click to register

صفحه 2 از 11 اولیناولین 12345 ... آخرینآخرین
نتایج از شماره 11 تا 20 از مجموع 102

موضوع: ضرب المثل

  1. #11
    كاربر فعال
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۹۰
    محل سکونت
    کرج
    ارسال
    311
    تشکر
    1,511
    تشکر شده 4,026 بار در 685 ارسال
    داستان كوتاه چه كشكی، چه پشمی




    چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
    از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت،
    خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
    دید نزدیك است كه بیفتد و دست و پایش بشكند.
    در حال مستاصل شد...

    از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:
    ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.
    قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.
    گفت:

    ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.
    نصف گله را به تو می دهم و نصفی هم برای خودم...
    قدری پایین تر آمد.
    وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:
    ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟
    آنهار ا خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو می دهم.
    وقتی كمی پایین تر آمد گفت:

    بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
    وقتی باقی تنه را سُرخورد و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
    مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟
    ما از هول خودمان یك غلطی كردیم
    غلط زیادی كه جریمه ندارد.



    كتاب كوچه

    احمد شاملو

  2. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید Yusef_sbm12 از ایشان تشکر کرده اند:


  3. #12
    كاربر فعال
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۹۰
    محل سکونت
    کرج
    ارسال
    311
    تشکر
    1,511
    تشکر شده 4,026 بار در 685 ارسال

    Post

    جعبه های سیاه و طلایی






    در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. او گفت:
    غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.
    به حرف خدا گوش کردم.شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم.
    جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

    از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.دیدم که ته جعبه سوراخ است
    و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و
    گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟
    خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

    پرسیدم پروردگارا!چرا این جعبه ها را به من دادی؟چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟
    گفت:ای بنده من!جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری
    و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی...

  4. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید Yusef_sbm12 از ایشان تشکر کرده اند:


  5. #13
    كاربر فعال
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۹۰
    محل سکونت
    کرج
    ارسال
    311
    تشکر
    1,511
    تشکر شده 4,026 بار در 685 ارسال

    Red face

    دوستان می خواهم یک پل به گذشته بسازم که همه ما را به دورانی می برد که بسیار
    از آن خاطره داریم ...

    یادش بخیر ...


    داستان روباه و زاغ :








  6. 9 کاربر به خاطر ارسال مفید Yusef_sbm12 از ایشان تشکر کرده اند:


  7. #14
    كاربر فعال
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۹۰
    محل سکونت
    کرج
    ارسال
    311
    تشکر
    1,511
    تشکر شده 4,026 بار در 685 ارسال

    Red face

    دوستان حالا که اومدیم به این دوران حیف است که زود برگردیم ...

    بهتر است که خاطرات دیگری رو هم مرور کنیم ...




    داستان قورباغه و لاک پشت :










  8. 10 کاربر به خاطر ارسال مفید Yusef_sbm12 از ایشان تشکر کرده اند:


  9. #15
    عضو فعال sirwan آواتار ها
    تاریخ عضویت
    تیر ۱۳۹۰
    ارسال
    249
    تشکر
    511
    تشکر شده 888 بار در 212 ارسال
    یوسف جان اگر شعر مادر ایرج میرزا را داری ان را هم بگذار تقدیم کن به همه مادر ها
    گفت اسانگیر بر خود کارها که از روی طبع سخت میگردد حهان بر مردمان سخت کوش

  10. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید sirwan از ایشان تشکر کرده اند:


  11. #16
    كاربر فعال
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۹۰
    محل سکونت
    کرج
    ارسال
    311
    تشکر
    1,511
    تشکر شده 4,026 بار در 685 ارسال

    Post

    شعر مادر ( ایرج میرزا ) :



    تقدیم به تمامی مادران مهربان و فداکار :


    بیایید تا در کنارمان هستند قدرشان را به بهترین شکل بدانیم تا خدایی ناکرده در فراغشان حسرت روزهای گذشته را نخوریم ...






    گویند مرا چو زاد مادر
    پستان به دهان گرفتن آموخت


    شبها بر گاهواره من
    بیدار نشست و خفتن آموخت
    دستم بگرفت و پا به پا برد
    تا شیوه راه رفتن آموخت
    یک حرف و دو حرف بر زبانم
    الفاظ نهاد و گفتن آموخت


    لبخند نهاد بر لب من
    بر غنچه گل شکفتن آموخت
    پس هستن من ز هستن اوست
    تا هستم و هست دارمش دوست
    شد مکتب عمر و زندگی طی
    مائیم کنون به ثلث آخر


    بگذشت زمان و ما ندیدیم
    یک روز ز روز پیش خوشتر
    آنگاه که بود در دبستان
    روز خوش و روزگار دیگر
    می گفت معلمم که بنویس
    گویند مرا چو زاد مادر ، پستان به دهن گرفتن آموخت
    گویند که می نمود هر شب
    تا وقت سحر نظاره من
    می خواست که شوکت و بزرگی ، پیدا شود از ستاره من
    می کرد به وقت بی قراری، با بوسه گرم چاره من
    تا خواب به دیده ام نشیند شبها بر گاهواره من
    بیدار نشست و خفتن آموخت


    او داشت نهان به سینه خود
    تنها به جهان دلی که آزرد
    خود راحت خویشتن فدا کرد
    در راحت من بسی جفا برد
    یک شب به نوازشم در آغوش
    تا شهر غریب قصه ها برد


    یک روز به راه زندگانی دستم بگرفت و پا به پا برد
    تا شیوه راه رفتن آموخت
    در خلوت شام تیره من
    او بود و فروغ آشیانم
    می داد ز شیر و شیره جان
    قوت من و قوت روانم
    می ریخت سرشک غم ز دیده
    چون آب بر آتش روانم
    تا باز کنم حکایت دل یک حرف و دو حرف بر زبانم
    الفاظ نهاد و گفتن آموخت
    در پهنه آسمان هستی
    او بود یگانه کوکب من
    لالایی و شور و نغمه هایش ، بودند حکایت شب من
    آغوش محبتش بنا کرد ، در عالم عشق مکتب من
    با مهر و نوازش و تبسم ، لبخند نهاد بر لب من ، بر غنچه گل شکفتن آموخت


    این عکس ظریف روی دیوار، تصویر شباب و مستی اوست
    وان چوب قشنگ گاهواره ، امروز عصای دستی اوست
    از خویش به دیگران رسیدن ، کاری ز خداپرستی اوست
    شد پیر و مرا نمود برنا ، پس هستی من ز هستی اوست، تا هستم و هست دارمش دوست


    آخرین ویرایش توسط Yusef_sbm12 ، ۱۳۹۰/۰۷/۲۳ در ۱۵:۱۵.

  12. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید Yusef_sbm12 از ایشان تشکر کرده اند:


  13. #17
    كاربر فعال
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۹۰
    محل سکونت
    کرج
    ارسال
    311
    تشکر
    1,511
    تشکر شده 4,026 بار در 685 ارسال
    داستان های مثنوی معنوی مولانا :




    * پادشاه و كنيزك *




    پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او ميدهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي ميكنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان ميكنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه ميكرد. داروها, جواب معكوس ميداد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست.

    آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني ميداني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بودهاي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او ميگويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار ميآيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را ميداند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.
    فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه ميدرخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر ميآمد. گويي سالها با هم آشنا بودهاند. و جانشان يكي بوده است.


    شاه از شادي, در پوست نميگنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بودهاي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگي راه, شاه پزشك را پيش كنيزك برد و قصة بيماري او را گفت: حكيم، دخترك را معاينه كرد. و آزمايشهاي لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهاي آن پزشكان بيفايده بوده و حال مريض را بدتر كرده, آنها از حالِ دختر بيخبر بودند و معالجة تن ميكردند. حكيم بيماري دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهميد دختر بيمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.

    عاشقي پيداست از زاري دل نيست بيماري چو بيماري دل

    درد عاشق با ديگر دردها فرق دارد. عشق آينة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقي را فقط خدا ميداند. حكيم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بيرون، حتي خود شاه. من ميخواهم از اين دخترك چيزهايي بپرسم. همه رفتند، حكيم ماند و دخترك. حكيم آرام آرام از دخترك پرسيد: شهر تو كجاست؟ دوستان و خويشان تو كي هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و ميپرسيد و دختر جواب ميداد. از شهرها و مردمان مختلف پرسيد، از بزرگان شهرها پرسيد، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسيد، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكيم از محلههاي شهر سمر قند پرسيد. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شديدتر كرد. حكيم فهميد كه دخترك با اين كوچه دلبستگي خاصي دارد. پرسيد و پرسيد تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسيد، رنگ دختر زرد شد، حكيم گفت:


    بيماريت را شناختم، بزودي تو را درمان ميكنم. اين راز را با كسي نگويي. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كني مانند دانه از خاك ميرويد و سبزه و درخت ميشود. حكيم پيش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اينجا بياوري و با زر و پول و او را فريب دهي تا دختر از ديدن او بهتر شود. شاه دو نفر داناي كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را يافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادي تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را براي زرگري و خزانه داري انتخاب كرده است. اين هديهها و طلاها را برايت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بيايي، در آنجا بيش از اين خواهي ديد. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانوادهاش را رها كرد و شادمان به راه افتاد.

    او نميدانست كه شاه ميخواهد او را بكشد. سوار اسب تيزپاي عربي شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هديهها خون بهاي او بود. در تمام راه خيال مال و زر در سر داشت. وقتي به دربار رسيدند حكيم او را به گرمي استقبال كرد و پيش شاه برد، شاه او را گرامي داشت و خزانه هاي طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكيم گفت: اي شاه اكنون بايد كنيزك را به اين جوان بدهي تا بيماريش خوب شود. به دستور شاه كنيزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبي و خوشي گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكيم دارويي ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعيف ميشد. پس از يكماه زشت و مريض و زرد شد و زيبايي و شادابي او از بين رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:

    عشقهايي كز پي رنگي بود
    عشق نبود عاقبت ننگي بود


    زرگر جوان از دو چشم خون ميگريست. روي زيبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهاي زيبايش دشمن اويند. زرگر ناليد و گفت: من مانند آن آهويي هستم كه صياد براي نافة خوشبو خون او را ميريزد. من مانند روباهي هستم كه به خاطر پوست زيبايش او را ميكشند.

    من آن فيل هستم كه براي استخوان عاج زيبايش خونش را ميريزند. اي شاه مرا كشتي. اما بدان كه اين جهان مانند كوه است و كارهاي ما مانند صدا در كوه ميپيچد و صداي اعمال ما دوباره به ما برميگردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنيزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چيزهاي ناپايدار. پايدار نيست. عشق زنده, پايدار است. عشق به معشوق حقيقي كه پايدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه تر ميكند مثل غنچه.

    عشق حقيقي را انتخاب كن, كه هميشه باقي است. جان ترا تازه ميكند. عشق كسي را انتخاب كن كه همة پيامبران و بزرگان از عشقِ او به والايي و بزرگي يافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقيقت راه نيست در نزد كريمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نيست .

  14. 5 کاربر به خاطر ارسال مفید Yusef_sbm12 از ایشان تشکر کرده اند:


  15. #18
    كاربر فعال
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۹۰
    محل سکونت
    کرج
    ارسال
    311
    تشکر
    1,511
    تشکر شده 4,026 بار در 685 ارسال
    مثنوی معنوی :


    * طوطي و بقال *



    يك فروشنده در دكان خود, يك طوطي سبز و زيبا داشت. طوطي, مثل آدمها حرف ميزد و زبان انسانها را بلد بود. نگهبان فروشگاه بود و با مشتريها شوخي ميكرد و آنها را ميخنداند. و بازار فروشنده را گرم ميكرد.

    يك روز از يك فروشگاه به طرف ديگر پريد. بالش به شيشة روغن خورد. شيشه افتاد و نشكست و روغنها ريخت.
    وقتي فروشنده آمد, ديد كه روغنها ريخته و دكان چرب و كثيف شده است. فهميد كه كار طوطي است.
    چوب برداشت و بر سر طوطي زد. سر طوطي زخمي شد و موهايش ريخت و كَچَل شد. سرش طاس طاس شد.

    طوطي ديگر سخن نميگفت و شيرين سخني نميكرد. فروشنده و مشتريهايش ناراحت بودند.
    مرد فروشنده از كار خود پيشمان بود و ميگفت كاش دستم ميشكست تا طوطي را نميزدم او دعا ميكرد تا طوطي دوباره سخن بگويد و بازار او را گرم كند.
    روزي فروشنده غمگين كنار دكان نشسته بود. يك مرد كچل طاس از خيابان ميگذشت سرش صاف صاف بود مثل پشت كاسة مسي.

    ناگهان طوطي گفت: اي مرد كچل , چرا شيشة روغن را شكستي و كچل شدي؟
    تو با اين كار به انجمن كچلها آمدي و عضو انجمن ما شدي؟
    نبايد روغنها را ميريختي. مردم از مقايسة طوطي خنديدند. او فكر ميكرد هر كه كچل باشد. روغن ريخته است .

  16. 4 کاربر به خاطر ارسال مفید Yusef_sbm12 از ایشان تشکر کرده اند:


  17. #19
    كاربر فعال سپه آواتار ها
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۸۹
    محل سکونت
    مشهد
    ارسال
    766
    تشکر
    8,354
    تشکر شده 2,165 بار در 670 ارسال
    میان پیغمبران جرجیس را انتخاب کرد

    گویند روباهی خروسی را از دیهی بربود و شتابان به سوی لانۀ خود می رفت. خروس در دهان روباه با حال تضرع گفت:"صد اشرفی می دهم که مرا خلاص کنی." روباه قبول نکرد و بر سرعت خود افزود. خروس گفت:"حال که از خوردن من چشم نمی پوشی ملتمسی دارم که متوقع هستم آن را برآورده کنی." روباه گفت:"ملتمس تو چیست و چه آرزویی داری؟" خروس گرفتار که در زیر دندانهای تیز و برندۀ روباه به دشواری نفس
    می کشید جواب داد:"اکنون که آخرین دقایق عمرم سپری می شود آرزو دارم اقلاً نام یکی از انبیای عظام را بر زبان بیاوری تا مگر به حرمتش سختی جان کندن بر من آسان گردد."

    البته مقصود خروس این بود که روباه به محض آنکه دهان گشاید تا کلمه ای بگوید او از دهانش بیرو افتد و بگریزد و خود را به شاخۀ درختی دور از دسترس روباه قرار دهد. روباه که خود سرخیل مکاران بود به قصد و نیت خروس پی برده گفت: جرجیس، جرجیس و با گفتن این کلمه نه تنها دهانش اصلاً باز نشد بلکه دندانهایش بیشتر فشرده شد و استخوانهای خروس به کلی خرد گردید. خروس نیمه جان در حال نزع گفت:"لعنت بر تو، که در میان پیغمبران جرجیس را انتخاب کردی."
    هرچه مطابق میل وارزوهای باطنی ماست ، به نظر ما حقیقت محض میرسد

  18. 9 کاربر به خاطر ارسال مفید سپه از ایشان تشکر کرده اند:


  19. #20
    كاربر فعال سپه آواتار ها
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۸۹
    محل سکونت
    مشهد
    ارسال
    766
    تشکر
    8,354
    تشکر شده 2,165 بار در 670 ارسال
    حکیم باشی را دراز کنید

    کریمخان زند سرسلسله دودمان زندیه مردی تنومند و قوی هیکل بود " شبها مجلس عیش می آراست و شراب می خورد و اندک می خوابید " همین افراط در شرابخواری و شب بیداریها آن هم در سنین کهولت موجب شد که غالباً اعتدال مزاج را از دست دهد و ضعف و بیماری بر او مستولی شود . از قضا روزی بیمار شد و پزشک مخصوص را که لقب حکیم باشی داشت بر بالینش حاضر کردند .
    حکیم باشی چون پادشاه را معاینه کرد بیماری را ناشی از امتلای معده تشخیص داد و بر طبق معمول و امکانات آن عصرو زمان برای مریض یعنی پادشاه زند اماله تجویز کرد .
    امله ظاهراً وسیله ای بود برای تنقیه و لینت مزاج بود که در ادوار گذشته علی الاکثر درباره اطفال پرخور و شکمباره بخصوص آنهایی که غذاها و تنقلات ناجور می خوردند به کار میرفت .
    اماله آلتی به شکل قیف و دنباله آن دراز و نوکش کج است که بدان وسیله مایعات و داروهای آبکی را از پایین داخل امعاء و احشاء می کنند تا روده ها پاک شود و یبوست مزاج و هرگونه انتلای معده مرتفع گردد .
    بزرگسالانی که دچار بیماریهای داخلی و یبوست و امتلای معده می شدند بیشتر با فلوس و انواع جوشانده خود را معالجه می کردند و اماله را به هر جهت و سببی که تصور شود خوش نداشتند و آن را بعضاً نوعی تحقیر و تخفیف تلقی می کردند .
    وکیل الرعایا آن خان لر و متعصب که به همین جهات و ملاحظات ، اماله و شیاف و این گونه معالجات را به زعم خویش در شان مردان سپاهی به ویژه سلاطین و سرداران نمی دانست به شدت برآشفت و با خشونت فریاد زد :" کی اماله شود ؟" طبیب ترسید بگوید شما ، گفت :" باید مرا اماله کنند تا خوب شوید ." کریمخان زند به قدری عصبانی بود که بدون مطالعه " و شاید به منظور تنبیه و مجازات و اسائه ادبی که شده است " دستور داد " حکیم باشی را دراز و اماله کردند "!!
    از قضای روزگار کریمخان زند بهبود یافت و احتیاج به تنقیه و اماله پیدا نکرد زیرا مرض چندان حاد و دشوار نبود ویحتمل همان جوش و خروش و حرارت و گرمی ناشی از ناراحتی اعصاب موجب دفع مرض و بیماری شده باشد . در هر صورت این اقدام و تدبیر خان زند را به فال نیک ! گرفتند و از آن به بعد " هروقت کریمخان زند بیمار می شد طبیب نگون بخت مجبور بود اماله گردد !!" و یا به اصطلاح معروف حکیم باشی را دراز می کردند و این عبارت از آن تاریخ ضرب المثل شد
    هرچه مطابق میل وارزوهای باطنی ماست ، به نظر ما حقیقت محض میرسد

  20. 8 کاربر به خاطر ارسال مفید سپه از ایشان تشکر کرده اند:


صفحه 2 از 11 اولیناولین 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 نفر از این موضوع دیدن می کنند (0 عضو و 1 مهمان)

برچسب برای این موضوع

بوک مارک ها

مجوزهای ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به ارسال ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید ارسال های خود را ویرایش کنید
  •