صفحه 8 از 8 اولیناولین ... 5678
نتایج از شماره 71 تا 75 از مجموع 75

موضوع: فلسفی-عرفانی

  1. #71
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۱
    ارسال
    565
    تشکر
    193
    تشکر شده 2,483 بار در 537 ارسال

    پاسخ : فلسفی-عرفانی

    نقل قول نوشته اصلی توسط علیرضا حسنی نمایش ارسال ها
    والا حقیقتش منم همین اواخر یه مدت خیلی به فلسفه علاقه مند شده بودم، مقاله ها کتاب ها پادکست ها. سعی میکردم بیشتر مطالعه کنم و بیشتر گوش بدم.

    واقعیتش هر چه بیشتر گوش دادم و بیشتر مطالعه کردم بیشتر متوجه شدم این مباحث گویا قرار نیست به جایی برسه. نوعی اتلاف زمان به نظرم رسید، احساس کردم خیلی فرقی با اعتیاد نداره یه وقتی میزاری یه هزینه ای میکنی یه لذتی هم داره به هر حال اما بعد یه مدت به سرانجامی که مد نظرت بوده که همون کاستن از درد نادانستن هست نه تنها نمیرسی که میفهمی نادانسته هات بیشتر هم شدن. با خودم قرار گزاشتم شصت هفتاد به بعد اگه عمر و اوقات فراغتی باقی موند اون تایم رو به مطالعات بیشتر در مورد فلسفه اختصاص بدم.

    الان یکم زود اومد برای خودم با توجه به نیازهای فعلی خودم.
    با سلام.
    1-تنها راه فهم و درک و کشف ،راه های عقلانی و فلسفی نیست
    یکی از بهترین راه های کشف و شهود ،زدودن غبار از آیینه دل است.
    پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: مَنْ اَخْلَصَ لِلّهِ اَرْبَعينَ صَباحا، ظَهَرَتْ يَنابيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلى لِسانِهِ؛
    هر كس چهل روز خود را براى خدا خالص كند، چشمه هاى حكمت از قلب وى بر زبانش جارى مى شود.
    2-مولوی نقدی جالب بر فلسفه دارد
    فلسفه بین مُدرِک و مُدرَک، بین فاعل شناسایی و موضوع شناسایی واسطه قرار می‌‌‌‌‌دهد؛ این واسطه (که همان دلیل و برهان است) حجاب است.مولانا می‌‌‌‌‌گوید فلسفه به این حجاب می‌‌‌‌‌نازد

    جامه‌‌‌‌‌های زرکشی را بافتن/ در‌‌‌‌‌ها از قعر دریا یافتن

    ریزه‌کاری‌های علم هندسه/ یا نجوم و علم طب و فلسفه

    که تعلق با همین هستی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ستش/ ره به هفتم آسمان بر نیستش

    این‌همه علم بنای آخورست/ که عماد بود گاو و اشترست

    بهر استبقای حیوان چند روز/ نام آن کردند این گیجان رموز

    فلسفی خود را ز اندیشه بکشت/ گو بدو کور است سوی گنجست پشت

    گو بدو چندانک افزون می‌دود/ از مراد دل جداتر می‌شود

  2. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید amirmostafavi72 از ایشان تشکر کرده اند:


  3. #72
    عضو عادی علیرضا حسنی آواتار ها
    تاریخ عضویت
    فروردین ۱۳۹۸
    ارسال
    250
    تشکر
    380
    تشکر شده 1,207 بار در 246 ارسال

    پاسخ : فلسفی-عرفانی

    نقل قول نوشته اصلی توسط amirmostafavi72 نمایش ارسال ها
    با سلام.
    1-تنها راه فهم و درک و کشف ،راه های عقلانی و فلسفی نیست
    یکی از بهترین راه های کشف و شهود ،زدودن غبار از آیینه دل است.
    پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: مَنْ اَخْلَصَ لِلّهِ اَرْبَعينَ صَباحا، ظَهَرَتْ يَنابيعُ الْحِكْمَةِ مِنْ قَلْبِهِ عَلى لِسانِهِ؛
    هر كس چهل روز خود را براى خدا خالص كند، چشمه هاى حكمت از قلب وى بر زبانش جارى مى شود.
    2-مولوی نقدی جالب بر فلسفه دارد
    فلسفه بین مُدرِک و مُدرَک، بین فاعل شناسایی و موضوع شناسایی واسطه قرار می‌‌‌‌‌دهد؛ این واسطه (که همان دلیل و برهان است) حجاب است.مولانا می‌‌‌‌‌گوید فلسفه به این حجاب می‌‌‌‌‌نازد

    جامه‌‌‌‌‌های زرکشی را بافتن/ در‌‌‌‌‌ها از قعر دریا یافتن

    ریزه‌کاری‌های علم هندسه/ یا نجوم و علم طب و فلسفه

    که تعلق با همین هستی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ستش/ ره به هفتم آسمان بر نیستش

    این‌همه علم بنای آخورست/ که عماد بود گاو و اشترست

    بهر استبقای حیوان چند روز/ نام آن کردند این گیجان رموز

    فلسفی خود را ز اندیشه بکشت/ گو بدو کور است سوی گنجست پشت

    گو بدو چندانک افزون می‌دود/ از مراد دل جداتر می‌شود
    من آخه خیلی مذهبی نیستم، گرایش فلسفیم هم ندانم گرایی یا آگنوستیزم هست. واسه همین مذهب خیلی محرک درک و کشف دنیای بیرون نیست واسم. البته خداباور هستم ولی اونم نه با کیفیت خدای ادیان ابراهیمی.

    احساس میکنم هر چه بیشتر کاوش میکنم در امور بنیادی به همون فلسفه و گزاره «دانم که ندانم» سقراطی نزدیک تر میشم.

    البته بازم از شنیدن اندیشه های گوناگون لذت میبرم. همونطور که گفتم پرداختن به این بازی های ذهنی خوشبختانه یا متاسفانه لذت بخش هم هست.

  4. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید علیرضا حسنی از ایشان تشکر کرده اند:


  5. #73
    عضو عادی علیرضا حسنی آواتار ها
    تاریخ عضویت
    فروردین ۱۳۹۸
    ارسال
    250
    تشکر
    380
    تشکر شده 1,207 بار در 246 ارسال

    پاسخ : فلسفی-عرفانی

    نقل قول نوشته اصلی توسط mhjboursy نمایش ارسال ها
    در مورد واژه‌ی بی‌فکر که در بالا استفاده شد،یک مقدار توضیح بدهم....
    ================================================== ==
    ۱- هم این موردی است که جناب استاد دینانی فرمودند. یعنی برای انکار فلسفه تنها راه استفاده از فلسفه است. (تفسیر بی‌فکری)
    ================================================== ==
    ۲- هم اینکه «پرسش‌هایی» (به قول جناب سروش) وجود دارد. چه کسی مسیحی باشد چه مسلمان و چه اینکه اصلا خدا پیغمبر هم حالی‌اش نشود و کلا رنگی و بویی از مکاتب الهی تا به حال ندیده باشد و استشمام نکرده باشد. چه شخص phd گرفته باشد و چه بی‌سواد باشد. این پرسش‌ها وجود دارند. حتی برخی این‌قدر عمیق است که می‌توان گفت: چه شخص ۱۰۰ ساله باشد و چه حتی کودکی که زبان را به تازگی آموخته این پرسش‌ها وجود دارد. (و در مواردی حتی کودکی که زبان نیاموخته! و تازه دستگاه ادراکش آغاز به کار کرده... که بماند.) حال کسی اگر بگوید (به هر دلیلی) به اینها نمی‌خواهم یا نمی‌توانم بیاندیشم، در عمل این پرسش‌ها برای او، حذف نمی‌شود. دو راه وجود دارد برای او. یا اینکه این پرسش‌ها را بی‌پاسخ بگذارد یا اینکه باید یک پاسخ بدون اندیشه (بی‌فکرانه) برای آنها بسازد. نه. موضوع اینجاست که حتی بی‌پاسخ هم نمی‌توان این پرسش‌ها را گذاشت! شما بالاخره باید یک پاسخ در برابر این پرسش که «من کیستم؟» داشته باشید. «باید» یک پاسخ به این که «آیا خدا هست؟» بدهید. هر کسی مجبور است یک پاسخ به این پرسش داشته باشد که «آیا پس از این زندگی من ادامه دارم یا تمام می‌شوم؟». نمی‌شود اینها را بی‌پاسخ رها کرد. نمی‌شود. من دنبال چه بروم وقتی نمی‌دانم که هستم؟ نمی‌شود که یک عمر یک حیوان را بزرگ کنم بعد آخر بفهمم من آن حیوان نبوده‌ام. نمی‌شود. یا در مورد همان «درد» که بیان شد. نمی‌شود که یک عمر به فکر تامین بیش از اندازه‌ی یک موردی باشم بعد بفهمم آن مورد اصلا درد من نبوده و چیز دیگری به دردم می‌خورده! و بدتر و بالاتر از همه اینکه:كَيفَ يَعرِفُ غَيرَهُ مَن يَجهَلُ نَفسَهُ؟؟؟؟ - این موضوع هم حصولی است و هم حضوری. شخصی که به این موارد نمی‌اندیشد و بی‌فکر است عملا این موضوعات را رها نمی‌کند و نمی‌تواند بکند. بلکه ناخودآگاه یک کار زشت می‌کند و آن استفاده از یک پیش‌فرض است. به عبارت دیگر همین‌جوری (بی‌فکرانه) یک پاسخ برای این پرسش‌ها برمی‌گزیند. گاهی پاسخ می‌دهد خدا نیست و گاهی پاسخ می‌دهد خدا هست (که حتی اگر پاسخ درست باشد هم باز... بخورد توی سرش.) گاهی پاسخ می‌دهد من این بدن هستم و گاهی پاسخ می‌دهد من روح هستم (در حالی که حتی نمی‌داند روح چیست! ولی آن را یا بی‌فکرانه انکار یا تایید می‌کند.)
    (توجه کنیم که این مورد با مورد بالا که با فلسفه (احمقانه) فلسفه را رد می‌کردیم متفاوت است. در مورد بالا ما در پاسخ به اینکه آیا خدا هست؟ می‌گفتیم مثلا نیست به این دلیل که دلایل کافی نداریم و بعد با فلسفه مخالفت می‌کردیم و می‌گفتیم این فلسفه نیست. در صورتی که این دلیل آوردن و عین فلسفه بوده و ما خودمان خبر نداشته‌ایم. ولی این مورد دوم بسیار وخیم‌تر است. شخص در این حالت یک پاسخ از روی عدم اندیشیدن بر می‌گزیند. یک پیش‌فرض را برمی‌گزیند. می‌گوید خدا هست. یا خدا نیست. بدون دلیل!)
    (تفسیر بی‌فکری)
    ================================================== ==
    ۳- هم اینکه تقسیم‌بندی و جداسازی بین فلسفه و علم یک کار اشتباه است. و البته یک کار فلسفی اشتباه است! (این تقسیم‌بندی کار فیزیک که نیست مسلما. یک کار فکری و فلسفی است. مربوط به دانشی است که از بالا و در حالت کلی می‌خواهد فیزیک و زیست و فلسفه را ببیند و سپس در مورد آنها قضاوت کند.) اشاره من تنها به PHD یا Doctor of Philosophy نیست. کل علوم و فلسفه با هم آمیزشی جدانشدنی دارند. در تقسیم بندی علم، موارد جزئی یا همان حسی را برخی می‌گویند علم و موارد کلی را می‌گویند فلسفه. در صورتی که عملا این تقسیم بندی یک تقسیم‌بندی درست نیست و ما هم استفاده نمی‌کنیم. چرا که یک پیوستگی وجود دارد. مثلا در فیزیک زمانی که ما از «انرژی» در فرمول‌هایمان استفاده می‌کنیم به یک چیز بسیار کلی داریم اشاره می‌کنیم. این یک مورد بسیار آشکار بود. ولی چیزهای دیگر هم هست. خوب که نگاه کنیم می‌بینیم همه چیز تقریبا کلی است جدایی بین کلی و جزئی وجود ندارد اصلا. زمانی که می‌گوییم «انسان»، «ماده»، «سلول»، «هوا»، «اکسیژن»، «سرماخوردگی» و ... همه‌ی اینها کلی است. هرچند ندانیم و تا به حال به این موضوع نیاندیشیده باشیم. این‌جور نیست که فلسفه فقط مختص PHD باشد. کجا را می‌خواهی از علم نشان دهی که در آن کلی نباشد. کجا فلسفه نیست. آنها که می‌آیند می‌گویند علم این است و فلسفه آن است (یک چیز دیگر است) نه این را فهمیده‌اند و نه آن را. اینها دارند یک کار «فلسفی» اشتباه انجام می‌دهند. اینها عموما حتی به این نیاندیشیده‌اند که فلسفه چیست و علم چیست! (تفسیر بی‌فکری)
    ================================================== ==
    ۴- هم اینکه فلسفه با ذات انسان آمیخته است. انسان از زمان پیدایشش فیلسوف (دانش‌جو) به دنیا می‌آید. انسان حتی پیش از اینکه زبان باز کند می‌پرسد و پاسخ می‌جوید. «علت‌جویی» می‌کند. می‌فهمد. معانی جزئی و کلی را می‌فهمد. یک کودک می‌تواند معنی «در» و «مادر» را از «این در» و «این مادر» بفهمد. این فهم کلی است. فلسفه هم با دیگر علوم در آمیخته و هم با انسان. کسی اگر بتواند از ذات خود فاصله بگیرد از «فلسفه» می‌تواند جدا شود. وگرنه نه. (تفسیر بی‌فکری)
    ================================================== ==
    چقدر زیاد صحبت شد. زمان گذاشتیم... و چقدر کم هستند کسانی که بیاندیشند.
    می‌دانم همین اکنون برخی دوستان این همه نوشته را نمی‌خوانند و باز پرسش‌هایی برایشان به وجود می‌آید که پاسخش در همین نوشته‌های بالا به آشکارا وجود دارد.
    در آینده اگر زمان شد یک مبحث در مورد اخلاق باز می‌کنیم و در بخشی از آن (احتمالا گشایش مبحث) عرض می‌کنیم که یک مقدار زیادی فهم این مطالب (فهم معمول حتی، همین اندیشه‌های فلسفی ساده) منوط به اخلاق است. کسی که
    متکبر باشد یا اهل جدل و مجادله باشد یا عجول باشد یا ترسو باشد یا جسارت بیش از حد و آمیخته با حماقت... خیلی وقت‌ها به بسیاری از این مفاهیم نمی‌رسد. نمی‌تواند برسد. نمی‌تواند اصلا بخواند اینها را. به قول قرآن: لهم آذان لا یسمعون بها. شخص می‌شنود ولی نمی‌شنود. می‌بیند ولی نمی‌بیند. و یکی از موارد اهمیت اخلاق همین‌جا است.
    اخلاق خیلی مهم است.
    کلمه علم به معانی مختلفی به کار می رود. یک معنای آن مطلق دانش و معرفت است.
    معنای دیگر علم، دانش خاصی است که یا فقط از طریق عقل حاصل می شود، مانند ریاضیات و فلسفه و یا از طریق تجربه مثل فیزیک، زیست شناسی و روان شناسی.

    اما منظور از علم در این جا، علم تجربی است؛ یعنی علمی که موضوع آن طبیعت است و در پی کشف قوانین میان پدیدار هایی است که به حس و آزمایش در می آیند.

    فلسفه تفاوت های زیادی با علوم تجربی دارد که مهم ترین آن ها عبارتند از:

    1) مسائل فلسفه، مسائلی کلی و عام است، در حالی که مسائل علم، مسائل خاص و جزئی است.
    هر علمی درباره مسائل خاصی که در ارتباط با موضوع آن علم هستند، به تحقیق می پردازد و به آنچه خارج از آن باشد، کاری ندارد.
    اما فلسفه به سبب طبیعت و هدفی که دارد، کلی، فراگیر و جهان شمول باقی می ماند.
    سوال هایی که فلسفه می پرسد، مستلزم آن است که فیلسوف به جهان همچون یک کل بنگرد و تصویری جامع از همه چیز پدید آورد. فیلسوف از دیدگاه کلی به جهان و امور آن می نگرد و دوست دارد که آنچه را که می توان در این در این جهان شناخت، همچون یک چیز واحد که در میان همه اجزای آن ارتباط برقراراست، در نظر آورد.
    شاهد گویای این امر، پرسش ها و مسائل فلسفه است که کلی ترین مسائل درباره انسان و جهان را مطرح می سازند.

    2) علوم مختلف، ابتدا وجود موضوعات خود را مفروض گرفته و سپس به تحقیق حول آن موضوع می پردازند. اما فلسفه حتی در پیش فرض های خودش هم شک می کند و به بررسی آن ها می پردازد.
    به عنوان مثال، چگونگی تفکر که اساس فلسفه بر آن است، خود بخشی از تحقیق فلسفی را تشکیل می دهد.
    یک دانشمند با بسیاری از مفاهیم اساسی سر و کار دارد، مانند ماده، انرژی، مکان، زمان،روابط علی و معلولی و ... . اما وی در باره چیستی این امور و این که آیا این امود، حقیقتا واقعیت دارند یا نه، تحقیق نمی کند.
    بلکه این وظیفه فیلسوف است که بکوشد اعتبار این امور را بررسی کند. مثلا فیلسوف است که می پرسد که آیا زمان و مکان، واقعیت خارجی دارند و یا فقط از اوصاف ذهن انسانند؟ حقیقت ماده چیست؟ و غیره... .
    پس فیلسوف می کوشد تا اعتبار مفاهیم اساسی علم را معین سازد، حدود معرفت انسانی را کشف کند، و امر واقع را از خیال واهی تمیز دهد.

    3) هر علم، مجموعه ای است از مسائل و قوانینی که قبلا کشف شده و تقریبا همگان در مورد آن ها اتفاق نظر دارند و تلاش دانشمندان آن علم، عمدتا به کشف قوانین جدید معطوف است.
    اما فلسفه تنها علمی است که درباره هیچ یک از مسائل بی شمار آن اتفاق نظر وجود ندارد. هر فیلسوفی درباره هر مسئله فلسفی نظری دارد که ممکن است با نظر متفکران دیگر فرق داشته باشد.
    تاریخ فلسفه پر است از آراء مختلف و حتی متضاد با هم. اصولا حیطه فلسفه تا جایی است که نتیجه قطعی وجود نداشته باشد. همین که امری به اثبات رسید، از دایره فلسفه خارج شده و به علم می پیوندد.

    4) در علم، واقعیت ها مطالعه میشود و در فلسفه علاوه بر واقعیت ها، ارزشها نیز مورد بررسی قرار می گیرد.
    علم به توضیح این نکته نمی پردازد که چرا جهان چنین است، یا درباره غایت و هدف هستی حکم نمی کند؛ در حالی که یکی از بخش های اصلی فلسفه را همین موضوع تشکیل می دهد.
    دانشمندان می کوشند جهان مادی را بشناسند و قوانین آن را به دست آورند تا بتوانند بر آن چیره شوند و از دانش خود نتایج اخلاقی و ارزشی نمی گیرند؛ یعنی نمی گویند که آیا این نتایج علمی از نظر اخلاقی درست است یا غلط.
    اما فلسفه از همان آغاز چنین مسائلی را طرح و به آن ها می پردازد.
    فیلسوف می کوشد تا ببیند که آیا واقعا جهان هدفی دارد یا نه و آیا فلان امر خوب است یا بد؟
    به عنوان مثال، بمب اتمی هیروشیما در ظرف چند ثانیه، مرگ و ویرانی را در مساحتی بالغ بر دوازده هزار کیلومتر مربع ببار آورد. در این حادثه، آن چه مورد توجه یک دانشمند است، شکافته شدن هسته اتم و دیگر مسائل مربوط به فیزیک اتمی است.
    ولی معنای اخلاقی این حادثه، چنین واقعیاتی نیست. این معنا را که برای معیار های اخلاق انسانی و روابط بین الملل و نیز تمدن و فرهنگ، بسیار مهم است، باید در جای دیگری جستجو کرد. برای فهم جنبه های ارزشی واقعیت ها، باید به ورای علم رفت.

    5) هدف علم، چیرگی انسان بر طبیعت و افزایش استفاده انسان از آن و یا بهینه سازی استفاده از آن است.
    اما می بینیم که فلسفه در پی فهم جهان است و می خواهد همه چیز را درک کند و از این راه به انسان نوری ببخشد تا راه درست را در هر زمینه ای انتخاب کند.

    6) روش علمی، روش تجربی یعنی نظریه پردازی، آزمایش، مشاهده و نتیجه گیری است؛ یعنی همان روشی که در فلسفه هیچ کاربردی ندارد.
    روش اصلی فلسفه، تفکر و استفاده از عقل است. تفکر درباره اساسی ترین و بنیادی ترین امور درباره انسان و جهان.

    منبع
    آخرین ویرایش توسط علیرضا حسنی ، ۱۳۹۸/۱۱/۲۶ در ۲۳:۳۹.

  6. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید علیرضا حسنی از ایشان تشکر کرده اند:


  7. #74
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۱
    ارسال
    565
    تشکر
    193
    تشکر شده 2,483 بار در 537 ارسال

    پاسخ : فلسفی-عرفانی

    نقل قول نوشته اصلی توسط علیرضا حسنی نمایش ارسال ها
    من آخه خیلی مذهبی نیستم، گرایش فلسفیم هم ندانم گرایی یا آگنوستیزم هست. واسه همین مذهب خیلی محرک درک و کشف دنیای بیرون نیست واسم. البته خداباور هستم ولی اونم نه با کیفیت خدای ادیان ابراهیمی.

    احساس میکنم هر چه بیشتر کاوش میکنم در امور بنیادی به همون فلسفه و گزاره «دانم که ندانم» سقراطی نزدیک تر میشم.

    البته بازم از شنیدن اندیشه های گوناگون لذت میبرم. همونطور که گفتم پرداختن به این بازی های ذهنی خوشبختانه یا متاسفانه لذت بخش هم هست.
    غربیان را زیرکی ساز حیات

    شرقیان را عشق راز کائنات

    زیرکی از عشق گردد حق شناس

    کار عشق از زیرکی محکم اساس

    عشق چون با زیرکی همبر شود

    نقشبند عالم دیگر شود

    خیز و نقش عالم دیگر بنه

    عشق را با زیرکی آمیز ده

    شعلهٔ افرنگیان نم خورده ایست

    چشم شان صاحب نظر دل مرده ایست

    زخمها خوردند از شمشیر خویش

    بسمل افتادند چون نخچیر خویش

    سوز و مستی را مجو از تاک شان

    عصر دیگر نیست در افلاک شان

    زندگی را سوز و ساز از نار تست

    عالم نو آفریدن کار تست

    به قول اقبال لاهوری شاید اندیشیدن به مسائل فلسفی ،که یک حس خوب به ما می ده ،نتیجه شرقی بودن ماست(شرقیان را عشق راز کائنات)

  8. 3 کاربر به خاطر ارسال مفید amirmostafavi72 از ایشان تشکر کرده اند:


  9. #75
    عضو فعال
    تاریخ عضویت
    خرداد ۱۳۹۱
    ارسال
    565
    تشکر
    193
    تشکر شده 2,483 بار در 537 ارسال

    پاسخ : فلسفی-عرفانی

    نقل قول نوشته اصلی توسط amirmostafavi72 نمایش ارسال ها
    غربیان را زیرکی ساز حیات

    شرقیان را عشق راز کائنات

    زیرکی از عشق گردد حق شناس

    کار عشق از زیرکی محکم اساس

    عشق چون با زیرکی همبر شود

    نقشبند عالم دیگر شود

    خیز و نقش عالم دیگر بنه

    عشق را با زیرکی آمیز ده

    شعلهٔ افرنگیان نم خورده ایست

    چشم شان صاحب نظر دل مرده ایست

    زخمها خوردند از شمشیر خویش

    بسمل افتادند چون نخچیر خویش

    سوز و مستی را مجو از تاک شان

    عصر دیگر نیست در افلاک شان


    زندگی را سوز و ساز از نار تست

    عالم نو آفریدن کار تست

    به قول اقبال لاهوری شاید اندیشیدن به مسائل فلسفی ،که یک حس خوب به ما می ده ،نتیجه شرقی بودن ماست(شرقیان را عشق راز کائنات)

  10. 2 کاربر به خاطر ارسال مفید amirmostafavi72 از ایشان تشکر کرده اند:


صفحه 8 از 8 اولیناولین ... 5678

اطلاعات موضوع

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 نفر از این موضوع دیدن می کنند (0 عضو و 1 مهمان)

بوک مارک ها

مجوزهای ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به ارسال ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید ارسال های خود را ویرایش کنید
  •