلاش و تعلیم بدست آمده باشد ، فره میگفتند

  12. 7 کاربر به خاطر ارسال مفید arminfar از ایشان تشکر کرده اند:


  13. #7
    عضو فعال ali20005 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۹۲
    ارسال
    230
    تشکر
    4,259
    تشکر شده 989 بار در 217 ارسال

    پاسخ : عرفان

    الهی نامه استاد حسن زاده آملی:

    ﺍﻟﻬﯽ ﺩﻝ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮐﺎﻻﯼ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺁﻥ ﺭﺍ
    ﺧﺮﯾﺪﺍﺭﯼ ﻭ ﻓﺮﻣﻮﺩﻩ ﺍﯼ ﭘﯿﺶ ﺩﻝ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺍﻡ .
    ﺍﻟﻬﯽ ﻋﺎﻗﺒﺖ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺷﺪ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺑﺪ ﭼﻪ ﺑﺎﯾﺪﮐﺮﺩ
    ﺍﻟﻬﯽ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﻭﺍ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺣﺴﻦ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺭﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ .
    ﺍﻟﻬﯽ ﺍﮔﺮ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﺍﺩﯼ
    ﻧﻤﯽ ﺭﺳﺪ ﻓﻠﮏ ﺍﻟﺤﻤﺪ .
    ﺍﻟﻬﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﯾﺎﺭﺍﯼ ﺩﯾﺪﻥ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻧﯿﺴﺖ،ﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ
    ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺁﻓﺮﯾﻦ ﭼﻮﻥ ﺯﻧﯿﻢ .
    ﺍﻟﻬﯽ ﻫﻤﻪ ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺑﺪﻩ ﺣﺴﻦ ﮔﻮﯾﺪ ﺑﮕﯿﺮ.
    ﺍﻟﻬﯽ ﺍﺯ ﻧﻤﺎﺯ ﻭ ﺭﻭﺯﻩ ﺍﻡ ﺗﻮﺑﻪ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﺣﻖ ﺍﻫﻞ ﻧﻤﺎﺯ
    ﻭ ﺭﻭﺯﻩ ﺍﺕ ﺗﻮﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﻧﺎ ﺍﻫﻞ ﺭﺍ ﺑﭙﺬﯾﺮ .
    ﺍﻟﻬﯽ ﺑﻪ ﻓﻀﻠﺖ ﺳﯿﻨﻪ ﺑﯽ ﮐﯿﻨﻪ ﺍﻡ ﺩﺍﺩﯼ ﺑﺠﻮﺩﺕ
    ﺷﺮﺡ ﺻﺪﺭﻡ ﻋﻄﺎ ﺑﻔﺮﻣﺎ .
    ﺍﻟﻬﯽ ﺍﮔﺮ ﭼﻪ ﺩﺭﻭﯾﺸﻢ ﻭﻟﯽ ﺩﺍﺭﺍﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﮐﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ
    ﺩﺍﺭﺍﺋﯽ ﻣﻨﯽ .
    ﺍﻟﻬﯽ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺩﺍﺩﯼ ﻧﺎﻥ ﺩﺍﺩﯼ، ﺟﺎﻥ ﺩﺍﺩﯼ ﺟﺎﻧﺎﻥ ﺑﺪﻩ .
    ﺍﻟﻬﯽ ﻫﻤﻪ ﺍﺯ ﮔﻨﺎﻩ ﺗﻮﺑﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺣﺴﻦ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺵ
    ﺗﻮﺑﻪ ﺩﻩ
    الیس الله بکاف عبده-آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶)

  14. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید ali20005 از ایشان تشکر کرده اند:


  15. #8
    عضو فعال نوام چامسکی آواتار ها
    تاریخ عضویت
    فروردین ۱۳۹۳
    ارسال
    1,584
    تشکر
    13,246
    تشکر شده 14,653 بار در 1,666 ارسال

    پاسخ : عرفان

    میرزا اسماعیل دولابی



    http://www.aviny.com/voice/sokhanrani/dolabi/dolabi.aspx


    http://readbook.ir/1777/









    آخرین ویرایش توسط نوام چامسکی ، ۱۳۹۳/۰۳/۳۱ در ۲۰:۴۵.

  16. 7 کاربر به خاطر ارسال مفید نوام چامسکی از ایشان تشکر کرده اند:


  17. #9
    عضو فعال ali20005 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۹۲
    ارسال
    230
    تشکر
    4,259
    تشکر شده 989 بار در 217 ارسال

    پاسخ : عرفان

    ﺣﺎﺝ ﺁﻗﺎ ﺩﻭﻻﺑﯽ ﺭﺣﻤﻪ ﺍﻟﻠﻪ ﻋﻠﯿﻪ :ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ
    ﺧﻮﺏ ﻣﺨﻔﯽ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ؛
    ﻧﻤﺎﺯ،ﺭﻭﺯﻩ،ﻣﺤﺒّﺖ. ﭘﺲ ﺍﺭﺯﺵ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﺮﭼﻪ ﮐﺎﺭ
    ﺧﻮﺏ ﺍﺳﺖ،ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﯿﻢ .
    ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﺷﺮﻁ ﺍﺳﺖ ﻧﻪ ﻋﻤﻞ ﮐﺮﺩﻥ. ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﺎ
    ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﮐﺎﺭﺵ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ. » ﻣَﻦ ﺭَﺿِﯽَ ﺑِﻔِﻌﻞ ِ ﻗَﻮﻡٍ
    ﻓَﻬُﻮَ ﻣِﻨﻬُﻢ )«ﻧﻬﺞ ﺍﻟﺒﻼﻏﻪ ﺣﮑﻤﺖ 154 ( ؛
    ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﺭﺍﺿﯽ ﺷﺪ ﻭ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺧﻮﺑﯿﻬﺎ ﻭ ﮐﺎﺭﻫﺎﯼ
    ﺧﻮﺏ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ،ﻣﺨﻔﯿﺎﻧﻪ ﺩﺭ ﺍﻓﻌﺎﻝ ﺧﯿﺮ
    ﺷﺮﮐﺖ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﺳﺖ .
    ﺷﻤﺎ ﮐﺮﺑﻼ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﻮﯾﺪ ﻭ ﺍَﺳَﻒ ﻣﯽ
    ﺧﻮﺭﯾﺪ،ﺑﻨﺎﺑﺮﺍﯾﻦ ﺷﺮﯾﮏ ﻫﺴﺘﯿﺪ . ﺍﯾﻦ ﻫﻢ ﯾﮏ ﺷﺎﻫﮑﺎﺭ
    ﺍﺳﺖ .
    ﺍﯾﻦ ﻣﻄﻠﺐ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺑﻮﺩ،ﺍﮔﺮ ﮔﺮﻓﺘﯿﺪ ﻧﻮﺵ
    ﺟﺎﻧﺘﺎﻥ،ﺍﮔﺮ ﻫﻢ ﻧﮕﺮﻓﺘﯿﺪ ﻋﯿﺐ ﻧﺪﺍﺭﺩ،ﭼﻮﻥ ﻫﺴﺖ
    الیس الله بکاف عبده-آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶)

  18. 7 کاربر به خاطر ارسال مفید ali20005 از ایشان تشکر کرده اند:


  19. #10
    عضو فعال ali20005 آواتار ها
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۹۲
    ارسال
    230
    تشکر
    4,259
    تشکر شده 989 بار در 217 ارسال

    پاسخ : عرفان

    غربت عارف بالاتر از سالک است
    و در اصطلاح عرفا، غربت همت است .
    غریب به سر میبرد ، عارف حتی در میان خانواده اش غریب است .
    ائمه غریب بوده اند ، امام زمان(روحی فداه) غریب است ،
    عرفا غریب هستند ،
    و استاد عزیز ما مرحوم حاج سید هاشم غریب بود .
    عارف همیشه گمنام است .
    هرکس عارفی بشناسد در حد خودش شناخته
    مگر شاگردی که از استاد بالاتر باشد
    و چون بالا رفت ، پایین را به طور کامل می بیند .

    آیة الله کمیلی خراسانی
    دلداده 110




    ارادتمندیم آقا رضا
    الیس الله بکاف عبده-آیا خدا برای بنده‌اش کافی نیست؟ (زمر/۳۶)

  20. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید ali20005 از ایشان تشکر کرده اند:


صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 نفر از این موضوع دیدن می کنند (0 عضو و 1 مهمان)

بوک مارک ها

مجوزهای ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به ارسال ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید ارسال های خود را ویرایش کنید
  •