click to register

صفحه 1 از 70 12341151 ... آخرینآخرین
نتایج از شماره 1 تا 10 از مجموع 698

موضوع: @@@ حکایت نامه @@@

  1. #1
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۸۹
    ارسال
    1,080
    تشکر
    25,330
    تشکر شده 8,575 بار در 1,097 ارسال

    @@@ حکایت نامه @@@

    باسلام
    شنیدن پندی عجیب
    قبر



    در سال آخر عمر «حاج ملا هادی سبزواری» روزی شخصی به مجلس درس وی آمد و خبر داد که در قبرستان، شخصی پیدا شده که نصف بدنش در قبر و نصف دیگر بیرون و دائماً نگاهش به آسمان است و هر چه بچهها مزاحمش میشوند، به آنها اعتنا نمیکند.



    حاجی گفت: خودم باید او را ملاقات کنم. بنابراین به نزد آن مرد رفت و از دیدن او بسیار تعجب کرد، اما آن مرد به حاجی اعتنایی نکرد.



    پس از مدتی، حاجی به او گفت: تو کیستی و چه کارهای؟



    من تو را دیوانه نمیبینم، اما رفتارت هم عاقلانه نیست.



    مرد گفت: من شخص نادان بی خبری هستم، تنها به دو چیز یقین دارم. اول آن که، فهمیدهام من و این عالم، خالقی بزرگ داریم که در شناختن و بندگی او نباید کوتاهی کنیم.



    دوم آن که، فهمیده ام در این دنیا نمی مانم و پس از مرگ به عالم دیگر خواهم رفت، ولی نمی دانم وضع من در آن عالم، چگونه خواهد بود؟ جناب حاجی، من از این دو موضوع، بیچاره و پریشان حال شدهام، به طوری که مردم مرا دیوانه میپندارند. شما که خود را عالم مسلمانان میدانید و این همه علم دارید، چرا ذره ای درد ندارید، بی باک هستید و در فکر نیستید؟



    این پند، مانند تیری دردناک بر دل حاجی نشست. به خانه برگشت در حالی که دگرگون شده بود. پس از آن، باقیمانده کوتاه عمرش را دائماً در فکر سفر آخرت و تهیه توشه این راه پر خطر بود تا این که از دنیا رفت.



    هر کس، در هر مقامی که باشد، نیاز به شنیدن پند و موعظه دارد، زیرا اگر نسبت به آنچه که میشنود دانا باشد، آن موعظه برایش تذکر است و چون انسان فراموشکار است، همیشه محتاج یادآوری است و اگر جاهل باشد، این موعظه برایش دانش و کسب معرفت است.

  2. 11 کاربر به خاطر ارسال مفید طيب از ایشان تشکر کرده اند:


  3. #2
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۸۹
    ارسال
    1,080
    تشکر
    25,330
    تشکر شده 8,575 بار در 1,097 ارسال

    حکایت های شنیدنی

    عدالت چه بود!!!
    یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود مردی آمد وخود را در برابر امیر به خاک انداخت و همة مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشمخانة خالی اش خون میریزد. امیر از او پرسید «چه بر سرت آمده؟» مرد در پاسخ گفت: « ای امیر، پیشة من دزدیست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم، وقتی که از پنجره بالا میرفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاریکی روی دستگاهِ بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون ای امیر، میخواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگیری.»
    آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد، و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
    بافنده گفت: « ای امیر، فرمانت رواست. سزاست که یکی از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم. ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسببِ او هردو چشم لازم نیست.»
    امیر کس در پی پینه دوز فرستاد. پینه دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند.
    و عدالت اجرا شد.
    عدالت؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  4. 8 کاربر به خاطر ارسال مفید طيب از ایشان تشکر کرده اند:


  5. #3
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۸۹
    ارسال
    1,080
    تشکر
    25,330
    تشکر شده 8,575 بار در 1,097 ارسال
    حکایتی تکان دهنده از عدالت امام علی(ع)
    زنی به نام «سوده همدانی» از شیعیان امام بود، در جنگ صفین برای تشجیع سربازان و فرزندان دلاورش، اشعار حماسی میخواند، که سخت بر معاویه گران آمد و نام او را ثبت کرد.
    روزگار گذشت و امام علی علیه السلام به شهادت رسید، و فرماندار معاویه بسر بن ارطاة، بر شهر همدان مسلط گشت، و هر چه میخواست انجام میداد، و کسی جرئت اعتراض یا مخالفت را نداشت سرانجام سوده، سوار بر شتر به دربار معاویه در شام رفت، و از قتل و غارت و فساد فرماندار به معاویه شکایت کرد.
    معاویه او را شناخت و سرزنش کرد، و گفت:
    یاد داری که در جنگ صفّین چه میکردی؟ حال دستور میدهم تو را سوار بر شتری برهنه تحویل فرماندارم بدهند تا هر گونه دوست دارد، با تو رفتار کند؟...



    سوده، در حالی که اشک میریخت این اشعار را خواند:
    صلّی الله علی جسم تضمّنه قبر فاصبح فیه العدل مدفوناً
    قد حالف الحق لا یبغی بد بدلا فصار بالحق و الایمان مقروناً
    «خدایا درود بر پیکر پاکی فرست که چون دفن شد عدالت هم دفن شد،
    و خدا سوگند خورده که همتایی برای او نیاورد، و تنها او با حق و ایمان همراه بود»
    معاویه با شگفتی پرسید:
    چه کسی را میگویی؟ و این اشعار را پیرامون چه شخصی خواندی؟
    سوده گفت:
    حضرت علی علیهالسلام را میگویم که چون رفت، عدالت هم رفت.
    معاویه! فرماندار امام علی علیه السلام در همدان چند کیلو گندم از من اضافه گرفت، به کوفه رفتم وقتی رسیدم که امیرالمومنین علی علیه السلام برای نماز مغرب بپا خاسته بود تا مرا دید نشست و فرمود: حاجتی داری؟
    ماجرا را شرح دادم، و گفتم
    چند کیلو گندم مهم نیست، میترسم فرماندار تو به سوی تجاوز و رشوه خواری پیش رفته و آبروی حکومت اسلامی خدشهدار شود.
    امام علی علیه السلام با شنیدن سخنان من گریست و گفت:
    خدایا تو گواهی که من آنها را برای ستم به مردم دعوت نکردم.
    سپس قطعه پوستی گرفت و بر روی آن نوشت:
    بسم الله الرحمن الرحیم، قد جائتکم بینةٌ مِن ربّکم فَاوفوا الکیلَ و المیزان، و لا تَبخَسوا النّاسَ اَشیائهُم، و لا تُفسدوا فی الارض بعد اصلاحها، (1) ذالکم خیرٌ لکُم مَن یَقبِضُهُ. والسّلام؛ دلیل روشنی از طرف پروردگارتان برای شما آمده است؛ بنابراین، حق پیمانه و وزن را ادا کنید! و از اموال مردم چیزی نکاهید! و در روی زمین، بعد از آن که (در پرتو ایمان و دعوت انبیاء) اصلاح شده است، فساد نکنید!
    سپس دستور داد که:
    کارهای فرمانداری خود را بررسی و جمع آوری کن، تو را عزل کردم و به زودی فرماندار جدید خواهد آمد، و همه چیز را از تو تحویل خواهد گرفت.
    نامه را به من داد، نه آن را بست، و نه لاک و مُهر کرد، بلافاصله پس از بازگشت من به «شهر همدان» فرماندار عزل و دیگری به جای او آمد.
    معاویه، آن روز شکایت من از چند کیلو گندم اضافی بود، اما امروز به تو شکایت کردم که فرماندار تو «بسر بن ازطاة» شراب میخورد، تجاوز میکند، مال مردم را به یغما میبرد، خون بیگناهان را میریزد؛ و تو به جای اجرای عدالت و عزل فرماندار فسادگر، مرا تهدید به مرگ میکنی؟ و ادعا داری که خلیفه مسلمین میباشی؟

  6. 8 کاربر به خاطر ارسال مفید طيب از ایشان تشکر کرده اند:


  7. #4
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۸۹
    ارسال
    1,080
    تشکر
    25,330
    تشکر شده 8,575 بار در 1,097 ارسال
    باسلام
    نتیجه وقت نشناس بودن !
    در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.

    در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند.
    پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
    انگار همین دیروز بود.
    راستش را بخواهید، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
    به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
    آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده ام و این شهر مردمی نیک دارد.

    در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
    در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی بود که برای اعتراف مراجعه کردم.

  8. 9 کاربر به خاطر ارسال مفید طيب از ایشان تشکر کرده اند:


  9. #5
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۸۹
    ارسال
    1,080
    تشکر
    25,330
    تشکر شده 8,575 بار در 1,097 ارسال
    داستان آموزنده حلقه خورشید
    پسرک بیآن که بداند چرا، سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بیآن که بداند چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهایش شکست و تنش خونی شد. پرنده میدانست که خواهد مرد اما…

    اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت: تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد.
    پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند. اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود. پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: کاش میدانستی که زنجیر بلندی است زندگی، که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه اش پرنده. یک حلقه اش انسان و یک حلقه سنگریزه. حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید.
    و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است. و هر حلقه پاره ای از زنجیر؛ و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟!
    و وای اگر شاخه ای را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگریزه ای را ندیده بگیری، ماه تب خواهد کرد. وای اگر پرنده ای را بیازاری، انسانی خواهد مرد.
    زیرا هر حلقه را که بشکنی، زنجیر را گسسته ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی.
    پرنده این را گفت و جان داد.
    و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد . . .

  10. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید طيب از ایشان تشکر کرده اند:


  11. #6
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۸۹
    ارسال
    1,080
    تشکر
    25,330
    تشکر شده 8,575 بار در 1,097 ارسال
    آیا پروردگارت را دیده ای؟!
    روزی دعلب یمانی از امام پرسید: یا امیرالمومنین، آیا پروردگارت را دیده ای؟



    حضرت پاسخ داد: مگر من چیزی را که ندیده باشم می پرستم؟



    دعلب گفت: چگونه او را دیده ای؟



    فرمود: چشم ها او را به طور آشکار نمی نگرند، اما دلها با حقایق ایمان به وجودش پی می برند. به چیزها نزدیک است... نه به ملامست، و از آنها دور است... نه به حالت جدایی گوینده است... نه با تفکر، و آفریننده است... نه به اهتمام سازنده است...نه با دست و ابزار. لطیف است... ولی در پنهانی به وصف نمی آید. بزرگ است... نه به معنی زمخت و گنده. و مهربان است...نه نازک طبع و سست اراده. چهره ها در برابر عظمتش خوار و نگران است، و دلها از ترس و بیمش زار و پشیمان است.

  12. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید طيب از ایشان تشکر کرده اند:


  13. #7
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۸۹
    ارسال
    1,080
    تشکر
    25,330
    تشکر شده 8,575 بار در 1,097 ارسال
    استاد شیطان کیست ؟!

    گاهى بعضى از افراد در ظلم و خیانت ، حیله و تزویر، قتل و غارت ، مکر و حقه به جایى مى رسند - نه این که همردیف شیطان مى شوند بلکه - از شیطان جلو افتاده و استاد او به حساب مى آیند. شیطان باید در مقابل آنها زانو بزند و شاگردى کند. آنها کسانى هستند که به غیر از خدا چیزى ، یا کسى ، یا رئیسى ، یا وزیرى ، یا مجسمه اى ، یابتى ، یا سنگ و درختى را عبادت مى کنند و آن را در زندگى خود مؤ ثر و صاحب نفوذ مى دانند. این افراد طبق آیات و روایات مشرک و کافر هستند.
    البته مراد از عبادت این نیست که در برابر آنها نماز و سجده ، یا راز و نیاز و ستایش کند، بلکه مراد، اطاعت و پیروى از آنها است . حتى گوش دادن به سخن کسى به قصد این که به آن عمل کند و یا قانون کشورى یا عده اى را به رسمیت بشناسد خود آن یک نوع عبادت است .
    از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده : کسى که به سخن سخن گویى گوش فرا دهد و از روى رضا تسلیم او شده او را پرستش کرده ، اگر این سخن گو از سوى خدا سخن گوید: خدا را پرستیده و اگر از سوى ابلیس سخن گوید: ابلیس را عبادت کرده است .
    این عبادت و تسلیم بودن در برابر غیر خدا، و خود را دربست در اختیار دیگران قرار دادن ، انسان را یک درجه از شیطان بالاتر برده و او را استاد او قرار مى دهد. قرآن در این باره مى فرماید:
    یا ابت انى اخاف ان یمسک عذاب من الرحمن فتکون للشیطان ولیا
    ((از قول ابراهیم به پدرش آذر که مى فرماید: - اى پدر! من از این مى ترسم که با این بت پرستى و شرک که داراى عذابى از ناحیه خداوند رحمان به تو رسد و تو از اولیاى شیطان باشى )).
    اینها از این رو، استاد شیطان اند که کسى یا چیزى را ستایش مى کنند که هیچ وقت شیاطین آنها را ستایش نکرده اند. این ها بت را مى پرستند، انسان و درخت و چیزهاى دیگر را مى پرستند. اما شیطان مى گفت : خدایا من فقط تو را اطاعت مى کنم و بس . جرم آن ملعون هم این بود که زیر بار سجده بر آدم نرفت ، ولى اینها در شرک و کفر و بت پرستى از شیطان هم پیشى گرفتند و در واقع استاد او شدند.

    آن شنیدستم که شیطان را به خواب
    دید شخصى گفت : کى شیطان به حق بوتراب
    که فلانى هست شاگرد شما
    گفت : نى نى ، استاد است بر ما آن جناب

    کسى در خواب شیطان را دید؛ از وى پرسید: تو را به حق ابوتراب قسم مى دهم ، آیا فلان شخص شاگرد تو است ؟ گفت : ((نه والله )) آن عالى جناب استاد من است . سپس آن شخص گفت : من از شاگردان بودم ولى اوالحال از لشکریان من است . سپس آن شخص گفت : من از شاگردان بودم ولى او الحال از لشکریان من است . هرگاه من زنده بمانم تا شیطان بمیرد، مکر و حیله هایى از شر و فساد ظاهر مى کنم که اگر او بعد از من بیاید نمى تواند آنها را اظهار کند.

    خود شود شیطان چه شیطان اى مان
    گشته شیطان طفل ابجد خوان آن
    فخر از شاگردیش شیطان کند
    مشکل شیطان همه آسان کند
    نیست شیطان را به او کارى دگر
    خود بود شیطان و از شیطان بتر

  14. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید طيب از ایشان تشکر کرده اند:


  15. #8
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۸۹
    ارسال
    1,080
    تشکر
    25,330
    تشکر شده 8,575 بار در 1,097 ارسال
    باسلام
    هم سنگ شیطان
    عضى از مردم استاد شیطان و بعضى شاگرد، بعضى رفیق و دوست ، بعضى برادران و پیروان او بوده اند. عده اى هم هستند که با شیطان در درجه و رتبه و عذاب و شکنجه مساوى و با او در یک ردیف اند.
    از جمله : کسانى که با زحمت و رنج بسیار، دانش اندوخته و به مقامى رسیده اند، ولى به دانش خود عمل نمى کنند و به اصطلاح عالم بى عمل هستند. چنین اشخاصى با شیطان برابراند.
    حضرت امیر علیه السلام فرمودند: تورات بر پنج کلمه ختم شده است : من دوست مى دارم در اول هر صبحى آن کلمات را بخوانم و در آنها دقت نمایم . اولین از فقرات آن ، این است :
    العالم الذى لایعمل بعلمه فهو و ابلیس سواه
    ((عالمى که به دانش خود عمل نکند او با ابلیس هم سنگ و برابر است )).
    ابلیس هم یکى از دانایان و دانش مندان بود، ولى به علم خود عمل نکرد و با این که ملیاردها سال در بهشت بود آخر الامر بدین سرنوشت ناگوار دچار گشت و از آن محروم شد و باید همیشه در آتش و عذاب خدا به سر برد.
    عالمى هم که به علم خود عمل نکند جایگاهش در قیامت همان جایگاه ابلیس است ، و در حسرت بهشت باید به عذاب و شکنجه با ان ملعون مساوى و تا ابد گرفتار گردد.
    عالمى که به علم خود عمل نکند در چند جا مانند ابلیس پشیمان خواهد شد در حالى که پشیمانى براى او سودى نخواهد داشت :
    1. هنگام مرگ ؛ حضرت امیر المومنین علیه السلام راجع به علماى بى عمل چنین فرمود:
    اشد الناس ندما عند الموت العلماء غیر العاملین
    ((پشیمان ترین مردم هنگام مرگ عالمانى هستند که به علم خود عمل نکرده اند)).
    2. روز قیامت ؛ حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم فرمودند: کسى که کسب علم و دانش کند و علم خود را به کار نبندد، خداوند روز قیامت او را محشور مى گرداند در حالى که کور است .
    3. در جهنم ؛ نیز آن حضرت صلى الله علیه و آله و سلم فرمودند: روز قیامت عده اى از اهل بهشت و کسانى که از عالمى کسب علم کرده اند و به وسیله آن داخل بهشت شده اند - اطلاع پیدا مى کنند که آن عالم در جهنم است . از او مى پرسند: چه چیز باعث شد که تو داخل جهنم شوى ؟ در جواب مى گوید: من شما را امر به معروف و نهى از منکر کردم ، اما خود، آنها را انجام ندادم و به همین جهت داخل آتش شدم

  16. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید طيب از ایشان تشکر کرده اند:


  17. #9
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۸۹
    ارسال
    1,080
    تشکر
    25,330
    تشکر شده 8,575 بار در 1,097 ارسال
    افسار شتر در دست موش
    موشی کوچک مهار شتری را در دست گرفته به جلو می کشید و به خود می بالید که این منم که شتر را می کشم. شتر با چالاکی در پی او می رفت. در این اثنا شتر به اندیشه ی غرور آمیز موش پی برد. پیش خود گفت : «فعلا سرخوشی کن تا به موقعش تو را به خودت بشناسم و رسوا گردی.»
    همین طور که می رفتند به جوی بزرگی رسیدند. موش که توان گذر از آن رودخانه را نداشت بر جای ایستاد و تکان نخورد.
    شتر رو به موش کرد و گفت : «برای چه ایستاده ای ؟! مردانه گام بردار و به جلو برو. آخر تو پیشاهنگ و جلودار منی.»
    موش گفت : «این آب خیلی عمیق است. من می ترسم غرق شوم.»
    شتر گفت : «ببینم چقدر عمق دارد.» و سپس با سرعت پایش را در آب نهاد و گفت : این که تا زانوی من است. چرا تو می ترسی و ایستاده ای ؟!»
    موش پاسخ داد : «زانوی من کجا و زانوی تو کجا، این رودخانه برای تو مورچه و برای من اژدها است. اگر آب تا زانوی توست صد گز از سر من می گذرد.»
    گفت گستاخی نکن بار دگر تا نسوزد جسم و جانت زین شرر
    موش گفت : «توبه کردم، مرا از این آب عبور بده.»
    شتر جواب داد : «بیا روی کوهانم بنشین، من صدها هزار چون تو را می توانم از این جا بگذرانم.»
    چون پَیَمبَر نیستی، پس رَو به راه تا رسی از چاه روزی سوی جاه
    غرور به خود راه نده، ابتدا پیروی کن، شاگردی کن، مرید باش، گوش کن تا زبانت باز شود آن گاه زبان گشا و آن هم نخست به صورت پرسش و فروتنانه و در همه حال معنی و باطن موضوع و مطلب را بنگر تا به معرفت حقیقی برسی

  18. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید طيب از ایشان تشکر کرده اند:


  19. #10
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۸۹
    ارسال
    1,080
    تشکر
    25,330
    تشکر شده 8,575 بار در 1,097 ارسال
    14واقعیت شگفت انگیز درباره بدن





    1- سلول مغز یک انسان میتواند 5 برابر اطلاعاتی که ویکیپدیا دارد را در خود نگهداری کند.
    2- بدنتان به اندازهای گرما در عرض 30 دقیقه تولید میکند که با آن میشود نیم گالون آب را جوشاند.



    3- مغز به همان میزان از انرژی که یک چراغ برق 10 وات استفاده میکند، بهره میجوید.
    4- بیشتر نوزادان با چشمانی آبی به دنیا میآیند.



    5- تکانههای عصبی با سرعت 274 کیلومتر بر ساعت به مغز وارد و از آن خارج میشوند.
    6- عطسهها با سرعت 161 کیلومتر بر ساعت حرکت میکنند.



    7- اسید معده به اندازه کافی قوی است تا یک تیغ ریشتراشی را حل کند.
    8- روده باریک بزرگترین عضو درونی بدن است.



    9- راست دستها 9 سال بیشتر از چپ دستها عمر میکنند.
    10- ناخن انگشت میانی سریعتر از ناخن باقی انگشتها رشد میکند.



    11- نوزادان با 300 استخوان متولد میشوند. بزرگسالان 206 استخوان دارند.
    12- شما برای برداشتن یک قدم از 200 ماهیچه یاری میجویید.



    13- پاها میتوانند در حدود نیم لیتر در طول روز عرق تولید کنند.
    14- پوستتان هر 27 روز پوستاندازی میکند.

  20. 7 کاربر به خاطر ارسال مفید طيب از ایشان تشکر کرده اند:


صفحه 1 از 70 12341151 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 نفر از این موضوع دیدن می کنند (0 عضو و 1 مهمان)

برچسب برای این موضوع

بوک مارک ها

مجوزهای ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به ارسال ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید ارسال های خود را ویرایش کنید
  •