click to register

سال نو مبارك و خجسته باد
صفحه 119 از 119 اولیناولین ... 1969109116117118119
نتایج از شماره 1,181 تا 1,183 از مجموع 1183

موضوع: گزیده های شعر و شاعری

  1. #1181
    کاربر ویژه بورسی mhjboursy آواتار ها
    تاریخ عضویت
    تیر ۱۳۹۲
    محل سکونت
    خواجه لامکان تویی بندگی مکان مکن
    ارسال
    3,944
    تشکر
    20,859
    تشکر شده 11,558 بار در 3,494 ارسال

    پاسخ : گزیده های شعر و شاعری

    دلا بسوز که سوز تو کارها بکند-حافظ -دکلمه رضا پیربادیان

    دلا بـسـوز کـه سـوز تـو کـارهـا بـکنـد
    نـیاز نـیـم شبی دفع صد بلا بکند

    عتـاب یـار پـری چـهـره عـاشـقـانه بکش
    کـه یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

    ز مـلـک تـا مـلـکـوتـش حجاب بر دارند
    هر آنـکه خدمت جام جهان نما بکند

    طـبـیـب عشـق مسـیحا مست و مشفق لیک
    چـودرد در تو نبیند کـرا دو ا بکند

    تـو با خدا ی خود انداز کار و دل خوش دار
    کـه رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

    زبـخـت خـفته مـلولـم بـود کـه بیداری
    بـه وقـت فاتحه صبح یک دعا بکند

    بـسوخـت حـافظ و بـویی به زلف یار نبرد
    مـگر دلالـت این دولتش صبا بکند




    دانلود با لینک مستقیم

    ===========

    من محرم ها (هیئت) می روم دانشگاه شریف...
    یک سالی یک روحانی ای این چند مصرع اول را با یک سوز خاصی خواند... همچین به دلم نشست... خیلی...

    جمله ی اولش خیلی حرف دارد...
    دلا بسوز...

    دلا بسوز...



    دلا بسوز...

    «محمد حسین» هستم.
    امیرالمومنین(ع):برای دنیایت چنان کار کن که گویا همیشه زندگی خواهی کرد و برای آخرتت چنان کار کن که گویا فردا خواهی مرد.

  2. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید mhjboursy از ایشان تشکر کرده اند:


  3. #1182
    عضو فعال orumbourse آواتار ها
    تاریخ عضویت
    آبان ۱۳۹۰
    محل سکونت
    ارومیه
    ارسال
    6,084
    تشکر
    7,086
    تشکر شده 61,202 بار در 6,085 ارسال

    پاسخ : بهار آمده،

    گله يار دل آزار

    اي گل تازه که بويي ز وفا نيست ترا
    خبر از سرزنش خار جفا نيست ترا

    رحم بر بلبل بي برگ و نوا نيست ترا
    التفاتي به اسيران بلا نيست ترا

    ما اسير غم و اصلا غم ما نيست ترا
    با اسير غم خود رحم چرا نيست ترا


    فارغ از عاشق غمناک نمي بايد بود
    جان من اينهمه بي باک نمي يابد بود


    همچو گل چند به روي همه خندان باشي
    همره غير به گلگشت گلستان باشي

    هر زمان با دگري دست و گريبان باشي
    زان بينديش که از کرده پشيمان باشي

    جمع با جمع نباشند و پريشان باشي
    ياد حيراني ما آري و حيران باشي


    ما نباشيم که باشد که جفاي تو کشد
    به جفا سازد و سد جور براي تو کشد


    شب به کاشانه اغيار نمي بايد بود
    غير را شمع شب تار نمي بايد بود

    همه جا با همه کس يار نمي بايد بود
    يار اغيار دل آزار نمي بايد بود

    تشنه خون من زار نمي بايد بود
    تا به اين مرتبه خونخوار نمي بايد بود


    من اگر کشته شوم باعث بدنامي تست
    موجب شهرت بي باکي و خودکامي تست


    ديگري جز تو مرا اينهمه آزا نکرد
    جز تو کس در نظر خلق مرا خوارنکرد

    آنچه کردي تو به من هيچ ستمکار نکرد
    هيچ سنگين دل بيدادگر اين کار نکرد

    اين ستمها دگري با من بيمار نکرد
    هيچکس اينهمه آزار من زار نکرد


    گر ز آزردن من هست غرض مردن من
    مردم ، آزار مکش از پي آزردن من


    جان من سنگدلي ، دل به تو دادن غلط است
    بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

    چشم اميد به روي تو گشادن غلط است
    روي پر گرد به راه تو نهادن غلط است

    رفتن اولاست ز کوي تو ، ستادن غلط است
    جان شيرين به تمناي تو دادن غلط است


    تو نه آني که غم عاشق زارت باشد
    چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد


    مدتي هست که حيرانم و تدبيري نيست
    عاشق بي سر و سامانم و تدبيري نيست

    از غمت سر به گريبانم و تدبيري نيست
    خون دل رفته به دامانم و تدبيري نيست

    از جفاي تو بدينسانم و تدبيري نيست
    چه توان کرد پشيمانم و تدبيري نيست


    شرح درماندگي خود به که تقرير کنم
    عاجزم چاره من چيست چه تدبير کنم


    نخل نوخيز گلستان جهان بسيار است
    گل اين باغ بسي ، سرو روان بسيار است

    جان من همچو تو غارتگر جان بسيار است
    ترک زرين کمر موي ميان بسيار است

    با لب همچو شکر تنگ دهان بسيار است
    نه که غير از تو جوان نيست، جوان بسيار است


    ديگري اينهمه بيداد به عاشق نکند
    قصد آزردن ياران موافق نکند


    مدتي شد که در آزارم و مي داني تو
    به کمند تو گرفتارم و مي داني تو

    از غم عشق تو بيمارم و مي داني تو
    داغ عشق تو به جان دارم و مي داني تو

    خون دل از مژه مي بارم و مي داني تو
    از براي تو چنين زارم و مي داني تو


    از زبان تو حديثي نشنودم هرگز
    از تو شرمنده يک حرف نبودم هرگز


    مکن آن نوع که آزرده شوم از خويت
    دست بر دل نهم و پا بکشم از کويت

    گوشه اي گيرم و من بعد نيايم سويت
    نکنم بار دگر ياد قد دلجويت

    ديده پوشم ز تماشاي رخ نيکويت
    سخني گويم و شرمنده شوم از رويت


    بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خويش
    ورنه بسيار پشيمان شوي از کرده خويش


    چند صبح آيم و از خاک درت شام روم
    از سر کوي تو خودکام به ناکام روم

    سد دعا گويم و آزرده به دشنام روم
    از پيت آيم و با من نشوي رام روم

    دور دور از تو من تيره سرانجام روم
    نبود زهره که همراه تو يک گام روم


    کس چرا اينهمه سنگين دل و بدخو باشد
    جان من اين روشي نيست که نيکو باشد


    از چه با من نشوي يار چه مي پرهيزي
    يار شو با من بيمار چه مي پرهيزي

    چيست مانع ز من زار چه مي پرهيزي
    بگشا لعل شکر بار چه مي پرهيزي

    حرف زن اي بت خونخوار چه مي پرهيزي
    نه حديثي کني اظهار چه مي پرهيزي


    که ترا گفت به ارباب وفا حرف مزن
    چين بر ابرو زن و يک بار به ما حرف مزن


    درد من کشته شمشير بلا مي داند
    سوز من سوخته داغ جفا مي داند

    مسکنم ساکن صحراي فنا مي داند
    همه کس حال من بي سر و پا مي داند

    پاکبازم هم کس طور مرا مي داند
    عاشقي همچو منت نيست خدا مي داند


    چاره من کن و مگذار که بيچاره شوم
    سر خود گيرم و از کوي تو آواره شوم


    از سر کوي تو با ديده تر خواهم رفت
    چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

    تا نظر مي کني از پيش نظر خواهم رفت
    گر نرفتم ز درت شام ، سحر خواهم رفت

    نه که اين بار چو هر بار دگر خواهم رفت
    نيست بازآمدنم باز اگر خواهم رفت


    از جفاي تو من زار چو رفتم ، رفتم
    لطف کن لطف که اين بار چو رفتم ، رفتم


    چند در کوي تو با خاک برابر باشم
    چند پا مال جفاي تو ستمگر باشم

    چند پيش تو ، به قدر از همه کمتر باشم
    از تو چند اي بت بدکيش مکدر باشم

    مي روم تا به سجود بت ديگر باشم
    باز اگر سجده کنم پيش تو کافر باشم


    خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کي
    طاقتم نيست از اين بيش تحمل تا کي


    سبزه دامن نسرين ترا بنده شوم
    ابتداي خط مشکين ترا بنده شوم

    چين بر ابرو زدن و کين ترا بنده شوم
    گره ابروي پرچين ترا بنده شوم

    حرف ناگفتن و تمکين ترا بنده شوم
    طرز محبوبي و آيين ترا بنده شوم


    الله ، الله ، ز که اين قاعده اندوخته اي
    کيست استاد تو اينها ز که آموخته اي


    اينهمه جور که من از پي هم مي بينم
    زود خود را به سر کوي عدم مي بينم

    ديگران راحت و من اينهمه غم مي بينم
    همه کس خرم و من درد و الم مي بينم

    لطف بسيار طمع دارم و کم مي بينم
    هستم آزرده و بسيار ستم مي بينم


    خرده بر حرف درشت من آزرده مگير
    حرف آزرده درشتانه بود ، خرده مگير


    آنچنان باش که من از تو شکايت نکنم
    از تو قطع طمع لطف و عنايت نکنم

    پيش مردم ز جفاي تو حکايت نکنم
    همه جا قصه درد تو روايت نکنم

    ديگر اين قصه بي حد و نهايت نکنم
    خويش را شهره هر شهر و ولايت نکنم


    خوش کني خاطر وحشي به نگاهي سهيل است
    سوي تو گوشه چشمي ز تو گاهي سهل است










    دیوان وحشی بافقی
    "لطفا نظرات و تحلیل های اینجانب رو مبنای خرید و فروش خود،قرار ندهید. سپاسگزارم"




  4. 7 کاربر به خاطر ارسال مفید orumbourse از ایشان تشکر کرده اند:


  5. #1183
    عضو فعال Abad آواتار ها
    تاریخ عضویت
    آذر ۱۳۹۴
    محل سکونت
    ایران
    ارسال
    1,680
    تشکر
    5,296
    تشکر شده 3,697 بار در 1,409 ارسال

    پاسخ : گزیده های شعر و شاعری

    تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن

    که دوست خود روش بنده پروری داند حافظ
    آخرین ویرایش توسط Abad ، ۱۳۹۵/۱۲/۱۹ در ۲۲:۴۰.
    در پیش بینی آینده هر نظری ممکنه نادرست باشد . از نقد نظرم استقبال می کنم.

  6. کاربر زیر به خاطر ارسال مفید Abad از ایشان تشکر کرده است:


صفحه 119 از 119 اولیناولین ... 1969109116117118119

اطلاعات موضوع

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 نفر از این موضوع دیدن می کنند (0 عضو و 1 مهمان)

برچسب برای این موضوع

بوک مارک ها

مجوزهای ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به ارسال ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید ارسال های خود را ویرایش کنید
  •