click to register

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نتایج از شماره 1 تا 10 از مجموع 14

موضوع: داستان و داستان نویسی

  1. #1
    عضو عادی دل آرا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    آبان ۱۳۹۲
    محل سکونت
    تهران
    ارسال
    31
    تشکر
    33
    تشکر شده 44 بار در 26 ارسال

    داستان و داستان نویسی

    سلام
    از علاقه مندان به هنر داستان نویسی، بخصوص گونه ی داستان کوتاه و داستانک دعوت می کنم مطالب خودشان را در این تاپیک قرار دهند.

    اگر برای قطع یک درخت هشت ساعت به من فرصت بدهند، شش ساعت آن را به تیز کردن تبرم اختصاص می دهم

  2. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید دل آرا از ایشان تشکر کرده اند:


  3. #2
    عضو عادی دل آرا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    آبان ۱۳۹۲
    محل سکونت
    تهران
    ارسال
    31
    تشکر
    33
    تشکر شده 44 بار در 26 ارسال

    پاسخ : داستان و داستان نویسی

    تعریف داستان کوتاه با مفهوم محدودیت اغاز می شود . دراین مفهوم رمان و داستان کوتاه را می توان با فیلم و عکس مقایسه کرد چرا که فیلم مانند رمان اساسا دارای یک ساختار باز است اما عکس محدودیت حد و مرز دارد. محدودیتی که ناشی از فضایی است که دوربین می تواند ثبت کند و ناشی از نوع استفاده هنری عکاس از ان محدودیت .
    دربسیاری ازموارد عکاس ها مثل نویسندگان داستان کوتاه حرف می زنند:
    «بریدن قسمتی از واقعیت و ایجاد نوعی چارجوب مشخص برای ان به صورتی که این برش هم چون انفجاری عمل کند که واقعیت بسیار گسترده تری را دربرابر ما نمایان سازد»

    خولیو کورتاسار،1984-1914، آرژانتین

    اگر برای قطع یک درخت هشت ساعت به من فرصت بدهند، شش ساعت آن را به تیز کردن تبرم اختصاص می دهم

  4. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید دل آرا از ایشان تشکر کرده اند:


  5. #3
    عضو فعال rahnama آواتار ها
    تاریخ عضویت
    تیر ۱۳۹۱
    ارسال
    685
    تشکر
    9,272
    تشکر شده 3,895 بار در 686 ارسال

    پاسخ : داستان و داستان نویسی

    دوستی
    نوشته : قربانیان (rahnama)


    فرهاد نگاهی به من کرد و گفت :بنظرت من باید چکار کنم؟
    غافلگیرشدم گفتم : نمیدانم
    پرسید: با پدرش صحبت کنم؟
    جواب دادم بد نیست.
    فرهاد خداحافظی کرد و از من دور شد. من هم از کنار رودخانه بطرف منزل حرکت کردم. چشمانم پر از اشک شده بود.
    خانه ما در یکی از روستاهای بسیار خوش آب و هوا ی شمال کنار رودخانه واقع شده است. این روستا به حدی قشنگ و زیبا است که مرکز رفت و آمد توریست ها است. دورتادور روستا جنگل است و منظره زیبائی دارد.
    من و فرهاد از بچگی در این روستا با هم بزرگ شده ایم. تا کلاس پنجم در همینجا درس خواندیم و چون بعد از کلاس پنجم کلاسی نبود اجبارا برای ادامه تحصیل به شهر رفتیم. فاصله شهر تا روستای ما حدود یک ساعت بود و ما صبحها این مسیر را طی میکردیم و عصرها برمی گشتیم . هر روز برای نهار غذائی برمی داشتیم و در مدرسه با هم می خوردیم. هر دوی ما دوره تحصیلات دبیرستانی را با نمرات بسیار عالی گذراندیم. و برای شرکت در کنکور ثبت نام کردیم. فرهاد به رشته پزشکی علاقه داشت و من بیشتر رشته زمین شناسی را دوست داشتم. آزمون برگزار شد و فرهاد رشته پزشکی و من رشته زمین شناسی دانشگاه تهران. در پوست خود نمی گنجیدیم. خیلی خوشحال بودیم چون هر دو به آرزوهایمان رسیده بودیم . آپارتمان کوچکی در خیابان انقلاب تهران اجاره کردیم که تقریبا نزدیک دانشگاه بود. مقداری لوازم از منزل آورده و چند تیکه هم در تهران خریدیم. آپارتمان ما کوچک و دارای یک اطاق خواب بود که دو تخت خواب چوبی خود را که دست دوم بود در سه راه نارمک خریده بودیم و در آن اطاق جای داده بودیم.
    یک پذیرائی کوچک و آشپزخانه اوپن . فراموش کردم بنویسم من یک پیکان مدل پائین شیری رنگ بسیار تمیز داشتم .با فرهاد تصمیم گرفتیم نوبتی با این خودرو مسافرکشی کنیم و هزینه تحصیلی خود را تامین نمائیم. خوب بود و درآمد آن کفاف تامین زندگی هر دو نفر ما را داشت. من چهار ساله فارغ التحصیل شدم و فرهاد سه سال از تحصیلش مانده بود. نمی توانستم او را تنها بگذارم و در تهران ماندم. ما در این مدت چند
    آپارتمان عوض کرده بودیم. من از صبح تا نیمه های شب کار میکردم و ضمنا در جستجوی پیدا کردن کار مناسبی آگهی های روزنامه ها را پیگیری می کردم. فرهاد چند بار پیشنهاد داد که او هم با ماشین کار کند که من قبول نکردم و تاکید م این بود که درسهایش سخت است و بیشتر به مطالعه دروسش به پردازد. یک شب فرهاد پیشنهاد داد و گفت تو که اینجا هستی چرا کارشناسی ارشد را ادامه نمی دهی؟ پیشنهاد خوبی بود . ثبت نام کردم و پس از قبولی ادامه دادم. هر دو فارغ التحصیل شدیم فرهاد پزشک عمومی و من کارشناس ارشد زمین شناسی.فرهاد در یک درمانگاه خصوصی و من در یک شرکت ساختمانی کار پیدا کردیم. هر ماه دو روز به روستا برمی گشتیم. فرهاد در فاصله دو روز در روستا بیکار نبود و وقتی با بستگان و دوست و آشنا روبرو می شد کار او شده بود ویزیت و نوشتن نسخه. بنده خدا مهمانی هم وقتی می رفت گوشی و لوازم پزشکی خود را با خودش می برد.به محض رسیدن به محل مهمانی تقاضای افراد خصوصا افراد مسن شروع می شد. آقای دکتر من شب خوابم نمی برد چکار کنم؟ یکی میگفت دکتر جان چشمم تار شده ...دکتر جان...
    او هم کیف را باز می کرد .مهمانی تبدیل می شد به درمانگاه . چند روزی بود اخلاق فرهاد تغییر کرده بود و کمتر می خندید و بیشتر فکر می کرد. تا اینکه متوجه شدم عاشق دختر عموی من شده . وقتی فهمید از
    قضیه مطلع شده ام گفت من همیشه ثریا را می دیدم ولی هیچوقت فکر نمیکردم روزی عاشقش شوم. همان روز ما دو نفر کنار رودخانه بودیم که در دل ها را اول نوشته ها ذکر کردم و فرهاد رفت با پدر ثریا یعنی عموی من صحبت کند.ثریا دختر زیبا و محجوبی بود , دیپلم داشت و در روستا معلم دبستان بود. خیلی از جوانهای روستا به خواستگاری او رفته بودند ولی او به همه جواب رد داده بود و فرهاد هم می ترسید جواب رد بشنود. فرهاد در مسجد روستا با پدر ثریا موضوع را مطرح کرد.و عمویم با لبخند ساختگی گفته : فرهاد جان من ترا از بچگی می شناسم و با پدر خدا بیامرزد دوست بودم و الان هم شما با برادرزاده من چون برادر هستی , چشم من در منزل مطرح میکنم و نتیجه اش را اطلاع میدم. فردای آن روز فرهاد به منزل ما آمد , تا من را دید بغلم کرد شادی سراسر وجودش را گرفته بود. مانده بودم چه عکس العملی نشان دهم . رازی در حانواده ما و عمویم بود که هیچکس از آن اطلاع نداشت. نمی دانستم چکار کنم . فکرم به جائی نمی رسید. وقتی خوشحالی فرهاد را دیدم چشمانم پر از اشک شد. فرهاد کمی از من دور شد و با تعجب نگاهم کرد.
    گفت: داری گریه میکنی؟
    با چشمان اشک بار و لبخندی تلخ گفتم : از خوشحالی است فرهاد جان .
    پیش ینی می کردم , شب خانواده عمویم به منزل ما آمدند و صحبت های خانوادگی شروع شد.عمویم من را صدا کرد و هر دو به اطاق دیگری رفتیم . هردو قیافه غمگینی داشتیم.گفت : گفتم نمیدانم.
    هر دو به هم نگاه کردیم . من می دانستم او چه مسئله ای را می خواهد مطرح کند و بهمین جهت صحبت را ادامه نداده من گفتم . نمی دانم.
    درنهایت گفتم عمو جان باید کاری بکنیم , ثریا که خدا را شکر روحیه خوبی دارد . جواب داد من نمی توانم به فرهاد حقیقت را بگویم تو بیشتر با روحیات او آشنا هستی .
    گفتم من از وقتی شنیده ام حالت بدی دارم , فرهاد عاشق ثریا است و اورا خیلی دوست دارد می ترسم وقتی در جریان قرار بگیرد مشکلی برایش پیش بیاید.بعد از کلی صحبت قرار شد عمو خود با فرهاد صحبت کند. پیش خانواده برگشتیم .
    من تا نیمه های شب در حیاط قدم زده و فکر می کردم . عاقبت کار را نمی دانستم بکجا می کشد. صبح فرهاد را ندیدم , از منزل خارج نشدم تا او را ببینم . فرهاد هم برخلاف هر روز بمن سرنزد. ساعت سه بعدازظهر صدای زنگ شنیده شد معمولا دوزنگ پی درپی و من با صدای زنگ فهمیدم فرهاد است . برادرم در را باز کرد و فرهاد یاالله یاالله گویان وارد شد. تا من را دید باتمام وجود بغل کرد و تندتند ماچم کرد. من گیچ شده بودم موضوع چیست؟
    گفت : تبریک , تبریک به عزیزترین فرد زندگیم . تبریک میگم.
    فکر کردم فرهاد دیوانه شده و هم چنان متعجب نگاهش می کردم.پرسیدم فرهادجان موضوع چیست ؟ من که سر نمی آورم.
    گفت عمویت با من صحبت کرد و همه چیز را گفت.
    من بیشتر گیج شدم .گفتم: به تو چی شده؟ ترا خدا حالت خوبه ؟ عمویم موضوع ثریا را گفت و تو خوشحالی و به من تبریک میگی؟
    فرهاد من را بغل کرد و گفت : تو برادر منی , تو عزیز منی نباید خوشحال باشم؟
    یک باره داد زدم فرهاد چی شده دیوانه شدی ؟
    فرهاد موضوع را گفت و گفت و من چشمانم داشت از حدقه در می آمد . واقعا شوکه شده بودم . گفتم : فرهاد دقیقا بگو عمویم به تو چی گفت؟
    دوباره تکرار کرد و آخرین جمله : عمو گفت تو و ثریا از خیلی وقت پیش همدیگر را دوست دارند و به خاطر اینکه تو ناراحت نشوی موضوع را به تو نگفته. من خیلی خوشحالم و باور کن از امروز ثریا زن داداش عزیز من است .
    هیچ آثار ناراحتی در وی مشاهده نمی شد . متعجب نگاهش کردم و چیزی نگفتم. فرهاد صحبت کرد در مورد تاریخ عقد و کارهائی که برای من و ثریا می خواهد انجام دهد.مدتی با هم بودیم و من هیچ حرفی راجع به موضوع نزدم. فرهاد لبخند زنان خداحافظی کرد و رفت .
    می دانستم خودش را کنترل کرده بود و هیچ ناراحتی را در صورتش ندیدم. از صحبت های عمویم ماتم برده بود , چرا مسئله را به این صورت مطرح کرده است. چرا باید من وارد این مسئله بشوم.
    افرادی که تا اینجای ماجرا را مطالعه کرده اند یاد ماجراهای عاشقانه و گذشت دوست و.. می افتند. نه مسئله غیر از این است.
    حالا راز بین خانواده ما و خانواده عمویم:
    ثریا از مدتی پیش سرطان خون داشت و پزشکان امیدی به زنده ماندنش نداشتند . به علت شیمی درمانی تمام موهای سرش هم ریخته بود .
    خوشبختانه روحیه بسیار عالی داشت و همیشه می گفت : همه به دنیا می آئیم و یک روز هم از دنیا خواهیم رفت. من کمی زودتر به ملاقات خدایم می روم . هیچ کس ناراحتی ثریا را نمی دید.
    وقتی به عمویم اعتراض کردم که چرا من را وارد ماجرا کرده ؟ گفت: نتوانستم راز ثریا را به او بگویم و در روستا پخش شود چون ثریا حساس است و از این مسئله رنج خواهد برد و جز این مسئله چیزی به ذهنم خطور نکرد . از عکس العمل فرهاد پرسید . وقتی ماجرا را به عمویم گفتم گریه اش گرفت و گفت خوش به حال تو که چنین دوستی داری.
    مدت مرخصی ما تمام شد و به اتفاق فرهاد به شهر برگشتیم. هیچ عکس العملی جز خوشحالی در فرهاد ندیدم و روز به روز بیشتر خودش را در دل من جای می داد. میگفت : کی می توانم ساقدوش داداشم باشم ؟ چند بار خواستم موضوع را با او در میان بگذارم
    ولی به خاطر خودش و افشای راز ثریا خود را کنترل کردم.
    دو ماه گذشت تلفن زنگ زد و من گوشی از دستم افتاد . ثریا ... دختر عمویم ....کسی که بهترین دوستم عاشقش بود و به خاطر من گذشت کرد .
    ثریا رفت به دیار باقی. پیش خدایش.
    من شروع کننده خوبی هستم و ادامه دهنده بسیار توانا
    من دست به هر کاری بزنم تا نهایت رسیدن به موفقیت ادامه خواهم داد

  6. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید rahnama از ایشان تشکر کرده اند:


  7. #4
    عضو عادی دل آرا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    آبان ۱۳۹۲
    محل سکونت
    تهران
    ارسال
    31
    تشکر
    33
    تشکر شده 44 بار در 26 ارسال

    پاسخ : داستان و داستان نویسی

    حاجی فیروز
    رنگ چراغ راهنما که عوض شد، راننده ی ماشین شاسی بلند سیاه دستش را با یک دایره زنگی زهوار در رفته دراز کرد از پنجره بیرون و داد زد:

    • بیا حاجی فیروز. بیا بگیرش.

    و بعد که صدای بوق ممتد ماشین پشت سری بلند شد، گاز داد و همینکه وسط چهارراه رسید دایره زنگی را پرت کرد بیرون. دایره زنگی چرخی تو هوا زد و افتاد وسط چهارراه و قبل از آنکه جعفر آقا بتواند برش دارد یک وانت از روش رد شد و خردش کرد. چند تا از صفحه های فلزی اش زیر چرخ وانت صاف شدند و یکی شان هم در جهت سرازیری اسفالت قل خورد و لای چرخ های بقیه ی ماشینها گم شد. تا یک دقیقه پیش جعفر آقا داشت همین دایره زنگی کهنه و درب و داغان را تو هوا تکان می داد و با قِرِ کمر و صدای گرد کرده و تو دماغی می خواند:

    • ابراب خودم سامبالی بلیکم ابراب خودم سرتو بالا کن

    ابراب خودم بزبز قندی ابراب خودم چرا نمی خندی ؟
    و با دیدن ماشین شاسی بلند سیاه که یک اسکناس سبز به طرفش دراز کرده بود سعی کرده بود صدای دایره زنگی اش را بیشترتو هوا بریزد و با شور و هیجان بیشتری قر داده و خوانده بود:

    • اینجا بشکنم یار گله داره اونجا بشکنم دل نمیذاره

    و خودش را رسانده بود به آن ماشین، اسکناس را گرفته بود و گفته بود:

    • دست شما درد نکند. انشااله که سال خوبی داشته باشین

    دختر بچه ای در صندلی پشت راننده زل زده بود به دایره زنگی و حاجی فیروزی که آنرا گرفته بود در دست چپش و با دست راستش هم روش می کوبید. با این حرکاتِ دایره زنگی صداهایی ایجاد میشد که در شلوغی چهارراه و وسط بوق ماشین ها گم بود. دایره زنگی که سه نسل در خانواده جعفر آقا دست به دست گشته بود، مثل کلاه بوقی و لباسهای قرمزِ نخ نما و رنگ و رو رفته اش کاملا اسقاطی بود. ترق وسطش بکلی از بین رفته بود و دایره های فلزی دیواره اش هم یکی در میان افتاده بودند. بدنه چوبی شکسته اش را خود جعفر آقا با نخ دور جعبه شیرینی از چند جا بس زده بود.
    جعفر آقا نشست وسط چهارراه و بی اعتنا به همه ماشین ها و بوق شان تکه های خرد شده دایره زنگی اش را تا آنجا که ممکن بود جمع کرد. به خودش لعنت می فرستاد که وقتی راننده ی ماشین شاسی بلند سیاه ازش خواسته بود دایره زنگی اش را یک دقیقه بدهد دست دختر بچه اش که تا آنروز دایره زنگی ندیده بود قبول کرده بود و گفته بود:

    • فقط یک کم زودتر. الان چراغ سبز میشود باید بروم آنطرف چهارراه.

    و بعد رفته بود طرف ماشین بغلی که شیشه اش را کشیده بود پایین و یک پانصد تومانی از پنجره داده بود بیرون.
    برای همین هم حواسش پرت شده بود و ندیده بود که شماره های قرمز رنگ روی چراغ راهنما بعد از مکث طولانی روی عدد هفت دوباره به سرعت پایین آمده بود و بعدش رنگ چراغ عوض شده بود.
    وقتی خرده های دایره زنگی را در جیبش می ریخت، خیلی دلش می خواست گریه کند ولی خجالت می کشید.
    از جاش بلند شد، دست هاش را بدون دایره زنگی برد بالا و شروع کرد به خواندن:

    • حاجی فیروزم من سالی یه روزم من

    دل آرا فريديان

    اگر برای قطع یک درخت هشت ساعت به من فرصت بدهند، شش ساعت آن را به تیز کردن تبرم اختصاص می دهم

  8. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید دل آرا از ایشان تشکر کرده اند:


  9. #5
    عضو عادی دل آرا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    آبان ۱۳۹۲
    محل سکونت
    تهران
    ارسال
    31
    تشکر
    33
    تشکر شده 44 بار در 26 ارسال

    پاسخ : داستان و داستان نویسی

    نوشتن به روایت ایشی گورو

    معمولا از ساعت 10 صبح تا شش بعدازظهر می‌نویسم. سعی می‌كنم تا ساعت چهار سراغ ای میل و تلفن نروم. دو تا میز دارم. یكی از آنها مخصوص نوشتن با كاغذ و قلم است و یكی مخصوص كامپیوتر. كامپیوترم متعلق به سال 1996 است. به اینترنت هم وصل نیست. ترجیح می‌دهم پیش نویس های اولیه را با قلم و كاغذ و روی میز مخصوص نوشتنم بنویسم. دوست دارم این یادداشت ها كم و بیش برای دیگران نا خوانا باشند. پیش نویس اولیه ام حسابی شلوغ و درهم برهم است و در آن هیچ توجهی به سبك یا انسجام مطالب نمی‌كنم. فقط باید همه چیز را روی كاغذ بیاورم. اگر ناگهان ایده جدیدی به ذهنم خطور كند حتی اگر هیچ ربطی هم به مطالب پیشین نداشته باشد باز هم بلافاصله آن را می‌نویسم. در واقع اول یادداشتی تهیه می‌كنم و بعد برمی‌گردم و آن را مرتب می‌كنم. همه چیز از آن یادداشت به دست می‌آید. فصل های كتاب را شماره گذاری و جا به جا می‌كنم. وقتی مشغول نوشتن پیش نویس بعدی می‌شوم به روشنی می‌دانم چه می‌خواهم. این بار با دقت بیشتری می‌نویسم. گاهی مجبور می‌شوم یك قسمت را چندین بار باز نویسی كنم.

    اگر برای قطع یک درخت هشت ساعت به من فرصت بدهند، شش ساعت آن را به تیز کردن تبرم اختصاص می دهم

  10. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید دل آرا از ایشان تشکر کرده اند:


  11. #6
    عضو فعال rahnama آواتار ها
    تاریخ عضویت
    تیر ۱۳۹۱
    ارسال
    685
    تشکر
    9,272
    تشکر شده 3,895 بار در 686 ارسال

    پاسخ : داستان و داستان نویسی

    انسانیت :
    نوشته : قربانیان (rahnama)

    زنگ مدرسه که زده شد دانش آموزان بسرعت در سر صفهای خود حاضر شدند. معاون مدرسه روی پله ها روبروی آنان ایستاده و نظاره میکرد. آقای شوقی معاون مدرسه مردی میانسال با موهای جوگندمی و قدی متوسط بود و همیشه لبخندی بر روی لبانش نشسته بود. با بچه ها بسیار مهربان بود و دانش آموزان هم خیلی او را دوست داشتند و برایش احترام قائل بودند . یکسال بود به این مدرسه منتقل شده بود . مدیر مدرسه بارها او را مورد تشویق قرار داده کتبا هم تشویقی وی را به اداره آموزش و پرورش ارسال کرده بود. مهدی قد متوسطی داشت و کلاس سوم نظری بود و همیشه سعی میکرد در اول صف باشد.لباسش کهنه ولی تمیز بود. پدر مهدی دوچرخه ساز بود و بچه ها وقتی دوچرخه هایشان خراب می شد با هزینه کمی برایشان تعمیر میکرد. اهل محل این خانواده را بسیار دوست داشتند. مادرش در مراسم ها و مناسبت های مختلف به اهالی محل کمک میکرد. مهدی هم در دروس به همکلاسهایش کمک میکرد.وضع مالی زیاد خوبی نداشتند و مهدی بعد از تعطیلی مدرسه به مغازه پدرش می رفت و در تعمیر دوچرخه ها کمک پدر بود .البته پدرش زیاد علاقه ای به آمدن مهدی نداشت و راضی نبود, تاکید میکرد بیشتر به درسهایش برسد. وقتی همه در صفهای خود ایستادند معاون مهدی را از پشت بلندگو صدا کرد و او نگاهی به همکلاسیهایش کرد و سریع از صف خارج شده و به بالای پله ها در کنار معاون مدرسه قرار گرفت . آقا ی شوقی پس از چند لحظه دست مهدی را گرفت و بالا برد وبا میکروفونی که در دست داشت شروع به صحبت کرد.دانش آموزان عزیز مهدی فرهادی در تمام دروس امتحان ترم اول بیست شده و ایشان باعث افتخار ما هستند.دانش آموزان شروع به کف زدن کردند. ادامه داد بهمین علت از طرف مدرسه هدیه ای برای ایشان تهیه شده که به رسم یادبود تقدیم می شود .و معاون بسته ای که با کاغذ رنگی کادو شده بود را به مهدی داد و پیشانیش را بوسید. بچه ها همچنان دست میزدند.مهدی با خوشحالی کادو را گرفت .وسپس بهپس از تشکر به ترتیب بچه ها بطرف کلاسهایشان رفتند. همکلاسیهای مهدی یکی یکی به او تبریک می گفتند .
    مدرسه تعطیل شد. دانش آموزان بطرف منازل خود رفتند . مهدی هم با دوچرخه اش راه افتاد و میخواست سریعتر به منزل برسد و پدر و مادرش را خوشحال کند. مهدی تنها فرزند خانواده بود. وقتی به منزل رسید با صدای گریه و شیون روبرو شد. وکسانیکه داخل حیاط بودند سیاه پوشیده بودند .. پدر مهدی سکته کرده و فوت شده بود.و نتوانست جایزه تنها پسرش را ببیند. سرش گیج رفت به دیوار تکیه داد مات و مبهوت به همه نگاه میکرد. باور کردن این مسئله برایش سخت بود . همه با نگاهی دلسوزانه اور را نگاه می کردند و مادرش گریه کنان به او نزدیک شد و او را بغل کرد .چه لحظه سختی برایش بود . نمی دانست چکار کند .و...سختی های مهدی شروع شد. پدرش آرزو داشت پسرش پزشک شود . با توجه به وضعیت نه چندان خوب مالی باید کار میکرد و خرج زندگی خود و مادرش را تامین کند. مجبور شد در کلاس شبانه ثبت نام کند . مدیر مدرسه هم کمک کرد که ثبت نام کلاس شبانه او زود انجام شود.
    مهدی مجبور شد روزها در دوچرخه سازی کار کند و شبها تحصیل کند . نمراتش همیشه عالی بود. ضمنا در کار تعمیر دوچرخه هم مهارت زیادی کسب کرده بود و روز به روز مشتریانش بیشتر می شدند ..دوران تحصیل به پایان رسید و مهدی در کنکور دانشگاه شرکت کرد پزشکی تهران با رتبه اول . وقتی در روزنامه اسم خود را دید , اشک در چشمش حلقه زد و بیاد پدرش افتاد. آرزوی پدرش برآورده شده بود .به بهشت زهرا رفت . سرخاک پدرش روزنامه را روی سنگ قبر گذاشت .فقط گریه می کرد . بار دیگر فاتحه ای خواند . به منزل برگشت و خبر قبولیش را به مادرش داد. مادرش وضو گرفت و دو رکعت نماز شکر گذاری بجا آورد.
    مهدی همچنان در دوچرخه سازی کار میکرد و نمایندگی فروش چند نوع دوچرخه را هم گرفت و چون فردی قابل اطمینان بود برای ضمانتنامه ها مشکلی نداشت. با توجه به رتبه اول بودن , شهریه پرداخت نمیکرد و ضمنا کمک هزینه هم برایش در نظر گرفتند. مدیری برای مغازه دوچرخه فروشیش استخدام کرد و کارها ر به او سپرد و خودش نظارت میکرد و درسش را هم ادامه می داد. دو دهنه از مغازه های کناری را هم خرید. وضع مالی خوبی پیدا کرده بود. در جوار دوچرخه سازی نمایندگی فروش چند نوع دوچرخه را گرفت .فروشش خوب بود. سال پس سال می گذشت و مهدی به دوره انترنی رسید و مغازه او تجارتخانه بزرگی شده بود که چندین نفر تعمیرکار و فروشنده و حسابدار و.. داشت .بعضی روزها مهدی بطوری که کسی متوجه نشود کمکهای مالی زیادی به افرادی که حس میکرد نیازمندند میکرد. چند نفر از همکلاسهای دانشگاهیش هم با هزینه مهدی ادامه تحصیل می دادند.در شهرک صنعتی کرج کارخانه ای تاسیس کرد و روز بروز از نظر مالی وضع بهتری پیدا میکرد. خانه پدری را مرمت کرد تا مادرش راحت تر باشد. دوست نداشت از آن محل نقل مکان کند.
    در محل کار دو نفر مددکار استخدام کرده و اینان وظیفه تهیه جهیزیه به افراد نیازمند و آزادی زندانیانی که بعلت مسائل مالی زندانی شده بودند را داشتند. تحصیلات مهدی تمام شد . دکتر مهدی فرهادی. مدیری داشت جوان ولی بسیار انسان و قابل اعتماد . کارخانه را به او سپرد و برای ادامه تحصیل به انگلیس رفت تخصص جراحی قلب. روزها پشت سر هم می گذشت و تحصیلات تمام شد. کاملا کارهای شرکت و خصوصا مددکارهایش که 5 نفر شده بودند را زیر نظر داشت. مطبش را باز کرد. برای کمک بیشتر به مردم بیمارستانی تاسیس کرد. با تمام تجهیزات در رشته های مختلف. هرنوع عمل جراحی نیازمندان با تائید مسئول مددکاری شرکت که در بیمارستان هم فعالیت میکردند رایگان بود . با کمک مسجد محل موسسه قرض الحسنه ای باز کرد و بدون کارمزد وامهای به کسانیکه نیاز مالی داشت پرداخت میکردند. مونتاژ دوچرخه را هم شروع کرده بود و به کشورهای همسابه صادر میکرد.در تمام این مدت مادر مهدی هم مادر بود و هم پدر و همیشه وقتی مهدی را می دید بی اختیار اشک از چشمش سرازیر می شد.و دستهایش را بطرف آسمان میگرفت و برایش سلامتی آرزو میکرد. همه مردم محل با جان و دل این خانواده را دوست داشتند.
    زمین وسیعی را در نزدیکی کرج خرید و شروع به ساخت آپارتمانهای 50-60-70متری کرد. و به افراد نیازمند با کمترین مبلغ قسط تحویل می داد. مادرش دختری را برایش در نظر گرفت و مهدی پسندید و ازدواج کرد. مهدی علاقه ای به دخترانی که در خیابان میدید را نداشت. و نظر ش این بود عشق بعد از ازدواج پایدارتر است . صاحب دختر و پسری شدو.....
    من شروع کننده خوبی هستم و ادامه دهنده بسیار توانا
    من دست به هر کاری بزنم تا نهایت رسیدن به موفقیت ادامه خواهم داد

  12. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید rahnama از ایشان تشکر کرده اند:


  13. #7
    عضو فعال گیلان آواتار ها
    تاریخ عضویت
    تیر ۱۳۹۰
    محل سکونت
    زمین
    ارسال
    2,178
    تشکر
    3,965
    تشکر شده 9,752 بار در 2,145 ارسال

    پاسخ : داستان و داستان نویسی

    مرد چوپان با سنگ و چوب بدنبال گرگ میدوید و او را دشنام میداد , در همان حین دو تا ساقه علف با تعجب به همدیگر نگاه کردند و یکیشان گفت : چه دنیای عجیبی است,! گوسفندان مرد چوپان ما را له میکنند و میجوند و آنوقت چوپان گرگ را تنبیه میکند !

  14. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید گیلان از ایشان تشکر کرده اند:


  15. #8
    عضو عادی دل آرا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    آبان ۱۳۹۲
    محل سکونت
    تهران
    ارسال
    31
    تشکر
    33
    تشکر شده 44 بار در 26 ارسال

    پاسخ : داستان و داستان نویسی


    باز هم تنهایی، باز هم تاریکی

    برق رفته است. صدای کوبیدن در حیاط می آید. انگار کسی با سکه به در می کوبد. حتما با یکی از همسایه های طبقه های دوم یا سوم کار دارند. از وقتی رئوف و سپیده رفته اند، کسی دیگر زنگ مرا نمی زند.
    من روی کاناپه جلوی تلویزیون دراز کشیده ام. از کوچه صدای تیراندازی می آید. همه جا تاریک است. یک شب در میان برق می رود. تنها منبع روشنایی آپارتمان من یک چراغ نفتی گردسوز است که روی میز وسط هال گذاشته امش. باوجودی که حکومت نظامی است و منع عبور و مرور از ساعت 9 شروع شده، صدای شعار "مرگ بر شاه" یک لحظه هم قطع نمی شود. ملوس، گربه ی زرد و سفیدی که بعد از رفتن رئوف و سپیده به اصرار دوستانم آورده ام، پایین کاناپه نشسته و سرش را به نوازش های انگشت هایم سپرده است. یکی دو ساعت پیش یک قوطی تن ماهی برای شام داغ کردم دوتایی بخوریم. ملوس سهم خودش را با سرعت تمام کرد ولی من اشتها نداشتم سهم خودم را هم دادم به او. از وقتی رئوف رفته کمتر پیش می آید که شام بخورم. تا بود همیشه دوست داشتم تنها شام بخورم. از طرز غذاخوردنش لجم می گرفت. شام سپیده را که زودتر می دادم خودم هم با او شام می خوردم. حالا حسرت یک شب تنها شام نخوردن به دلم مانده.
    دوباره دارند سکه را به در می کوبند. این بار کمی محکم تر. چرا هیچ کس جواب نمی دهد؟ می روم پشت پنجره. کسی دیده نمی شود. هر کس هست باید چسبیده باشد به در. دلم می خواهد بروم در را باز کنم اما می ترسم. ملوس خودش را می مالد به ساقم. آرام با نوک پنجه می کوبم به سرش. امروز دقیقن هشتاد روز است که رئوف رفته است. کاش لااقل سپیده را با خودش نبرده بود. آخرین روزی که از اداره آمد خانه گفت:

    • من امروز می رم مراغه.
    • به خاطر جروبحث دیشب؟ من که معذرت خواستم.
    • نه. تو اداره همه در اعتصابند. دایره ی امور بین الملل به کلی تعطیل شده. می خواهم بروم سری به مادرم بزنم. هفت، هشت، ده روز می مانم و برمی گردم. سپیده را هم با خودم می برم. تو هم اگر دوست داری بیا اگر هم دوست نداری بمان تهران.
    • معلوم است که نمی آیم. دوباره می خواهند دوره ات کنند و از اجاق کوری من و تنهایی سپیده بگویند و تشویقت کنند که طلاقم...
    • بس کن ترانه. من که گفتم اگر نمی خواهی نیا. چطور است تو هم بروی خانه ی پدرت؟
    • نه. خانه ی خودمان می مانم تا شماها برگردید.

    بعد چند تا تکه لباس برای خودش و دخترش ریخت تو چمدان و دو تایی دست در دست هم خانه را ترک کردند. دلم می خواست جلوشان را بگیرم. باید این کار را می کردم ولی فقط رفتن شان را آنقدر از پنجره نگاه کردم که از پیچ کوچه پیچیدند و دیگر ندیدم شان. دیگر هیچوقت ندیدم شان.
    دوباره صدای در حیاط بلند می شود. این بار با مشت می کوبند. انگار کسی در طبقات بالایی نیست. باید خودم دست به کار شوم. تا به طرف در آپارتمان می روم، مردی از طبقه ی دوم یا شاید سوم می پرسد:

    • کی آن جاست؟ کی پشت در است؟

    صدایی آهسته و ضعیف جواب می دهد:

    • یک بنده ی خدا. خواهش می کنم در را باز کنید.
    • زخمی هستی؟ از دست سربازها فرار کردی؟
    • ...

    بی شک یک زخمی پشت در است. حتما دارد خونریزی می کند. نکند کسی به دادش نرسد و او هم مثل سپیده از خونریزی بمیرد؟ بیست و چهار ساعت بعد از این که رئوف و سپیده رفتند، خبر رسید که از پلیس راه مراغه تازه رد شده بودند که لاستیک جلوی پیکان رئوف ترکید و خودش درجا مرد ولی دخترش چند ساعت بعد در اثر شدت خونریزی مرد. اگر زودتر به دادش رسیده بودند الان زنده بود. بی انصاف رئوف حتی نگذاشت قبل از آن که بروند سپیده را ببوسم:

    • برو کنار. نمی خواهد ادای زن باباهای مهربان را درآوری.

    باید عجله کنم. فتیله ی گردسوز را بالا می دهم. می روم تو اتاق خواب که یک ژاکت بردارم بروم تو حیاط در را باز کنم. نگاهم به تخت خواب می افتد. تخت دونفره ی ما بیش از دو ماه است که خالی و دست نخورده مانده است. باید زخمی را در تخت خوابم بخوابانم؛ سمت چپ، همان جا که رئوف می خوابید. خودم هم تا صبح کنارش خواهم ماند؛ سمت راست، سر جای قبلی خودم. در آپارتمان را باز می کنم. راه پله ها سراسر تاریک است. از یک طبقه بالاتر صدای پچ پچ و خش خش می آید. انگار کسی پایش را روی زمین می کشد. می روم تو حیاط. در را باز می کنم. کسی نیست. نگاهی به کوچه می اندازم. خالی و ساکت است. فقط چند سرباز سر کوچه قدم می زنند. انگار باز هم دیر کردم. باید زودتر می جنبیدم.
    می آیم داخل آپارتمان و در را می بندم. فتیله ی گردسوز را پایین می کشم. لب تخت می نشینم. به جای خالی کسی که آنجا نخوابیده نگاه می کنم.
    دل آرا فریدیان
    اگر برای قطع یک درخت هشت ساعت به من فرصت بدهند، شش ساعت آن را به تیز کردن تبرم اختصاص می دهم

  16. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید دل آرا از ایشان تشکر کرده اند:


  17. #9
    عضو فعال rahnama آواتار ها
    تاریخ عضویت
    تیر ۱۳۹۱
    ارسال
    685
    تشکر
    9,272
    تشکر شده 3,895 بار در 686 ارسال

    پاسخ : داستان و داستان نویسی

    داستان کوتاه ( قربانیان)rahnama
    وارد کوچه شدم. سیگار از دستم افتاد . دور و بر را نگاه کردم و خواستم سیگار را بردارم. چشمم به کودکی افتاد که نظاره گر من بود. پایم را بر روی سیگار گذاشته و له اش کردم. کودک خندید. من بسرعت محل را ترک کردم.
    من شروع کننده خوبی هستم و ادامه دهنده بسیار توانا
    من دست به هر کاری بزنم تا نهایت رسیدن به موفقیت ادامه خواهم داد

  18. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید rahnama از ایشان تشکر کرده اند:


  19. #10
    عضو عادی دل آرا آواتار ها
    تاریخ عضویت
    آبان ۱۳۹۲
    محل سکونت
    تهران
    ارسال
    31
    تشکر
    33
    تشکر شده 44 بار در 26 ارسال

    پاسخ : داستان و داستان نویسی

    س
    در حال جمع کردن سفرۀ صبحانه بود که زنگ در به صدا درآمد. پستچی بود و یک پاکت آورده بود. روی پاکت نوشته شده بود تقدیم به نازنین حکمت و از طرف فردی به نام مرسده پاکنژاد پست شده بود. پس نامه برای خودش بود. نام مرسده پاکنژاد به گوشش آشنا می آمد ولی نمی توانست او ر ا بدرستی بخاطر آورد. روی پله های حیاط نشست و پاکت را باز کرد. داخل پاکت کارت تبریک تولد بسیار زیبایی قرار داشت که تصویر یک گل را نشان میداد. خیلی متعجب شده بود چون هنوز تا سالروز تولدش نزدیک پنج ماه مانده بود. داخل کارت نوشته ای با این مضمون قرار داشت:
    نازنین عزیز، یکمین سالگرد تولدت مبارک! تولد تو یکی از معجزات پروردگار است.
    امیدوارم لطف الهی همواره شامل حال تو باشد.
    مرسده
    لحظه به لحظه تعجبش بیشتر می شد. سرش را میان دو دست گرفت و سعی کرد نام او را به خاطر آورد.

    19 فروردین 1380 ساعت یازده و نیم شب
    خسته و خواب آلود بود با اینحال احساس می کرد روز خوبی را پشت سر گذاشته است. سرخوش از یادآوری اتفاقات روز از اتاق نشیمن خارج شد و به طرف راه پله گردی که انتهای پذیرایی را به طبقۀ بالا وصل میکرد براه افتاد تا خود را به اتاق خواب برساند.همسرش تقریبا ده دقیقه پیش به طبقه بالا رفته بود و چراغ راه پله را خاموش کرده بود ولی او مشکلی در پیدا کردن راهش نداشت. مدت شش سال بود که در آن خانه ساکن شده بود و براحتی قادر بود حتی در تاریکی خودش را به هر کجای آن خانۀ بزرگ برساند. بسرعت از پله ها بالا رفت و به سمت چپ پیچید. مسیری که بارها و بارها رفته بود و احساس می کرد این بار نیز می تواند براحتی و بدون هیچگونه مشکلی آنرا طی کند. دو قدم برداشت و دوباره به چپ پیچید.حالا باید وارد اتاق خواب می شد ولی .....
    صدای سه جیغ کوتاه و بعد سکوت. چراغ ها بسرعت روشن شدند. همسر و دخترش هرکدام از اتاق خود بیرون دوید تا ببیند چه رخ داده است. وحشتناک بود. پایین پله ها در کف زمین طبقۀ اول پیکر زنی قرار داشت که تا چند لحظۀ پیش سرخوش و سبکبال به طرف اتاق خوابش می رفت وحالا در دریاچه ای از خون خود خوابیده بود. پوست سر از بالای چشم تا فرق سر شکافته بود و استخوان سر بیرون زده بود. با اینحال هوشیاریش را هنوز از دست نداده بود. از آنجائیکه پزشک بود و بخوبی با علائم ضربۀ مغزی و قطع نخاع آشنا بود شروع به معاینۀ خود کرد. ظاهراً از نظر قطع نخاع مشکلی وجود نداشت. می توانست براحتی دستها و پاهایش را حرکت دهد.
    هیچکس نمی توانست بفهمد چه چیز باعث سقوط او شده است.شاید یک گردش اضافی به سمت چپ باعث شده بود که مسیر اتاق خواب را اشتباه برود و از کنار ستون سمت چپ به طبقۀ پایین سقوط کند. مسئلۀ هشیاری و حتی زنده بودنش هم باعث شگفتی بود. قابل باور کردن نبود که کسی از آن ارتفاع سقوط کند و هنوز زنده باشد.
    دردی احساس نمی کرد. دخترش بالای سرش نشسته بود و با چشمان وحشت زده به او نگاه می کرد. نازنین اما، بی خبر از عمق فاجعه و بدون آنکه حتی بفهمد چرا و به کجا سقوط کرده است سعی در دلداری دخترش داشت. طبق معمول می خواست تحمل همه چیز را برای او آسان سازد. مگر نه اینکه مادر بود و به هیچ قیمتی نمی خواست چیزی، حتی مرگش، خاطر نازنین دخترش را بیازارد؟
    آمبولانس فاصلۀ خانه تا بیمارستان را بسرعت پیمود واو بلافاصله به اتاق عمل منتقل شد. ظاهراً اول می بایست بریدگی وسیع پوست سر ترمیم می شد و سپس بررسیهای لازم از نظر احتمال خونریزی مغزی و یا شکستگی استخوان های گردن و جمجمه انجام می پذیرفت. آخرین چیزی که قبل از بیهوشی به خاطر می آورد صدای اطمینان بخش جراح بود که از او می خواست چشم هایش را ببندد و فقط به خدا توکل کند.
    وقتی به هوش آمد، درICU بود. سعی کرد به اطراف نگاه کند. به سختی می توانست گردنش را حرکت دهد. در تخت بغل دستی خانم جوانی بستری بود و با جشمان باز به سقف اتاق خیره شده بود. نازنین نمی دانست چه موقع از شبانه روز است. سعی کرد حوادث را بخاطر آورد ولی تشخیص اینکه چه مدت از حادثۀ سقوطش می گذشت امکانپذیر نبود. شاید حادثه چند ساعت قبل رخ داده بود وشاید هم چند روز یا حتی چند هفته از آن موقع می گذشت. درد وسنگینی شدیدی در سرش احساس می کرد. دلش می خواست بداند چه به روزش آمده است. آهسته دستش را به طرف سر برد. می خواست محل درد و سوزش را لمس کند ولی دستش به بانداژ نسبتاً ضخیمی خورد که تقریباً تمام ناحیۀ پیشانی را پوشانده بود و تا روی پلک فوقانی پایین آمده بود. کمی بعد پرستار با لبخندی شیرین به بالینش آمد و هنگامی که خم شد تا نبضش را کنترل کند نازنین توانست نامش را که بر لبۀ جیب رپوشش نوشته شده بود بخواند: مرسده پاکنژاد. در این هنگام مرسده با نگاهی مهربان به چشمان نازنین خیره شد و آرام گفت "تولدت مبارک".
    اگر برای قطع یک درخت هشت ساعت به من فرصت بدهند، شش ساعت آن را به تیز کردن تبرم اختصاص می دهم

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 نفر از این موضوع دیدن می کنند (0 عضو و 1 مهمان)

برچسب برای این موضوع

بوک مارک ها

مجوزهای ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به ارسال ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید ارسال های خود را ویرایش کنید
  •