click to register

صفحه 2 از 8 اولیناولین 12345 ... آخرینآخرین
نتایج از شماره 11 تا 20 از مجموع 73

موضوع: ++خاطرات غیر بورسی++

  1. #11
    عضو عادی
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۹۰
    ارسال
    21
    تشکر
    2
    تشکر شده 46 بار در 17 ارسال
    خیلی ممنون آمن عزیز لطف دارید...
    بله ... دراوایل خدمت سربازی(دوره کد) ایشون یکی از اساتید بودن که بعضی مسائل حقوقی روبه مادرس میدادن...تو یکی از جلسات ایشون حدود 20دقیقه درباره بورس صحبت کردندواین شد که توجه من به این قضیه جلب شد(بقیه بچه ها توچرت بودن..)ازاون به بعدهر موقع ایشون رو میدیدم میرفتم سوال پیچشون میکردم(حتی بیرون از پادگان توخیابون)..یادش بخیر..
    بعداز دو هفته امریه ما اومد(افتادیم منطقه عملیاتی موسیان..) ودیگه ایشونو ندیدیم...یادمه اون موقع تو گروه ساختمان فعال بودن...
    خلاصه خیلی ازچیزهایی که الان دارم رومدیون ایشونم امیدوارم هرجا که هستندسلامتو خوشحال باشن...
    در بلند مدت همه مرده اند...

  2. 10 کاربر به خاطر ارسال مفید baggio از ایشان تشکر کرده اند:


  3. #12
    عضو عادی
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۹۰
    محل سکونت
    اراک
    ارسال
    66
    تشکر
    284
    تشکر شده 493 بار در 82 ارسال
    دیگه خاطره نبود ؟

  4. 6 کاربر به خاطر ارسال مفید بهروز نعیمی از ایشان تشکر کرده اند:


  5. #13
    مدیر آمن خادمی آواتار ها
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۸۹
    ارسال
    5,230
    تشکر
    32,110
    تشکر شده 59,685 بار در 5,248 ارسال
    شما تصور کنید چی به من گذشت؟!!
    چند روز پیش رفته بودم برای مصاحبه با "کیخسرو پورناظری"(سرپرست گروه موسیقی شمس....دوستان بدونند مطرب مهتاب رو با صدای شهرام ناظری اثر ایشونه) بعد از 5 دقیقه که از شروع مصاحبه می گذشت کاسکو خونشون شروع کرد به حرف زدن.......و تمام صحبت های روزمره اهالی خونه رو بازگو کرد و از جمله حرفهایی که به خودش گفتن از جمله:
    کاسکو طلا....عزیزم.....جون جون....عاطفه چرا به کاسکو طلا غذا ندادی؟!!....و هزار شکلک دیگه..........
    اصلا نفهمیدم چطوری سوال می پرسیدم و کیخسرو چی می گفت.......
    ..............
    to continue, please follow me on my page

  6. 15 کاربر به خاطر ارسال مفید آمن خادمی از ایشان تشکر کرده اند:


  7. #14
    عضو فعال آرتمیس آواتار ها
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۹۶
    ارسال
    283
    تشکر
    1,611
    تشکر شده 1,724 بار در 300 ارسال
    نقل قول نوشته اصلی توسط بهروز نعیمی نمایش ارسال ها
    دیگه خاطره نبود ؟

    شما بفرمایید....
    شما که ماشالا خاطره هاتون از پارو بالا میره....
    درصورتیکه کار خرید سهام بدرستی انجام شود تفریبا زمان فروش آن هرگز فرانخواهد رسید

  8. 7 کاربر به خاطر ارسال مفید آرتمیس از ایشان تشکر کرده اند:


  9. #15
    عضو عادی
    تاریخ عضویت
    اردیبهشت ۱۳۹۰
    محل سکونت
    اراک
    ارسال
    66
    تشکر
    284
    تشکر شده 493 بار در 82 ارسال
    خاطره دوم :

    امداد غیبی مراقب جلسه

    ترم اول سال 1383 بود و من اون موقع رشته کامپیوتر بودم و دو درس برنامه نویسی در یک روز امتحان داشتم و پشت سر هم بود . امتحان اولی ساعت 8 و دومی ساعت 11 بود . اولی را خونده بودم و امتحان دادم و دومی را اصلا بلد نبودم اما مجبور بودم بیفتمش تا بتونم ترم بعد هم نیاز کنم !
    رفتیم امتحان اولی را دادیم و خوب شد . رفتیم سر جلسه امتحان دوم . مراقب امتحان دختری بود حدودا 4-5 سال بزرگتر از خودم . یک مروری رو سوالات کردم دیدم اصلا هیچی نمیدونم که بنویسم اما با این حال یک موس موسی کردم و چند خط خطی کردم و دیگه خودکارو گذاشتم زمین و دست به سینه نشستم تا آخر جلسه . حوصله هم نداشتم برم توی گرما بایستم تا دوستم بیاد . برای همین سر جلسه نشستم .
    مراقب جلسه فکر کرد مشکلی دارم اومد پرسید چرا نمی نویسی ؟ گفتم صبح یک امتحان داشتم و دیگه برای این یکی چیزی ندارم بنویسم . مراقب رفت . من بدون اینکه سرمو برگردونم روی برگه کسی همینطور ساکت نشسته بودم و هر از گاهی ساعتم را نگاه می کردم .

    15 دقیقه به انتهای جلسه مونده بود که دور و برم از بچه ها خالی شد و برگه ها را داده بودند و کنارم خالی بود که ناگهان در یک حرکت انقلابی اومد بالای سرم و یک برگه دستش بود . گفتم چی کار کنم ؟ گفت بنویس دیگه . دهنم باز مونده بود اما خر کیفی گرفته بودم و عین فرفره شروع کردم نوشتن . اصلا حالیم نبود چی دارم می نویسم فقط می نوشتم از برگه ای که بهم داده بود همه را نوشتم و برگه برای پسری بود که یک سوال را ننوشته بود . اومد گفت نوشتی ؟
    گفتم همه را نوشتم به غیر از سوال 4 که اینم ننوشته بود . اما اشکال نداره نمرم را می گیرم .اومدم برگم را بدم . گفت نه بشین . رفت و برگه یک دختری را آورد که اون سوال را نوشته بود و داد به من و شروع کردم نوشتن . خلاصه خیلی حال داد و با اینکه خیلی می ترسید و مدام رفته بود جلوی در کلاس کشیک می داد که اگر کسی میاد به من اشاره کنه اما باز مرام گذاشت .
    وقتی نوشتم کلی ازش تشکر کردم و بعد از امتحان هم همینطور و ......
    این درس با نمره 16 پاس شد و نمره سوم کلاس شدم و تازه کیفش به این بود که دوستم با کلی خوندن شده بود 14

    نتیجه گیری اخلاقی : همیشه اگر هم چیزی نمیدونی تا آخر جلسه بشین . شاید امدادی بیاید شاید . من اگر ننشسته بودم پاس نمیشد

  10. 12 کاربر به خاطر ارسال مفید بهروز نعیمی از ایشان تشکر کرده اند:


  11. #16
    مدیر آمن خادمی آواتار ها
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۸۹
    ارسال
    5,230
    تشکر
    32,110
    تشکر شده 59,685 بار در 5,248 ارسال

    ماجرای سفر به کرمان و دیدن پروژه باغ هنر بم

    یادمه سال 83 که استاد شجریان پروژه باغ هنر بم به خاطر مسائل مالی رو زمین مونده بود و قرار بود با اکیپی از بچه های خبرنگار بریم برای دیدن از این مجموعه...

    من اون زمان علاوه بر خبرگزاری مهر،یک مجله مربوط به انجمن سینمای مستند در می آوردم که دقیق مصادف شده بود با روز تحویل پروژه مصادف شده بود با سفر ما..

    خلاصه یادمه دو روز بدون اینکه از خونه تکون بخورم مطلب نوشتم...نوشتم و نوشتم و بلاخره گفتم صفحه بندی رو این دفعه خودشون انجام بدن

    نبنید روز بد.....
    تابستان بود این سفر و ما رفتیم بلاخره
    بعد از هتل رفتیم سرپروژه "باغ بم"....و بعد از نهار کنفراس مطبوعاتیه خود استاد بود..........من بیچاره به علت بی خوابی دو شب گذشته........تو نشست خوابم برده بود و با صدای یکی از همکارام که گفت....خانم؟؟؟ کجاست .....سوال نداره؟؟(نه اینکه هر نشست مطبوعاتی با سوال های اساسی می ریم ....یک دفعه اینجا ضایع شدم...البته باز هم یه سوال سرهم بندی کردم پرسیدم.......این یکی به خیر گذشت

    تا رفتم اتاقم و خبرو رو برای خبرگزاری خوندم شد ساعت 3:30 این حول و حوش........من از خواب داشتم می مردم...قرار بود ساعت 4 تو لابی هتل باشیم که بریم "ارگ بم"...

    تا 4:30 که منتظر من موندم که هیچی . بعدش هی شروع کردن به زنگ زدن به اتاقم و موبایل...که من بیدار نشدم...

    دوستام هم فکر کردن اتفاقی برام افتاده با خدمه هتل اومدن و در رو باز کردن و من رو به زور از خواب بیدار کردن.......نمی دونم چه جوری لباس پوشیدم......چشمام شده بود عین ژاپنی ها ...

    بلاخره ساعت 5 بود که رفتیم ارگ بم .......تا آخر سفر سوژه استاد بودیم اساسی
    ........
    آخرین ویرایش توسط آمن خادمی ، ۱۳۹۰/۰۳/۰۲ در ۰۱:۱۰.
    to continue, please follow me on my page

  12. 16 کاربر به خاطر ارسال مفید آمن خادمی از ایشان تشکر کرده اند:


  13. #17
    مدیر آمن خادمی آواتار ها
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۸۹
    ارسال
    5,230
    تشکر
    32,110
    تشکر شده 59,685 بار در 5,248 ارسال
    تاپیک انتخابی این هفته "خاطرات غیربورسی"هست.....منتظر همتون هستم..................
    to continue, please follow me on my page

  14. 14 کاربر به خاطر ارسال مفید آمن خادمی از ایشان تشکر کرده اند:


  15. #18
    عضو فعال محمود شریعت آواتار ها
    تاریخ عضویت
    آبان ۱۳۹۰
    محل سکونت
    مشهد
    ارسال
    1,304
    تشکر
    3,293
    تشکر شده 4,987 بار در 1,201 ارسال
    اگر دوستان مايلند و حوصله دارند، قصد دارم داستان زندگيمو از زمان ورود به دانشگاه تا الان براتون بگم. يه جورايي شبيه فيلم اوشين ه.
    فقط بايد قول بديد خيلي گريه و زاري نكنيد
    آخرین ویرایش توسط محمود شریعت ، ۱۳۹۰/۰۳/۰۷ در ۱۳:۴۰.

  16. 9 کاربر به خاطر ارسال مفید محمود شریعت از ایشان تشکر کرده اند:


  17. #19
    عضو فعال pani آواتار ها
    تاریخ عضویت
    دی ۱۳۸۹
    محل سکونت
    تهران
    ارسال
    2,018
    تشکر
    8,832
    تشکر شده 20,299 بار در 1,999 ارسال
    نقل قول نوشته اصلی توسط محمود خان نمایش ارسال ها
    اگر دوستان مايلند و حوصله دارند، قصد دارم داستان زندگيمو از زمان ورود به دانشگاه تا الان براتون بگم. يه جورايي شبيه فيلم اوشين ه.
    فقط بايد قول بديد خيلي گريه و زاري نكنيد

    تازه میخواستم بگم دوستان از خاطرات جالب و خنده دارشون بگن تا تو این روزها دلمون یکم واشه.

    من خاطرات شنیدنی زیادی خصوصا از دوران بچگیم دارم که اگه بگم از شدت خنده اشک از چشماتون جاری میشه ولی ...

    اگه دوستان ازین دست خاطرات جالبشونو گفتند منم میگم.

  18. 10 کاربر به خاطر ارسال مفید pani از ایشان تشکر کرده اند:


  19. #20
    عضو فعال محمود شریعت آواتار ها
    تاریخ عضویت
    آبان ۱۳۹۰
    محل سکونت
    مشهد
    ارسال
    1,304
    تشکر
    3,293
    تشکر شده 4,987 بار در 1,201 ارسال
    نقل قول نوشته اصلی توسط pani نمایش ارسال ها
    تازه میخواستم بگم دوستان از خاطرات جالب و خنده دارشون بگن تا تو این روزها دلمون یکم واشه.

    من خاطرات شنیدنی زیادی خصوصا از دوران بچگیم دارم که اگه بگم از شدت خنده اشک از چشماتون جاری میشه ولی ...

    اگه دوستان ازین دست خاطرات جالبشونو گفتند منم میگم.
    خب قدم اول شما بداريد تا بقيه هم ...

  20. 9 کاربر به خاطر ارسال مفید محمود شریعت از ایشان تشکر کرده اند:


صفحه 2 از 8 اولیناولین 12345 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 نفر از این موضوع دیدن می کنند (0 عضو و 1 مهمان)

بوک مارک ها

مجوزهای ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به ارسال ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست کنید
  • شما نمی توانید ارسال های خود را ویرایش کنید
  •