click to register

صفحه 2 از 2 اولیناولین 12
نتایج از شماره 11 تا 14 از مجموع 14

موضوع: داستان و داستان نویسی

  1. #11
    عضو عادی دل آرا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    آبان ۱۳۹۲
    محل سکونت
    تهران
    ارسال
    31
    تشکر
    33
    تشکر شده 44 بار در 26 ارسال

    پاسخ : داستان و داستان نویسی

    س
    در حال جمع کردن سفرۀ صبحانه بود که زنگ در به صدا درآمد. پستچی بود و یک پاکت آورده بود. روی پاکت نوشته شده بود تقدیم به نازنین حکمت و از طرف فردی به نام مرسده پاکنژاد پست شده بود. پس نامه برای خودش بود. نام مرسده پاکنژاد به گوشش آشنا می آمد ولی نمی توانست او ر ا بدرستی بخاطر آورد. روی پله های حیاط نشست و پاکت را باز کرد. داخل پاکت کارت تبریک تولد بسیار زیبایی قرار داشت که تصویر یک گل را نشان میداد. خیلی متعجب شده بود چون هنوز تا سالروز تولدش نزدیک پنج ماه مانده بود. داخل کارت نوشته ای با این مضمون قرار داشت:
    نازنین عزیز، یکمین سالگرد تولدت مبارک! تولد تو یکی از معجزات پروردگار است.
    امیدوارم لطف الهی همواره شامل حال تو باشد.
    مرسده
    لحظه به لحظه تعجبش بیشتر می شد. سرش را میان دو دست گرفت و سعی کرد نام او را به خاطر آورد.

    19 فروردین 1380 ساعت یازده و نیم شب
    خسته و خواب آلود بود با اینحال احساس می کرد روز خوبی را پشت سر گذاشته است. سرخوش از یادآوری اتفاقات روز از اتاق نشیمن خارج شد و به طرف راه پله گردی که انتهای پذیرایی را به طبقۀ بالا وصل میکرد براه افتاد تا خود را به اتاق خواب برساند.همسرش تقریبا ده دقیقه پیش به طبقه بالا رفته بود و چراغ راه پله را خاموش کرده بود ولی او مشکلی در پیدا کردن راهش نداشت. مدت شش سال بود که در آن خانه ساکن شده بود و براحتی قادر بود حتی در تاریکی خودش را به هر کجای آن خانۀ بزرگ برساند. بسرعت از پله ها بالا رفت و به سمت چپ پیچید. مسیری که بارها و بارها رفته بود و احساس می کرد این بار نیز می تواند براحتی و بدون هیچگونه مشکلی آنرا طی کند. دو قدم برداشت و دوباره به چپ پیچید.حالا باید وارد اتاق خواب می شد ولی .....
    صدای سه جیغ کوتاه و بعد سکوت. چراغ ها بسرعت روشن شدند. همسر و دخترش هرکدام از اتاق خود بیرون دوید تا ببیند چه رخ داده است. وحشتناک بود. پایین پله ها در کف زمین طبقۀ اول پیکر زنی قرار داشت که تا چند لحظۀ پیش سرخوش و سبکبال به طرف اتاق خوابش می رفت وحالا در دریاچه ای از خون خود خوابیده بود. پوست سر از بالای چشم تا فرق سر شکافته بود و استخوان سر بیرون زده بود. با اینحال هوشیاریش را هنوز از دست نداده بود. از آنجائیکه پزشک بود و بخوبی با علائم ضربۀ مغزی و قطع نخاع آشنا بود شروع به معاینۀ خود کرد. ظاهراً از نظر قطع نخاع مشکلی وجود نداشت. می توانست براحتی دستها و پاهایش را حرکت دهد.
    هیچکس نمی توانست بفهمد چه چیز باعث سقوط او شده است.شاید یک گردش اضافی به سمت چپ باعث شده بود که مسیر اتاق خواب را اشتباه برود و از کنار ستون سمت چپ به طبقۀ پایین سقوط کند. مسئلۀ هشیاری و حتی زنده بودنش هم باعث شگفتی بود. قابل باور کردن نبود که کسی از آن ارتفاع سقوط کند و هنوز زنده باشد.
    دردی احساس نمی کرد. دخترش بالای سرش نشسته بود و با چشمان وحشت زده به او نگاه می کرد. نازنین اما، بی خبر از عمق فاجعه و بدون آنکه حتی بفهمد چرا و به کجا سقوط کرده است سعی در دلداری دخترش داشت. طبق معمول می خواست تحمل همه چیز را برای او آسان سازد. مگر نه اینکه مادر بود و به هیچ قیمتی نمی خواست چیزی، حتی مرگش، خاطر نازنین دخترش را بیازارد؟
    آمبولانس فاصلۀ خانه تا بیمارستان را بسرعت پیمود واو بلافاصله به اتاق عمل منتقل شد. ظاهراً اول می بایست بریدگی وسیع پوست سر ترمیم می شد و سپس بررسیهای لازم از نظر احتمال خونریزی مغزی و یا شکستگی استخوان های گردن و جمجمه انجام می پذیرفت. آخرین چیزی که قبل از بیهوشی به خاطر می آورد صدای اطمینان بخش جراح بود که از او می خواست چشم هایش را ببندد و فقط به خدا توکل کند.
    وقتی به هوش آمد، درICU بود. سعی کرد به اطراف نگاه کند. به سختی می توانست گردنش را حرکت دهد. در تخت بغل دستی خانم جوانی بستری بود و با جشمان باز به سقف اتاق خیره شده بود. نازنین نمی دانست چه موقع از شبانه روز است. سعی کرد حوادث را بخاطر آورد ولی تشخیص اینکه چه مدت از حادثۀ سقوطش می گذشت امکانپذیر نبود. شاید حادثه چند ساعت قبل رخ داده بود وشاید هم چند روز یا حتی چند هفته از آن موقع می گذشت. درد وسنگینی شدیدی در سرش احساس می کرد. دلش می خواست بداند چه به روزش آمده است. آهسته دستش را به طرف سر برد. می خواست محل درد و سوزش را لمس کند ولی دستش به بانداژ نسبتاً ضخیمی خورد که تقریباً تمام ناحیۀ پیشانی را پوشانده بود و تا روی پلک فوقانی پایین آمده بود. کمی بعد پرستار با لبخندی شیرین به بالینش آمد و هنگامی که خم شد تا نبضش را کنترل کند نازنین توانست نامش را که بر لبۀ جیب رپوشش نوشته شده بود بخواند: مرسده پاکنژاد. در این هنگام مرسده با نگاهی مهربان به چشمان نازنین خیره شد و آرام گفت "تولدت مبارک".
    اگر برای قطع یک درخت هشت ساعت به من فرصت بدهند، شش ساعت آن را به تیز کردن تبرم اختصاص می دهم

  2. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید دل آرا از ایشان تشکر کرده است:


  3. #12
    عضو فعال (حیدری) آواتار ها
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۹۲
    محل سکونت
    تبریز
    ارسال
    1,030
    تشکر
    7,026
    تشکر شده 6,556 بار در 1,072 ارسال

    پاسخ : داستان و داستان نویسی

    آدم وقتی جوان است به پیری جور دیگری فکر می کند. فکر می کند پیری یک حالت عجیب و غریبی است که به اندازه صدها کیلومتر و صدها سال از آدم دور است.
    اما وقتی به آن می رسد می بیند
    که هنوز همان دخترک پانزده ساله است
    که موهایش سفید شده،
    دورِ چشمهایش چین افتاده،
    پاهایش ضعف می رود،
    و دیگر نمی‌تواند پله ها را سه تا یکی کند...
    و از همه بدتر بار خاطره هاست که روی دوش آدم سنگینی می کند.

    در روزگاری که “سلام” و “خداحافظ” فرقی‌ با هم ندارند نه ماندن کسی‌ حادثه ست نه رفتنِ کسی‌ فاجعه !

  4. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید (حیدری) از ایشان تشکر کرده است:


  5. #13
    عضو فعال (حیدری) آواتار ها
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۹۲
    محل سکونت
    تبریز
    ارسال
    1,030
    تشکر
    7,026
    تشکر شده 6,556 بار در 1,072 ارسال

    پاسخ : داستان و داستان نویسی

    ﭘﺴﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﮎ ﮔﻔﺖ ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ
    ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﻣﺜﻞ ﺁﺩﻡ ﺑﺰﺭﮔﺎ
    ﭘﺴﺮﮎ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ ﻧﻪ ﻧﻪ بخدا ﺭﺍﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﮑﯽ...!!!
    در روزگاری که “سلام” و “خداحافظ” فرقی‌ با هم ندارند نه ماندن کسی‌ حادثه ست نه رفتنِ کسی‌ فاجعه !

  6. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید (حیدری) از ایشان تشکر کرده است:


  7. #14
    عضو فعال (حیدری) آواتار ها
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۹۲
    محل سکونت
    تبریز
    ارسال
    1,030
    تشکر
    7,026
    تشکر شده 6,556 بار در 1,072 ارسال

    پاسخ : داستان و داستان نویسی

    سال ها پیش ، اسقفی بزرگ مهمان رییس یک مدرسه ی کوچک مذهبی در سواحل غربی ایالات متحده بود. رییس مدرسه تمامی دانش آموزان را برای شام دعوت نمود تا در محضر آن اسقف از تجبربیات و دانش او بهره مند شوند. پس از صرف شام ، مسائل مختلف مورد گفتگو قرار گرفت و بحت تا مسائل مربوط به هزاره ی سوم پیش رفت . اسقف معتقد بود : ” از آنجا که بشر به تمامی اکتشافات و اختراعات ممکن دست یافته است ، تجسم اوضاع هزاره ی سوم خیلی هم دور از ذهن نیست”
    اما ریسس مدرسه ضمن رد مؤدبانه اظهار نظر اسقف ، گفت :” بشر تازه در آستانه درخشندگی کشفیات و اختراعات جدید قرار گرفته است”
    اسقف گفت :” اگر می توانید یک نمونه اش را مثال بزنید.”
    ” ظرف کمتر از پنجاه سال آینده ، بشر موفق به پرواز خواهد شد.”
    باشنیدن این حرف اسقف خندید و با تعجب داد کشید:” مزخرف است دوست من! مزخرف …
    اگر اراده ی خداوند بر پرواز کردن بشر بود ، برای او دو بال در نظر می گرفت . خداوند پرواز را فقط برای پرندگان و فرشتگان در نظر گرفته است!.”
    نام آن رییس مدرسه ” رایت ” بود و دو پسر به نام های ” ویلبر ” و ” اُرویل ” داشت که اولین هواپیما را اختراع کردند.
    
    در روزگاری که “سلام” و “خداحافظ” فرقی‌ با هم ندارند نه ماندن کسی‌ حادثه ست نه رفتنِ کسی‌ فاجعه !

  8. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید (حیدری) از ایشان تشکر کرده است:


صفحه 2 از 2 اولیناولین 12

اطلاعات موضوع

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 نفر از این موضوع دیدن می کنند (0 عضو و 1 مهمان)

برچسب برای این موضوع

بوک مارک ها

مجوزهای ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به ارسال ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید ارسال های خود را ویرایش کنید
  •