PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده می باشد و در این حالت شما تصویری را مشاهده نمی کنید برای مشاهده کامل متن و تصویرها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : @@@ حکایت نامه @@@



صفحه ها : [1] 2 3

طيب
۱۳۸۹/۱۱/۰۹, ۱۴:۲۸
باسلام
شنیدن پندی عجیب
قبر



در سال آخر عمر «حاج ملا هادی سبزواری» روزی شخصی به مجلس درس وی آمد و خبر داد که در قبرستان، شخصی پیدا شده که نصف بدنش در قبر و نصف دیگر بیرون و دائماً نگاهش به آسمان است و هر چه بچهها مزاحمش میشوند، به آنها اعتنا نمیکند.



حاجی گفت: خودم باید او را ملاقات کنم. بنابراین به نزد آن مرد رفت و از دیدن او بسیار تعجب کرد، اما آن مرد به حاجی اعتنایی نکرد.



پس از مدتی، حاجی به او گفت: تو کیستی و چه کارهای؟



من تو را دیوانه نمیبینم، اما رفتارت هم عاقلانه نیست.



مرد گفت: من شخص نادان بی خبری هستم، تنها به دو چیز یقین دارم. اول آن که، فهمیدهام من و این عالم، خالقی بزرگ داریم که در شناختن و بندگی او نباید کوتاهی کنیم.



دوم آن که، فهمیده ام در این دنیا نمی مانم و پس از مرگ به عالم دیگر خواهم رفت، ولی نمی دانم وضع من در آن عالم، چگونه خواهد بود؟ جناب حاجی، من از این دو موضوع، بیچاره و پریشان حال شدهام، به طوری که مردم مرا دیوانه میپندارند. شما که خود را عالم مسلمانان میدانید و این همه علم دارید، چرا ذره ای درد ندارید، بی باک هستید و در فکر نیستید؟



این پند، مانند تیری دردناک بر دل حاجی نشست. به خانه برگشت در حالی که دگرگون شده بود. پس از آن، باقیمانده کوتاه عمرش را دائماً در فکر سفر آخرت و تهیه توشه این راه پر خطر بود تا این که از دنیا رفت.



هر کس، در هر مقامی که باشد، نیاز به شنیدن پند و موعظه دارد، زیرا اگر نسبت به آنچه که میشنود دانا باشد، آن موعظه برایش تذکر است و چون انسان فراموشکار است، همیشه محتاج یادآوری است و اگر جاهل باشد، این موعظه برایش دانش و کسب معرفت است.

طيب
۱۳۸۹/۱۱/۰۹, ۱۴:۳۴
عدالت چه بود!!!
یک شب که ضیافتی در کاخ برپا بود مردی آمد وخود را در برابر امیر به خاک انداخت و همة مهمانان او را نگریستند و دیدند که یکی از چشمانش بیرون آمده و از چشمخانة خالی اش خون میریزد. امیر از او پرسید «چه بر سرت آمده؟» مرد در پاسخ گفت: « ای امیر، پیشة من دزدیست، امشب برای دزدی به دکان صراف رفتم، وقتی که از پنجره بالا میرفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاریکی روی دستگاهِ بافندگی افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون ای امیر، میخواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگیری.»
آنگاه امیر کس در پی بافنده فرستاد و او آمد، و امیر فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت: « ای امیر، فرمانت رواست. سزاست که یکی از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نیاز دارم تا هردو سوی پارچه ای را که می بافم ببینم. ولی من همسایه ای دارم که پینه دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسببِ او هردو چشم لازم نیست.»
امیر کس در پی پینه دوز فرستاد. پینه دوز آمد و یکی از چشمانش را درآوردند.
و عدالت اجرا شد.
عدالت؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!

طيب
۱۳۸۹/۱۱/۰۹, ۱۴:۳۸
حکایتی تکان دهنده از عدالت امام علی(ع)
زنی به نام «سوده همدانی» از شیعیان امام بود، در جنگ صفین برای تشجیع سربازان و فرزندان دلاورش، اشعار حماسی میخواند، که سخت بر معاویه گران آمد و نام او را ثبت کرد.
روزگار گذشت و امام علی علیه السلام به شهادت رسید، و فرماندار معاویه بسر بن ارطاة، بر شهر همدان مسلط گشت، و هر چه میخواست انجام میداد، و کسی جرئت اعتراض یا مخالفت را نداشت سرانجام سوده، سوار بر شتر به دربار معاویه در شام رفت، و از قتل و غارت و فساد فرماندار به معاویه شکایت کرد.
معاویه او را شناخت و سرزنش کرد، و گفت:
یاد داری که در جنگ صفّین چه میکردی؟ حال دستور میدهم تو را سوار بر شتری برهنه تحویل فرماندارم بدهند تا هر گونه دوست دارد، با تو رفتار کند؟...



سوده، در حالی که اشک میریخت این اشعار را خواند:
صلّی الله علی جسم تضمّنه قبر فاصبح فیه العدل مدفوناً
قد حالف الحق لا یبغی بد بدلا فصار بالحق و الایمان مقروناً
«خدایا درود بر پیکر پاکی فرست که چون دفن شد عدالت هم دفن شد،
و خدا سوگند خورده که همتایی برای او نیاورد، و تنها او با حق و ایمان همراه بود»
معاویه با شگفتی پرسید:
چه کسی را میگویی؟ و این اشعار را پیرامون چه شخصی خواندی؟
سوده گفت:
حضرت علی علیهالسلام را میگویم که چون رفت، عدالت هم رفت.
معاویه! فرماندار امام علی علیه السلام در همدان چند کیلو گندم از من اضافه گرفت، به کوفه رفتم وقتی رسیدم که امیرالمومنین علی علیه السلام برای نماز مغرب بپا خاسته بود تا مرا دید نشست و فرمود: حاجتی داری؟
ماجرا را شرح دادم، و گفتم
چند کیلو گندم مهم نیست، میترسم فرماندار تو به سوی تجاوز و رشوه خواری پیش رفته و آبروی حکومت اسلامی خدشهدار شود.
امام علی علیه السلام با شنیدن سخنان من گریست و گفت:
خدایا تو گواهی که من آنها را برای ستم به مردم دعوت نکردم.
سپس قطعه پوستی گرفت و بر روی آن نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم، قد جائتکم بینةٌ مِن ربّکم فَاوفوا الکیلَ و المیزان، و لا تَبخَسوا النّاسَ اَشیائهُم، و لا تُفسدوا فی الارض بعد اصلاحها، (1) ذالکم خیرٌ لکُم مَن یَقبِضُهُ. والسّلام؛ دلیل روشنی از طرف پروردگارتان برای شما آمده است؛ بنابراین، حق پیمانه و وزن را ادا کنید! و از اموال مردم چیزی نکاهید! و در روی زمین، بعد از آن که (در پرتو ایمان و دعوت انبیاء) اصلاح شده است، فساد نکنید!
سپس دستور داد که:
کارهای فرمانداری خود را بررسی و جمع آوری کن، تو را عزل کردم و به زودی فرماندار جدید خواهد آمد، و همه چیز را از تو تحویل خواهد گرفت.
نامه را به من داد، نه آن را بست، و نه لاک و مُهر کرد، بلافاصله پس از بازگشت من به «شهر همدان» فرماندار عزل و دیگری به جای او آمد.
معاویه، آن روز شکایت من از چند کیلو گندم اضافی بود، اما امروز به تو شکایت کردم که فرماندار تو «بسر بن ازطاة» شراب میخورد، تجاوز میکند، مال مردم را به یغما میبرد، خون بیگناهان را میریزد؛ و تو به جای اجرای عدالت و عزل فرماندار فسادگر، مرا تهدید به مرگ میکنی؟ و ادعا داری که خلیفه مسلمین میباشی؟

طيب
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۱۴:۰۷
باسلام
نتیجه وقت نشناس بودن !
در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.

در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابرین کشیش تصمیم گرفت کمی برای مستمعین صحبت کند.
پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم.
انگار همین دیروز بود.
راستش را بخواهید، اولین کسی که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده ام و این شهر مردمی نیک دارد.

در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد.
در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی بود که برای اعتراف مراجعه کردم.

طيب
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۱۴:۱۱
داستان آموزنده حلقه خورشید
پسرک بیآن که بداند چرا، سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بیآن که بداند چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهایش شکست و تنش خونی شد. پرنده میدانست که خواهد مرد اما…

اما پیش از مردنش مروت کرد و رازی را به پسرک گفت: تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد.
پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا کند. اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود. پس چشم در چشم پسرک دوخت و گفت: کاش میدانستی که زنجیر بلندی است زندگی، که یک حلقه اش درخت است و یک حلقه اش پرنده. یک حلقه اش انسان و یک حلقه سنگریزه. حلقه ای ماه و حلقه ای خورشید.
و هر حلقه در دل حلقه ای دیگر است. و هر حلقه پاره ای از زنجیر؛ و کیست که در این حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟!
و وای اگر شاخه ای را بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگریزه ای را ندیده بگیری، ماه تب خواهد کرد. وای اگر پرنده ای را بیازاری، انسانی خواهد مرد.
زیرا هر حلقه را که بشکنی، زنجیر را گسسته ای. و تو امروز زنجیر خداوند را پاره کردی.
پرنده این را گفت و جان داد.
و پسرک آنقدر گریست تا عارف شد . . .

طيب
۱۳۸۹/۱۱/۱۰, ۱۴:۱۵
آیا پروردگارت را دیده ای؟!
روزی دعلب یمانی از امام پرسید: یا امیرالمومنین، آیا پروردگارت را دیده ای؟



حضرت پاسخ داد: مگر من چیزی را که ندیده باشم می پرستم؟



دعلب گفت: چگونه او را دیده ای؟



فرمود: چشم ها او را به طور آشکار نمی نگرند، اما دلها با حقایق ایمان به وجودش پی می برند. به چیزها نزدیک است... نه به ملامست، و از آنها دور است... نه به حالت جدایی گوینده است... نه با تفکر، و آفریننده است... نه به اهتمام سازنده است...نه با دست و ابزار. لطیف است... ولی در پنهانی به وصف نمی آید. بزرگ است... نه به معنی زمخت و گنده. و مهربان است...نه نازک طبع و سست اراده. چهره ها در برابر عظمتش خوار و نگران است، و دلها از ترس و بیمش زار و پشیمان است.

طيب
۱۳۸۹/۱۱/۱۱, ۱۳:۵۷
استاد شیطان کیست ؟!

گاهى بعضى از افراد در ظلم و خیانت ، حیله و تزویر، قتل و غارت ، مکر و حقه به جایى مى رسند - نه این که همردیف شیطان مى شوند بلکه - از شیطان جلو افتاده و استاد او به حساب مى آیند. شیطان باید در مقابل آنها زانو بزند و شاگردى کند. آنها کسانى هستند که به غیر از خدا چیزى ، یا کسى ، یا رئیسى ، یا وزیرى ، یا مجسمه اى ، یابتى ، یا سنگ و درختى را عبادت مى کنند و آن را در زندگى خود مؤ ثر و صاحب نفوذ مى دانند. این افراد طبق آیات و روایات مشرک و کافر هستند.
البته مراد از عبادت این نیست که در برابر آنها نماز و سجده ، یا راز و نیاز و ستایش کند، بلکه مراد، اطاعت و پیروى از آنها است . حتى گوش دادن به سخن کسى به قصد این که به آن عمل کند و یا قانون کشورى یا عده اى را به رسمیت بشناسد خود آن یک نوع عبادت است .
از پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله نقل شده : کسى که به سخن سخن گویى گوش فرا دهد و از روى رضا تسلیم او شده او را پرستش کرده ، اگر این سخن گو از سوى خدا سخن گوید: خدا را پرستیده و اگر از سوى ابلیس سخن گوید: ابلیس را عبادت کرده است .
این عبادت و تسلیم بودن در برابر غیر خدا، و خود را دربست در اختیار دیگران قرار دادن ، انسان را یک درجه از شیطان بالاتر برده و او را استاد او قرار مى دهد. قرآن در این باره مى فرماید:
یا ابت انى اخاف ان یمسک عذاب من الرحمن فتکون للشیطان ولیا
((از قول ابراهیم به پدرش آذر که مى فرماید: - اى پدر! من از این مى ترسم که با این بت پرستى و شرک که داراى عذابى از ناحیه خداوند رحمان به تو رسد و تو از اولیاى شیطان باشى )).
اینها از این رو، استاد شیطان اند که کسى یا چیزى را ستایش مى کنند که هیچ وقت شیاطین آنها را ستایش نکرده اند. این ها بت را مى پرستند، انسان و درخت و چیزهاى دیگر را مى پرستند. اما شیطان مى گفت : خدایا من فقط تو را اطاعت مى کنم و بس . جرم آن ملعون هم این بود که زیر بار سجده بر آدم نرفت ، ولى اینها در شرک و کفر و بت پرستى از شیطان هم پیشى گرفتند و در واقع استاد او شدند.

آن شنیدستم که شیطان را به خواب
دید شخصى گفت : کى شیطان به حق بوتراب
که فلانى هست شاگرد شما
گفت : نى نى ، استاد است بر ما آن جناب

کسى در خواب شیطان را دید؛ از وى پرسید: تو را به حق ابوتراب قسم مى دهم ، آیا فلان شخص شاگرد تو است ؟ گفت : ((نه والله )) آن عالى جناب استاد من است . سپس آن شخص گفت : من از شاگردان بودم ولى اوالحال از لشکریان من است . سپس آن شخص گفت : من از شاگردان بودم ولى او الحال از لشکریان من است . هرگاه من زنده بمانم تا شیطان بمیرد، مکر و حیله هایى از شر و فساد ظاهر مى کنم که اگر او بعد از من بیاید نمى تواند آنها را اظهار کند.

خود شود شیطان چه شیطان اى مان
گشته شیطان طفل ابجد خوان آن
فخر از شاگردیش شیطان کند
مشکل شیطان همه آسان کند
نیست شیطان را به او کارى دگر
خود بود شیطان و از شیطان بتر

طيب
۱۳۸۹/۱۱/۱۲, ۱۴:۱۹
باسلام
هم سنگ شیطان
عضى از مردم استاد شیطان و بعضى شاگرد، بعضى رفیق و دوست ، بعضى برادران و پیروان او بوده اند. عده اى هم هستند که با شیطان در درجه و رتبه و عذاب و شکنجه مساوى و با او در یک ردیف اند.
از جمله : کسانى که با زحمت و رنج بسیار، دانش اندوخته و به مقامى رسیده اند، ولى به دانش خود عمل نمى کنند و به اصطلاح عالم بى عمل هستند. چنین اشخاصى با شیطان برابراند.
حضرت امیر علیه السلام فرمودند: تورات بر پنج کلمه ختم شده است : من دوست مى دارم در اول هر صبحى آن کلمات را بخوانم و در آنها دقت نمایم . اولین از فقرات آن ، این است :
العالم الذى لایعمل بعلمه فهو و ابلیس سواه
((عالمى که به دانش خود عمل نکند او با ابلیس هم سنگ و برابر است )).
ابلیس هم یکى از دانایان و دانش مندان بود، ولى به علم خود عمل نکرد و با این که ملیاردها سال در بهشت بود آخر الامر بدین سرنوشت ناگوار دچار گشت و از آن محروم شد و باید همیشه در آتش و عذاب خدا به سر برد.
عالمى هم که به علم خود عمل نکند جایگاهش در قیامت همان جایگاه ابلیس است ، و در حسرت بهشت باید به عذاب و شکنجه با ان ملعون مساوى و تا ابد گرفتار گردد.
عالمى که به علم خود عمل نکند در چند جا مانند ابلیس پشیمان خواهد شد در حالى که پشیمانى براى او سودى نخواهد داشت :
1. هنگام مرگ ؛ حضرت امیر المومنین علیه السلام راجع به علماى بى عمل چنین فرمود:
اشد الناس ندما عند الموت العلماء غیر العاملین
((پشیمان ترین مردم هنگام مرگ عالمانى هستند که به علم خود عمل نکرده اند)).
2. روز قیامت ؛ حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم فرمودند: کسى که کسب علم و دانش کند و علم خود را به کار نبندد، خداوند روز قیامت او را محشور مى گرداند در حالى که کور است .
3. در جهنم ؛ نیز آن حضرت صلى الله علیه و آله و سلم فرمودند: روز قیامت عده اى از اهل بهشت و کسانى که از عالمى کسب علم کرده اند و به وسیله آن داخل بهشت شده اند - اطلاع پیدا مى کنند که آن عالم در جهنم است . از او مى پرسند: چه چیز باعث شد که تو داخل جهنم شوى ؟ در جواب مى گوید: من شما را امر به معروف و نهى از منکر کردم ، اما خود، آنها را انجام ندادم و به همین جهت داخل آتش شدم

طيب
۱۳۸۹/۱۱/۱۴, ۱۵:۳۰
افسار شتر در دست موش
موشی کوچک مهار شتری را در دست گرفته به جلو می کشید و به خود می بالید که این منم که شتر را می کشم. شتر با چالاکی در پی او می رفت. در این اثنا شتر به اندیشه ی غرور آمیز موش پی برد. پیش خود گفت : «فعلا سرخوشی کن تا به موقعش تو را به خودت بشناسم و رسوا گردی.»
همین طور که می رفتند به جوی بزرگی رسیدند. موش که توان گذر از آن رودخانه را نداشت بر جای ایستاد و تکان نخورد.
شتر رو به موش کرد و گفت : «برای چه ایستاده ای ؟! مردانه گام بردار و به جلو برو. آخر تو پیشاهنگ و جلودار منی.»
موش گفت : «این آب خیلی عمیق است. من می ترسم غرق شوم.»
شتر گفت : «ببینم چقدر عمق دارد.» و سپس با سرعت پایش را در آب نهاد و گفت : این که تا زانوی من است. چرا تو می ترسی و ایستاده ای ؟!»
موش پاسخ داد : «زانوی من کجا و زانوی تو کجا، این رودخانه برای تو مورچه و برای من اژدها است. اگر آب تا زانوی توست صد گز از سر من می گذرد.»
گفت گستاخی نکن بار دگر تا نسوزد جسم و جانت زین شرر
موش گفت : «توبه کردم، مرا از این آب عبور بده.»
شتر جواب داد : «بیا روی کوهانم بنشین، من صدها هزار چون تو را می توانم از این جا بگذرانم.»
چون پَیَمبَر نیستی، پس رَو به راه تا رسی از چاه روزی سوی جاه
غرور به خود راه نده، ابتدا پیروی کن، شاگردی کن، مرید باش، گوش کن تا زبانت باز شود آن گاه زبان گشا و آن هم نخست به صورت پرسش و فروتنانه و در همه حال معنی و باطن موضوع و مطلب را بنگر تا به معرفت حقیقی برسی

طيب
۱۳۸۹/۱۱/۱۵, ۱۵:۲۸
14واقعیت شگفت انگیز درباره بدن





1- سلول مغز یک انسان میتواند 5 برابر اطلاعاتی که ویکیپدیا دارد را در خود نگهداری کند.
2- بدنتان به اندازهای گرما در عرض 30 دقیقه تولید میکند که با آن میشود نیم گالون آب را جوشاند.



3- مغز به همان میزان از انرژی که یک چراغ برق 10 وات استفاده میکند، بهره میجوید.
4- بیشتر نوزادان با چشمانی آبی به دنیا میآیند.



5- تکانههای عصبی با سرعت 274 کیلومتر بر ساعت به مغز وارد و از آن خارج میشوند.
6- عطسهها با سرعت 161 کیلومتر بر ساعت حرکت میکنند.



7- اسید معده به اندازه کافی قوی است تا یک تیغ ریشتراشی را حل کند.
8- روده باریک بزرگترین عضو درونی بدن است.



9- راست دستها 9 سال بیشتر از چپ دستها عمر میکنند.
10- ناخن انگشت میانی سریعتر از ناخن باقی انگشتها رشد میکند.



11- نوزادان با 300 استخوان متولد میشوند. بزرگسالان 206 استخوان دارند.
12- شما برای برداشتن یک قدم از 200 ماهیچه یاری میجویید.



13- پاها میتوانند در حدود نیم لیتر در طول روز عرق تولید کنند.
14- پوستتان هر 27 روز پوستاندازی میکند.

طيب
۱۳۸۹/۱۱/۱۷, ۱۶:۱۱
باسلام
داستان عجیب اما واقعی"دانشگاه استنفرد،دانشگاه هاروارد"
خانمی با لباس کتان راه راه وشوهرش با کت وشلوار دست دوز و کهنه در شهر بوستن از قطار پایین آمدند و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند.

منشی فوراً متوجه شد این زوج روستایی هیچ کاری در هاروارد ندارند و احتمالاً اشتباهی وارد دانشگاه شده اند. مرد به آرامی گفت: «مایل هستیم رییس را ببینیم.»

منشی با بی حوصلگی گفت: «ایشان امروز گرفتارند.»

خانم جواب داد: « ما منتظر خواهیم شد.»

منشی ساعتها آنها را نادیده گرفت و به این امید بود که بالاخره دلسرد شوند و پی کارشان بروند. اما این طور نشد. منشی که دید زوج روستایی پی کارشان نمی روند سرانجام تصمیم گرفت برای ملاقات با رییس از او اجازه بگیرد و رییس نیز بالاجبار پذیرفت. رییس با اوقات تلخی آهی کشید و از دل رضایت نداشت که با آنها ملاقات کند. به علاوه از اینکه اشخاصی با لباس کتان و راه راه وکت وشلواری دست دوز و کهنه وارد دفترش شده، خوشش نمی آمد.

خانم به او گفت: «ما پسری داشتیم که یک سال در هاروارد درس خواند. وی اینجا راضی بود. اما حدود یک سال پیش در حادثه ای کشته شد.. شوهرم و من دوست داریم بنایی به یادبود او در دانشگاه بنا کنیم.»

رییس با غیظ گفت :« خانم محترم ما نمی توانیم برای هرکسی که به هاروارد می آید و می میرد، بنایی برپا کنیم. اگر این کار را بکنیم، اینجا مثل قبرستان می شود.»

خانم به سرعت توضیح داد: «آه... نه.... نمی خواهیم مجسمه بسازیم. فکر کردیم بهتر باشد ساختمانی به هاروارد بدهیم.»

رییس لباس کتان راه راه و کت و شلوار دست دوز و کهنه آن دو را برانداز کرد و گفت: «یک ساختمان! می دانید هزینه ی یک ساختمان چقدر است؟ ارزش ساختمان های موجود در هاروارد هفت و نیم میلیون دلار است.»

خانم یک لحظه سکوت کرد. رییس خشنود بود. شاید حالا می توانست از شرشان خلاص شود. زن رو به شوهرش کرد و آرام گفت: «آیا هزینه راه اندازی دانشگاه همین قدر است؟ پس چرا خودمان دانشگاه راه نیندازیم؟»

شوهرش سر تکان داد. رییس سردرگم بود. آقا و خانمِ "لیلاند استنفورد" بلند شدند و راهی کالیفرنیا شدند، یعنی جایی که دانشگاهی ساختند که تا ابد نام آنها را برخود دارد:

دانشگاه استنفورد از بزرگترین دانشگاههای جهان، یادبود پسری که هاروارد به او اهمیت نداد.

تن آدمی شریف است به جان آدمیت نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

طيب
۱۳۸۹/۱۱/۱۷, ۱۶:۱۹
8
اگر کسی بدی میکند، در آن لحظه فقط بیمار است
از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست نده و بدان که هروقت کسی بدی میکند، در آن لحظه بیمار است.

روزی سقراط، حکیم معروف یونانی مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر است. علت ناراحتیش را پرسید، پاسخ داد: در راه که میآمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بیاعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

سقراط گفت: چرا رنجیدی؟

مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است، چنین رفتاری ناراحتکننده است.

سقراط پرسید: اگر در راه کسی را میدیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود میپیچد، آیا از دست او دلخور و رنجیده میشدی؟

مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمیشدم. آدم که از بیمار بودن کسی دلخور نمیشود.

سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی مییافتی و چه میکردی؟

مرد جواب داد: احساس دلسوزی و شفقت و سعی میکردم طبیب یا دارویی به او برسانم.

سقراط گفت: همهی این کارها را به خاطر آن میکردی که او را بیمار میدانستی، آیا انسان تنها جسمش بیمار میشود؟ و آیا کسی که رفتارش نادرست است، روانش بیمار نیست؟ اگر کسی فکر و روانش سالم باشد، هرگز رفتار بدی ازاو دیده نمیشود؟

بیماری فکر و روان نامش "غفلت" است. باید به جای دلخوری و رنجش، نسبت به کسی که بدی میکند و غافل است، دل سوزاند و کمک کرد و به او طبیب روح و داروی جان رساند. پس از دست هیچکس دلخور مشو و کینه به دل مگیر و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسی بدی میکند، در آن لحظه بیمار است.

طيب
۱۳۸۹/۱۱/۳۰, ۲۱:۲۹
باسلام
حکایتی از مولوی
مردی هر روز صبح ، با مقداری دنبه سبیل خود را چرب می کرد و سپس به مجلس خوش گذارن ها می رفت و می گفت : من غذای چربی(غذای لذیذ و خوبی ) خورده ام و دست به سبیل خود می کشید تا آنان سبیل و لب های او را ببینند و تصدیق کنند که راست می گوید . ولی این یک روی سکه بود شکم آن مرد از گرسنگی به سر و صدا در آمده بود. روزها به همین منوال گذشت و آن مرد با سبیل چربش لاف می زد که من این را می خورم و آن را می خورم از قضا روزی گربه ای آمد و دنبه را به دهان گرفت و گریخت . پسر کوچک آن مرد از ترس اینکه پدرش او را سرزنش کند با شتابزدگی به مجلس خوش گذرانی پدر رفت و گفت : پدر ! گربه ای آمد و آن دنبه را که هر روز صبح سبیل خود را با آن چرب می کردی با خود برد .
گفت: آن دنبه که هر صبحی بدان

چرب میکردی لبان و سبلتان

گربه آمد ناگهانش در ربود

بس دویدیم و نکرد آن جهد، سود
که در این هنگام خنده حاضران بلند شد و آن مرد بسیار شرمنده شد اما بعضی از اهل مجلس با ترحم و به راستی و درستی با او برخورد کردند و غذای مناسبی به او دادند .آن مرد که لذت راستی و صداقت را چشید، خودنمایی و دغل بازی را کنار گذاشت و با صداقت و راستی زندگی کرد.
راستی را پیشه خود کن مدام تا شوی در هر دو عالم نیک نام

طيب
۱۳۸۹/۱۲/۱۰, ۰۰:۰۲
باسلام
قرآن و معجزات ریاضی موجود در آن
هر فرد نا مسلمان منصفی با خواندن مطالب زیر ایمان میآورد که قران کلام خدا است چه رسد به افرادی که مسلمان هستند



قرآن و روابط ریاضی در آن (کد های آیان قرآن)از این رو قرآن تغییر نیافتنی است
هر فرد نا مسلمان منصفی با خواندن مطالب زیر ایمان میآورد که قران کلام خدا است
چه رسد به افرادی که مسلمان هستند

جمله ”بسم الله الرحمن الرحیم“ 19 حرف است، و در آیه 74:30 سوره مدثر آمده است که نگهبانان جهنم 19 فرشته هستند
و هر کس که بگوید قرآن سخن انسان است خداوند او را وارد جهنمی میکند که 19 فرشته نگهبان آن هستند.
ما میدانیم که عدد 19 عدد اول ( prime number ) است. عدد اول عددی است که فقط بر خودش و بر یک قابل تقسیم باشد.
افراد مختلفی در گذشته و حال سعی کرده اند که به رمزهای معجزات ریاضی قرآن پی ببرند.
در گذشته، یکی از این افراد پیگیری های زیادی در این مورد انجام داد و به موفقیت های زیادی "در این مورد" رسید.
در سالهای اخیرآقای کورش جم نشان که در زمان حاضر در تهران زندگی میکند با یک ماشین حساب کوچک به نتیجهای رسید
که شما میتوانید آن را امتحان کنید. او شماره هر سوره را با تعداد آیات آن بصورت زیر جمع کرد:

جمع تعداد آیه شماره سوره
زوج 8 = 7 + 1
زوج 288 = 286 + 2
فرد 203 = 200 + 3
زوج 180 = 176 + 4
فرد 125 = 120 + 5
... ... ... ...
... ... ... ...
زوج 118 = 5 + 113
زوج 120 = 6 + 114

جمع زوج ها جمع فردها جمع آیه ها جمع سوره ها
6236 6555 6236 6555

قابل توجه است که تعداد زوجها 57 عدد و فردها نیز به همان تعداد یعنی 57 عدد میباشد که این خود به تنهائی یک معجزه است.
اما معجزه دیگر اینست که اگر حاصل جمعهای زوج را با هم جمع کنیم 6236 بدست می آید که مساوی است با تعداد کل آیههای قرآن.
و معجزه دیگر اینکه اگر حاصل جمعهای فرد را با هم جمع کنیم 6555 بدست میاید که مساوی است با جمع کل شماره سورههای قرآن.
و معجزه دیگر اینکه اگر رقمهای 6555 را با رقمهای 6236 جمع کنیم، عدد 38 بدست میآید که خود ضریب 19 دارد:
2 X 19 = 38 = (6+2+3+6) + (5+5+5+6)
همانطور که تعداد سورههای قرآن ضریب 19 دارد: 6 X 19 = 114
لطفا توجه کنید که اگر تعداد آیههای قرآن را کم یا زیاد کنیم یا فقط جای سورهها را با هم عوض کنیم
دیگر چنین روابطی وجود نخواهد داشت،
و این نشان دهنده اینست که تعداد آیات قرآن همین اندازه و ترتیب سورهها نیز به همین ترتیب بوده
و در نتیجه قرآن نمیتواند کار دست انسان باشد.
________________________________________
آقای عبدالله اریک متوجه شدند که
در چهار کلمه "بسم" و "الله" و "الرحمن" و ”الرحیم“ 18 رابطه ریاضی وجود دارد.
و یک رابطه دیگر را آقای مهندس جواد رحمانی بدست آورده اند که روی هم 19 رابطه میشود.
که با محاسبه ارزشهای عددی حروف الفبای عربی (که در قدیم به آن ابجد میگفتند) به آن رسید.
حروف ابجد 28 حرف عربی را نشان میدهد که بترتیب از یک تا هزار بترتیب زیر شماره گذاری شده:

ارزشهای عددی حروف ابجد
ا = 1 ک = 20 ق = 100
ب = 2 ل = 30 ر = 200
ج = 3 م = 40 ش = 300
د = 4 ن = 50 ت = 400
ه = 5 س = 60 ث = 500
و = 6 ع = 70 خ = 600
ز = 7 ف = 80 ذ = 700
ح = 8 ص = 90 ض = 800
ط = 9 ظ = 900
ی = 10 غ =1000


لازم به تذکر است که این ارزشهای عددی حروف الفبای عربی
مانند ارزشهای عددی حروف لاتین (Roman Numerals) قرنهاست که مورد استفاده بوده است.

19 حرف بسم الله الرحمن الرحیم و ارزشهای ابجدی مربوطه:

شماره حرف عربی ارزش ابجدی بسم
1 ب 2
2 س 60
3 م 40


4 ا 1 الله
5 ل 30
6 ل 30
7 ه 5

8 ا 1 الرحمن
9 ل 30
10 ر 200
11 ح 8
12 م 40
13 ن 50

14 ا 1 الرحیم
15 ل 30
16 ر 200
17 ح 8
18 ی 10
19 م 40


معجزه ریاضی ”بسم الله الرحمن الرحیم“

چهار کلمه و 19 حرف ( بسم الله الرحمن الرحیم ) چنان با یکدیگر، بنابر یک سیستم ریاضی متشکل گردیده است
که با دانش و احساس بشری غیر قابل انجام میباشد. این سیستم قابل تعمق، بر اساس ارزشهای ابجدی این حروف بدست میاید
که اطلاعات مورد نیاز برای شرح آن بطور خلاصه در زیر نشان داده شده است.
________________________________________
چهار کلمه ”بسم الله الرحمن الرحیم“ شماره حروف عربی هر کلمه و ارزشهای ابجدی آنها:

شماره کلمات تعداد حروف ارزشهای ابجدی جمع ارزشها
1 ب س م 3 2/60/40 102
2 ا ل ل ه 4 1/30/30/5 66
3 ا ل رح م ن 6 1/30/200/8/40/50 329
4 ا ل ر ح ی م 6 1/30/200/8/10/40 289
جمع 19 جمع ارزشها 786


________________________________________

1- بسم الله الرحمن الرحیم 19 حرف است.
________________________________________
2- اگر شماره ترتیب هر کلمه را بنویسیم، بعد از هر شماره تعداد حروف آن را بنویسیم
عدد 13243646 بدست میاید که قابل قسمت به 19 است.
(شماره ترتیب هر کلمه برای تشخیص بهتر قرمز نوشته شده):
19 X 19 X 36686 = 13243646
________________________________________
3- اگر ترتیب کلمات را با شماره آن از آخر بنویسیم باز ضریب 19 دارد:
46362413 = 19 X 2440127
________________________________________
4- اگر بجای تعداد حروف هر کلمه جمع ارزش ابجدی آن را پس از شماره ترتیب آن بگذاریم باز قابل قسمت به 19 است:
110226633294289 = 19 X 5801401752331
________________________________________
5- اگر ارزش ابجدی هر حرف را پس از شماره ترتیب کلمه بگذاریم، باز قابل قسمت به 19 است:
1260402130305313020084050413020081040 =
19 X 66336954126595422109686863843162160
________________________________________
6- اگر پس از شماره ترتیب هر کلمه حاصل جمع تعداد حروف هر کلمه را با مجموع ارزشهای ابجدی آن کلمه بگذاریم
باز ضریب 19 دارد. یعنی:
110527033354295 = 19 X 5817212281805
(3 + 102 = 105), (4 + 66 = 70), (6 + 329 = 335), (6 + 289 = 295)
________________________________________
7ـ اگر پس از شماره ترتیب هر کلمه تعداد حروف هر کلمه را به اضافه مجموع حروف کلمات قبل از آن بگذاریم باز ضریب 19 دارد
1327313419 = 19 X 69858601
(0 + 3 = 3), (3 + 4 = 7), (3 + 4 + 6 = 13), (3 + 4 + 6 + 6 = 19)
________________________________________
8- اگر پس از شماره ترتیب هر کلمه حاصل جمع ارزش ابجدی هر کلمه را باضافه مجموع ارزشهای ابجدی قبل از آن بگذاریم
باز ضریب 19 دارد یعنی:
1102216834974786 = 19 X 58011412367094
چون (102 + 66 + 329 + 289 = 786), (102 + 66 + 329 = 497), (102 + 66 = 168)
میباشد.
________________________________________
9- اگر ارزش ابجدی هر حرف از 19 حرف (بسم الله الرحمن الرحیم) را قبل از شماره ترتیب آن حرف بگذاریم
( عدد 62 رقمی بدست میاید) باز ضریب 19 دارد یعنی:
21602403 1430530657 183092001081140125013 11430152001681710184019 =
19 X 113696858647 ...)
زیر اعداد مربوط به هر یک از چهار کلمه )بسم الله الرحمن الرحیم( خط کشیده شده است. این خط کشی برای درک نکات بعد مفید میباشد.
________________________________________
10- اگر شماره ترتیب هر کلمه (4 و 3 و 2 و1) را در آخر هر عددی که زیر آن خط کشیده شده است اضافه کنیم
عدد جدیدی بدست میآید (عدد 66 رقمی) که باز هم ضریب 19 دارد.
216024031 14305306572 1830920010811401250133 114301520016817101840194 =
19 X 113696855849 …)
________________________________________
11- اگر پس از هر کلمه بجای شماره ترتیب (1 و2 و 3 و 4) مجموع ارزشهای ابجدی هر کلمه (102 و 66 و 329 و 289) را بگذاریم،
یک عدد 73 رقمی بدست خواهد آمد که باز هم ضریب 19 دارد.
21602403102143053065766183092001081140125013329114 30152001681710184019289 =
19 X 111369685843 …)
________________________________________
12- در این مرحله ارزشهای ابجدی هر کلمه 102 و 66 و 329 و 289 را در ابتدای هر کلمه میگذاریم، باز هم عدد 73 رقمی جدیدی بوجود میآید که ضریبی از 19 است.
10221602403661430530657329183092001081140125013289 11430152001681710184019 =
19 X 5379790738 …)
________________________________________
13- برای هرکلمه (بسم الله الرحمن الرحیم) نکات زیر را مینویسیم:

1- تعداد حروف هرکلمه، مثلاً کلمه " بسم " از 3 حرف تشکیل شده (برای تشخیص برنگ قرمز نوشته شده).
2- جمع ارزش ابجدی هر کلمه، مثلاً کلمه " بسم " جمع ارزش حروف آن 102 میباشد.
3- ارزش ابجدی هر حرف در هر کلمه، مثلاً کلمه " بسم " از حروف (ب، س، م) تشکیل گردیده
که ارزش هر حرف به ترتیب ( 2 و 60 و 40 ) میباشد.

اگر پس از تعداد حروف هر کلمه جمع ارزش ابجدی هر کلمه و بعد ارزش ابجدی هر حرف آن کلمه را بگذاریم
یک عدد 48 رقمی بوجود میآید که باز ضریب 19 دارد.
310226040466130305632913020084050628913020081040 =
19 X 1632768634 …)
________________________________________
14- در این مرحله پس از تعداد حروف هر کلمه ارزش هر حرف آن کلمه و بعد جمع ارزش حروف آن را مینویسم
که این بار هم عدد 48 رقمی بدست می آید که باز هم ضریبی از 19 میباشد.
326040102413030566613020084050329613020081040289 =
19 X 1716000539 …)
________________________________________
15- اگر شماره ترتیب حروف هرکلمه را با شماره ترتیب حروف کلمههای بعد جمع کنیم
عددی 12 رقمی بدست میآید که باز هم ضریبی از 19 میباشد.
123 + 4567 + 8910111213 + 141516171819 =
150426287722 =
19 X 7917173038
________________________________________
16- اگر شماره ترتیب هر کلمه را پس از شماره ترتیب حروف هر کلمه بگذاریم عدد 23 رقمی بدست میآید
که باز هم ضریبی از 19 میباشد
123145672891011121331415161718194 =
19 X 648135120479 …)
________________________________________
17- اگر تعداد کلمات "بسم الله الرحمن الرحیم" (4) را اول بنویسیم و تعداد حروف (19) آن را بعد از آن بنویسم
و بعد حاصل جمع ارزش ابجدی (786) آن را بنویسیم عدد 6 رقمی بوجود میاید که ضریبی از 19 میباشد.
(برای تشخیص زیر آن اعداد خط کشیده شده است).
4 19 786 = 19 X 22094
________________________________________
18- اگر رقم های رابطه 17 را برعکس بنویسیم ضریب 19 خواهد داشت.
36206 x 19 = 4 91 687
________________________________________
19- اگر شماره آیه )بسم الله الرحمن الرحیم( که اولین آیه قرآن است بنویسیم و بعد تعداد حروف آن (19) را بنویسم
و بعد تعداد حروف هر کلمه را بنویسیم باز ضریبی از 19 میباشد.
174 X 19 X 19 X 19 = 3466 19 1

باید توجه داشت که هر یکی از این رقمها اگر بخواهد درست سر جای خود قرار گیرد احتمال آن یک به 10 میباشد.
چون احتمال بین صفر تا 9 را دارد.

برای مثال: در شماره 4 عدد 102 شامل رقم های 1 و 0 و 2 می باشد و عدد 66 شامل رقم های 6 و 6 می باشد
و عدد 329 شامل رقم های 3 و 2 و 9 می باشد و عدد 289 شامل رقم های 2 و 8 و 9 می باشد، لذا امکان
درست کردن آن یک میلیون میلیاردیم یعنی ( 10 به توان 15 - ) یعنی 1000000000000000 / 1 می باشد.

اگر چهار کلمه ای که در "بسم الله الرحمن الرحیم" وجود دارد برای اینکه ارقامش مطابق حساب ابجد 19 بار قابل تقسیم به 19 باشد،
امکان آن 19 بار 19 / 1 ضرب در 19 / 1 است.
یعنی 37589973457545958193355601 / 1
آیا فکر میکنید این روابط ریاضی تصادفی است ؟

اگر اینطور فکر کنید خیلی بی انصافی کردهاید و خواستهاید با کمال بی انصافی این حقیقت بزرگ را
که قرآن کلام خدا است و نه تنها کار محمد (ص) و تمام مردم آن زمان نیست،
بلکه حتی مردم این زمان هم با وجود کامپیوتر نمیتوانند چهار کلمه پیدا کنند که اینهمه روابط ریاضی داشته باشد.
چون بیشتر این روابط باید در قالب 1?2?3?4? = 19 X … باشد.
یعنی بجای علامت سؤال پس از شماره ترتیب باید عدد خاص آن چهار کلمه وجود داشته باشد.
________________________________________
مطابق محاسبهای که با کامپیوتر شده، احتمال مرحله 2، برابر یک در 189753 میباشد
و احتمال مرحله 2 و 4، کمتر از یک در 36 میلیارد میباشد
و احتمال مرحله 2 و 4 و 5، کمتر از یک در 6.832 کاترلیون میباشد.

در نتیجه احتمال تصادفی بودن این 19 رابطه تقریباً صفر یعنی محال است.
________________________________________
اندکی فکر کنید و منصفانه قضاوت کنید که آیا محاسبه این روابط کار مردم 14 قرن پیش عربستان است؟ چه رسد به یک شخص.
آیا این روابط نشان دهنده یک وجود بسیار بسیار دانا و حسابگر که خدا باشد نیست و پیامبری محمد (ص) و الهی بودن قرآن را نشان نمیدهد؟

حالا که معلوم شد قرآن واقعاً کلام خدا است،
آن را با دقت هر چه بیشتر بخوانید و در آیات آن اندیشه و فکر کنید تا راه درست زندگی را پیدا کنید.


چند معجزه ریاضی دیگر




کلمه اسم 19 بار در قرآن آمده است
• کلمه (الله) بدون حساب الله که در ”بسم الله الرحمن الرحیم“ اول سورهها است، 2698 بار یعنی 19 X 142بار آمده است.
• کلمه (الرحمن) که یکی از صفات انحصاری خدا است، 57 بار یعنی 19 X 3 بار
• و کلمه (رحیم) که بصورت صفت خداوند آمده 114 بار یعنی19 X 6 بار آمده است
(کلمه رحیم 9:128 سوره توبه در مورد صفت پیغمبر اسلام (ص) ذکر شده است، نه در مورد صفت خداوند).
• سوره علق که 5 آیه اول آن اولین آیاتی است که به پیغمبر (ص) نازل شده 19 سوره مانده به آخر قرآن یعنی سوره 96 قرآن است
و 5 آیه اول آن که اولین آیاتی است که بر پیغمبر (ص) نازل شده 19 کلمه دارد و 76 حرف است یعنی19 X 4 = 76
• سوره علق 19 آیه و 285 حرف یعنی 19 X 15 حرف دارد.
• سوره ناس آخرین سوره قرآن (سوره 114) است و 6 آیه دارد یعنی 19 X 6 = 114
• سوره نصر سوره 110 قرآن که بقولی آخرین سورهای است که بر پیغمبر(ص) نازل شده 19 کلمه دارد و آیه اول آن 19 حرف دارد.
• 9 آیه اول سوره قلم سوره 68 قرآن که دومین آیاتی است که به پیغمبر (ص) نازل شده، 38 کلمه دارد که مساوی 19 X 2 میباشد.
• 10 آیه اول سوره مزمل سوره 73 قرآن، سومین آیاتی است که بر پیغمبر (ص) نازل شده که 57 کلمه دارد یعنی57 = 19 X 3
• حرف ”ق“ در سوره ق (سوره 50) و در سوره شوری (سوره 42)
که در حروف مقطعه اول این دو سوره ذکر شده 57 بار تکرار شده است یعنی 19 X 3
در تمام حروف مقطعه قرآن این روابط ریاضی وجود دارد که حدود 200 رابطه است.
• حرف ”ن“ در سوره قلم (سوره 68) 133 بار آمده است یعنی 133 = 19 X 7
• حروف ”ی“ و ”س“ در سوره یس ( سوره 36) 285 بار آمده است یعنی: 285 = 19 X 15
• حرف ”ص“ در سوره اعراف (سوره 7) 97 بار و در سوره مریم (سوره 19) 26 بار
و در سوره ”ص“ (سوره 38) 29 بار آمده که جمع آن در سه سوره (152 = 97+ 26 + 29) می باشد
یعنی: 152 = 19 X 8
در قرآن هفت سوره پیاپی (سوره های 40 تا 46) وجود دارد که با حم "ح" و "م" شروع میشود.
این سورهها با هم روابط ریاضی عجیبی دارند که نامی جز معجزه بر آنها نمیتوان گذاشت.

• اگر تعداد ”ح“ و ”م“ این هفت سوره را جمع کنید عدد 2147 میشود که مساوی است با 19 X 113
و اگر ”ح“ های این هفت سوره را جدا و ”م“ های آنها را جدا جمع کنید و بعد رقمهای بدست آمده را باهم جمع کنید
درست همان عدد 113 بدست میاید.
منظور از رقمها عدد نیست مثلاً رقمهای عدد 380، (3) و (8) و (0)، و رقمهای عدد 64 ، (6) و (4) میباشد.
• در این هفت سوره تعداد ”ح“ و ”م“ بترتیب
• در سوره مؤمن یا غافر (سوره 40) ، 64 و 380،
• در سوره فصلت (سوره 41)، 48 و 276،
• در سوره شوری (سوره 42) ، 53 و 300
• در سوره زخرف (سوره 43) ، 44 و 324
• در سوره دخان (سوره 44) ، 16 و 150
• در سوره جاثیه (سوره 45) ، 31 و 200
• در سوره احقاف (سوره 46) 36 و 225 میباشد.
64 + 380 + 48 + 276 + 53 + 300 + 44 + 324 + 16 + 150 + 31 + 200 + 36 + 225 = 2147
= 19 X 113
حالا اگر رقمهای این اعداد را با هم جمع کنیم:
6+4+3+8+0+4+8+2+7+6+5+3+3+0+0+4+4+3+2+4+1+6+1+5+0+ 3+1+2+0+0+3+6+2+2+5 = 113
می بینیم حاصل جمع این رقمها درست 113 یعنی مساوی خارج قسمت 2147 به 19 است.

• حالا اگر همین کار را با سه سوره اول (سوره 40 و 41 و 42) بکنیم باز
می بینیم حاصل جمع ”ح“ و ”م“ های این سورهها را اگر به 19 تقسیم کنیم مساوی حاصل جمع رقمهای ”ح“ و ”م“ این سه سوره میشود.
64 + 380 + 48 + 276 + 53 + 300 = 1121 = 19 X 59
6+4+3+8+0+4+8+2+7+6+5+3+3+0+0 = 59

• حال اگر 4 سوره بعد یعنی سورههای 43 و 44 و 45 و 46 را مورد امتحان قرار دهیم باز همین رابطه بدست می آید.
44 + 324 + 16 + 150 + 31 + 200 + 36 + 225 = 1026 = 19 X 54
4+4+3+2+4+1+6+1+5+0+3+1+2+0+0+3+6+2+2+5 = 54

• حال اگر ”ح“ و ”م“ سه سوره 41 و 42 و 43 را با هم جمع کنیم 1045 میشود
که اگر آنرا تقسیم به 19 کنیم عدد 55 بدست میاید که با حاصل جمع رقمهای ”ح“ و ”م“ مساوی است.
48 + 276 + 53 + 300 + 44 + 324 = 1045 = 19 X 55
4+8+2+7+6+5+3+3+0+0+4+4+3+2+4 = 55

• حال اگر ”ح“ و ”م“ چهار سوره 44 و 45 و 46 و 41 را با هم جمع کنیم عدد 1102 بدست میاید
که خارج قمست آن به 19 عدد 58 بدست میاید که با حاصل جمع رقمهای ”ح“ و ”م“ مساوی است.
16 +150 + 31 + 200 + 36 + 225 + 64 + 380 = 1102 = 19 X 58
1+6+1+5+0+3+1+2+0+0+3+6+2+2+5+6+4+3+8+0 = 58
حالا شما سعی کنید با کامپیوتر 14 رقم دیگر پیدا کنید که چنین خاصیتی داشته باشند.
حالا فکر کنید که اگر بخواهید هفت مقاله بنویسید که ”ح“ها و ”م“ های آن چنین خاصیتی داشته باشند.
چه زمانی باید صرف کرد؟
حالا فکر کنید اگر کسی بخواهد بطور عادی هفت سخنرانی بکند که چنین روابطی در آن وجود داشته باشد، امکان دارد یا نه؟
با توجه به اینکه خداوند در آیه 29:48 سوره عنکبوت به پیغمبر (ص) میفرماید:
" تو قبلاً کتابی نخوانده بودی و با دستت چیزی ننوشته بودی
چون در آن حال کسانی که در صدد باطل ساختن رسالت تو هستند شک میکردند"
یعنی پیغمبر سواد خواندن و نوشتن نداشت.
شما سعی کنید با کامپیوتر 14 رقم دیگر پیدا کنید که چنین حالتی داشته باشد تا بدانید قرآن نمیتوانسته کار پیغمبر بیسواد 14 قرن پیش باشد.
بلکه تمام مردم آن زمان هم نمیتوانستهاند چنین کاری بکنند
و بیائید واقعاً سعی کنید چهار کلمه مثل (بسم الله الرحمن الرحیم) بسازید که 19 رابطه ریاضی در آن باشد.
یا حتی سه رابطه ریاضی از لحاظ حروف ابجد در آن باشد.
البته توجه داشته باشید در آن زمان چرتکه هم وجود نداشته، چه رسد به ماشین حساب و کامپیوتر.
به کتاب Beyond probability نوشته آقای عبدالله اریک مراجعه کنید.
Home Page
(Quran – 005:032)
“…if any one kills a person - unless it be for murder or for spreading mischief in the land - it would be as if
he killed all mankind: and if any one saved a life, it would be as if he saved the life of all mankind …”

According to this verse, anyone who kills an innocent person is not following the teachings of The Holy Quran - therefore is not walking in the path of Islam.

(قرآن مجید – 005:032)
"... هر کس کسی را بکشد، بدون اینکه او کسی را کشته یا مرتکب فسادی در زمین شده باشد، مثل این است
که تمام مردم را کشته باشد، و کسی که فردی را زنده بدارد، مثل این است که تمام مردم را زنده داشته است ..."

افرادی که مردم بیگناه را میکشند، کسانی نیستند که از قرآن مجید و اسلام پیروی میکنند

طيب
۱۳۸۹/۱۲/۱۰, ۰۰:۱۰
عاقبت همکاری نکردن
موشی درخانه تله موش دید، به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد
همه گفتند: تله موش مشکل توست بما ربطی ندارد. ماری درتله افتاد و زن خانه را
گزید،از مرغ برایش سوپ درست کردند،گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند؛گاو را
برای مراسم ترحیم کشتند و تمام این مدت موش در سوراخ دیوار مینگریست و میگریست

آمن خادمی
۱۳۸۹/۱۲/۱۲, ۱۱:۵۹
از کتاب ابوالمشاغل او

روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت:

آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟

گفتم:

خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.

حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت:

بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...

گفتم:

این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد خائنف به یک نخست وزیر آمریکایی منحرف، به یک شاه بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ آدمی که در طول هفتاد سال، حتی یک ساواکی را از خود نرنجانده و توی گوش یک خبرچین خودفروش نزده است، با چنگ و دندان به جنگ یک رباخوار کلاه بردار نرفته، پسِ گردن یک گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یک سیاستمدار خودباخته ی وابسته به اجنبی نینداخته، با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کندو به چه درد این دنیا می خورد؟
آقای محترم!ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با دشمنان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیمشان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما امده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان،و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...

گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند...

طيب
۱۳۸۹/۱۲/۱۳, ۱۳:۱۳
باسلام
م بی خاصیت....
راننده کامیونی وارد رستوران شد.
دقایی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند و بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد.
راننده به او چیزی نگفت . دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد و بعد هم وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند نفر سوم به پشت او پا زد و راننده محکم به زمین خورد ولی باز هم ساکت ماند.
دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوانها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود، نه غذا خوردن بلد بود و نه حرف زدن و نه دعوا!
رستورانچی جواب داد : از همه بدتر رانندگی بلد نبود چون وقتی داشت می رفت دنده عقب ۳ موتور نازنین را خرد کرد و رفت.

طيب
۱۳۸۹/۱۲/۱۳, ۱۳:۱۹
سقراط و مشتاق خرد و بصیرت
زمانی دانش آموز مشتاقی بود که می خواست به خرد و بصیرت دست یابد. به نزد خردمند ترین انسان شهر؛ سقراط؛ رفت تا از او مشورت جوید. سقراط فردی کهنسال بود و در باره بسیاری مسائل آگاهی زیادی داشت. پسر از پیر شهر پرسید: "چگونه او نیز می تواند به چنین مهارتی دست پیدا کند؟" سقراط زیاد اهل حرف زدن نبود، تصمیم گرفت صحبت نکند و عملاً برای او توضیح دهد.

او پسر را به کنار دریا برد و خودش در حالی که لباس به تن داشت، مستقیماً به درون آب رفت. او دوست داشت چنین کار عجیب و غریبی انجام دهد و مخصوصاً وقتی سعی داشت نکته ای را ثابت کند. شاگرد با احتیاط دستور او را دنبال کرد و به درون دریا قدم برداشت و همراه سقراط پیش رفت. آب تا زیر چانه اش می رسید سقراط بدون گفتن کلمه ای دستش را دراز کرد و بر روی شانه پسر گذاشت، سپس عمیقاً در چشمان شاگردش خیره شد و با تمام توانش سر او را به زیر آب فرو برد.

تلاش و تقلای پسر به نتیجه نرسید ولی پیش از آنکه زندگی پسر پایان یابد، سقراط اسیرش را آزاد کرد. پسر به سرعت به روی آب آمد و در حالی که نفس نفس می زد و به دلیل بلعیدن آب شور به حال خفگی افتاده بود به دنبال سقراط گشت، تا انتقامش را از پیر خردمند بگیرد! در نهایت تعجب دانش آموز، پیرمرد صبورانه در ساحل منتظر ایستاده بود.

دانش آموز وقتی به ساحل رسید، با عصبانیت داد زد: "چرا خواستی مرا بکشی؟" مرد خردمند با آرامش سئوال او را با سئوالی جواب داد: "وقتی زیر آب بودی و مطمئن نبودی که روز دیگر را خواهی دید یا نه، چه چیز را در دنیا بیش از همه می خواستی؟"
دانش آموز لحظاتی اندیشید سپس به آرامی گفت: "می خواستم نفس بکشم"
سقراط چهره اش گشاده شد و گفت" "آری پسرم هر وقت برای خرد و بصیرت همین قدر به اندازه این نفس کشیدن مشتاق بودی آنوقت به آن دست می یابی

طيب
۱۳۸۹/۱۲/۱۳, ۱۳:۲۲
حکایتی از بهلول
یک روز هارون الرشید درحال غضب فریاد برآورد که:

من،همچون سیلی خروشیده ام،چون به خشم آیم، انسان و گیاه و خانه ها را یکجا بروبم

واز صفحه گیتی محو گردانم!

بهلول گفت:سیل بودن هنر نباشد.

هنر از آن قطرات باران است که خود را به خاک می سپارند

تا گلها و نباتات سر از خاک بدر آورند.....

طيب
۱۳۸۹/۱۲/۱۳, ۱۳:۲۵
زیبایی انسان درچیست؟
روزی شاگردان نزدحکیم رفتندوپرسیدند: استاد زیبایی انسان درچیست؟ حکیم 2 کاسه کنارشاگردان گذاشت وگفت: به این 2کاسه نگاه کنید اولی ازطلا درست شده است ودرونش زهراست ودومی کاسه ای گلیست ودرونش آب گوارا است، شما کدام رامیخورید؟ شاگردان جواب دادند: کاسه گلی را. حکیم گفت: آدمی هم همچون این کاسه است. آنچه که آدمی رازیبامیکند درونش واخلاقش است. باید سیرتمان رازیباکنیم نه صورتمان را

CAPTAIN NEMO
۱۳۸۹/۱۲/۱۴, ۰۰:۴۹
حکایت

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از
یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.

کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی
پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک
معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و
دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه
حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه
سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با
چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون
آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را
بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما
اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود.

این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه
بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان
تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه
انداخت. ولی چیزی نگفت !

سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.

تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟

اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :

1ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.

2ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.

3ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند
تا پدرش به زندان نیفتد.

لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر
منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را
نمی توان با تفکر منطقی حل کرد.

به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!

و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :

دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت
و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش
لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های
دیگر غیر ممکن بود.

در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم
نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود
سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....

و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه
سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را
که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه
حیرت کرده است.

نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.

1ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.

2ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.

3ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه

گرگین خان
۱۳۸۹/۱۲/۱۴, ۰۱:۲۳
· درس اول :
يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…
يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم…
منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم !
پوووف! منشي ناپديد ميشه .......
! بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من
من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي نوشيدني ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!
نتيجه : اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !




· درس دوم :
يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…
راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…
چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه…
راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !
کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...
چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده…!
راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!
کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه…
بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن… کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي ميرسي !!!
نتيجه اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!!!




· درس سوم :
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد
همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه…
همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود
تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!
بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره…!
زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت
پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن جواب داد: رابرت همسايه مون بود…
پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!!
نتيجه اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد !!!




· درس چهارم :
من خيلي خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم والدينم خيلي کمکم کردند دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود…
فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که من احساس راحتي نداشته باشم…
يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي !
سوار ماشينم شدم و وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!
من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم…
اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم…
وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…!
ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم و هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدي !!!
نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد !!!






· درس پنجم :
يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه!
صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه.....
شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه...
خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!
نتيجه اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند !




· درس ششم :
چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن....
بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون :
اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده... پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميميترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد !!!
سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...
اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و ميليونر شده.. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد!
هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟!
چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!
سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحي !!!
دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم.... در ضمن زندگي بدي هم نداره.
اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت !!!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن !!!






· درس هفتم :
توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن.
مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت.
بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...
مرد: الو؟
صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
مرد: آره !
زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم
اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشكالي نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره!
زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم... يكيشون خيلي قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري !
زن: عاليه. اوه يه چيز ديگه اون خونه اي رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي !!!
زن: خيلي خوبه. بعدا مي بينمت عزيزم.. خداحافظ
مرد: خداحافظ
بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين !!!




· درس هشتم :
يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن.
وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم!
زن از خوشحالي پريد بالا و گفت:
! چه عالي! من ميخوام همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
مرد چند لحظه فكر كرد و گفت:
… اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد
! بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!
نتيجه اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !!!




· درس نهم :
يه مرد ۸۰ ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه
نظرت چيه دكتر؟!
دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه.
اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده.. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل!
همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ! پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!
پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود !!!
نتيجه اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا نداشته نباش

آمن خادمی
۱۳۸۹/۱۲/۲۰, ۲۱:۴۵
سرزميني بود که همه مردمش دزد بودند.

شب ها هر کسي شاکليد و چراغ دستي دزدانش را بر مي داشت و مي رفت به دزدي خانه ي همسايه اش.

در سپيده ي سحر باز مي گشت، به اين انتظار که خانه ي خودش هم غارت شده باشد.

و چنين بود که رابطه ي همه با هم خوب بود و کسي هم از قاعده نافرماني نمي کرد. اين از آن مي دزديد و

آن از ديگري و همين طور تا آخر و آخري هم از اولي. خريد و فروش در آن سرزمين کلاهبرداري بود، هم فروشنده

و هم خريدار سر هم کلاه مي گذاشتند. دولت، سازمان جنايتکاراني بود که مردم را غارت مي کرد و مردم هم فکري

نداشتند جز کلاه گذاشتن سر دولت. چنين بود که زندگي بي هيچ کم و کاستي جريان داشت و غني و فقيري وجود نداشت.
ناگهان ـ کسي نمي داند چگونه ـ در آن سرزمين آدم درستي پيدا شد. شب ها به جاي برداشتن کيسه و چراغ دستي و بيرون زدن از خانه، در خانه مي ماند تا سيگار بکشد و رمان بخواند.
دزد ها مي آمدند و مي ديدند چراغ روشن است و راهشان را مي گرفتند و مي رفتند.
زماني گذشت. بايد براي او روشن مي شد که مختار است زندگي اش را بکند و چيزي ندزدد، اما اين دليل نمي شود
چوب لاي چرخ ديگران بگذارد. به ازاي هر شبي که او در خانه مي ماند، خانواده اي در صبح فردا ناني بر سفره نداشت.
مرد خوب در برابر اين دليل، پاسخي نداشت. شب ها از خانه بيرون مي زد و سحر به خانه بر مي گشت، اما به دزدي نمي رفت.
آدم درستي بود و کاريش نمي شد کرد. مي رفت و روي پُل مي ايستاد و بر گذر آب در زير آن مي نگريست. باز مي گشت و مي ديد که خانه اش غارت شده است.
يک هفته نگذشت که مرد خوب در خانه ي خالي اش نشسته بود، بي غذا و پشيزي پول. اما اين را بگوئيم که گناه از خودش بود.
رفتار او قواعد جامعه را به هم ريخته بود. مي گذاشت که از او بدزدند و خود چيزي نمي دزديد. در اين صورت هميشه کسي بود که سپيده ي سحر به خانه مي آمد و خانه اش را دست نخورده مي يافت.

خانه اي که مرد خوب بايد غارتش مي کرد. چنين شد که آناني که غارت نشده بودند، پس از زماني ثروت اندوختند و ديگر حال و حوصله ي به دزدي رفتن را نداشتند و از سوي ديگر آناني که براي دزدي به خانه ي مرد خوب مي آمدند، چيزي نمي يافتند و فقير تر مي شدند. در اين زمان ثروتمند ها نيز عادت کردند که شبانه به روي پل بروند و گذر آب را در زير آن تماشا ع کنند. و اين کار جامعه را بي بند و بست تر کرد، زيرا خيلي ها غني و خيلي ها فقير شدند.

حالا براي غني ها روشن شده بود که اگر شب ها به روي پل بروند، فقير خواهند شد. فکري به سرشان زد: بگذار به فقير ها پول بدهيم تا براي ما به دزدي بروند. قرار داد ها تنظيم شد، دستمزد و درصد تعيين شد. و البته دزد ـ که هميشه دزد خواهد ماند ـ

مي کوشد تا کلاهبرداري کند. اما مثل پيش غني ها غني تر و فقير ها فقير تر شدند.

بعضي از غني ها آنقدر غني شدند که ديگر نياز نداشتند دزدي کنند يا بگذارند کسي برايشان بدزدد تا ثروتمند باقي بمانند.

اما همين که دست از دزدي بر مي داشتند، فقير مي شدند، زيرا فقيران از آنان مي دزديدند. بعد شروع کردند به پول دادن

به فقير تر ها تا از ثروتشان در برابر فقير ها نگهباني کنند. پليس به وجود آمد و زندان را ساختند.

و چنين بود که چند سالي پس از ظهور مرد خوب، ديگر حرفي از دزديدن و دزديده شدن در ميان نبود، بلکه تنها از فقير و غني سخن گفته مي شد. در حاليکه همه شان هنوز دزد بودند.

مرد خوب، نمونه ي منحصر به فرد بود و خيلي زود از گرسنگي در گذشت.


ايتالو کالوينو

CAPTAIN NEMO
۱۳۸۹/۱۲/۲۳, ۰۰:۳۰
آیا معنی ماه های ایرانی را می دانید؟

فروردین؛ فروردهای پاکان

فروردین نام نخستین ماه از فصل بهار و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان فرورتینام، در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و فروهرهای ایرانیان است. بنا به عقیده پیشینیان، ده روز پیش از آغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و وجدان از تن جدا گشته، برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر میبرند. به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان، هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب، به دنیای دیگر میروند

اردیبهشت؛ طبیعت

اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمهای است مرکب از دو جزء: جزء اول "اشا” از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است، راستی و درستی، تقدس، قانون و آئین ایزدی، پاکی…. و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است. جزء دیگر این کلمه که واژه "وهیشت” باشد. صفت عالی است به معنای بهترین، بهشت فارسی به معنی فردوس از همین کلمه است. در عالم روحانی نماینده صفت راستی و پاکی و تقدس اهورامزداست و در عالم مادی نگهبانی کلیه آتش های روی زمین به او سپرده شده است. در معنی ترکیب لغت اردیبهشت "مانند بهشت” هم آمده است.

خرداد؛ طبیعت

خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات ،در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه که صفت است به معنای رسا، همه، درست و کامل. دوم تات که پسوند است برای اسم مونث، بنابراین هئوروتات به معنای کمال و رسایی است. ایزدان تیر و باد و فروردین از همکاران خرداد میباشند. خرداد نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.


تیر؛ تماشای جنگل در جزیره

تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا تیشریه، در پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شده که یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای یمانی اطلاق میشود. فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک، از باران بهره مند میشود و کشتزارها سیراب میگردد. تیشتر را در زبان های اروپایی سیریوس خوانده اند. هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند و بدرخشد مژده ریزش باران میدهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه کرد.

مرداد؛ جنگل

مرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا امرتات ،در پهلوی امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از سه جزء:اول "ا” ادات نفی به معنی نه، دوم "مرتا” به معنی مردنی و نابود شدنی نیست و سوم تات که پسوند و دال بر مونث است. بنابراین امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه "مرداد” به غلط استعمال میشود. در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست.

در مزدیسنا شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر که عبارتند از:

نیک اندیشی، صلح و سازش، راستی و درستی، فروتنی و محبت به همنوع، تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد.

شهریور؛ جنگل

شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا خشتروئیریه، در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور میدانند. کلمه ای است مرکب از دو جزء: خشتر که در اوستا و پارسی باستان و سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیر یه یعنی برگزیده و آرزو شده و جمعاً یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات. چون نگهبانی فلزات با اوستاو را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت خوانده اند. روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ میشود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد که زنگ بزند.

مهر؛ محیط زیست

در سانسکریت میترا، در اوستا و پارسی میثر و در پهلوی میتر و در فارسی مهر گفته میشود. که از ریشه سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند. مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان. میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است. مهر ایزد هماره بیدار و نیرومند است و برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن دروغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست. مهر از برای محافظت عهد و پیمان و میثاق مردم گماشته شده است. از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز ار او پوشیده نمیماند. برای آن که از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است. مقام مهر در بالای کوه "هرا” است، انجایی که نه روز است و نه شب، نه گرم است و نه سرد، نه ناخوشی و نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است. این آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان میشتابد.

آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است. ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند. مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و کر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم "میترس” میستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر مخلوط شده اند. نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است.

آبان؛ محیط زیست

در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته میشود. در اوستا بارها "آپ” به معنی فرشته نگهبان آب استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است. نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را، آبان می دانند. ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد. به سبب آنکه "زو” که یکی از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده، او را شکست داده، تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد، ایرانیان این روز را جشن می گیرند، دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردیده و بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند. آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار میگیرد.

آذر؛ محیط زیست

در اوستا آتر، آثر، در پارسی باستان آتر، در پهلوی آتر، و در فارسی آذر میگویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از بزرگتری ایزدان است. آریائیان(هندوان و ایزدان) بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت می دادند. ایزد آذر نزد هندوان ،آگنی خولنده شده و در "ودا” (کتاب کهن و مقدس هندوان) از خدایان بزرگ به شمار رفته است. آفت اب در این ماه در برج قوس یاکماندار قرار می گیرد.

دی؛ زمستان، یخ ، برف رودخانه

در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده، دادار و آفریدگار است و غالبا صفت اهورامزدا است و آن از مصدر "دا” به معنی دادن و افریدن است. در خود اوستا صفت دثوش (=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال شده است. در میان سی روز ماه، روزهای هشتم و بیست و سوم به دی (آفریدگار،دثوش) موسوم است. برای اینکه سه روز موسوم به "دی” با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد میپیوندند. مثلا روز هشتم را "دی باز” و روز پانزدهم را "دی بمهر” و….دی نام ملکی است که تدبیر امور و مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد.

بهمن؛ برف

در اوستا وهومنه ،در پهلوی وهومن، در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: "وهو” به معنی خوب و نیک و "مند” از ریشه من به معنی منش: پس یعنی بهمنش، نیک اندیش، نیک نهاد. نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند. یکی از وظایف بهمن این است که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز میدارد. خروس که از مرغکان مقدس به شمار میرود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده، مردم را به برخاستن و عبادت و کشت و کار میخواند، ویژه بهمن است. همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی جانوران سودمند به حمایت بهمن سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بهمن اسم گیاهی است که به ویژه در جشن بهمنجه خورده میشود و در طب نیز این گیاه معروف است.

اسفند؛ دویدن در برف زمستانی

در اوستا اسپنتا آرمیتی، در پهلوی اسپندر، در فارسی سپندار مذ، سفندارمذ، اسفندارمذ، و گاه به تخفیف سپندار و اسفند گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: سپند، که صفت است به معنی پاک و مقدس، یا ارمئتی هم مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی درست، شاید و بجا. دوم متی از مصدر من به من معنی اندیشیدن. بنابراین ارمتی به معنی فروتنی، بردباری و سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است.

در پهلوی آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند. سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث و دختر اهورامزدا خوانده شده است. وی موظف است که همواره زمین را خرم ، آباد، پاک و بارور نگه دارد، هر که به کشت و کار بپردازد و خاکی را آباد کند خشنودی اسپندارمذ را فراهم کرده است و آسایش در روی زمین سپرده به دست اوست و خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصاً مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است. بیدمشک گل مخصوص سپندارمذ میباشد.

طيب
۱۳۹۰/۰۱/۱۲, ۱۱:۴۷
باسلام
حكايتي از گلستان سعدي

برتر بودن مرگ ظالم بر زندگى او

(عصر حكومت عبدالملك بن مروان (75 - 95 ه ق )بود. او حجاج بن يوسف ثقفى را كه خونخوارترين و بى رحمترين عنصر پليد بود، استاندار عراق (كوفه و بصره ) كرد. حجاج بيست سال حكومت نمود و تا توانست ظلم كرد.) در اين عصر، روزى زاهد فقيرى كه دعايش به اجابت مى رسيد، وارد بغداد گرديد. (بغداد در آن عصر، روستايى بيش نبود). حجاج او را طلبيد و به او گفت : ((براى من دعاى خير كن .))
زاهد فقير گفت : ((خدايا! جان حجاج را بگير. ))
حجاج : تو را به خدا چه دعايى است كه براى من نمودى ؟))
زاهد فقير: ((اين دعا هم براى تو و هم براى تو و هم براى همه مسلمانان ، دعاى خير است . ))


اى زبردست زير دست آزار

گرم تا كى بماند اين بازار؟

به چه كار آيدت جهاندارى

مردنت به كه مردم آزارى

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۴, ۱۲:۱۹
نكته بسيار زيبا كه در زندگي همه وجود دارد

حتمأ بخونيد

۱ – افرادی که بیشترین وقت خود را صرف زندگی دیگران می‏کنند (مشاوره، راهنمایی و …)، از رسیدن به زندگی خود باز می‏مانند.
۲ – کسانی که می‏گویند “من نباید این راز را فاش کنم اما فقط به تو می‏گویم” دقیقا راز شما را نیز به همین صورت برای دیگران بازگو می‏نمایند.
۳ – گفتن حقیقت مهم است؛ این مهم نیست که ما راست می‏گوییم و دیگران اشتباه می‏کنند.
۴ – هیچ هدفی بدون طی کردن مسیر و راه آن دست یافتنی نیست.
۵ – کسانی که سر خود را مانند کبک در برف فرو می‏برند در واقع لگد دیگران را به جان می‏خرند.
۶ – آنچه که در ظاهر هر شخص می‏بینیم، به ندرت دقیقا همان چیزی است که آن شخص واقعا هست.
۷ – جرات و شهامت این نیست که روبروی شیر بایستیم بلکه این است که بفهمیم چطور می‏توان از شر او جان سالم بدر برد.
۸ – ما از همان اول پدر و مادر زاده نشده‏ایم، بلکه باید بیاموزیم که چطور می‏توان پدر و مادر بود.
۹ – کلماتی که بر زبان جاری می‏گردند، قدرت خود را از ما گرفته‏اند – از خود هیچ قدرتی ندارند.
۱۰ – افراد خردمند در سکوت به سر می‏برند تا بیش از هر چیز صدای تمنای خود را بشنوند.
۱۱ – فرشته ها به زمین نمی‏آیند تا ببینند ما چه می‏کنیم بلکه می‏آیند تا به ما بگویند چه کار بهتر است انجام دهیم.
۱۲ – هیچ چیز مانند ارتباط و وابستگی با دیگران، با تمام وجود، به درد انسان نمی‏خورد.
۱۳ – در واقع ما هیچ چیز را کنترل نمی‏کنیم مگر رفتار و کردار و تصمیمات خودمان.
۱۴ – هیچ کس نمی‏تواند ما را شاد کند جز خودمان. (اگر بخواهیم)
۱۵ – این یک اشتباه بزرگ است اگر از تجربیات خود درس نگیریم.
۱۶ – من هیچ چیز نمی‏دانم، به من بیاموزید؛ من هیچ چیز نمی‏شنوم، به من بگویید؛ من هیچ چیز نخواهم دید، به من نشان دهید – ما با هم پیروزیم.
۱۷ – پشیمانی از آن دسته چیزهایی است که ما به اشتباه آن را انتخاب می‏کنیم.
۱۸ – آنچه در قلب خود می‏پرورانیم، همان است که در زندگی ان دنیا در دستان خود داریم.
۱۹ – تنها به این دلیل که بذری را که کاشته ایم نمی‏بینیم، نمی توانیم بگوییم چیزی از اینجا بیرون نمی‏آید.
۲۰ – جنسیت واقعی وجود ندارد. هر کسی قسمتی از روحیات جنس مخالف را در خود دارد.
۲۱ – تجربیات شما، تجربیات شما هستند؛ شخصیت شما نیستند.
۲۲ – فرض کردن‏ها از تنبلی ما در جستجوی حقیقت سرچشمه می‏گیرند.
۲۳ – هیچ کس به طور کامل بی‏طرف نیست.
۲۴ – خانوادۀ ما تنها جایی نیست که ما در ان متولد شده‏ایم؛ گاهی یک دست باز و رویی گشاده نیز ما را متولد می‏کند.
۲۵ – شما همیشه راه درست را نمی‏پیمایید.
۲۶ – فروتنی و تواضع، در واقع توانایی پذیرفتن خطاست.
۲۷ – توانایی یک مرد آن چیزی نیست که در جیبش دارد، بلکه آن است که بر دوشش دارد.
۲۸ – اگر شما یک قدم مثبت بردارید، کائنات ۱۰۰ قدم به سمت شما می‏آیند.
۲۹ – اگر می‏خواهید بدیها سرتان نیاید، نخواهید سر دیگران آید.
۳۰ – اگر می‏خواهید با حقیقت سر و کار نداشته باشید، همیشه در خیالات خود گم هستید.
۳۱ – فخرفروشی لباسی است که فقط تن احمقان می‏شود.
۳۲ – کسی که از همه بیشتر می‏داند، معمولا همان کسی است که کمتر حرف می‏زند.
۳۳ – هر کسی سزاوار ارزشمند شدن و معشوق دیگران بودن است.
۳۴ – هیچ کس جواب نهایی را به شما نخواهد داد، مگر خودتان.
۳۵ – شما تنها با ابزاری که دارید می‏توانید عمل کنید، پس به دنبال ابزار جدید وقت خود را تلف نکنید.
۳۶ – اگر خطاهای خود را خطا در نظر نگیریم، آنگاه با هر خطا راهی اشتباه را کشف کرده‏ایم.
۳۷ – این انسانها هستند که به زندگی معنا می‏دهند و نه اشیاء.
۳۸ – همیشه سوالاتی هستند که جوابشان ناپیداست و بزودی جوابشان پیدا خواهد شد.
۳۹ – در حال حاضر نه آینده وجود دارد و نه گذشته، زندگی جاریست.
۴۰ – اگر بخواهید، اسکلت همیشه در کنج کمد منتظر شماست تا شما را بخورد.
۴۱ – وقتی صحبت می‏کنیم، صدای هیچ کس را نمی‏شنویم.
۴۲ – والدین نباید کوچکترها را در برابر تصمیمات زندگی مسئول بدانند.
۴۳ – اینکه پدران ما چه کاره بوده‏اند مهم نیست، مهم این است که ما چه خواهیم کرد و چه خواهیم شد.
۴۴ – اگر فکر می‏کنید که باید همین الآن بگویید، پس بگویید و اگر می دانید که باید کاری را الآن انجام دهید، پس انجام دهید.
۴۵ – هر تغییری نیاز به حرکت دارد.
۴۶ – کمک دیگران به معنای انجام تمام و کمال کار ما نیست.
۴۷ – اینطور نیست که هر کسی شما را دوست بدارد ولی شما می‏توانید هر کسی را دوست داشته باشید.
۴۸ – اگر کاری را همیشه برای کسی انجام دادید، او هرگز آن کار را یاد نخواهد گرفت.
۴۹ – هیچ چیز بیشتر از خنده مسری و واگیردار نیست.
۵۰ – بهترین هدیه‏ای که می‏توان به دیگران داد، وقت و صبر خودمان است.
۵۱ - زیبایی محض با چشم قابل مشاهده نیست، بلکه با فکر و دل دیده می‏شود.
۵۲ – هر کسی بذر کمال را در وجودش دارا می‏باشد، اما کمتر کسی می‏تواند آنرا پرورش دهد.
۵۳ – تنها راه پایان دادن به مشاجره‏ها، پیدا کردن یک راه حل است.
۵۴ – هر عملی که انجام می‏دهیم و هر حرفی که میگوییم به ما باز می‏گردد اما نه به گونه‏ای که انتظارش را داشتیم.
۵۵ – اگر یک پله از نردبان شکست، با کمی زحمت پا را باید بالاتر گذاشت.
۵۶ – هرگز کلمات ناگفته را در اتاق دربسته محبوس نکنید.
۵۷ – هرکس بیش از آنچه خود را می‏شناسد است.
۵۸ – از هر چه بترسیم اسیرش می‏شویم.
۵۹ – نیازمندترین انسانها حریص‏ترین آنهاست.
۶۰ – آنچنان خیال کنید که گویا تا ابد زنده‏اید و انچنان عمل کنید که گویا امروز می‏میرید.
۶۱ – بخندید همچنانکه نفس می‏کشید و دوست داشته باشید همچنانکه زندگی می‏کنید.
۶۲ – هیچ کس نمی‏تواند بازگردد و شروعی جدید را رقم بزند اما هر کسی می‏تواند شروع کند و پایانی خوش را بسازد.
۶۳ – مهمترین چیزها در زندگی چیزی نیستند که قابل لمس باشند.
۶۴ – زیباترین عکسها در اتاقهای تاریک ظاهر می‏شوند؛ پس هر موقع در قسمتی تاریک از زندگی قرار گرفتی بدان که طبیعت می‏خواهد تصویری زیبا از تو بسازد.
۶۵ – برف سنگینی بارید؛ درختی شکست، درختی زیباتر شد.
۶۶ – زندگی مانند بازی حکم است، مهم نیست که دست خوبی نداشته باشیم، مهم این است که یار خوبی داشته باشیم.
۶۷ – از کوتهی ماست که دیوار بلند است.
۶۸ – از شیشۀ جلو به زندگی نگاه کنید نه از آینۀ رو به عقب.
۶۹ – به خاطر ترساندن موش خانه‏ات را آتش نزن.
۷۰ – هنر زندگی کردن، هنر نقاشی کردن بدون پاک کردن است.
۷۱ – بهترین لذت زندگی انجام دادن عملی است که دیگران می‏گویند نمی‏توانیم.
۷۲ – هر روز از زندگی معجزه است. من روزم را هدر نمی‏دهم. من قدر معجزات را می‏دانم.
۷۳ – آرام بنشین. تقلا نکن. بهار می‏آید و سبزه‏ها رشد می‏کنند.
۷۴ – اینکه چه می‏اندیشیم، چه می‏دانیم و به چه اعتقاد داریم مهم نیست. مهم این است که چه می‏کنیم.
۷۵ – از زندگی هر انچه لیاقتش را داریم به ما می‏رسد نه آنچه آرزویش را داریم.
۷۶ – از آنجا که زندگی آینۀ وجود ماست، فقط با تغییر ما تغییر می‏کند.
۷۷ – ساعتی که خراب است، در هر روز دوبار زمان را درست نشان می‏دهد.
۷۸ – هرگاه در زندگی خانه‏ای از یخ ساختی، بر آب شدنش گریه نکن.
۷۹ – برای انسانهای بزرگ چون بر این باورند که : یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.
۸۰ – آرزوهایت را یک جا یادداشت کن و یکی یکی از خدا و کائنات بخواه. خدا و کائنات یادشان نمی‏رود اما تو یادت خواهد رفت آنچه را که امروز داری، آرزوی دیروزت بوده است.
۸۱ – برگ در انتهای زوال می‏افتد و میوه در انتهای کمال. بنگر که چون برگی زردی یا سیبی سرخ؟
۸۲ – اگرنتوانستی کسی را ببخشی از بزرگی گناه او نیست، از کوچکی دل توست.
۸۳ – به کسی که در جستجوی حقیقت است ایمان آور و به کسی که حق را یافته است شک کن.
۸۴ – ما آمده‏ایم تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم.
۸۵ – هر کس چرای زندگی را یافت با هر چگونه‏ای خواهد ساخت.
۸۶ – سخن نیک را از گویندۀ آن بگیرید هر چند خود بدان عمل نکند.
۸۷ – ناتوانترین مردم کسی است که نتواند دوستی پیدا کند و ناتوانتر از او کسی است که دوستان خود را از دست بدهد.
۸۸ – چون عقل کامل گردد، سخن گفتن کمتر شود.
۸۹ – صبحگاهان به جستجوی روزی درآیید که برکت و موفقیت در صبح زود نهفته است.
۹۰ – به بار نشستن هر کار نیازمند ۱۰۰۰ روز صبر است.
۹۱ – راز موفقیت در این است که با طبیعت و کائنات هماهنگ باشیم و در مسیر موجهای زندگی لذت ببریم.
۹۲ – موفقیت یک مسیر است و نه هدف.
۹۳ – موفقیت بیشترین و بهترین استفاده از آن چیزی است که هم اکنون داریم.
۹۴ – شکست موفقیت است، اگر از آن درس بگیریم.
۹۵ – موفقیت این نیست که هرگز اشتباه نکنیم بلکه این است که یک اشتباه را دوبار مرتکب نشویم.
۹۶ – موفقیت دستیابی به آن چیزی است که می‏خواهیم و شادمانی خواستن آن چیزی است که بدست می‏آوریم.
۹۷ – موفقیت توانایی پرش از شکستی بر شکستی دیگر است بدون اینکه خسته شویم.
۹۸ – من می‏دانم که تمام هستی برای من خلق شده. پس نگران نیستم و تمام هستی را یار و یاور خود می‏بینم.
۹۹ – بازی زندگی بازی بومرنگهاست. مراقب بومرنگ خود باشیم که به کدام طرف پرتاب می‏شود.
۱۰۰ – تفکر مثبت اساس هر موفقیت است.

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۴, ۱۲:۲۴
مطلب جالبی در یکی از سایت ها مربوط به سلامتی در مورد تاثیرات شگفت انگیز آب بر سلامتی بخش ها مختلف بدن خوندم :
بهترين زمانها براي نوشيدن آب

1. سلامت پوست: رطوبت پوست مانع پیری می شود و پوست سالم تر می ماند.

2. سردرد: 75 درصد مغز انسان از آب تشکیل شده و کمبود آب بدن، باعث سردرد می شود.

3. کمر درد: این ناراحتی بر اثر کمبود مایعات در بدن بوجود می آید. دیسک های موجود در قسمت کمر هر انسان پر از مایعات است و مانند کمک فنر عمل می کند، فعالیت بدنی منظم و میزان کافی مایعات، دیسک ها را آب رسانی کرده و به آن ها اجازه می دهد تا قسمت فوقانی بدن را حمایت کنند. معمولا مایع درون دیسک در تحمل 75 درصد وزن بدن نقش دارد در حالی که خود اسکلت دیسک تنها در تحمل 25 درصد وزن بدن نقش دارد. افت مایعات، اسکلت را مجبور می کند وزن بیشتری را تحمل کند و در نتیجه درد و ناراحتی به وجود می آید.

4. کاهش عفونت: سیستم لنفاوی موجود در بدن وظیفه دفع ضایعات را دارد. این سیستم قبل از ورود سموم به جریان خون، آن ها را می شکند. آب ناکافی در سیستم لنفاوی در بدن اختلال ایجاد می کند و در نتیجه مقاومت بدن را در مقابل عفونت های خطرناک کاهش می دهد.

5. تمرکز: آب می تواند سموم موجود در بعضی از فرآورده های غذایی مانند افزودنی ها و مواد نگه دارنده را از کبد دفع کند و باعث فعال تر شدن فرد و افزایش تمرکز می شود.

6. آرتروز: آب در نرم کردن مفاصل بین استخوان ها نقش اساسی دارد. کمبود آب، سایش بین سطح غضروف ها را افزایش می دهد و در نتیجه باعث درد و ورم مفاصل می شود.

7. بوی دهان: بوی نامطبوع دهان نشانه بارز کمبود آب بدن است. آب دهان در از بین بردن باکتری های موجود در دهان و آب رسانی به زبان نقش موثری دارد.



8. گرفتگی عضلات: اکسیژن از طریق خون به عضلات منتقل می شود. در صورت نرسیدن اکسیژن به خون، عضلات اسیدلاکتیک ترشح می کنند که گرفتگی عضلانی به وجود می آورد. آب کافی یعنی تامین اکسیژن خون.

9. آسم: مشکل قوه هاضمه و حالت تهوع صبحگاهی را با مصرف آب کافی پیش گیری و یا درمان کنید.

10. فشار خون بالا: تقریبا 85 درصد حجم خون از آب تشکیل شده است. بنابراین حجم خون با مصرف آب ارتباط تنگاتنگی دارد. به محض افت حجم خون، مویرگ های کم تر فعال بسته میشود تا قسمت های فعال تر به خون کافی دسترسی داشته باشند. با بسته شدن رگ ها، به عضلات فشار وارد می آید و مصرف آب می تواند فشار وارد بر عضلات را تسکین دهد. مصرف منظم آب به مغز کمک می کند تا دمای بدن را کنترل کند. برای حفظ رطوبت چشم ها، بینی و دهان، بدن به آب نیاز دارد. آب علاوه بر نرمی مفاصل، از اعضای بدن محافظت می کند.

شصت درصد وزن بدن از آب تشکیل شده است که هر روز مقداری از آن از طریق عرق کردن، ادرار و نفس کشیدن از دست می رود. اگر چه مصرف روزی ۸ لیوان آب توصیه شده است اما در واقع مقدار آب مورد نیاز بدن به عوامل مختلف از جمله جنسیت، سن، فعالیت بدنی، آب و هوا، ابتلا به بیماری و ... ارتباط دارد و یک فرد سالم و فعال با یک رژیم غذایی سالم می تواند آب مورد نیاز بدن را تامین کند.

توصیه های لازم درباره نوشیدن آب :

- قبل از احساس تشنگی، آب بخورید.
- به هنگام فعالیت بدنی آب را قبل از فعالیت، در حین آن و پس از ورزش کردن بخورید.
- آب را به نوشیدنی های دیگر ترجیح دهید.
- در صورت در دسترس نداشتن آب آشامیدنی، آب بدن را از طریق میوه هایی مانند گوجه فرنگی، هندوانه، طالبی، کرفس و خیار تامین کنید.

زمانبندی صحیح برای آب خوردن :



خوب است بدانید که زمان دقیق مصرف آب اهمیت زیادی دارد و با زمانبندی صحیح آشامیدن آب، می توانید حداکثر تاثیر آن را روی بدن خود بالا ببرید.
- مصرف دو لیوان آب، بعد از بیداری و در حالت ناشتا، ارگان های داخلی بدن را فعال می کند.
- مصرف یک لیوان آب، نیم ساعت قبل از هر وعده غذایی، به هضم غذا کمک می کند.
- مصرف یک لیوان آب، قبل از حمام به کاهش فشار خون کمک می کند.
- مصرف یک لیوان آب، قبل از خواب به جلوگیری از سکته مغزی یا حمله قلبی کمک می کند.

راه های لاغر شدن با آب:
5 راه حل مفيد براى كودكان چاق؟

- مقدار آبی را که در حال حاضر می نوشید، تعیین کنید. اگر به مقدار کافی آب نمی نوشید (حداقل 8 لیوان در روز)، سعی کنید مقدار آن را افزایش دهید.

- قبل از تشنه شدن ، آب بنوشید. به نشانه های کم آبی در بدن خود توجه کنید. بدن بسیاری از افراد در طی روز دچار کم آبی است، ولی خودشان نمی دانند.

- نوشیدن آب زیاد، میزان(متابولیسم) بدن شما را افزایش می دهد. تاثیر نوشیدن آب در افزایش متابولیسم بدن همانند تاثیر ورزش در این امر است.

- آب سرد بنوشید، زیرا باعث کاهش وزن بیشتری می شود. نوشیدن آب سرد، کالری بیشتری از بدن می سوزاند و باعث می شود بدن، سریع تر آب را جذب کند.

ورزش کنید، روزانه حداقل 8 لیوان آب بنوشید و پُرخوری نکنید، آن وقت خواهید دید که بدون ایجاد هیچ مشکلی، وزنتان کم می شود.

- نیم ساعت قبل از خوردن غذا، آب بنوشید. این کار باعث می شود احساس سیری کنید و کمتر غذا بخورید.

- هنگامی که صبح از خواب بلند شدید، یک لیوان آب بنوشید. این کار هم به لاغر شدن شما کمک می کند و هم باعث شادابی پوست و کار بهتر دستگاه گوارشی (جلوگیری از یبوست) می شود.

- هنگامی که بیشتر آب می نوشید، بیشتر هم ادرار خواهید کرد که این کار باعث می شود آب هایی که از قبل در بدنتان جمع شده اند، دفع شوند.

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۴, ۱۲:۲۵
مطلب جالبی در یکی از سایت ها مربوط به سلامتی در مورد تاثیرات شگفت انگیز آب بر سلامتی بخش ها مختلف بدن خوندم :
بهترين زمانها براي نوشيدن آب

1. سلامت پوست: رطوبت پوست مانع پیری می شود و پوست سالم تر می ماند.

2. سردرد: 75 درصد مغز انسان از آب تشکیل شده و کمبود آب بدن، باعث سردرد می شود.

3. کمر درد: این ناراحتی بر اثر کمبود مایعات در بدن بوجود می آید. دیسک های موجود در قسمت کمر هر انسان پر از مایعات است و مانند کمک فنر عمل می کند، فعالیت بدنی منظم و میزان کافی مایعات، دیسک ها را آب رسانی کرده و به آن ها اجازه می دهد تا قسمت فوقانی بدن را حمایت کنند. معمولا مایع درون دیسک در تحمل 75 درصد وزن بدن نقش دارد در حالی که خود اسکلت دیسک تنها در تحمل 25 درصد وزن بدن نقش دارد. افت مایعات، اسکلت را مجبور می کند وزن بیشتری را تحمل کند و در نتیجه درد و ناراحتی به وجود می آید.

4. کاهش عفونت: سیستم لنفاوی موجود در بدن وظیفه دفع ضایعات را دارد. این سیستم قبل از ورود سموم به جریان خون، آن ها را می شکند. آب ناکافی در سیستم لنفاوی در بدن اختلال ایجاد می کند و در نتیجه مقاومت بدن را در مقابل عفونت های خطرناک کاهش می دهد.

5. تمرکز: آب می تواند سموم موجود در بعضی از فرآورده های غذایی مانند افزودنی ها و مواد نگه دارنده را از کبد دفع کند و باعث فعال تر شدن فرد و افزایش تمرکز می شود.

6. آرتروز: آب در نرم کردن مفاصل بین استخوان ها نقش اساسی دارد. کمبود آب، سایش بین سطح غضروف ها را افزایش می دهد و در نتیجه باعث درد و ورم مفاصل می شود.

7. بوی دهان: بوی نامطبوع دهان نشانه بارز کمبود آب بدن است. آب دهان در از بین بردن باکتری های موجود در دهان و آب رسانی به زبان نقش موثری دارد.



8. گرفتگی عضلات: اکسیژن از طریق خون به عضلات منتقل می شود. در صورت نرسیدن اکسیژن به خون، عضلات اسیدلاکتیک ترشح می کنند که گرفتگی عضلانی به وجود می آورد. آب کافی یعنی تامین اکسیژن خون.

9. آسم: مشکل قوه هاضمه و حالت تهوع صبحگاهی را با مصرف آب کافی پیش گیری و یا درمان کنید.

10. فشار خون بالا: تقریبا 85 درصد حجم خون از آب تشکیل شده است. بنابراین حجم خون با مصرف آب ارتباط تنگاتنگی دارد. به محض افت حجم خون، مویرگ های کم تر فعال بسته میشود تا قسمت های فعال تر به خون کافی دسترسی داشته باشند. با بسته شدن رگ ها، به عضلات فشار وارد می آید و مصرف آب می تواند فشار وارد بر عضلات را تسکین دهد. مصرف منظم آب به مغز کمک می کند تا دمای بدن را کنترل کند. برای حفظ رطوبت چشم ها، بینی و دهان، بدن به آب نیاز دارد. آب علاوه بر نرمی مفاصل، از اعضای بدن محافظت می کند.

شصت درصد وزن بدن از آب تشکیل شده است که هر روز مقداری از آن از طریق عرق کردن، ادرار و نفس کشیدن از دست می رود. اگر چه مصرف روزی ۸ لیوان آب توصیه شده است اما در واقع مقدار آب مورد نیاز بدن به عوامل مختلف از جمله جنسیت، سن، فعالیت بدنی، آب و هوا، ابتلا به بیماری و ... ارتباط دارد و یک فرد سالم و فعال با یک رژیم غذایی سالم می تواند آب مورد نیاز بدن را تامین کند.

توصیه های لازم درباره نوشیدن آب :

- قبل از احساس تشنگی، آب بخورید.
- به هنگام فعالیت بدنی آب را قبل از فعالیت، در حین آن و پس از ورزش کردن بخورید.
- آب را به نوشیدنی های دیگر ترجیح دهید.
- در صورت در دسترس نداشتن آب آشامیدنی، آب بدن را از طریق میوه هایی مانند گوجه فرنگی، هندوانه، طالبی، کرفس و خیار تامین کنید.

زمانبندی صحیح برای آب خوردن :



خوب است بدانید که زمان دقیق مصرف آب اهمیت زیادی دارد و با زمانبندی صحیح آشامیدن آب، می توانید حداکثر تاثیر آن را روی بدن خود بالا ببرید.
- مصرف دو لیوان آب، بعد از بیداری و در حالت ناشتا، ارگان های داخلی بدن را فعال می کند.
- مصرف یک لیوان آب، نیم ساعت قبل از هر وعده غذایی، به هضم غذا کمک می کند.
- مصرف یک لیوان آب، قبل از حمام به کاهش فشار خون کمک می کند.
- مصرف یک لیوان آب، قبل از خواب به جلوگیری از سکته مغزی یا حمله قلبی کمک می کند.

راه های لاغر شدن با آب:
5 راه حل مفيد براى كودكان چاق؟

- مقدار آبی را که در حال حاضر می نوشید، تعیین کنید. اگر به مقدار کافی آب نمی نوشید (حداقل 8 لیوان در روز)، سعی کنید مقدار آن را افزایش دهید.

- قبل از تشنه شدن ، آب بنوشید. به نشانه های کم آبی در بدن خود توجه کنید. بدن بسیاری از افراد در طی روز دچار کم آبی است، ولی خودشان نمی دانند.

- نوشیدن آب زیاد، میزان(متابولیسم) بدن شما را افزایش می دهد. تاثیر نوشیدن آب در افزایش متابولیسم بدن همانند تاثیر ورزش در این امر است.

- آب سرد بنوشید، زیرا باعث کاهش وزن بیشتری می شود. نوشیدن آب سرد، کالری بیشتری از بدن می سوزاند و باعث می شود بدن، سریع تر آب را جذب کند.

ورزش کنید، روزانه حداقل 8 لیوان آب بنوشید و پُرخوری نکنید، آن وقت خواهید دید که بدون ایجاد هیچ مشکلی، وزنتان کم می شود.

- نیم ساعت قبل از خوردن غذا، آب بنوشید. این کار باعث می شود احساس سیری کنید و کمتر غذا بخورید.

- هنگامی که صبح از خواب بلند شدید، یک لیوان آب بنوشید. این کار هم به لاغر شدن شما کمک می کند و هم باعث شادابی پوست و کار بهتر دستگاه گوارشی (جلوگیری از یبوست) می شود.

- هنگامی که بیشتر آب می نوشید، بیشتر هم ادرار خواهید کرد که این کار باعث می شود آب هایی که از قبل در بدنتان جمع شده اند، دفع شوند.

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۴, ۱۵:۱۹
یک کارشناس بازار سرمایه با بررسی عملکرد بورس در سال 89 عنوان کرد:
بورس سال 90 ، کانون توجه سرمایه گذاران خارجی
با توجه به حجم نقدینگی 300 میلیارد دلاری موجود در جامعه و اعلام بودجه انبساطی از سوی دولت و نظر به اینکه انتظار می رود سطح نقدینگی در کشور به 500 میلیارد دلار برسد ، می توان شاهد ادامه رشد شاخص بود .

سال 1389 در حالی به پایان رسید که حجم معاملات و نیز شاخص بازار نزدیک به 80 درصد رشد کرد و میزان نقدشوندگی و نسبت گردش معاملات در مقایسه با سال های گذشته و به خصوص سال 1388 افزایش داشت که عملکرد بورس را از عملکرد سال های قبل آن متمایز کرد . اما باید در نظر داشت که با وجود رشد چشمگیر در روند شاخص ، همچنان فاصله زیادی با استانداردهای جهانی داریم .

جعفر عزیزی ، کارشناس بازار سرمایه ، با بیان این مطلب به خبرنگار بورس نیوز گفت : در سال 89 شاهد پذیرش شرکت هایی بودیم که سرمایه کمتری را نسبت به شرکت های پذیرفته شده در بورس داشتند و بیشتر شرکت های بزرگ مشمول اصل 44 قانون اساسی ، در سال های گذشته وارد بورس شده بودند .

در این سال همچنین شفافیت اطلاعاتی ، حجم معاملات و بازدهی شاخص نسبت به سال 88 از افزایش خوبی برخوردار بودند . اما آنچه که در سال 89 عملکرد ضعیفی داشت ، نسبت گردش معاملات و تعداد سهامداران حقیقی است . چرا که در مقابل حجم معاملات 100 میلیارد دلاری ، گردش 15 تا 20 میلیارد دلاری اندک به نظر می رسد .

وی در خصوص تغییر رفتارهای سیکلی بورس اظهار داشت : معمولا در سال های قبل بازدهی شاخص در نیمه اول بود و در نیمه دوم روند شاخص منفی می شد ؛ اما مهمترین دلیلی که موجب شد نیمه دوم سال 89 شاخص ، روند منفی و نوسانات زیادی نداشته باشد، میزان نقدشوندگی موجود در کشور است که در مقایسه با سه سال گذشته به شدت افزایش داشت و نظر به اینکه قیمت سهام شرکت های حاضر در بورس نسبت به بازارهای رقیب بسیار ارزان تر بود ، مورد اقبال سرمایه گذاران قرار گرفت .

وی در ادامه دلیل دوم عدم شکل گیری روند منفی در شاخص بورس در نیمه دوم سال گذشته را حضور صندوق های سرمایه گذاری جدید طی دو سال اخیر دانست و افزود : وجود این صندوق ها نقش بسیار موثری بر این روند داشت و حضور آنها بازار را حرفه ای تر کرد و باعث شد بازار از رفتارهای هیجانی و غیرحرفه ای خارج شده و نوسانات شدید نداشته باشد .

این کارشناس بازار سرمایه ، سومین دلیل را عدم وجود بازار رقیب برای بورس برشمرد و اذعان کرد : برنامه های اجرایی دولت در کنترل قیمت های مسکن باعث شد بازار مسکن ، به عنوان بازار رقیب بورس مطرح نبوده و جذابیتی برای سرمایه گذاران نداشته باشد .

وی همچنین تصریح کرد : تا زمانی که قیمت های جهانی رشد داشته باشد ، با وجود اینکه 50 درصد ارزش بورس تحت تاثیر سود شرکت ها و قیمت سهام آنهاست ، آن دسته از شرکت هایی که متأثر از قیمت های جهانی هستند در ادامه این روند نقش خواهند داشت . چرا که در حال حاضر سیکل تجاری به صورتی است که قیمت نفت و کالاهای اساسی روندی صعودی دارند و به دنبال آن بورس کشورهایی که فروشنده مواد خام هستند ، مثل کشورهای آمریکای لاتین و استرالیا ، کشورهای منطقه خاورمیانه و به خصوص ایران روندی مثبت را خواهند داشت .

لازم به ذکر است که زلزله ژاپن بعد از بحران سال 2008 میلادی ، مهمترین عامل برای تحرکی است که بازار برای رشد به آن نیاز داشت.

وی در ادامه افزود : به نظر می آید اتفاقاتی مثل زلزله ژاپن که کشوری با ذخیره ارزی بالا محسوب می شود ، تقاضا برای کالاهای اساسی را تقویت می کند و تلاش ژاپن برای بهبود شرایط اقتصادی و خرید کالاهای اساسی برای اصلاح زیرساخت ها منجر به تزریق نقدینگی در بازارهای مالی خواهد شد که بر افزایش قیمت های جهانی نیز اثراتی را خواهد داشت .

عزیزی با تأکید بر افزایش قیمت های جهانی و رشد بودجه دولت ، رشد شاخص در سال جدید را که قابل توجه نیز می باشد منطقی دانست و تصریح کرد : با توجه به حجم نقدینگی 300 میلیارد دلاری موجود در جامعه و اعلام بودجه انبساطی از سوی دولت و نظر به اینکه انتظار می رود سطح نقدینگی در کشور به 500 میلیارد دلار برسد ، می توان شاهد ادامه رشد شاخص بود .

وی شرکت هایی که تحت تأثیر قیمت های جهانی هستند را به عنوان لیدر بازار در سال جاری دانست و عنوان کرد : شرکت های معدنی ، کانی های فلزی ، فلزات اساسی و نیز پتروشیمی با ادامه روند صعودی قیمت های جهانی به احتمال زیاد لیدر بازار هستند .

وی با بیان اینکه شاید در سال جاری بازدهی و کسب سود در بورس نسبت به سال گذشته سخت تر شود ، لذا به سرمایه گذاران غیر حرفه ای صندوق های سرمایه گذاری را برای سرمایه گذاری پیشنهاد کرد .

وی در پایان ، بورس ایران را به لحاظ ارزش بازار و حجم معاملات مناسب عنوان کرد و اظهار داشت : با توجه به سطحی که در بورس ایران شاهد آن هستیم ، بورس کشور ما می تواند در کانون توجه سرمایه گذاران خارجی قرار بگیرد . البته هنوز برای رسیدن به استاندارد های جهانی فاصله زیادی داریم .

آرتمیس
۱۳۹۰/۰۱/۱۴, ۱۹:۳۱
اين متن توهين به كسي نيست سياسي هم نيست فقط بیانگر بیماری فرهنگی من است ..من ایرانی ....

یک ملت دلال مسلکِ ناآگاه ، با آن حماقت آشکار در هنگام رانندگی یا توحش علنی برای برداشتن یک شیرینی از جعبه ی تعارفی یا شهوت عجیب برای قرار گرفتن در مقابل دوربین ، با رتبهی نخست جستجوی سکس … چرا باید در پی یک زمامدار رویایی باشد؟
اول : ایرانی ها شبی یک ساعت به عملکرد آنروزشان بیاندیشند .
دوم : ایرانی ها قبل از پرتاب فحش به بیرون ، دهانشان را ببندند و تا بیست بشمرند.بخصوص وقتی توی خیابان و جلوی دیگران هستند.
سوم : هر خانوادهی ایرانی هر روز یک روزنامه بگیرد ، اگر شده یالثارات!
چهارم : هر فرد ایرانی تعهد کند که هر ماه یک کتاب تازه بخواند … حتی خلاصه مبانی لوله کشی عمومی!
پنجم : رانندگان به جای فاصله ی خالی بین شلوار و جوراب دختری در آن طرف خیابان به داشبورد جلوی چشمشان نگاه کنند و سرعت از حد مجاز در هیچ شرایطی تجاوز نکند.
ششم : همه به خودشان تلقین کنند که این کسی که می خواهیم کلاهش را برداریم تا شب برای عزیزمان هدیه ببریم ، خودش عزیزِ یک نفرِ دیگر است.
هفتم : بفهمیم كه زرنگی ضایع كردن حق دیگران نیست بلكه با رعایت حقوق دیگران رسیدن به حقوق خودمان است .
هشتم : بفهمیم كه اگر صاحب یك بوتیك هستیم شغل ما بوتیك دار است یا اگر راننده تاكسی هستیم شغل ما راننده است . نه اینكه همه دزد و كلاهبردار باشیم و از شغلمان فقط برای راهی به رسیدن به كلاهبرداری استفاده كنیم . به شغلمان احتراما بگذاریم و بگذاریم دزدی فقط برای كسی باشد كه شغلش فقط دزدی است.
نهم : مردهای ایرانی یک بار برای همیشه قبول کنند که زنها ، جزو املاکشان نیستند و خودشان عقل دارند. عشق و رابطه و آشنایی هم بازی برد و باخت و فتح قلمرو دیگران نیست.
دهم : مردها تمرین کنند که رد عبور زنی را با نگاه شخم نزنند و زنان تمرین کنند که جواب سلام مردان را با خونسردی و لبخند بدهند چون به معنای … نیست.
یازدهم : ورزشکاران ما بعد از باخت به رقیب تبریک بگویند و دهانشان را تا نیم ساعت بعد از هر باخت یا برد ببندند.
دوازدهم : ایرانیها به جای تمسخر شکل ظاهری سیاستمداران ، فکر کنند که ایراد واقعی کار آن شخص در کجاست.
سیزدهم: به نمایشگاه کتاب اگر می روند برای (کتاب) بروند.
به خیابان فرشته می روند برای (عبور) از خیابان فرشته باشد.
و در کل به هر قبرستانی می روند برای خاطر (همان قبرستان) باشد.
چهاردهم : این آخری از همه سختتر است و اینكه دروغ نگوییم . همانطور كه فكر می كنیم عمل كنیم . فراموش نكنیم ریا كه اكنون عادت و عرف جامعه شده است درواقع یك بیماری اجتماعی است.
عزیزان کسی که این مطالب را نوشته است شاید خود نیز دچار این مشکلات است. همه ما در رفتارمان مشکلاتی داریم. ولی باید بپذیریم ایران ما در حال سقوط است. بپذیریم اگر شرایط کنونی ایران اینگونه است همه دلیلش مدیران و بالا سری های ما نیستند و نقش اصلی را خودمان در این جایگاه ایفا می کنیم.
چرا مثلا اگر هر کدام از ما فقط برای یک ماه به خارج از کشور برویم (برای مثال به سوئد!!!) رفتارمان تغییر می کند ؟ خوب می شویم . به استخرهای مختلط می رویم! با جنبه می شویم ! فکرو نگاهمان عوض می شود و بدون رو در بایستی بگویم : آدم می شویم!( هر چند برای 1 ماه!!!!)
بپذیریم ایران می تواند همچون گذشته بهترین باشد. ایران و ایرانی لیاقت این بهترین بودن را دارد.
بپذیریم برای اینکه ایران خوب شود باید بهترین باشیم.

آرتمیس
۱۳۹۰/۰۱/۱۴, ۱۹:۴۸
یه مثل انگلیسی هست که میگه:

دوستانت باید مثل کتابهایی که می خوانی کم باشند و گزیده .



شخصیت شناسی از روی امضا



کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء ميكنند انسانهاي منطقي هستند

كساني كه بر عكس عقربههاي ساعت امضاء ميكنند دير منطق را قبول ميكنند و بيشتر غير منطقي هستند

كساني كه از خطوط عمودي استفاده ميكنند لجاجت و پافشاري در امور دارند

كساني كه از خطوط افقي استفاده ميكنند انسانهاي منظّم هستند

كساني كه با فشار امضاء ميكنند در كودكي سختي كشيدهاند

كساني كه پيچيده امضاء ميكنند شكّاك هستند

كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مينويسند خودشان را در فاميل برتر ميدانند

كساني كه در امضاي خود فاميل مينويسند داراي منزلت هستند

كساني كه اسمشان را مينويسند و روي اسمشان خط ميزنند شخصيت خود را نشناختهاند

كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء ميكنند ، كساني هستند كه ميخواهند به قله برسند

آرتمیس
۱۳۹۰/۰۱/۱۴, ۱۹:۴۹
لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم میخواهی به آن
خانه برگردی یا نه؟

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی
ترس یا حقیقت

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چهقدر شبیه آرزوهای
نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی
هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بیخیال شوی، با
خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط
همین آهنپارهی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی
در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی میشود یا نه؟

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری
واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم
آیا ارزشش را داشت؟

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۴, ۲۱:۳۰
ده نکته یادگرفتنی از ژاپن:


1) آرامش
حتی یک مورد سوگواری شدید یا زدن به سروصورت دیده نشد. میزان تاثر و اندوه بطور خود بخود بالا رفته بود.


محل اسكان زلزله زدگان ژاپني




2) وقار
صفوف منظم برای آب و غذا. بدون هیچ حرف زننده یا رفتار خشن.
زلزله زدگان ژاپني

3) توانمندی
بعنوان نمونه معماری باورنکردنی بطوریکه ساختمانها به طرفین پیچ و تاب میخوردند ولی فرو نمی ریختند.





4) رحم و شفقت
مردم فقط اقلام مورد نیاز روزانه خود را تهیه کردند و این باعث شد همه بتوانند مقداری آذوقه تهیه کنند.

محل اسكان زلزله زدگان ژاپني



5) نظم
غارتگری دیده نشد. زورگویی یا ازدست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.


حضور امدادگران در مناطق زلزله زده ژاپن




6) ایثار
پنجاه نفر از کارگران نیروگاه های اتمی ماندند تا به خنک کردن دستگاهها ادامه دهند.

7) مهربانی
رستورانها قیمتها را کاهش دادند. یک خودپرداز بدون محافظ دست نخورده ماند. دستگیری فراوان از افراد ناتوان.

محل اسكان زلزله زدگان ژاپني


8) آموزش
از بچه تا پیر همه دقیقا میدانستند باید چکار کنند و دقیقا همان کار را کردند.


زلزله زدگان ژاپني



9) وسایل ارتباط جمعی
در انتشار اخبار بسیار خوددار بودند. از گزارشات مغرضانه خبری نبود. فقط گزارشات آرامبخش.

زلزله زدگان ژاپني


10) وجدان
هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجایشان و به آرامی فروشگاه را ترک کردند.


آزمايش تست تشعشعات هسته اي بر روي ساكنان منطقه فوكوشيما در ژاپن


در دنيا هيچ چيزي به اندازه آموختن براي ساختن يك زندگي انساني اهميت ندارد و اين آموزش از هر قوم و مليتي ميتواند باشد.
انتشار اين مطالب شايد بتواند به اندازه ذره اي ناچيز در ترويج گزينه هاي مثبت رفتار عمومي و فرهنگ سازي موثر باشد.
پس چه زيباست در انتشار هر آنچه به ترويج رفتارهاي زيبا موثر است كوشا باشيم.

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۴, ۲۱:۵۳
مطلبی از احمد شاملو

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم ...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،

لبخندی به ازای هر اشک ،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا .

جمله نهایی : عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ، خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم، در حاليکه آنچه هستم نبايد باشم . / زنده یاد احمد شالو

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۵, ۱۰:۲۲
گفتگوی بورس نیوز با دو کارشناس بازار سرمایه :
سهام کوتاه مدت و میان مدت از دیدگاه تکنیکال
در مورد روند کوتاه مدت بازار سرمایه نیز با توجه به رشد هیجانی روزهای اخیر و قرار گرفتن قیمت اغلب نمادهای مطرح بازار سرمایه در سطوح مقاومتی ، می توان منتظر اصلاح مقطعی قیمت ها بود.

با توجه به نام گذاری سال جاری به نام "جهاد اقتصادی " و انتظار همگان مبنی بر استفاده از شاخص بورس به عنوان نمادی از رشد اقتصادی کشور در میان مدت ، می توان تداوم رشد معیار اندازه گیری بازار سرمایه را انتظار داشت. در کوتاه مدت و حتی با اصلاح موقت قیمت ها ، نمی توان افت چشم گیری را برای شاخص تصور کرد . چرا که ابزاری کنترلی برای جلوگیری از افت شاخص کل در بازار سرمایه وجود داشته و نمادهایی مانند فولاد مبارکه، مخابرات ایران و ملی مس در کوتاه مدت می تواند به کنترل شاخص کمک بسزایی نماید. در میان مدت نیز می توان انتظار رسیدن شاخص کل را به محدوده 30 هزار واحد داشت.

محمد رضا سرمدی ، مدیر اجرایی شرکت مشاور سرمایه گذاری آوای آگاه، با بیان این مطلب به خبرنگار بورس نیوز گفت : در مورد روند کوتاه مدت بازار سرمایه نیز با توجه به رشد هیجانی روزهای اخیر و قرار گرفتن قیمت اغلب نمادهای مطرح بازار سرمایه در سطوح مقاومتی ، می توان منتظر اصلاح مقطعی قیمت ها بود. شاید با در نظر داشتن رشد چشم گیر و بازدهی قابل توجه در بازار ، بتوان اردیبهشت ماه سال جاری را راکد و بی رونق تر از فرودین ماه دانست.

البته ورود حجم بالایی از نقدینگی به بازار سرمایه ، پیش بینی را برای کارشناسان اندکی مشکل ساخته و سبب شده است تا اغلب فعالان بازار با احتیاط دوچندان در خرید ، اقدام به فروش سهم های موجود در سبدهای خود نمایند.

وی با توجه به اخبار مثبت منتشر شده در خصوص راه اندازی طرح های توسعه ای و سرعت بخشیدن به اجرای پروژه های موجود ، اقبال به سوی گروه فولادی و سنگ آهنی را در بازار مورد انتظار دانست و افزود : به نظر نمی رسد رشدی که این نماد ها تا این مقطع پشت سر گذاشته اند ، پایان راه آن ها باشد و تداوم بازدهی آن ها با توجه به شرایط بازار ، دور از انتظار نیست. البته انتظار رشد پر شتاب این نماد ها در کوتاه مدت وجود ندارد ؛ اما در میان مدت می توان شاهد رشد آهسته و پیوسته نمادهای این گروه بود.

وی در ادامه تأکید کرد : با توجه به بازدید مقام معظم رهبری از فازهای توسعه ای پارس جنوبی و افزایش اعتماد به سرمایه گذاری در نمادهای مرتبط از جمله آذرآب و ماشین سازی اراک ، شاهد معاملات پر حجم در این نماد ها هستیم که در این زمینه از تأثیر انتشار اخبار جدید در خصوص دریافت وجوه این شرکت ها و تأکید مقام معظم رهبری و نیز مسئولین برای تسریع در اجرای پروژه های صنعتی مرتبط نمی توان صرف نظر نمود.

سرمدی در خصوص وضعیت گروه خودرویی اذعان داشت : گروه خودرویی با توجه به بازدهی قابل توجه در سال گذشته و تا این مقطع از سال جاری ، به نظر می رسد به طور موقت در استراحت قیمتی قرار بگیرد و به مرور زمان و با نزدیک شدن به مجمع بتواند مجدد با افزایش اقبال بازار مواجه شود. در این میان با توجه به اختلاف قیمتی موجود بین دو غول خودروساز ، نظر فعالان بازار بر روی نماد معاملاتی سایپا بوده و همگی انتظار رسیدن قیمت این دو نماد به یکدیگر را دارند.

لازم به ذکر است رشد عمومی قیمت ها با توجه به اقبال عمومی ایجاد شده در بازار می تواند با تأخیر زمانی ، رشد سهام شرکت های سرمایه گذاری را به دنبال داشته باشد.

وی در پایان سخنان خود اظهار داشت : انتشار شایعاتی پیرامون امکان افزایش قیمت فروش سیمان در صورت تصویب و ابلاغ ، این گروه نیز می تواند در ماه های آینده مورد توجه بازار قرار گیرد . البته در این خصوص سرمایه گذاران باید نیم نگاهی نیز به صنعت ساختمان سازی و وضعیت حاکم بر آن داشته باشند.

نیما آزادی ، کارشناس ارشد تکنیکالی شرکت سرمایه گذاری آوای آگاه نیز در گفتگو با بورس نیوز گفت : شاخص کل در موج سوم بسیار پر قدرتی قرار دارد که در کوتاه مدت می تواند به 26 هزار و 200 واحد برسد . همچنین ساختار حرکتی بازار به گونه ای است که شاخص کل در میان مدت قادر است به 31 هزار و300 واحد دست یابد .

وی در ادامه اظهار داشت : با توجه به قیمت های فعلی سهم ها در بازار، به نظر می رسد برای میان مدت شرکت های چادرملو و فولاد مبارکه گزینه های مناسبی باشند برای نماد معاملاتی چادر ملو از نظر تکنیکال محدوده 9 هزار ريال هدف قیمتی میان مدت و برای فولاد مبارکه نیز محدوده 3 هزار و 400 ريال را می توان به عنوان هدف قیمتی به شمار آورد .

وی در پایان گفت : در کوتاه مدت به نظر می رسد حفاری شمال ، آذرآب ، ماشین سازی اراک و سایپا بتوانند بازدهی بیش از 10 درصد را نصیب سهامداران خود کند . برای نماد حفاری انتظار رشد تا محدوده سه هزار و 300 ريال، برای آذرآب رشد تا محدوده سه هزار و 750 ريال و برای سایپا نیز رشد تا محدوده سه هزار و 800 ريال وجود دارد.

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۶, ۱۸:۴۴
نگاه درست به زندگی!

اینگونه نگاه کنید ...

مرد را به عقلش نه به ثروتش

زن را به وفایش نه به جمالش

دوست را به محبتش نه به کلامش

عاشق را به صبرش نه به ادعایش

مال را به برکتش نه به مقدارش

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

اتومبیل را به کارائیش نه به مدلش

غذا را به کیفیتش نه به کمیتش

درس را به استادش نه به سختیش

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

مدیر را به عملکردش نه به جایگاهش

نویسنده را به باورهایش نه به تعداد کتابهایش

شخص را به انسانیتش نه به ظاهرش

دل را به پاکیش نه به صاحبش

جسم را به سلامتش نه به لاغریش

سخنان را به عمق معنایش نه به گوینده اش

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۶, ۱۸:۵۴
پایتَخت یا مرکز کشور، شهر اصلی یک کشور یا یک محدوده حکومتی است که غالبا از سایر شهرها بزرگتر بوده و وزارت کشور و سایر نهادهای مهم حکومتی در آن واقع است.

نهادهای اصلی حکومتی همچون وزارتخانهها و ادارات مرکزی معمولاً در پایتخت قرار دارند. پایتخت محل استقرار حکومت است و این مسئله بطور قانونی و معمولاً در قانون اساسی کشورها وضع شده است.

در کشورهای پادشاهی، شاهان و دربار ایشان معمولاً در پایتخت سکونت دارند. ریشه واژه پایتخت نیز با همین امر مربوط است یعنی "پای تختگاه شاه"، یعنی در زمانهای قدیم محل سکونت یک شاه اصلیترین شاخص یک شهر برای پایتخت شدن بود.

در قدیم نامهای دیگری نیز در معنی پایتخت بکار میرفت، همچون دارالخلافه و دارالسلطنه و آستانه.

منظور از آستانه، محل ورود به دربار پادشاه بود که محل این ورودی دربار رفته رفته معنای خود شهر سکونت شاه یعنی پایتخت را بخود گرفت.

آستانه در زمان عثمانی لقب و مترادف شهر استانبول بود و همین واژه فارسی هنوز در زبانهای آسیایمیانه در معنی پایتخت بکار میرود.

پایتختهای ایران از ابتدا تاکنون

ماد: هگمتانه (همدان)

هخامنشیان: شوش، پاسارگاد، شیراز

اشکانیان: دامغان، اشکآباد، تیسفون

ساسانیان: تیسفون، بیشابور، کازرون

طاهریان: بخارا، نیشابور، مرو

صفاریان: زرنج

سامانیان: بخارا

علویان: طبرستان

زیاریان: اصفهان

بوییان: همدان، ری، شیراز

غزنویان: غزنین

سلجوقیان: نیشابور، اصفهان

خوارزمشاهیان: سمرقند، گرگانج

ایلخانیان: مراغه، تبریز

تیموریان: سمرقند، هرات

صفویان: اردبیل، تبریز، قزوین، اصفهان، ساری

افشاریان: مشهد

زندیان: شیراز، کرمان

قاجاریان: ساری، تهران

از دوران پهلوی تاکنون: تهران

rojan
۱۳۹۰/۰۱/۱۶, ۲۱:۱۴
با سلام و شب بخیر
اقای اراک _بورس با تشکر از پستهای شما
من نمی توانم وارد تالار بورس شو م؟ آیا شما هم مشکل دارید ؟
ممنون از پاسختان

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۷, ۰۸:۲۳
با سلام و شب بخیر
اقای اراک _بورس با تشکر از پستهای شما
من نمی توانم وارد تالار بورس شو م؟ آیا شما هم مشکل دارید ؟
ممنون از پاسختان

سلام روژان خانم
ديروز من هم نتونستم اما امرور صبح باز شده.
به نظرم يه تايپيك به اسم اتاق اعضاي تالار بورس درست كنيم تا هروفت اونجا باز نشد بچه ها بيان اينجا دور هم باشيم گپ بورسي بزنيم.نظرت چيه؟
سپاسگزارم

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۱/۱۷, ۱۴:۵۵
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت . دندان هایی نامتناسب با گونه هایش ،موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره . روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد ، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند .

نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت .

او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :

میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند . اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی وعشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای درمیان همه و از جمله من پیدا کند :

اما بر عکس من ، تو بسیار زیبا و جذاب هستی .

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند .

او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود . به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … . به یکی از دبیران ، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود . آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت
فرد اشاره می کرد .

مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا ! و حق هم داشت . آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود .

سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم .

۵ سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم ، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش میدانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :

برای دیدن جذابیت یک چیز ، باید قبل از آن جذاب بود !
در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم . دخترم بسیار زیبا ست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند .

روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟

همسرم جواب داد :
من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم .

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید .
شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت
.
آیا می دانید این داستان از کیست ؟
.
.
.
.
ارنستو چه گوارا

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۷, ۱۶:۰۳
فواید تعجب آور لیمو!
من شگفت زده هستم



موسسه علوم بهداشت، 819 N. L.L.C. چارلز بالتیمور خیابان، دکتر 1201.
این آخرین دست آورد در طب موثر برای سرطان است!


با دقت بخوانید و خودتان قضاوت کنید.





لیمو (مرکبات) محصولی معجزه آسا برای کشتن سلول های سرطان است؛ که 10000 بار قوی تر از شیمی درمانی است.





چرا ما در مورد آن نمی دانیم؟ چون آزمایشگاه ها(شرکت های دارو سازی) با ساخت مشابه مصنوعی آن سود زیادی میبرند. شما هم اکنون می توانید به یک دوست کمک کنید تا از آنها بی نیاز شود / بداند که آب لیمو در پیشگیری از بیماری مفید است.



طعم آن شیرین و لذت بخش است و فاقد اثرات وحشتناک شیمی درمانی است.

چگونه است که بسیاری از مردم باید بمیرند، در حالی که این خواص محرمانه و محفوظ نگه داشته شده است، تا مبادا منافع شرکت های بزرگ مولتی ملیونر را به خطر بیفتاد؟

همانطور که می دانید، درخت لیمو در دو نوع لیمو شیرین و لیموترش شناخته شده است. شما می توانید از این میوه به روش های مختلف مصرف کنید :

شما می توانیدآنرا به صورت استفاده از گوشت ، افشره، نوشابه های آماده، شربت، شیرینی، غذا و غیره، مصرف کنید.

لیمو بسیاری از خواص را داراست، اما جالب ترین اثر آن در کیست و تومورهاست .

خاصیت این گیاه در بهبود سرطان از همه نوع ثابت شده است. برخی می گویند که در تمامی انواع سرطان بسیار مفید است.

همچنین به عنوان یک داروی ضد میکروبی در برابر عفونت های باکتریایی و قارچ، و مقابل انگلهای داخلی و کرم ها موثر است. و همچنین تنظیم کننده فشار خون بیش از حد بالا و ضد افسردگی، استرس و اختلالات عصبی است.

منبع این اطلاعات جالب است : این اطلاعات از یکی از بزرگترین تولید کنندگان دارو در جهان می آید، که می گوید تست های آزمایشگاهی بیش از 20 سال از سال 1970، نشان داد که عصاره لیمو در

تخریب سلول های بدخیم در 12 سرطان، از جمله روده بزرگ ، پستان، پروستات، ریه و لوزالمعده... تاثیر دارد.

ترکیبات این میوه 10،000 بار بهتر از محصول Adriamycin، و مواد دارویی که به طور معمول در شیمی درمانی در جهان استفاده می شود، کاهش رشد سلولهای سرطانی را نشان داد. و چه شگفت آور است، و شگفت آور تر اینکه؛ این نوع از درمان با عصاره لیمو تنها سلول های سرطانی بدخیم را از بین میبرد و بر روی سلول های سالم تاثیر نمی گذارد.



منبع: موسسه علوم بهداشت، 819 N. L.L.C. خیابان کیوز بالتیمور ، MD1201

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۷, ۱۶:۰۵
دلیل طلاق از زبان "سید محمد جواد ابطحی" نماینده مردم خمینی شهر در مجلس:



"یکی از دلایل رشد طلاق این است که انتظارات بالا رفته و درآمدها پاسخگوی هزینهها نیست. حدیثی را از امام صادق خواندم که در آن آمده بود تهران به قدری بزرگ میشود که قصرهایش مثل قصر بهشت میشود، زنانش مثل حورالعین میشوند، زینت میپوشند و درآمد شوهرها برای مخارج زنها کافی نیست. الان هم میبینیم همین طور شده و همین مسئله منجر به طلاق میشود."

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۷, ۱۶:۰۷
تمام شماره اس ام اس های مهم


گرفتن خلافي ماشين :30005151 ( عدد عمودي كنار كارت رو بفرستيد)

گزارش اطلاع دادن تخلف تاكسي : 30004246( شماره پلاك ماشين متخلف رو بفرستيد)

رهگيري نامه پستي : 2000441 (ابتدا حرف Rرا بنويسيد و بعد شماره روي رسيد پستي رو )

مشكلات شهري (شهرداري) : 3000137

اعلام نتيجه كنكور شب قبل از قرارگرفتن در سايت سنجش : 2000000 (شماره داوطلبي رو بفرستيد)

با خبر شدن از اخبار انجمن فارغ التحصيلان دانشگاه : 10001336

ديكشنري : 1000384 يا 1000370 (لغت مورد نظر رو بفرستيد) اول بايد در سايت عضو بشيدwww.sms2him.com بعدش لغت مورد نظر رو بنويسيد
لغت نامه آريان پور : 2000444 Word-to-translate

ايجاد پست در پرشين بلاگ : 300072

گرفتن قبض موبايل : 30009 ( با فرمت زير بنويسيد : تاريخ شروع ؛ تاريخ انتها مثلا 860123 ؛ 860101 يعني از اول سال 86 تا 23 فرودين ماه)

خدمات بانك ملت : 200033

خدمات بانك اقتصاد نوين : 200050

خدمات بانك سپه:200020 – 200021-200022

خدمات بانك كشاورزي : 2000911- 200093

خدمات بانك سامان : 20000

خدمات بانك صادرات :200060

خدمات بانك تجارت : 200070

(توجه داشته باشيد براي استفاده از خدمات بانك ها اول بايد در شعب درخواست رو پر كنيد)


اطلاعات پرواز : 2000444 : ( با اين فرمت : پرواز Filight-code)

نرخ ارزهاي رايج : 2000444 با اين فرمت : Currency-name

اطلاعات هوا : 1000305 ( پيش شماره شهر مورد نظر بدون صفر رو بفرستيد)

ساعت كشورها : 1000392 (نام كشور رو بفرستيد)

مكان هاي ديدني هر شهر : 1000394

مسافت بين شهر ها : 1000396

آخرين بازي هاي كامپيوتري : 1000400

جديدترين نرم افزار ها : 1000401

اطلاع از اينكه دامين مورد نظر رجستر شده يا خير : 1000355

بورس – نرخ سهام يك شركت : 2000444 ---بنويسيد : Bourse sompany -id

بورس – بيشترين افزايش قيمت : 2000444 ---بنويسيد : Bourse high

بورس- كمترين افزايش قيمت : 2000444 ( بنويسيد : Bourse low)

اوقات شرعي : 2000916







--

گلادياتور
۱۳۹۰/۰۱/۱۷, ۱۶:۱۲
تشكر فراوان از جناب اراك بورس به خاطر مطالب متنوع و مفيد

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۷, ۱۷:۵۲
تقديم به دوستاني كه در جنگلي به نام تهران زندگي ميكنند





در این دیار ســـربی ، یک استکان، هـوا نیســــــت
درد و غم و مرض هست؛ یک جرعه ی دوا نیست

مــعشوقه هـــای این شهر بر چهره، مــاسک دارند
احــــــــوال عــــــــاشقان نیز، چندی است روبِه را نیست

فرهـــــــــاد آسم دارد ، خسرو ســـــــــــــیاه سرفه
هیچ آدمی به فـــــکرِ شــــیرین بینوا نیســـــت

"اطفــــــــال و ســــــالمندان" در خــــانه ها اسیرند
ویران شود هر آنجا ، غوغـــــای بچه ها نیســــت

تـــــاوان دیـــــــدن تو ، سنگینتر از جریمه است
من زوجم و تو فردی ، این شهر جــــای ما نیست

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۸, ۰۱:۵۶
مثل اينكه خيلي كسي به اينجا سر نميزنه.
خوب هر جا پول نباشه اين بورس بازها كاري بهش ندارند! ديگه آخر شب هم شده و در روح و روان احساس خستگي و خواب آلودگي مي كنم.
گرچه همه جا بارون باريد اما اينجا خبري از بارون نبود. همه بورس بازها امروز شادان از سودهايي كه كسب كردند رفتند پي تعطيلات آخر هفته.
امشب ديدم اينهمه طرفه زديم تو بورس و سهام سود زيادي هم نبرديم. فقط شايد 2 برابر سود بانكي بوده ولي واقعا به اين همه انرژي گذاشتن مي ارزيد. شايد بورس فقط يك تفريح باشه براي بعضي ها مثل من.
اما انگار اين سايت هاي بورسي معتاد آور مي شن كه با دوستان زيادي اشنا ميشي و اميدوارم اين دوستان هم فقط به فكر سود خودشون نباشند و دست همه رو بگيرند.
مي دونيد به قول دوستي ما كه اخبار رانتي نداريم فقط بايد سهام بنيادي قوي بخريم تا شايد سودي ببريم. اما سود اصلي رو رانت خوارها مي برن.
تازه پول هاي ما هم كه پول نيست. البته شايد اين سودي كه مثلا من كسب كردم براي بعضي ها كه بيچاره براي يه هزار تومنش هم بايد خيلي جون بكنند زياد باشه اما براي من زياد نبوده.
نمي دونم شايد براي كمي بيشتر از يك سال فعاليت تو بورس و تازه كاري خوب باشه
خدا رو شاكريم به هر حال به خاظر همه نعمتهاش
شب همگي خوش
يا حق

mohseni1353
۱۳۹۰/۰۱/۱۸, ۱۹:۴۹
يك لينكي رو در سايت همسايه ديدم آدم بسيار تحت تاثير قرار مي گيره راجب زلزله ژاپن هست دوستان لطف كنن موس خودشون را از چپ به راست حركت بدهند روي عكس
http://www.liberation.fr/seisme-japon-mars-2011-avant-apres.html

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۸, ۲۲:۲۴
زلزله ٧.٤ ریشتری در ژاپن و هشدار نسبت به احتمال بروز سونامی جدید
دقایقی پیش زلزله ای پر قدرت ژاپن را لرزاند. مرکز این زلزله شمال شرق ژاپن بوده و این زلزله در توکیو پایتخت ژاپن با قدرت هفت و چهار ریشتر ثبت شده است. در پی وقوع این زمین لرزه موسسه هواشناسی و زلزله نگاری ژاپن نسبت به وقوع سونامی جدید در این کشور و کشورهای اطراف هشدار داده است و مقامات محلی از مردم این مناطق خواسته اند از مناطق خطر دور شوند. نیروهای محلی در آماده باش سونامی به سر میبرند.

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۸, ۲۳:۰۹
مشکلات مالی به بروز افسردگی دامن می زند'

نیک تریگل

گزارشگر امور بهداشتی در بی بی سی

به روز شده: 12:34 گرينويچ - پنج شنبه 07 آوريل 2011 - 18 فروردین 1390

* فیسبوک
* تویتر
* ارسال صفحه
* چاپ مطلب

مشکلات مالی افسردگی را به ویژه در افراد غمگین شدت می بخشد

مشکلات اقتصادی ممکن است به افزایش آمار افسردگی در انگلستان دامن زند.

بنا به اطلاعاتی که به دست بی بی سی رسیده، مصرف داروهای ضد افسردگی که با نسخه پزشک قابل دسترسی است - مانند پروزک - در چهار سال گذشته بیش از چهل درصد افزایش داشته است.
اخبار مرتبط

* 'اولین' عمل تحریک عمیق مغزی برای معالجه افسردگی
* خسارت ۳۲ میلیاردی خودکشی و افسردگی به اقتصاد ژاپن
* 'افزایش' خودکشی در میان زنان افغانستان

پزشکان عمومی و سازمان های خیریه در انگلستان نیز گفتند تعداد افراد مقروضی که به آنها مراجعه می کنند، افزایش داشته است.

آنها می گویند که مشکلات مالی اغلب ممکن است به عنوان "جرقه بروز افسردگی" عمل کند، اما می افزایند که عوامل دیگر نیز ممکن است در افزایش این آمار دخیل باشند.

افزایش آمار افسردگی در انگلستان در حالی مشاهده می شود که دولت بریتانیا طرح هایی را به اجرا درآورده که فرصت برای گرفتن مشاوره کلامی، که به طور نظری باید تقاضا برای داروهای ضد افسردگی را مهار کند، بیشتر کرده است.

بنا به آمار وزارت بهداشت بریتانیا، فقط در یک سال گذشته در انگلستان، ارجاع افراد افسرده به جلسات روان درمانی کلامی چهار برابر و نزدیک به ششصد هزار مورد رسیده است.
"آمیخته ای مسموم"

دکتر کلر گرادا، رئیس کالج سلطنتی پزشکان عمومی انگلستان، گفت افزایش آمار تجویز برخی از داروهای ضد افسردگی، احتمالا به این دلیل است که آگاهی در باره این بیماری افزایش یافته و پزشکان عمومی نیز علائم این بیماری را بهتر تشخیص می دهند.

اما خانم گرادا افزود: "البته در زمانی که وضعیت اقتصادی خوب نیست ما انتظار داریم که شاهد بدتر شدن وضعیت روانی جامعه باشیم. تعداد مراجعات بیماران مقروض به پزشکان عمومی به شدت افزایش داشته است. این افراد اغلب بیکار شده و مجبور بوده اند سفرهای تفریحی خود را لغو کنند."

دکتر گرادا گفت: "این دست از بیماران احساس گناه می کنند که نمی توانند خانواده خود را تامین مالی کنند و این گونه افکار اغلب جرقه ای می شود برای بروز علائم افسردگی."

سازمان خیریه"سین" (Sane)، نیز گفت تعداد افرادی که با ایمیل ها و تماس های تلفنی خود جویای راهنمایی هستند، افزایش یافته است.

مارجوری والاس، مدیر اجرایی "سین"، گفت این که با اطمینان بگوییم مشکلات اقتصادی منجر به افزایش افسردگی شده، امری غیر ممکن است. اما یقینا تعداد افرادی که به ما مراجعه می کنند و می گویند نگران هستند وعده بعدی غذای خود را از کجا تامین کنند، افزایش یافته است. آمار مراجعین به سین که در باره امنیت شغلی خود و یا کاهش کمک هزینه های دولتی نگرانند نیز افزایش یافته است."

خانم والاس گفت: "آمیخته شدن مشکلات با هم، برای زندگی افراد، به ویژه آنهایی که از قبل گرفتار افکار تیره و تار بوده اند، نتیجه ای مسموم کننده دارد."

امر اونیل، مدیر اجرایی سازمان خیریه "اتحاد برای مبارزه با افسردگی در بریتانیا" (Depression Alliance UK)، می گوید: "تعداد افرادی که با افسردگی زندگی می کنند، یقینا بالا رفته است و رکود اقتصادی بر این وضعیت تاثیر منفی داشته است."

امر اونیل افزود: "به هر حال من فکر می کنم که آنچه رخ داده، این است که انگ اجتماعی که در باره افسردگی وجود داشته، برداشته شده است. اکنون دیگر اشکالی ندارد که افسرده باشیم . اطلاع رسانی به مردم هم بهتر شده است و به همین دلیل تعداد بیشتری به پزشکان عمومی مراجعه می کنند تا در این باره راهنمایی شوند."

ناهید
۱۳۹۰/۰۱/۱۹, ۰۱:۰۰
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.

پرسیدم: «چرا می خندی؟»

پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز»

ناهید
۱۳۹۰/۰۱/۱۹, ۰۱:۰۳
از همان ابتدا دروغ گفتند!

مگر نگفتند که "من" و "تو" ، "ما" میشویم؟!

پس چرا حالا "من" اینقدر تنهاست!

از کی "تو" اینقدر سنگ دل شد؟!...

اصلا این "او" را که بازی داد؟!...

که آمد و "تو" را با خود برد و شدید "ما"!

میبینی

قصه ی عشقمان!
فاتحه ی دستور زبان را خوانده است!!!

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۹, ۱۰:۰۹
درس مردانگی در داستان کورش و پانته آ
تابلویی که می بینید، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن 18 روایت کننده ی یکی از داستان های تاریخ ایران باستان است


در لغت نامه ی دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می کردند.

در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام « آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود. چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد. اما اراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست.

کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازا از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.

می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»

آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازه ی او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه ی خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت. هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد.

از این روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازه ی زن می بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است.

معلوم نیست چرا ایرانیان سعی نمیکنند داستانهای غنی خود را گسترش دهند و به جای آن به سراغ داستانهایی میروند که عربها چگونه زنان را به صیغه خود در میاوردند!!!!!!!!!!!!!

کاش بجای ساخت بعضی سریال ها از این داستان های غنی و اصیل ایرانی ساخته میشد تا فرزندان کوروش منشی و خوی اصیل ایرانی را بیاموزند.

متاسفانه از اونهایی که وظیفشون ترویج فرهنگ اصیل ایرانیه انتظاری نمیتوان داشت چون اصولا اعتقادی به این فرهنگ اصیل ندارند و فرهنگ وارداتی و تهاجمی عرب را با فرهنگ اصیل و نجیب ایرانی ترجیح میدهند.بیایید خودمان با انتشار و گسترش این گونه مطالب به یکدیگر کمک کنیم تا مردانگی اجدادمان را در برابر تهاجم نامردی دیگران به خود و فرزندانمان بشناسانیم

iq_son
۱۳۹۰/۰۱/۱۹, ۱۱:۲۱
به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.

پرسیدم: «چرا می خندی؟»

پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز»

واقعا عالی بود تحت تاثیر قرار میدهد[-o<

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۱/۱۹, ۱۱:۲۴
زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
به اكراه آورد دست از بغل بیرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

iq_son
۱۳۹۰/۰۱/۲۰, ۰۰:۰۸
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازی گوش
که دائم دم گرم خویش در گلویم سخت بفشارد
بدین سان بشکند سکوت مرگبارم را
دکتر علی شریعتی

بابک پناهی
۱۳۹۰/۰۱/۲۱, ۱۲:۳۷
نه درس زندگی از آلبرت اینشتین


به گمانم این نابغه فیزیک را به اندازه کافی بشناسید. اما اینشتین جملات قصاری دارد که دقت به آنها برای جمع و جور کردن کلاف سر در گم زندگی مطمنا نمیتواند خالی از لطف باشد.



۱- کنجکاویتان را دنبال کنید: “من استعداد به خصوصی ندارم. فقط به شدت کنجکاوم.”
درباره چه چیزی کنجکاو هستید؟ دنبال کردن کنجکاویتان راز موفقیتتان است.





۲- پشتکار با ارزش است: “نه اینکه من خیلی باهوش باشم؛ بلکه با مسایل زمان بیشتری میمانم.”
تا زمانیکه به هدفتان برسید، پشتکار دارید؟ اینشتین میخواهد بگوبد، تمام ارزش تمبر پستی به این است که با تمام نیرو به چیزی بچسبد، تا اینکه به مقصدش برسد. مانند تمبر پستی باشید، مسیری را که آغاز کردید به پایان برسانید. به یاد بیاورید که در جایی دیگر اینشتین گفته بود، “من برای ماه ها و سالها فکر میکنم و فکر میکنم. ۹۹ بار نتیجه اشتباه است. صدمین بار حق با من است.”







۳- تخیل قدرتمند است: “تخیل همه چیز است. تخیل پیش نمایشی از جذابیتهای آینده زندگانی است. تخیل با ارزشتر از دانش است.”

آیا از تخیلتان استفاده میکنید؟ اینشتین میگوید تخیل با ارزشتر از دانش است. به یاد بیاورید که توماس ادیسون میگفت: “برای ابداع، به یک تخیل خوب و کپهایی از آت و آشغال نیاز دارید.”





۴- اشتباه کردن اتفاق بدی نیست: “فردی که هرگز اشتباه نکرده، هرگز چیز جدیدی را امتحان نکرده است.”

از اینکه اشتباه کردید، نترسید. اشتباه شکست نیست. اشتباهات میتواند شما را باهوشتر، سریعتر و بهتر کنند. در واقع شما زمانی موفق خواهید شد که دو چندان اشتباه کرده باشید.





۵- برای اکنون زندگی کنید: “من هرگز به آینده فکر نمیکنم – آینده به زودی فرا خواهد رسید.”
شما نمیتوانید فورا آینده را دست خوش تغییرات کنید، بنابراین بسیار مهم است که تمام تلاشتان را برای “اکنون” وقف کنید.







۶- انتظار نتایج متفاوت نداشته باشید: “حماقت این است که بارها و بارها کاری یکسان انجام دهید و انتظار نتیجهای متفاوت داشته باشید.”

شما نمیتوانید کاری یکسان را هر روز انجام دهید و انتظار تفاوت در نتایجش داشته باشید. به عبارتی، برای ایجاد تغییر در زندگی بایستی در خودتان تغییراتی ایجاد کنید.





۷- حماقت و نابغگی: “تفاوت بین حماقت و نابغه بودن در این است که نابغه بودن محدودیتهای خودش را دارد.“






۸- یادگیری قوانین و سپس بهتر بازی کردن: “شما بایستی قوانین بازی را بیاموزید. و سپس بهتر از هر فرد دیگری بازی میکنید.”

دو کار است که باید انجامش دهید: ابتدا باید قوانین بازی را که میخواهید بازی کنید بیاموزید. درست است، خیلی هیجان انگیز نیست اما حیاتی است. بعدا، شما بهتر از هر فرد دیگری بازی خواهید کرد.





۹- دانش از تجربه میآید: “اطلاعات، دانش نیست. تنها منبع دانش، تجربه است.”
دانش از تجربه میآید. شما میتوانید دربارهی کاری بحث کنید، اما بحث کردن فقط درکی فیلسوفانه از آن کار به شما می دهد. شما بایستی در ابتدا آن کار را تجربه کنید تا بدانیدش. چه کنیم؟ تجربه بیاندوزید. وقتتان را خیلی بابت اطلاعات نظری صرف نکنید، بروید و کاری انجام دهید تا تجربهایی با ارزش را کسب کنید.

Moradad
۱۳۹۰/۰۱/۲۶, ۲۰:۱۹
دوستان این تاپیک را ایجاد کردم جهت جلوگیری از پراکندگی حکایات .

البته هر نوع حکایتی که نکته دار باشد

امیدوارم که مقبول بیافتد و دوستان استقبال کنند.
با تشکر

Moradad
۱۳۹۰/۰۱/۲۶, ۲۰:۲۱
واما اولین حکایت


حکایت کوتاه: شما کجا هستید؟!!
در کنگره حزب کمونسیت شوروی سابق در هنگام سخنرانی نیکیتا خروشچف که با تقبیح جنایتهای استالین جهان راشگفتزده کرد.

یک نفر از میان جمعیت فریاد برآورد:

- رفیق خروشچف، وقتی بیگناهان اعدام میشدند، شما کجا بودید؟

خروشچف گفت: هر کس این را گفت از جا برخیزد.

اما هیچ کس از جایش تکان نخورد.

خروشچف ادامه داد: خودتان به سوال خودتان پاسخ دادید.

در آن زمان من همان جایی بودم که الان شما هستید

Moradad
۱۳۹۰/۰۱/۲۶, ۲۰:۲۶
بازیگر
مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟
جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم،
برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !
یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...
_____________________________

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...
_______________________________

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !
یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...
________________________________

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .

به فکر فرو رفت ...

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :

از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!
وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!

سفارش های مشتریانش را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک
سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...
_______________________________

حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد ، کلاسش منظم شده و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!

اما او دیگر با خودش «صادق » نیست.

او الان یک بازیگر است. همانند بقيه مردم!

Moradad
۱۳۹۰/۰۱/۲۶, ۲۰:۲۸
حکایت فوتبالی ......


ژاپن که زلزله اومده،

بحرین که داره سقوط میکنه،

عراق هم که آمریکا بهش حمله کرده،

اردن که شلوغ شده،

سوریه تظاهرات راه افتاده،

اگر عربستان هم حکومتش عوض بشه، انشاالله ایران میره جام جهانی :d:d:d:

Moradad
۱۳۹۰/۰۱/۲۶, ۲۰:۳۹
یک سوال کودکانه

البته دوستان خرده نگیرند این هم حکایتی است از بجه های این دوره و زمانه


امروز داستانی رو شنیدم که خیلی برایم عجیب بود.در یکی از مدارس مذهبی تهران معلم داشته در نمازخانه صحبت میکرده و یکی از بچه های کلاس اول دبستان از معلمش پرسیده مگر وقتی شیطان به آدم سجده نکرد، خدا او را از بهشت بیرون نکرد؟ معلم گفته بله همینطوره. شاگرد گفته پس چطور توانسته دوباره وارد بهشت بشود و آدم و حوا را گول بزند تا سیب را بخورند؟ معلم فقط سکوت کرده و هیچ چیزی برای گفتن نداشته. راستش را بخواهید تا حالا این سوال برای من هم پیش نیامده بود. خیلی سوال اساسی ومهمی هست. عجب بچه هایی در این دوره داریم. چه سوال جالبی؟ کسی جوابی دارد؟

بر همه ی موحدان مبرهن است که شیطان رجیم است و رانده شده از بهشت.پس هنگام گول زدن آدمو حوا در بهشت چه ........ میکرده؟!!!

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۱/۲۹, ۰۳:۳۰
در روزگاران قدیم انسانها بسیار به هم ظلم کردند و سیاهی و تباهی به نهایت خود رسید .
تا اینکه کتیبه ای از سوی پروردگارشان بر آنان نازل شد !
ده فرمان :
1- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نکُشد .
2- هیچ انسانی ، به انسان دیگر تجاوز نکند .
3- هیچ انسانی ، به انسان دیگر دروغ نگوید .
4- هیچ انسانی ، به انسان دیگر تهمت نزند .
5- هیچ انسانی ، از انسان دیگر غیبت نکند .
6- هیچ انسانی ، مال انسان دیگر را نخورد .
7- هیچ انسانی ، به انسان دیگر زور نگوید .
8- هیچ انسانی ، بر انسان دیگر برتری نجوید .
9- هیچ انسانی ، در کار انسان دیگر تجسس نکند .
10- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد !

پس از آن
سالیان سختی بر شیطان و همدستانش گذشت ،
تا اینکه روزی شیطان ، چاره ای اندیشید .
او گفت :
ای دوستان ، کلمه ای یافته ام که بسیار از او بیزارم
اما
به زودی با افزودن تنها همین یک کلمه به ده فرمان ، همه چیز را به سود خودمان ، تغییر خواهم داد
و ده فرمان چنین شد :
1- هیچ انسانی ، انسان مؤمن دیگر را نکُشد .
2- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تجاوز نکند .
3- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر دروغ نگوید .
4- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تهمت نزند .
5- هیچ انسانی ، از انسان مؤمن دیگر غیبت نکند .
6- هیچ انسانی ، مال انسان مؤمن دیگر را نخورد .
7- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر زور نگوید .
8- هیچ انسانی ، بر انسان مؤمن دیگر برتری نجوید .
9- هیچ انسانی ، در کار انسان مؤمن دیگر تجسس نکند .
10- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد ! مگر اینکه بسیار مؤمن باشد !

و اینک ای دوستان
به سوی انسانها بروید و به وسوسه بپردازید
و کاری کنید که هیچ کس ، هیچ کس را مؤمن نپندارد ، جز آنان که از دنیا رفته اند !

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۱/۳۱, ۱۵:۱۰
به تك تك واژه ها دقت كنيد و اگر دوست داشتید چند بار بخوانید هربار بیشتر لذت می برید


آنها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند

دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار...
همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛

اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛

هوس به مرکز زمین رفت؛

دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛

طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.

و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...

همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.

در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.

اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.

دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.

او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .

عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.

دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»

عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»

و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

عليرضا جمالي
۱۳۹۰/۰۲/۰۱, ۱۱:۳۸
پیرزن با تقوایی در خواب خدا رو دید و به او گفت : (( خدایا من خیلی تنهام . آیا مهمان خانه من می شوی ؟ )) خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد رفت . پیرزن از خواب بیدار شد با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد. رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی که بلد بود پخت. سپس نشست و منتظر ماند. چند دقیقه بعددر خانه به صدا در آمد . پیر زن با عجله به طرف در رفت آن را باز کرد پیر مرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا به او غذا بدهد پیر زن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست. نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد. پیر زن دوباره در را باز کرد. این بار کودکی که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیر زن با ناراحتی در را بست و غرغر کنان به خانه بر گشت. نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد . این بار نیز پیر زن فقیری پشت در بود. زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد . پیر زن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد پیر زن را دور کرد. شب شد ولی خدا نیامد پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد و در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی کفت: (( خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم خواهی اومد ؟))

خدا جواب داد :



((بله من سه بار آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی))




همه شب نماز خواندن،همه روز روزه رفتن

همه ساله از پی حج سفر حجاز کردن

زمدینه تا به کعبه سر وپابرهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به گفته باز کردن

شب جمعه ها نخفتن،به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف کردن

ز ملاهی و مناهی همه احتراز کردن

به حضور قلب ذکر خفی و جلی گرفتن

طلب گشایش کار ز کارساز کردن

پی طاعت الهی به زمین جبین نهادن

گه و گه به آسمان ها سر خود فراز کردن

به مبانی طریقت به خلوص راه رفتن

ز مبادی حقیقت گذر از مجاز کردن

به خدا قسم که هرگز ثمرش چنین نباشد

که دل شکسته ای را به سرور شاد کردن

به خدا قسم که کس را ثمر آنقدر نبخشد

که به روی نااميدي در بسته باز کردن

"شیخ بهایی"

عليرضا جمالي
۱۳۹۰/۰۲/۰۱, ۱۸:۰۹
قانون و میوه

در صحرا میوه كم بود . خداوند یكی از پیامبران را فراخواند و گفت : « هر كس در روز تنها می تواند یك میوه بخورد .»

این قانون نسل ها برقرار بود ، و محیط زیست آن منطقه، حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد ، آن جا منطقه ی حاصل خیزی شد و حسادت شهر های اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یك میوه می خوردند و به دستوری كه پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود ، وفادار بودند . اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهر ها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده كنند . این فقط باعث می شد كه میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند . خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :« بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت كنند .»

پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش كردند ، چرا كه آن رسم قدیمی ، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد . كم كم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از كجا آ مده . اما نمی شد رسوم بسیار كهن را زیر سؤال برد ، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها كنند . بدین ترتیب ، می توانستند هر چه می خواهند ، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهد . تنها كسانی كه خود را قدیس می دانستند ، به آیین قدیمی وفادار ماندند .

اما در حقیقت ، آن ها نمی فهمیدند كه دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر كنند.

از کتاب: "پدران، فرزندان، نوه ها"

(پائولو کوئلیو)

ناهید
۱۳۹۰/۰۲/۰۲, ۰۰:۴۷
جذابیت ...

دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندان هایی نامتناسب با گونه هایش، موهای کم پشت و رنگ چهره ای تیره. روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند! نقطه مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت. او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید :

میدونی زشت ترین دختر این کلاسی ؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …

بعضی ها هم اغراق آمیزتر می خندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جمله ای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژه ای در میان همه و از جمله من پیدا کند :
- اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.

او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که می توان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند با او هم گروه باشند.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی می گفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاق ترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوب ترین یاور دانش آموزان را داده بود.

آری ویژگی برجسته او در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که واقعاً به حرف هایش ایمان داشت و دقیقاً به جنبه های مثبت فرد اشاره می کرد. مثلاً به من می گفت بزرگترین نویسنده دنیا و به خواهرم می گفت بهترین آشپز دنیا !

و حق هم داشت. آشپزی خواهرم حرف نداشت و من از این تعجب کرده بودم که او توی هفته اول چگونه این را فهمیده بود.
سالها بعد وقتی او به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شده بود به دیدنش رفتم و بدون توجه به صورت ظاهری اش احساس کردم شدیداً به او علاقه مندم.
5 سال پیش وقتی برای خواستگاری اش رفتم، دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش می دانستم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت :
- برای دیدن جذابیت یک چیز، باید قبل از آن جذاب بود !

در حال حاضر من از او یک دختر سه ساله دارم. دخترم بسیار زیباست و همه از زیبایی صورتش در حیرتند.
روزی مادرم از همسرم سؤال کرد که راز زیبایی دخترمان در چیست ؟
همسرم جواب داد :
- من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.

و مادرم روز بعد نیمی از دارایی خانواده را به ما بخشید.



شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند
عشق بورز به آنهایی که دلت را شکستند
دعا کن برای آنهایی که نفرینت کردند
که خدا هنوز آن بالا با توست

ناهید
۱۳۹۰/۰۲/۰۲, ۰۰:۵۲
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چند اصل بنا كردی؟

فرمود چهار اصل

دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم

دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم

دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم

دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم

ناهید
۱۳۹۰/۰۲/۰۲, ۰۱:۱۱
[b][size="3"] هنوز هم بعد از اين همه سال، چهره*ي ويلان را از ياد نمي*برم. در واقع، در طول سي سال گذشته، هميشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگي را دريافت مي*کنم، به ياد ويلان مي*افتم ...

ويلان پتي اف، کارمند دبيرخانه*ي اداره بود. از مال دنيا، جز حقوق اندک کارمندي هيچ عايدي ديگري نداشت. ويلان، اول ماه که حقوق مي*گرفت و جيبش پر مي*شد، شروع مي*کرد به حرف زدن ...
روز اول ماه و هنگامي*که که از بانک به اداره برمي*گشت، به*راحتي مي*شد برآمدگي جيب سمت چپش را تشخيص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ويلان از روزي که حقوق مي*گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته مي*کشيد، نيمي از ماه سيگار برگ مي*کشيد، نيمـي از مـاه مست بود و سرخوش...
من يازده سال با ويلان هم*کار بودم. بعدها شنيدم، او سي سال آزگار به همين نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل مي*شدم، ويلان روي سکوي جلوي دبيرخانه نشسته بود و سيگار برگ مي*کشيد. به سراغش رفتم تا از او خداحافظي کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلي حرف مفت زدن، عاقبت پرسيدم که چرا سعي نمي کند زندگي*اش را سر و سامان بدهد تا از اين وضع نجات پيدا کند؟هيچ وقت يادم نمي*رود. همين که سوال را پرسيدم، به سمت من برگشت و با چهره*اي متعجب، آن هم تعجبي طبيعي و اصيل پرسيد: کدام وضع؟بهت زده شدم. همين*طور که به او زل زده بودم، بدون اين*که حرکتي کنم، ادامه دادم:
همين زندگي نصف اشرافي، نصف گدايي!!!
ويلان با شنيدن اين جمله، همان*طور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سيگار برگ اصل کشيدي؟گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسي دربست گرفتي؟گفتم: نه !
گفت: تا حالا به يک کنسرت عالي رفتي؟گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذاي فرانسوي خوردي؟

گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودي؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا يه هفته مسکو موندي خوش بگذروني؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگي کردي؟
با درماندگي گفتم: آره، ...... نه، ..... نمي دونم !!!
ويلان همين*طور نگاهم مي*کرد. نگاهي تحقيرآميز و سنگين ....
حالا که خوب نگاهش مي*کردم، مردي جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ويلان جلويم ايستاده بود و تاکسي رسيده بود. ويلان سيگار برگي تعارفم کرد و بعد جمله*اي را گفت. جمله*اي را گفت که مسير زندگي*ام را به کلي عوض کرد.
ويلان پرسيد: مي*دوني تا کي زنده*اي؟
جواب دادم: نه !
ويلان گفت: پس سعي کن دست کم نصف ماه رو زندگي کني

ناهید
۱۳۹۰/۰۲/۰۲, ۰۱:۱۷
پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید چند تا دوست داری؟
گفتم چرا بگم ده یا بیست تا...
جواب دادم فقط چند تایی
پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت
تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری
ولی در مورد آنچه که می گویی خوب فکر کن
خیلی چیزها هست که تو نمی دونی
دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی
دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد
درست وقتي دیگرانی که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون نااميدي و تاريكي بکشند
دوست حقیقی کسی است که نمی تونه تو رو رها کنه
صدائی است که نام تو رو زنده نگه می داره حتی زمانی که دیگران تو را به فراموشی سپرده اند
اما بیشتر از همه دوست یک قلب است. یک دیوار محکم و قوی در ژرفای قلب انسان ها
جایی که عمیق ترین عشق ها از آنجا می آید
پس به آنچه می گویم خوب فکر کن زیرا تمام حرفهایم حقیقت است
فرزندم یکبار دیگر جواب بده چند تا دوست داری؟
سپس مرا نگریست و درانتظار پاسخ من ايستاد
با مهربانی گفتم: اگر خوش شانس باشم، فقط یکی و آن تو هستي
بهترین دوست کسی است که شانه هایش رابه تو می سپارد و وقتي كه تنها هستي تو را همراهی می کند و در غمها تو را دلگرم می کند .کسی که اعتمادی راکه به دنبالش هستی به تو می بخشد .وقتی مشکلی داری آن راحل می کند و هنگامی که احتیاج به صحبت کردن داری به توگوش می سپارد و بهترین دوستان عشقی دارند که نمی توان توصیف کرد، غیرقابل تصوراست
چقدر خداوند بزرگ است
درست زمانی که انتظار دریافت چیزی را از او نداری بهترينش را به تو ارزاني مي دارد
**
**
**
آسمان جای عجیبیست نمی دانستم
عاشقی کار غریبیست نمی دانستم

عمر مدیون نفس نیست نمی دانستم
عشق کار همه کس نیست نمیدانستم

ناهید
۱۳۹۰/۰۲/۰۲, ۰۱:۳۷
مردم چه میگویند؟

می خواستم به دنیا بیایم، در زایشگاه عمومی، پدر بزرگم به مادرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. مادرم گفت: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟
می خواستم به مدرسه بروم، مدرسه ی سر کوچه ی مان. مادرم گفت: فقط مدرسه ی غیر انتفاعی! پدرم گفت: چرا؟...مادرم گفت: مردم چه می گویند؟
به رشته ی انسانی علاقه داشتم. پدرم گفت: فقط ریاضی! گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟
با دختری روستایی می خواستم ازدواج کنم. خواهرم گفت: مگر من بمیرم. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟
می خواستم پول مراسم عروسی را سرمایه ی زندگی ام کنم. پدر و مادرم گفتند: مگر از روی نعش ما رد شوی. گفتم: چرا؟...گفتند: مردم چه می گویند؟
می خواستم به اندازه ی جیبم خانه ای در پایین شهر اجاره کنم. مادرم گفت: وای بر من. گفتم: چرا؟...گفت: مردم چه می گویند؟
اولین مهمانی بعد از عروسیمان بود. می خواستم ساده باشد و صمیمی. همسرم گفت: شکست، به همین زودی؟! گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟
می خواستم یک ماشین مدل پایین بخرم، در حد وسعم، تا عصای دستم باشد. زنم گفت: خدا مرگم دهد. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟
بچه ام می خواست به دنیا بیاید، در زایشگاه عمومی. پدرم گفت: فقط بیمارستان خصوصی. گفتم: چرا؟... گفت: مردم چه می گویند؟
می خواستم بمیرم. بر سر قبرم بحث شد. پسرم گفت: پایین قبرستان. زنم جیغ کشید. دخترم گفت: چه شده؟... گفت: مردم چه می گویند؟
مُردم
برادرم برای مراسم ترحیمم مسجد ساده ای در نظر گرفت. خواهرم اشک ریخت و گفت: مردم چه می گویند؟
از طرف قبرستان سنگ قبر ساده ای بر سر مزارم گذاشتند. اما برادرم گفت: مردم چه می گویند؟!.. خودش سنگ قبری برایم سفارش داد که عکسم را رویش حک کردند.
حالا من در اینجا در حفره ای تنگ خانه کرده ام و تمام سرمایه ام برای ادامه ی زندگی جمله ای بیش نیست: مردم چه می گویند؟
مردمی که عمری نگران حرفهایشان بودم، لحظه ای نگران من نیستند

آرتمیس
۱۳۹۰/۰۲/۰۳, ۲۰:۰۳
دلیل طلاق از زبان "سید محمد جواد ابطحی" نماینده مردم خمینی شهر در مجلس:



"یکی از دلایل رشد طلاق این است که انتظارات بالا رفته و درآمدها پاسخگوی هزینهها نیست. حدیثی را از امام صادق خواندم که در آن آمده بود تهران به قدری بزرگ میشود که قصرهایش مثل قصر بهشت میشود، زنانش مثل حورالعین میشوند، زینت میپوشند و درآمد شوهرها برای مخارج زنها کافی نیست. الان هم میبینیم همین طور شده و همین مسئله منجر به طلاق میشود."


خداییش این حدیث را امام صادق گفته!!!!!!!!!!!:o:o:o
استغفرالله......

آرتمیس
۱۳۹۰/۰۲/۰۳, ۲۰:۰۷
ساعت 11 شب بدنمان در چه وضعی است؟؟؟

12 شب یا 3 نیمه شب چطور؟؟؟





برای سالم زیستن، باید خواب راحت و آرامی داشته باشیم.



به موارد زیر دقت کنید تا اهمیت خوابیدن برای شما روشن گردد:

ساعت 9 تا 11 شب:


زمانی است برای از بین بردن مواد سمی و غیر ضروری که این عملیات توسط آنتی اکسیدان ها انجام می شود.

در این ساعت بهتر است بدن در حال آرامش باشد.



در غیر این صورت اثر منفی بر روی سلامتی خود گذاشته اید.

ساعت 11 تا 1 شب:

عملیات از بین بردن مواد سمی در کبد ادامه دارد و شما باید در خواب عمیق باشید.

ساعت 1 تا 3 نیمه شب:


عملیات سم زدایی در کیسه صفرا ، در طی یک خواب عمیق به طور مناسب انجام می شود.

ساعت 3 تا 5 صبح:


عملیات از بین بردن مواد سمی در ریه اتفاق می افتد.



بعضی مواقع دیده شده که افراد در این زمان، سرفه شدید یا عطسه می کنند.

ساعت 5 تا 7 صبح:


این عملیات در روده بزرگ صورت می گیرد، لذا می توانید آن را دفع کنید.

ساعت 7 تا 9 صبح:



جذب مواد مغذی صورت می گیرد، پس بهتر است صبحانه بخورید.



افرادی که بیمار می باشند، بهتر است صبحانه را در ساعت 6 و 30 دقیقه میل کنند.



کسانی که می خواهند تناسب اندام داشته باشند، بهترین ساعت صرف صبحانه برای آنها،



ساعت 7 و 30 دقیقه می باشد و کسانی که اصلا صبحانه نمی خورند، بهتر است عادت خود را



تغییر دهند و در ساعت 9 تا 10 صبح صبحانه بخورند.

دیر خوابیدن و دیر بلند شدن از خواب، باعث می شود مواد سمی از بدن دفع نشوند.


از نصفه های شب تا ساعت 4 صبح، مغز استخوان عملیات خون سازی را انجام می دهد.


در ایام تعطیل، بسیاری افراد تا دیر وقت بیدار می مانند و بعد از اتمام تعطیلات، با خستگی به



سر کار می روند، چون اعمال بدنشان دچار سردرگمی شده است و نمی داند چه باید انجام دهد.






پس همیشه، زود بخوابید و خواب آرامی داشته باشید .

عليرضا جمالي
۱۳۹۰/۰۲/۰۴, ۱۳:۴۸
"اگر احساس می کنی که در راه بهشتی اما از دوستانت و دوستی هایت دور می شوی، بدان که در راه دوزخی."
راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جاده اي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مرده ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند. پياده روي درازي بود،تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمه اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
"چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بنوشيد." - اسب و سگم هم تشنه اند. نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد.
از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود. مسافر گفت: " روز بخير!" مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنه ايم . من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! " - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند.

سپه
۱۳۹۰/۰۲/۰۴, ۱۴:۵۵
از فواید علم ودرس و..

 لوئي باپسرخودماجرامي کردکه توهيچ کاري نمي کني وعمردربطالت به سر مي بري .
چندباتوگويم که معلق زدن بياموز وسگ از چنبرجهانيدن ورسن بازي تعلم کن تاازعمرخودبرخوردارشوي.
اگراز من نمي شنوي به خداتورادرمدرسه اندازم تاآن علم مرده ريگ ايشان بياموزي ودانشمندشوي وتازنده باشي درمذلت وفلاکت وادباربماني ويک جوازهيچ جا حاصل نتواني کرد
رساله دلگشا—عبيدزاکاني

ناهید
۱۳۹۰/۰۲/۰۴, ۲۱:۳۶
دلخراش/ رها کردن ۲ بیمار در کنار خیابان توسط بیمارستانی در تهران+عکس
یک بیمارستان ۲ فرد بیمار را بدلیل نداشتن پول درمان سوار بر خودروی آمبولانس و آنها را در کنار خیابان رها می کند.

حرف نو:چند روز پیش اهالی یک منطقه با اطلاع دادن به کلانتری محل از ۲ بیماری خبر دادند که کنار اتوبان خلیج فارس بعد از پل شهید کاظمی و در زمین های کشاورزی آن حوالی رها شده اند.

پی گیری ها از افراد حاضر در محل ، مشخص کرد که یک دستگاه آمبولانس مزدا خاکی رنگ با سه نفر سرنشین، ۲ بیمار را با وضعیت کاملا نامناسب در کنار جاده رها کرده اند.

این ۲ بیمار که یکی از آنها دارای شكستگی پا و عفونت و دیگری دارای سوختگی بوده اند، در بیمارستان بستری بودند که به علت نداشتن پول کافی برای ادامه درمان به این مکان منتقل شده اند.


دستور رئیس دانشگاه علوم پزشکی تهران برای پیگیری موضوع بیماران رها شده
رئیس دانشگاه علوم پزشکی تهران سه تن از مدیران این دانشگاه را مامور کرد تا موضوع بیماران رهاشده در یکی از مناطق تهران که عنوان شده به دلیل عدم توانایی مالی از بیمارستان به خارج از شهر برده شده اند، پیگیری کنند.

به گزارش خبرگزاری مهر، به دنبال انتشار خبری در مورد بیماران رهاشده در یکی از مناطق تهران که ادعا شده بود به خاطر عدم توانایی مالی از بیمارستان خارج شده اند ، باقر لاریجانی رئیس دانشگاه علوم پزشکی تهران شب گذشته سه تن از مدیران دانشگاه علوم پزشکی تهران را مامور پیگیری این موضوع بیماران کرد.

متن نامه رئیس دانشگاه علوم پزشکی تهران به شرح ذیل است:

جناب آقای دکتر فتحی رئیس محترم مجتمع بیمارستانی امام خمینی(ره)

جناب آقای دکتر محمدپور معاون محترم درمان دانشگاه

مدیر محترم حراست دانشگاه

با سلام و احترام

به قرار اطلاع و بنا به گزارش یکی از وبسایتهای خبری، دو بیمار رهاشده در یکی از مناطق تهران یافته شدهاند که خبر مذکور، آنان را بیمار بیمارستان امام خمینی(ره) معرفی نموده که به خاطر عدم توانایی پرداخت هزینه های درمانی چنین برخوردی با آنان صورت گرفته است.

ضروری است در اسرع وقت نسبت به بررسی موضوع اقدام و نتایج بررسیها در خصوص ابعاد ماجرا و مشکل اصلی بیماران چه از نظر درمانی و چه از نظر مسائل مالی و اجتماعی و دیگر ابعاد قضیه را به اینجانب گزارش دهید.

بیمارستان امام خمینی(ره)، اساتید و پرسنل خدوم آن سالهاست افتخار خدمت به محرومترین اقشار جامعه را دارند و این افتخار و عزت و آبرومندی 70 ساله در آن مجموعه، در اثر زحمات نسلهای مختلف پزشکی بدست آمده و خدشه به آن تحت هیچ شرایطی پذیرفته نیست.

لازم است هرگونه قصور و تقصیری در این زمینه و نیز هرگونه ارتباط غیرمتعارف با هر نیت و قصدی در این خصوص به طور دقیق مورد بررسی قرار گرفته و مشخص شود. همچنینر لازم است با استفاده از تمام امکانات تحقیقی، شواهد لازم برای پیگیریهای آتی توسط مراجع ذیربط قانونی فراهم گردد.

پیگیری جدی و روشن شدن ابعاد ماجرا و نقش عوامل مرتبط با آن برای تنویر افکار عمومی و اتخاذ هرگونه تصمیم و تدبیر مناسب قویاً مورد انتظار است.


در حال حاضر این بیماران با هماهنگی کلانتری محل به بیمارستان فیروز آبادی شهر ری منتقل شده اند.

aligh
۱۳۹۰/۰۲/۰۴, ۲۲:۴۷
اكونيوز: وزير سابق راه و ترابري جايگزين عليرضا علي احمدي در صندوق بازنشستگي نفت شد. به گزارش خبرگزاري اقتصادي ايران(econews.ir)، "حميد بهبهاني "جايگزين عليرضا علي احمدي در صندوق بازنشستگي نفت شد و مديريت اين صندوق را بر عهده گرفت.
شركت سرمايه گذاري صندوق بازنشستگي نفت كه درسال 1379 ثبت شد، شركتي است كه داراييهاي صندوقهاي بازنشستگي، پسانداز و رفاه كاركنان صنعت نفت را مديريت مي كند ودرحال حاضر بيش از 5هزار ميليارد تومان دارايي دارد.
اين شركت از بدو تأسيس تا كنون، 6 مدير عامل و يك سرپرست داشته و حميد بهبهاني، هفتمين مديرعاملي است كه سكان اين شركت بزرگ را در دست مي گيرد. احمد بدري نخستين مدير عامل اين شركت بزرگ بود كه پس از جدايي، راه دانشگاه در پيش گرفت و استاد دانشگاه شهيد بهشتي شد.دكتر سيد احمد ميرمطهري هم دومين مدير عامل اين شركت بوده است. فضل الله رياحي پس از ميرمطهري، مديريت اين شركت را در دست گرفت پس از او حسين جمالي به مدير عاملي اين شركت مهم انتخاب شد و سرانجام در ميانه هاي سال 1389، سكان اين شركت بزرگ به وزير آموزش وپرورش دولت نهم رسيد كه عليرضا علي احمدي كم تر از 7ماه مدير عامل اين شركت بود.
حميد بهبهاني متولد ۱۳۱۹ داراي دكتراي تخصصي عمران با گرايش حمل و نقل و ترافيك از دانشگاه كينزول فلوريدا است. او از سوي محمود احمدينژاد رييسجمهور به عضويت در شوراي عالي تدوين برنامه پنجم توسعه اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي كشور كه از سال ۱۳۸۹ تا ۱۳۹۳ قرار است در كشور به اجرا در آيد، منصوب شدهاست.
بهبهاني از ابتداي فعاليت دولت نهم نيز مشاور احمدينژاد در امور حمل و نقل كشور بود و در اين زمينه مشغول به فعاليت بودهاست.
وي در كارنامه اجرايي خود عنوان مشاور مالي مركز تحقيقات ساختمان و مسكن، معاونت حمل و نقل و ترافيك شهرداري تهران، مديرعامل سازمان حمل و نقل و ترافيك تهران، دو دوره رياست سازمان نظام مهندسي ساختمان استان تهران را دارد و مدت بيست سال از سال ۱۳۵۷ تا سال ۱۳۷۷ رئيس دانشكده عمران دانشگاه علم و صنعت بودهاست.

aligh
۱۳۹۰/۰۲/۰۴, ۲۲:۵۷
از 88 کارگزار فعال در بورس اوراق بهادار 47 کارگزاری ضوابط کانون را رعایت کرده و 26 کارگزاری در موعد مقرر به درخواست کانون پاسخ نداده و 15 کارگزاری دیگر نیز از ضوابط تخفیفات و بازاریابی تخلف کردهاند.

طيب
۱۳۹۰/۰۲/۰۴, ۲۳:۳۲
باسلام
از تمامي دوستاني كه زحمت كشيدند واين تايپك را سر پا نگهداشتند سپاسگزارم
یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را بر پشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد. الاغ هم به سختی از پله ها بالا رفت . ملا مصالح ساختمانی را از دوش الاغ برداشت و سپس الاغ را بطرف پایین هدایت کرد. ملا نمی دانست که خر از پله بالا می رود، ولی به هیچ وجه از پله پایین نمی اید. هر کاری کرد الاغ از پله پایین نیآمد. ملا الاغ را رها کرد و به خانه آمد . که استراحت کند. در همین موقع دید الاغ دارد روی پشت بام بالا و پایین می پرد .وقتی که دوباره به پشت بام رفت ، می خواست الاغ را ارام کند که دید الاغ به هیچ وجه آرام نمی شود. برگشت . بعد از مدتی متوجه شد که سقف اتاق خراب شده و پاهای الاغ از سقف چوبی آویزان شده، بالاخره آلاغ از سقف به زمین افتاد و مرد.
بعد ملا نصر الدین گفت لعنت بر من که نمی دانستم که اگر خر به جایگاه رفیع و پست مهمی برسد هم آنجا را خراب می کند و هم خودش را می کشد .!

آرتمیس
۱۳۹۰/۰۲/۰۵, ۰۰:۲۳
چقدر خنده داره
که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست.
ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد میگذره!
چقدر خنده داره
که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول
به خرید میریم کم به چشم میاد!
چقدر خنده داره
که یک ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!
چقدر خنده داره
که وقتی میخوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر میکنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم
اما وقتی که میخوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!
چقدر خنده داره
که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی میکشه لذت میبریم و
از هیجان تو پوست خودمون نمیگنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانیتر
از حدش میشه شکایت میکنیم و آزرده خاطر میشیم!
چقدر خنده داره
که خوندن یک صفحه و یا بخشی از قرآن سخته اما خوندن صد سطر از
پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!
چقدر خنده داره
که سعی میکنیم ردیف جلو صندلیهای یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم
اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!
چقدر خنده داره
که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمیکنیم
اما بقیه برنامهها رو سعی میکنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!
چقدر خنده داره
که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور میکنیم اما سخنان قران رو به سختی باور میکنیم!
چقدر خنده داره
که همه مردم میخوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند
و یا کاری در راه خدا انجام بدند به بهشت برن!
چقدر خنده داره
که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال میکنیم به
سرعت آتشی که در جنگلی انداخته بشه همه جا رو فرا میگیره اما وقتی سخن
و پیام الهی رو میشنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتن اون فکر میکنیم!
خنده داره
اینطور نیست؟
دارید میخندید؟
دارید فکر میکنید؟

این حرفا رو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاسگزار باشید که
او خدای دوست داشتنی ست

آرتمیس
۱۳۹۰/۰۲/۰۵, ۰۰:۳۲
سوسیالیسم: دو گاو دارید، یکی را نگه می دارید، دیگری را به همسایه خود می دهید.

کمونیسم: دو گاو دارید، دولت هر دو آنها را می گیرد تا شما و همسایه تان را در شیرشان شریک سازد.

فاشیسم: دو گاو دارید، شیر را به دولت می دهید. دولت آنرا به شما می فروشد.

کاپیتالسم: دو گاو دارید، هر دو آنها را می دوشید، شیر ها را بر زمین می ریزید تا قیمت ها همچنان بالا بماند.

نازیسم: دو گاو دارید، دولت به سوی شما تیراندازی می کند و هر دو گاو را می گیرد.

آنارشیسم: دو گاو دارید، گاو ها شما را می کشند و همدیگر را می دوشند.

سادیسم: دو گاو دارید، به هر دوی آن ها تیر اندازی می کنید و خودتان را در میان ظرف شیر ها می اندازید.

آپرتاید: دو گاو دارید، شیر گاو سیاه را به سفید می دهید ولی گاو سفید را نمی دوشید.

دولت مرفه: دو گاو دارید، آنها را می دوشید و بعد شیرشان را به خودشان می دهید تا به نوشند.

بوروکراسی: دو گاو دارید، برای تهیه شناسنامه آنها هفده فرم را در سه نسخه پر می کنید ولی وقت ندارید شیر آنها را بدوشید.

سازمان ملل: دو گاو دارید، فرانسه شما را از دوشیدن آنها وتو می کند. آمریکا و انگلیس گاو ها را از شیر دادن به شما وتو می کنند. نیوزلند رای ممتنع می دهد.

ایده آلیسم: دو گاو دارید، ازدواج می کنید. همسر شما آنها را می دوشد.

رئالیسم:دو گاو دارید، ازدواج می کنید، اما هنوزهم خودتان آنها را می دوشید.

رمانتیسم: دو گاو داریم، عاشق هم می شوند.

متحجریسم: دو گاو دارید، زشت است شیر گاو ماده را بدوشید.

فمینیسم: دو گاو دارید، حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید.

پلورالیسم: دو گاو نر و ماده دارید، از هر کدام شیر بدوشید فرق نمی کند.

لیبرالیسم:دو گاو دارید، آنها را نمی دوشید چون آزادیشان محدود می شود.

دموکراسی: دو گاو دارید، از همسایه ها رای می گیرید که آنها را بدوشید یا نه.

سکولاریسم: دو گاو دارید، پس نیازی به خدا نیست.

کارگزاران: دو گاو داریم، وام میگیریم. یک دستگاه شیر دوشی می خریم.

جناح راست: دو گاو داریم، حیف، کلی گاو داشتیم.

جناح چپ: دو گاو داریم، اوه! چندتا گاو کم داریم.

مشارکت: دو گاو داریم، برای همه ایرانیان.

هیئت مؤتلفه: دو گاو داریم، با یک معامله چهارتاش می کنیم.

نهضت آزادی: دو گاو داریم، هر دوشون از ما مسلمان ترند.

دفتر تحکیم: دو گاو داریم، در نتیجه ما تجمع می کنیم.

شعارگرایان: دو گاو داریم، می گوییم ده تا فیل داریم.

تساهل و تسامح: دو گاو داریم، با خودمان می شود سه نفر.

قرائت های مختلف(هرمنوتیک): دو گاو داریم، یکی شان تخم می گذارد زیرا قرائتش از شیر دادن متفاوت است.

مدعیان روشن فکری: دو گاو داریم، هر دو را می فروشیم به جای آن ها یک گاو نو می خریم



-

ناهید
۱۳۹۰/۰۲/۰۵, ۰۹:۳۱
گاهی لیوان را زمین بگذار!

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که
همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند:
50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم
استاد گفت:
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این
است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی
خواهد افتاد؟
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
استاد پرسید:
خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد..
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار
میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه
شاگردان خندیدند.
استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام
کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و
پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می
شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید،
برآیید!

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری
زندگی همین است!

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۰۶, ۰۰:۲۶
و این هم حکایتی است ...

چگونه شرکت های گاز ، برق و آب از مردم دزدی میکنند ؟

تا قبل از تعدیل قیمتهای گاز و برق و آب مصرفی ، دولت بکرات اعلام میکرد که نه تنها از ارائه این گونه کالا و خدمات هیچگونه سودی نمیبرد بلکه هزاران میلیارد ریال هم یارانه غیر مستقیم به مصرف کنندگان پرداخت میکند و مکررا درخواست میکرد تا قیمت این حاملهای انرژی تعدیل شود ( قیمت ها به قیمت های جهانی نزدیک شود یعنی : بهای تمام شده کالا و خدمات تولید ( ساخته ) شده + سود متعارف + مالیات بر ارزش افزوده ) و مردم را با این وعده ها دلخوش میکردند که اگر یارانه ها هدفمند و قیمتها تعدیل شود ، قسمت عمده ای از این یارانه های غیر مستقیم بصورت مستقیم به مردم پرداخت خواهد شود و الباقی هم در طرح های توسعه و آبادانی سرمایه گذاری میشود و کشور پیشرفت خواهد کرد و ...

تا اینجا مقدمه ای بود بر آنچه که گذشت . حال سومین مرحله از پرداخت نقدی یارانه ها فرا رسیده و مردم هم قبوض نجومی برق و آب و گاز را دریافت کرده اند حال مردم باید از خود این سوال را بپرسند که مگر قیمتهای حاملهای انرژی جهانی نشده پس چرا نرخ مصرف بصورت تصاعدی محاسبه میشود ؟ مگر دولت از فروش بیشتر این کالا و خدمات سود بیشتری نصیبش نمیشود ؟ پس چرا گران فروشی میکند ؟ آیا دولت میخواهد پرداخت یارانه ها را با دریافت قبوض نجومی این جیب به آن جیب کند و از این راه هم سود دیگری نصیبش شود ؟

در جواب این پرسشها عده ای از طرفداران تز اقتصادی دولت میگویند : دولت با تصاعدی محاسبه کردن میزان مصرف میخواهد جلوی اسراف را بگیرد ! اولا دولت اگر نگران اسراف است میتواند خطوط انتقال برق و لوله های پوسیده آب را تعویض و ترمیم کند که حدودا 30 درصد اتلاف انرژی در این مسیر ها هدر میرود در ثانی دولت مگر به این حاملهای انرژی یارانه غیر مستقیم میدهد که از مردم توقع ریاضت اقتصادی دارد .

حال با مثالی نحوه دزدی شرکت های گاز و برق و آب را برای شما توضیح میدهم . فرض کنید شما به میوه فروشی رفتید و میدانید قیمت هر کیلو سیب قرمز 2500 تومان است ولی میوه فروش به شما میگوید :

قیمت 100 گرم سیب 250 تومان ====> که میشود کیلویی 2500 تومان

قیمت 300 گرم سیب 900 تومان ====> که میشود کیلویی 3000 تومان

قیمت 500 گرم سیب 1750 تومان ====> که میشود کیلویی 3500 تومان

و اگر 1 کیلو سیب هم بخواهید به شما دو تا کیسه 500 گرمی میدهد با قیمت هر کیسه 1750 تومان !

شما وقتی اعتراض میکنید که این گران فروشی ست همه جا سیب را کیلویی 2500 میدهند وی بشما میگوید : خب من هم کیلویی 2500 تومان میدهم بشرطی که فقط 100 گرم بخواهی ! و گرنه اگر بیشتر بخواهی و برای اینکه در خوردن میوه اصراف نکنی باید قیمت بیشتری بپردازی !

با فرض اینکه این میوه فروشی در نزدیکی منزل شما باشد و در آن زمان میوه فروشی دیگری باز نباشد و یا خیلی به محل شما دور باشد ( غیر رقابتی بودن و انحصار در فروش کالا و خدمات ) شما مجبورید هر کیلو سیب را به قیمت بیشتری بخرید و ناز میوه فروش را هم بکشید تا میوه پلاسیده و له شده بشما ندهد ( که میدهد ! ) و تازه میوه فروش بر شما منت هم بگذارد که شما را توجیه اخلاقی کرده تا در خوردن سیب زیاده روی نکنید !

حالا اگر این مثال را متوجه شدید آنرا تعمیم دهید به نحوه محاسبه قیمتهای برق و آب و گاز و آنگاه خواهید فهمید دولت چگونه هم بهای تمام شده این کالا ها را از شما میگیرد و هم سود متعارف و مالیات بر ارزش افزوده اش را و هـــــــــم درآمد حاصل از محاسبه تصاعدی قبوض شما را !!!

اگر این اسمش دزدی نیست پس چیست ؟

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۰۶, ۰۰:۳۰
دوستی میگفت :

۱) مدرسه رفتن بی فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه اگه خنگ باشی تو وقت معلمو.
۲) دنبال پول دویدن بی فایده است چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو.
۳) عاشق شدن بیفایده است چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو.
۴) ازدواج کردن بی فایده است چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی دیر.
۵) بچه دار شدن بی فایده است چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن.
۶) پیک نیک رفتن بی فایده است چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری.
۷) رفاقت با دیگران بی فایده است چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن.
۸) دنبال شهرت رفتن بیفایده است چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن.
۹) انقلاب کردن بی فایده است چون یا شکست میخوری و دشمن اعدامت میکنه یا پیروز میشی و دوست اعدامت میکنه.
۱۰) وبلاگ نویسی بی فایده است چون یا خوب مینویسی که مطلبتو میدزدن و حرص میخوری یا بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری.(البته در هر دوحال فحشو میخوری :)

عجب حکایتی است

محمد امین
۱۳۹۰/۰۲/۰۶, ۱۳:۳۳
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که

مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن درختها حرکت میکنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را میشنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران میبارد، آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمیکنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند !!!

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۰۶, ۱۵:۵۳
نقد شوندهترين سهام بورس در سال جاري

خبرگزاري فارس: جديدترين رتبه نقد شوندگي سهام شركتهاي بزرگ و كوچك بورس نشان ميدهد شركتهاي سايپا، فولاد مباركه، مپنا،گروه بهمن و صندوق بازنشستگي نقدشوندهترين سهام براي خريدها و فروش هستند.


بازار سهام كشور در شرايطي از ابتداي سال جاري تا روز گذشته 22 روز كاري را سپري كرده و تابلوهاي معاملاتي پذيراي 314 شركت از 343 شركت پذيرفته شده بودهاند كه خبرنگار اقتصادي فارس جديدترين رتبه نقدشوندگي شركتهاي بورسي در سال جاري را منتشر كرد.
طي اين مدت بازار سهام كشور با ركورد شكني هاي شاخص، حجم معاملات و ارزش روز بازار سهام سپري كرده و در اين ميان يكي از متغيرهاي اصلي براي خريد و فروش سهام رتبه نقدشوندگي سهام شركت ها است كه به دليل رونق قابل توجه معاملات ، ورود سرمايه هاي جديد به بورس و همچنين كاهش زمان توقف و بازگشايي نماد معاملاتي شركت ها ، اين متغير نسبت به سال گذشته از وضعيت بهتري برخوردار بوده است.

*50 سهم نقد شونده

بر اساس اين گزارش، برآيند 6 عامل تعداد روزهاي حضور شركتها در تابلوهاي معاملات، تعداد خريداران، حجم سهام معامله شده، تعداد دفعات معاملات، ارزش معاملات و متوسط ارزش روز شركتها حكايت از آن دارد سهام شركتهاي سايپا، فولاد مباركه، مپنا، گروه بهمن و سرمايه گذاري صندوق بازنشستگي 5 سهم اولي بودند كه در سال جاري به راحتي قابل خريد و فروش بودند سرمايه گذاران در كمترين فرصت امكان داد و ستد سهام اين شركتها را داشتند.
سهام شركتهاي ماشين سازي اراك، زامياد، چادرملو، مخابرات، حفاري شمال، پالايشگاه تبريز، سرمايه گذاري صنعت و معدن، سرمايه گذاري بوعلي، گل گهر، كالسيمين، ملي مس، بانك ملت، فولاد آلياژي ايران، پست بانك، معادن روي، سرمايه گذاري معادن و فلزات، كابلهاي شهيد قندي، ليزينگ رايان سايپا، سرمايه گذاري پتروشيمي و اميد، پارس خودرو، سرمايه گذاري بهمن، ايران خودرو ديزل، بانك سينا، كشتيراني، بيمه پارسيان، سرمايه گذاري گروه توسعه ملي ( سرمايه گذاري يبانك ملي سابق )، خدمات انفورماتيك، فارسيت درود، ايران خودرو، پالايشگاه اصفهان، سرمايه گذاري توسعه ملي، ايران ارقام، سرمايه گذاري ملي ايران، پتروشيمي شازند، شاهد، گاز لوله، بيمه البرز، سرمايه گذاري توكا فولاد، بانك اقتصاد نوين، سرمايه گذاري توسعه صنعتي و نفت بهران هم با ايستادن در رتبههاي 6 تا 50 از ديگر شركتهايي بودند كه خريد و فروش سهام آنها به راحتي انجام ميشد.
رتبه نقد شوندگي ديگر شركتهاي بزرگ كه در ميان 50 سهم اول نبودند هم نشان ميدهد بعد از رتبه 51 بانك تجارت، بانك كار آفرين در رده 65 ، بانك پارسيان در رتبه 69 ، فولاد خوزستان در رتبه 91 ، سرمايه گذاري غدير در رتبه 173 ، بانك صادرات در رده 200 و صدرا در رده 252 نقدشوندگي قرار گرفتهاند كه دليل اصلي رتبه اين دسته از شركتها ناشي از توقف نماد معاملاتي آنها است.

* آخرين سهام براي معامله

اما انتهاي جدول رتبه نقد شوندگي شركتهاي بورس هم حكايت از آن دارد شركتهاي چينچين، سيمان اصفهان، قند لرستان، داروسازي فارابي، آلومراد، پلاستيك شاهين، گروه صنعتي ملي، فرآوردههاي نسوز پارس، نساجي بروجرد، پلاسكو كار سايپا، مهندسي فيروزا، سيمان داراب، گروه صنعتي سديد، لنت ترمز، لوازم خانگي پارس، كلوگوزان، پارس سرام، سيمان بجنورد، خدمات كشاورزي، كاشي حافظ، سايپا شيشه و سيمان دشتستان هم با ايستادن در رتبههاي 314 تا 292 نقد شوندگي، شرايط سختي را در داد و ستد سهام براي سهامداران خود ايجاد كردند.

رتبه نقدشوندگي چيست و چه كاركردي دارد؟

رتبه نقدشوندگي سهام شركت هاي بورسي برآيند 6 عامل تعداد روزهاي باز بودن نماد معاملاتي، تعداد خريداران روزانه، تعداد سهام معامله شده در روز، حجم ريالي معاملات، تعداد دفعات معامله و متوسط ارزش روز بازار شركتها بوده و رتبه هر شركت نشان دهنده آن است كه از چه درجه ايي براي خريد يا فروش برخوردار است.
به عبارتي ديگر رتبه يك نقدشونده شركتي در محدوده تاريخي مشخص بيانگر اين است سهام آن اولين سهمي است كه امكان يا خريد يا فروش را دارد و رتبه آخر ( 343 ) گوياي آخرين سهم بازار براي معامله و به عبارتي عدم امكان خريد يا فروش است.
به همين علت توصيه مي شود سرمايه گذاران خصوصا " سهامداراني حقوقي و ديگران كه سرمايه بالايي دارند و در عين حال بر ديدگاه كوتاه مدت تكيه ميكنند، سهام شركتهايي را خريداري كنند كه در ميان 50 سهم نقد شونده اول قرار دارند تا از اين طريق از احتمال گير افتادن در صفهاي خريد و يا فروش سهام دوري كنند. اما سرمايهگذاراني كه سرمايه كمي داشته يا ديدگاه ميان و بلند مدت دارند، ميتوانند سهام مورد نظر را تا 90 -80 شركت نقد شونده گزينش كنند.
ذكر اين نكته ضروري است كه معرفي شركت ها طبق رتبه نقدشوندگي به معناي ارزندگي يا كم ارزش بودن سهام نبوده و اين متغير صرفا به معناي سهولت در خريد يا فروش سهام شركتها است.

سپه
۱۳۹۰/۰۲/۰۶, ۱۶:۴۲
درس مردانگی در داستان کورش و پانته آ
تابلویی که می بینید، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن 18 روایت کننده ی یکی از داستان های تاریخ ایران باستان است


در لغت نامه ی دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می کردند.

در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام « آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود. چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند و حتی هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد. اما اراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست.

کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازا از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.

می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند و نیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»

آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازه ی او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه ی خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود، خود را کشت. هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد.

از این روی اگر در تصویر دقت کنید دو جنازه ی زن می بینید و یک مرد و باقی داستان که در تابلو مشخص است.

معلوم نیست چرا ایرانیان سعی نمیکنند داستانهای غنی خود را گسترش دهند و به جای آن به سراغ داستانهایی میروند که عربها چگونه زنان را به صیغه خود در میاوردند!!!!!!!!!!!!!

کاش بجای ساخت بعضی سریال ها از این داستان های غنی و اصیل ایرانی ساخته میشد تا فرزندان کوروش منشی و خوی اصیل ایرانی را بیاموزند.

متاسفانه از اونهایی که وظیفشون ترویج فرهنگ اصیل ایرانیه انتظاری نمیتوان داشت چون اصولا اعتقادی به این فرهنگ اصیل ندارند و فرهنگ وارداتی و تهاجمی عرب را با فرهنگ اصیل و نجیب ایرانی ترجیح میدهند.بیایید خودمان با انتشار و گسترش این گونه مطالب به یکدیگر کمک کنیم تا مردانگی اجدادمان را در برابر تهاجم نامردی دیگران به خود و فرزندانمان بشناسانیم

جدا از جوانمرودی ومردانگی کوروش که همیشه درتاریخ ثبته چیزای دیگه ا ی هم دربارش گفته می شه ازقبیل معمولا هر جای را که فتح می کرد یه زن از اونجا می گرفت . حتی کشته شدنش هم به دست ماساژت ها به این دلیل بوده که به خاطر شور گشایی از ملکه اونا خواستگاری کرده( با وجود داشتن چند زن و لشکر کشی به سر حد مرزی) پیش خودش گفته براچی جنگ هم زن می گیریم هم کشور

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۰۶, ۱۷:۳۶
جدا از جوانمرودی ومردانگی کوروش که همیشه درتاریخ ثبته چیزای دیگه ا ی هم دربارش گفته می شه ازقبیل معمولا هر جای را که فتح می کرد یه زن از اونجا می گرفت . حتی کشته شدنش هم به دست ماساژت ها به این دلیل بوده که به خاطر شور گشایی از ملکه اونا خواستگاری کرده( با وجود داشتن چند زن و لشکر کشی به سر حد مرزی) پیش خودش گفته براچی جنگ هم زن می گیریم هم کشور

دوست عزيز بهش حق بده. خيلي ها جايي را فتح نمي كنند ولي زن م يگيرند
مگه عربها وقتي ايران را گرفتند تمام زنها را به كنيزي خودشون نگرفتند.اونوقت شما به كوروش ايراد مي گيريد.

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۰۶, ۱۸:۴۵
خیلی مهم !
Answer the phone by LEFT ear
برای صحبت با موبایل از گوش چپ استفاده کن

Do not drink coffee TWICE a day
روزانه بیش از دو فنجان قهوه ننوشید.

Do not take pills with COOL water
قرص و داروها را با آب خیلی سرد تناول نکنید.
Do not have HUGE meals after 5pm
بعد از ساعت 5:00 از خوردن غذای چرب خوداری کنید.


Reduce the amount of TEA you consume
مصرف چای روزانه را کم کنید


Reduce the amount of OILY food you consume
از مقدار غذای چرب و اشباع شده با روغن در وعده های غذایی کم کنید

Drink more WATER in the morning, less at night
در صبح آب بيشتر و در شب آب كمتر بنوشيد.

Keep your distance from hand phone CHARGERS
از گوشی موبایل در زمان شارژ شدن دوری کنید.


Do not use headphones/earphone for LONG period of time
از سمعکهای تلفن ثابت و موبایل برای مدت طولانی استفاده نکنید.



Best sleeping time is from 10pm at night to 6am in the morning
بهترین زمان خواب از ساعت 10:00 شب تا ساعت 6:00 صبح است


Do not lie down immediately after taking medicine before sleeping
بعد ازخوردن دارو فورا" به خواب نروید.



When battery is down to the LAST grid/bar, do not answer the phone as the radiation is 1000 times
زمانیکه باتری موبایل ضعیف است با جایی تماس نگیرید و تماس کسی را جواب ندهید چون در این حالت امواجی که گوشی منتشر می کند 1000 برابر است.

آرتمیس
۱۳۹۰/۰۲/۰۶, ۲۱:۲۰
دلیل طلاق از زبان "سید محمد جواد ابطحی" نماینده مردم خمینی شهر در مجلس:



"یکی از دلایل رشد طلاق این است که انتظارات بالا رفته و درآمدها پاسخگوی هزینهها نیست. حدیثی را از امام صادق خواندم که در آن آمده بود تهران به قدری بزرگ میشود که قصرهایش مثل قصر بهشت میشود، زنانش مثل حورالعین میشوند، زینت میپوشند و درآمد شوهرها برای مخارج زنها کافی نیست. الان هم میبینیم همین طور شده و همین مسئله منجر به طلاق میشود."

؟؟؟؟؟؟؟

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۰۶, ۲۲:۰۹
؟؟؟؟؟؟؟

من نقل قول كردم

آرتمیس
۱۳۹۰/۰۲/۰۶, ۲۲:۱۰
اگر دروغ رنگ داشت؛

هر روز شاید،

ده ها رنگین کمان، در دهان ما نطفه می بست،

و بیرنگی، کمیاب ترین چیزها بود.



اگر شکستن قلب و غرور، صدا داشت؛

عاشقان، سکوت شب را ویران میکردند.



اگر به راستی، خواستن، توانستن بود؛

محال نبود وصال!

و عاشقان که همیشه خواهانند،

همیشه می توانستند تنها نباشند.



اگر گناه وزن داشت؛

هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد،

خیلی ها از کوله بار سنگین خویش ناله میکردند،

و من شاید؛ کمر شکسته ترین بودم.



اگر غرور نبود؛

چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند،

و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان،

جستجو نمی کردیم.



اگر دیوار نبود، نزدیک تر بودیم؛

با اولین خمیازه به خواب می رفتیم،

و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان،

حبس نمی کردیم.



اگر خواب حقیقت داشت؛

همیشه خواب بودیم.

هیچ رنجی، بدون گنج نبود؛

ولی گنج ها شاید،

بدون رنج بودند.



اگر همه ثروت داشتند؛

دل ها، سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند.

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید؛

تا دیگران از سر جوانمردی،

بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند.

اما بی گمان، صفا و سادگی می مرد،

اگر همه ثروت داشتند.



اگر مرگ نبود؛

همه کافر بودند،

و زندگی، بی ارزشترین کالا بود.

ترس نبود؛ زیبایی نبود؛ و خوبی هم شاید.



اگر عشق نبود؛

به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟

کدام لحظه ی نایاب را اندیشه میکردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری... بی گمان، پیش از اینها مرده بودیم ...

اگر عشق نبود؛



اگر کینه نبود؛

قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند.

اگر خداوند؛ یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد،

من بی گمان،

دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا.


آنگاه نمیدانم ،

به راستی خداوند، کدامیک را می پذیرفت؟


دکتر علی شریعتی

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۰۷, ۱۲:۱۹
معجزه وحشتناک دستمالهای مرطوب برروی دختر دانشجو!!

چندی پیش دختر جوانی با مراجعه به کلانتری 148 انقلاب تهران ماجرای عجیبی را پیش روی پلیس قرار داد که تازگی داشت.
دختر 21 ساله در تحقیقات گفت:
«میخواستم به دانشگاه بروم که سوار اتوبوس شدم.
زن جوانی که در صندلی کناریام نشسته بود خیلی باکلاس و شیک به نظر میرسید،
دیدم که به صورتم خیره شده است تا اینکه لبخندی زد و سرصحبت را باز کرد.
وقتی شنیدم که با یک پزشک پوست آشناست
و دستمال مرطوبی سراغ دارد که باعث از بین رفتن لک و جوش صورتم میشود خوشحال شدم.
میگفت دستمالها بیخطر هستند
و هر شب باید آن را روی صورتم بگذارم تا پوستم ترمیم شود.
«فریماه» همان لحظه یک سری دستمال مرطوب به من داد
و خواست شماره موبایلش را داشته باشم
و اگر دستمالها تاثیر خوبی روی صورتم گذاشتند
با وی تماس بگیرم تا سفارش بدهد از اروپا برایم بیاورند.
همان شب دستمال مرطوب را روی صورتم گذاشتم.
حس خوبی به من دست داد.
از آن به بعد هر شب این کار را میکردم.
یک هفته نشده بود که با فریماه تماس گرفتم و بسته جدیدی از دستمالها را سفارش دادم.
همدیگر را دیدیم و او با گرفتن 20 هزار تومان دستمالها را به من فروخت».
دختر دانشجو افزود:
«هر شب مرتب دستمالها را استفاده میکردم
و اگر آنها را به صورتم نمیگذاشتم نمیتوانستم بخوابم
و نیمههای شب از خواب میپریدم.
اصلا تصور نمیکردم که معتاد دستمالها شدهام.
رفته رفته وقتی از دستمالها استفاده نمیکردم خمار و خوابآلود میشدم.
خواهرم که از نزدیک شرایط من را دنبال میکرد ترسیده بود،
طوری حرف میزد که انگار مطمئن است من مواد مصرف میکنم اما نمیپذیرفتم.
هر بار با فریماه تماس میگرفتم قیمت دستمالها را چندین برابر بالا میبرد.
سومین بار بود که 100 هزار تومان خواست،
ناچار بودم بپردازم.
هر هفته وقتی با فریماه تماس میگرفتم
چون میدانست وابستگی شدیدی به دستمالها دارم قیمت را بالاتر میبرد.
خواهرم که بیشتر متوجه رفتارها و بیتابیهای من شده بود خانواده را در جریان قرار داد.
اصرار داشتند آزمایش بدهم.
من تصور نمیکردم چنين جواب عجیبی بشنوم،
به خاطر همین پذیرفتم و آزمایش دادم. نتیجه باورنکردنی بود.
در خون من یک نوع ماده مخدر به نام «السیمن» وجود داشت
که از راه پوست و دستمالهای مرطوب من را معتاد کرده بود.
وقتی با فریماه تماس گرفتم و شنید میدانم چه بلایی بر سر من آورده است
تماس را قطع کرد
و از آن به بعد گوشیاش خاموش است.

من از این زن که میتواند دخترهای دیگر را نیز فریب دهد، شکایت دارم».
ماموران با شنیدن ادعاهای دختر دانشجو به بررسیهای تخصصی دست زدند و پی بردند
«السیمن» یک نوع ماده مخدر سوییسی بوده و از طریق اروپا وارد ایران شده است.
ماموران دریافتند که فریماه با اطلاع از اینکه دستمالها اعتیادآور هستند،
سوار اتوبوس یا مترو به جذب مشتری از میان دختران جوان پرداخته
و با استفاده از عدم آگاهی آنان به خطری که در پیش دارند
ابتدا با قیمتهای پایین دستمالهای «السیمن» را در اختیارشان گذاشته
سپس با اعتیاد طعمههایش پول زیادی به جیب میزند.
تحقیقات در این باره که آیا باند سازمانیافتهای به چنین اقدام خاموشی دست میزند ادامه دارد

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۰۷, ۱۳:۴۵
10 نکته برای صرفه جویی و بهبود زمان شارژ باتری لپ تاپ
توسط : artinsa
10 نکته برای صرفه جویی و بهبود زمان شارژ باتری لپ تاپ


کاربران لپ تاپ از اهمیت حیاتی باتری و صرفه جویی در مصرف انرژی به خصوص مواقعی که به کابل برق دسترسی ندارند به خوبی آگاهند. کاربرانی که مجبورند مدام لپ تاپ خود را با خود حمل و در محل های مختلف استفاده کنند، به خوبی می دانند که عملکرد کلی سیستم بستگی زیادی به قدرت و شارژ ذخیره باتری دارد. هر چه باتری، مدت زمان شارژ بیشتری در اختیار کاربر قرار دهد، بیشتر می توان از رایانه همراه استفاده کرده و از امکانات جانبی آن مانند وای-فای بهره برد. اما برای اینکه عمر شارژ باتری را دراز کنیم، باید به خوبی از انرژی ذخیره شده آن مراقبت کنیم. دستورالعمل هایی وجود دارند که، اگر به خوبی آن را به کار ببندیم در بهبود عملکرد باتری کمک و در اختیار گذاشتن شارژ برای مدتی طولانی تر بسیار موثر است. در ادامه با ۱۰ مورد از مهمترین نکات در این زمینه آشنا می شویم:

1. اگر به جریان برق دسترسی دارید تا می توانید از کابل استفاده کنید

ساده ترین راه پیش رو! اگر نزدیک محل لپ تاپ پریز جریان برق مستقیم در دسترس است و قصد جابجایی رایانه را هم ندارید، به جای باتری، لپ تاپ را با آداپتورش به برق بزنید و از آن استفاده کنید. اگر به عنوان مثال پشت میز، روی مبل یا تخت نشسته و خلاصه نزدیک به پریز برق هستید، بهتر است شارژر را به برق مستقیم زده و رایانه خود را با این منبع انرژی استفاده کنید. دلیلش ساده است. زمانی که برق مستقیم در دسترس باشد، شارژ باتری لپ تاپ اصلا استفاده نمی شود. استفاده از لپ تاپ، بیشتر با برق شهری موجب صرفه جویی در شارژ و افزایش عمر کلی باتری می گردد.

2. لپ تاپ را خنک نگهدارید

منافذ ورودی هوا به فن پردازنده را باز و بدون هیچ مانع خارجی حفظ کنید. اگر منافذ ورودی هوا در زیر بدنه لپ تاپ ها هستند مطمئن شوید به وسیله ای ارتفاع سطح زیری را از روی سطحی که لپ تاپ قرار داده شده افزایش دهید. این کار سبب افزایش جریان هوا در زیر بدنه شده و کمک می کند که گرما به خوبی از منافذ خارج شده و هوای تازه در دسترس بیشتری به فن رسیده و عملکرد خنک کنندگی بهبود یابد. به یاد داشته باشید که دمای بالای قطعات سبب می شود فن وادار به چرخش سریعتر شده که این امر نیز انرژی بیشتری از باتری طلب می کند و باتری زودتر تخلیه می شود.

3. سرعت پردازنده را کنترل کنید

اگر لپ تاپ شما با استفاده از باتری در حال اجرا است، می توانید سرعت پردازنده را کنترل یا به حداقل برسانید تا مصرف باتری کمتر شود. برای این کار :

کنترل پنل را باز کرده > به Power Options رفته و پروفایل های "Balanced" یا "Power Saver" را انتخاب کنید که سبب می شود پردازنده با حداقل سرعت پردازشی خود عمل کند.

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

این بهترین روش صرفه جویی در باتری است به خصوص اگر در حال کار بر روی تنها یک نرم افزار مثل مایکروسافت آفیس هستید یا فقط دارید تایپ میکنید و یا یک فیلم تماشا می کنید. همچنین می توانید یک پروفایل سفارشی برای تنظیمات نیرو ایجاد کنید برای این منظور روی "change plan settings" در کنار برنامه های از پیش تعیین شده تنظیم نیرو کلیک کنید.

4. حافظه رم بیشتری به رایانه خود اضافه کنید

آیا می دانید مقدار کم حافظه رم (RAM) سبب می شود پردازنده یک حافظه مجازی در داخل دیسک سخت ایجاد کند؟ در نتیجه دسترسی به فایل از طریق هارد دیسک نیاز به مصرف بیشتر باتری می گردد. حافظه رم بیشتر نه تنها سرعت متوسط انتقال اطلاعات به پردازنده را افزایش میدهد (افزایش سرعت رایانه)، بلکه به دلیلی که در بالا ذکر شد سبب کمتر مصرف شدن انرژی باتری و در نتیجه افزایش مدت زمان شارژ در دسترس باتری برای لپ تاپ می گردد.

5. از حالت هایبرنت استفاده کنید

بسیاری از کاربران دوست دارند هنگامی که برای مدتی از رایانه خود استفاده نمی کنند سیستم را روی حالت استندبای (آماده به کار) یا Sleep تنظیم کرده و فرضشان بر این است که سیستم در حالت آماده به کار خیلی زود قابل استفاده است. اما در حالت آماده به کار سخت افزارهای سیستم هنوز روشن بوده و طبیعی است انرژی از باتری می گیرند. به نظر می رسد سیستم در خواب است اما در واقع چنین نیست. این در حالیست که اگر رایانه همراه را با باتری راه اندازی کرده باشید، در این مواقع حالت "هایبرنت" (خواب زمستانی) بسیار مفید است. هایبرنت کردن کمی متفاوت از بردن رایانه به حالت استندبای است چون در حالت هایبرنت همه سخت افزارهای سیستم به طور کامل خاموش شده اما برنامه های باز در سیستم عامل همچنان باز باقی می مانند، داده ها در حافظه و فایل های باز حفظ شده و دفعه بعد که لپ تاپ را روشن می کنید به همان حالتی که کامپیوتر را هایبرنت کردید به سرعت و بدون منتظر لود شدن سیستم عامل بر می گردید. بنابراین به جای استفاده از حالت آماده به کار سعی کنید هنگام استفاده از باتری، حالت هایبرنت (hibernate) را از منوی Shut down انتخاب کنید.

6. روشنایی صفحه نمایش را کم کنید

نمایشگر ال سی دی و دیسک سخت دو بخش از پر مصرف ترین اجزای نوت بوک در استفاده از باتری هستند. خاموش کردن صفحه نمایش، زمانی که برای مدتی با لپ تاپ کار ندارید، موجب صرفه جویی بسیاری در نیروی باتری می شود. به طور مشابه کاهش روشنایی آن نیز موجب صرفه جویی خوبی در مقدار شارژ باتری می گردد. همواره در همه لپ تاپ ها، کلید های میانبری وجود دارد که برای کنترل مستقیم روشنایی صفحه نمایش روی صفحه کلید مشخص شده اند. از این کلید های ترکیبی (معمولا ترکیب کلید Fn به علاوه یکی از کلید های F1 تا F12 که علامت خورشید دارد) برای کم کردن روشنایی نمایشگر استفاده کنید.

7. سخت افزار داخلی بلااستفاده را غیرفعال کنید

علاوه بر هارد دیسک درون هر لپ تاپی اجزای سخت افزاری داخلی وجود دارند که قادرند مقدار زیادی از انرژی باتری را مصرف کنند. از آن جمله می توان به وای-فای و بلوتوث اشاره کرد که اغلب مورد غفلت قرار گرفته و به دلیل روشن بودن همواره در حال جستجو برای شبکه های فعال اطراف می باشند. پس هنگامی که قصد استفاده از آنها را ندارید، آنها را از گزینه ها خاموش کرده یا به طور مستقیم از دکمه های میانبر در برخی از نوت بوک ها برای خاموش/روشن کردن این امکانات استفاده کنید.

8. دستگاه های جانبی خارجی را جدا کنید

دستگاه های خارجی متصل به لپ تاپ از طریق درگاه یواس بی، مانند فلش دیسک ها، صفحه کلید خارجی، ماوس و غیره بزرگترین منابع خارجی هستند که از باتری انرژی می گیرند. اگر وقتی که از باتری استفاده می شود، نیازی به آنها ندارید، کافیست آنها را از لپ تاپ جدا کنید تا شاهد افزایش چشمگیر در زمان آماده به کار لپ تاپ را مشاهده کنید.

9. وظایف برنامه ریزی شده را غیرفعال کنید

بسیاری از برنامه های کاربردی به طور پیش فرض به گونه ای تنظیم شده اند که در حالتی که سیستم پردازشی ندارد و اصطلاحا در حالت idle (بیکاری) هست فعال شده و شروع به اجرا می کنند. در موقع نصب این نرم افزارها برخی از آنها فعال بودن این ویژگی را به کاربر اعلام می کنند یا عنوان مثال می گویند هر از چندگاهی برنامه به روز رسانی (آنلاین) را برای بررسی نسخه های جدید اجرا می کند. برای غیرفعال کردن این وظایف برنامه ریزی شده در لپ تاپ خود به زمانبندی وظایف (Task Scheduler) رفته و اگر قصد استفاده از سیستم با باتری را دارید برای صرفه جویی در مصرف باتری وظایف را غیرفعال کنید.

10. برنامه های باز که بلااستفاده اند را ببندید

این یکی از بارز ترین نکات است. نرم افزار های در حال اجرا در پس زمینه استفاده از پردازنده را افزایش می دهند. هر چه پردازنده بیشتر کار کند، باتری بیشتر مصرف خواهد شد. پس تسکبار ویندوز را برای دیدن برنامه های در حال اجرا بررسی کرده و همه آنهایی را که مورد نیازتان نمی باشد را ببندید. در کل سعی کنید زمان استفاده از باتری حتی المقدور از کارهایی که نیاز به قدرت پردازشی و توان بالا دارند مانند چند وظیفگی و انجام بازی های سنگین اجتناب کنید.

راهنمایی های 10گانه بالا را می توانید به راحتی گسترش داده و با بکار بستن آنها سبب بهبود عمر باتری نوت بوک خود شوید. این توصیه ها را به کار بندید تا مطمئنا شاهد یک افزایش بزرگ در مدت زمان آماده به کار لپ تاپ خود به دلیل شارژ بیشتر باتری شوید.

ناهید
۱۳۹۰/۰۲/۰۷, ۲۱:۳۵
مـسـافـر خـسـتـه
>مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن
>قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن
>چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!
>
>وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد
>اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد.
> فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!
>
>مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...
>
>ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با
>خوشحالي خورد و نوشيد...
>
>بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده
>بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت
>انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر
>گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟
>
>و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...
>
>هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست.
>
>ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز
>تحقق مي بخشد.
>
>بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد...
>
>-------------------------------------------------------------------------------------
>
>
>مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که
>نامش تقدیر است
>
>جان اولیورهاینر

malavan
۱۳۹۰/۰۲/۰۷, ۲۱:۴۶
مـسـافـر خـسـتـه
>مسافري خسته كه از راهي دور مي آمد ، به درختي رسيد و تصميم گرفت كه در سايه آن
>قدري اسـتراحت كند غافـل از اين كه آن درخت جـادويي بود ، درختي كه مي توانست آن
>چه كه بر دلش مي گذرد برآورده سازد...!
>
>وقتي مسافر روي زمين سخت نشست با خودش فكر كرد كه چه خوب مي شد
>اگـر تخت خواب نـرمي در آن جا بود و او مي تـوانست قـدري روي آن بيارامد.
> فـوراً تختي كه آرزويـش را كرده بود در كنـارش پديـدار شـد !!!
>
>مسافر با خود گفت : چقدر گـرسـنه هستم. كاش غذاي لذيـذي داشتم...
>
>ناگهان ميـزي مملو از غذاهاي رنگارنگ و دلپذيـر در برابرش آشـكار شد. پس مـرد با
>خوشحالي خورد و نوشيد...
>
>بعـد از سیر شدن ، كمي سـرش گيج رفت و پلـك هايش به خاطـر خستگي و غذايي كه خورده
>بود سنگين شدند. خودش را روي آن تخت رهـا كرد و در حالـي كه به اتفـاق هاي شـگفت
>انگيـز آن روز عجيب فكـر مي كرد با خودش گفت : قدري مي خوابم. ولي اگر يك ببر
>گرسنه از اين جا بگـذرد چه؟
>
>و ناگهان ببـري ظاهـر شـد و او را دريد...
>
>هر يك از ما در درون خود درختي جادويي داريم كه منتظر سفارش هايي از جانب ماست.
>
>ولي بايد حواسـمان باشد ، چون اين درخت افكار منفي ، ترس ها ، و نگراني ها را نيز
>تحقق مي بخشد.
>
>بنابر اين مراقب آن چه كه به آن مي انديشيد باشيد...
>
>-------------------------------------------------------------------------------------
>
>
>مردم اشتباهات زندگی خود را روی هم می ریزند و از آنها غولی به وجود می آورند که
>نامش تقدیر است
>
>جان اولیورهاینر


ضمن تشکر از این داستان شما
من خودم کاملا با جمله آخر موافقم

البته بگم این از مصادیق قوه جذب است که شدیاً به این امر اعتقاد داشته و نتایج مثبت آن را چشیده ام

درود

ناهید
۱۳۹۰/۰۲/۰۷, ۲۲:۰۱
انسان هاي بزرگ در باره عقاید سخن مي گويند
انسان هاي متوسط در باره وقایع سخن مي گويند
انسان هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند


انسان هاي بزرگ درد ديگران را دارند
انسان هاي متوسط درد خودشان را دارند
انسان هاي كوچك بي دردند

انسان هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند
انسان هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند
انسان هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند


انسان هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند
انسان هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند
انسان هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند


انسان هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند
انسان هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد
انسان هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند


انسان هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند
انسان هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند
انسان هاي كوچك مسئله ندارند


انسان هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند
انسان هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند
انسان هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

محمد امین
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۱۰:۵۵
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۱۱:۲۹
در روزگاران قدیم انسانها بسیار به هم ظلم کردند و سیاهی و تباهی به نهایت خود رسید .

تا اینکه کتیبه ای از سوی پروردگارشان بر آنان نازل شد !

ده فرمان :

1- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نکُشد .
2- هیچ انسانی ، به انسان دیگر تجاوز نکند .
3- هیچ انسانی ، به انسان دیگر دروغ نگوید .
4- هیچ انسانی ، به انسان دیگر تهمت نزند .
5- هیچ انسانی ، از انسان دیگر غیبت نکند .
6- هیچ انسانی ، مال انسان دیگر را نخورد .
7- هیچ انسانی ، به انسان دیگر زور نگوید .
8- هیچ انسانی ، بر انسان دیگر برتری نجوید .
9- هیچ انسانی ، در کار انسان دیگر تجسس نکند .
10- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد !



پس از آن سالیان سختی بر شیطان و همدستانش گذشت ،

تا اینکه روزی شیطان ، چاره ای اندیشید .

او گفت :

ای دوستان ، کلمه ای یافته ام که بسیار از او بیزارم

اما به زودی با افزودن تنها همین یک کلمه به ده فرمان ، همه چیز را به سود خودمان ، تغییر خواهم داد

و ده فرمان چنین شد :

1- هیچ انسانی ، انسان مؤمن دیگر را نکُشد .
2- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تجاوز نکند .
3- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر دروغ نگوید .
4- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر تهمت نزند .
5- هیچ انسانی ، از انسان مؤمن دیگر غیبت نکند .
6- هیچ انسانی ، مال انسان مؤمن دیگر را نخورد .
7- هیچ انسانی ، به انسان مؤمن دیگر زور نگوید .
8- هیچ انسانی ، بر انسان مؤمن دیگر برتری نجوید .
9- هیچ انسانی ، در کار انسان مؤمن دیگر تجسس نکند .
10- هیچ انسانی ، انسان دیگر را نپرستد ! مگر اینکه بسیار مؤمن باشد !


و اینک ای دوستان
به سوی انسانها بروید و به وسوسه بپردازید
و کاری کنید که هیچ کس ، هیچ کس را مؤمن نپندارد ، جز آنان که از دنیا رفته اند .

آرتمیس
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۱۱:۵۵
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری،
نیست دگردیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
كوك كن ساعتِ خویش !
كه مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ كه سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه سحرگاه كسی بقچه در زیر بغل،
راهیِ حمّامی نیست
تا تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این كوچه دگرخالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ است
كوك كن ساعتِ خویش !
ماكیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
كوك كن ساعتِ خویش !
كه در این شهر، دگر مستی نیست كه تو وقتِ سحر،
آنگاه كه از میكده برمیگردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
كوك كن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر و در این شهر سحرخیزی نیست

شاعر: مرتضی کیوان هاشمی

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۱۲:۲۵
حکایت ما ایرانیها ....

متن زیر را نه به لحاظ طنزی که در آن است بلکه بیشتر از جهت تدبر و تامل بر رفتار خود آوردهایم تا بنگریم با خود و دیگران چه کردهایم؟!

اینکه اینگونه شدهایم یا اینگونه بودهایم دیگر مسئله نیست. مسئله این است که چه کنیم که اینگونه نه انگاشته شویم نه خود را بیانگاریم...

میگن یه روز جبرئیل میره پیش خدا گلایه میکنه که: آخه خدا، این چه وضعیه آخه؟ ما یک مشت ایرونی داریم توی بهشت که فکر میکنن اومدن خونه باباشون! به جای لباس و ردای سفید، همه شون لباسهای مارکدار و آنچنانی میخوان! بجای پابرهنه راه رفتن کفش آدیداس پاشون میکنن.

هیچ کدومشون از بالهاشون استفاده نمیکنن، میگن بدون 'بنز' و 'ب ام و' نمیرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... یکی از همینها دو ماه پیش قرض گرفت و رفت دیگه ازش خبری نشد! آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تمیز میکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی دیدم بعضیهاشون کاسبی هم میکنن و حلقههای تقدس بالای سرشون رو به بقیه میفروشن. چند تاشون کوپون جعلی بهشت درست کردن و به ساکنین بخت برگشته جهنم میفروشن. چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت میکنن. یک سری شون حوریهای بهشت را با تهدید آوردن خونه شون و اونارو "سرکار" گذاشتن و شیتیلی میگیرن.

بقیه حوریها هم مرتب میگن مارو از لیست جیره ایرانیها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شدیم و از ریخت افتادیم.

اتحادیه غلمانها امضاء جمع کرده که اعضا نمیخوان به دیدن زنان ایرانی برن چون اونقدر آرایش کردن و اسپری مو سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده و فیوزش سوخته در ضمن خانمهای ایرونی از غلمانها مهریه میخوان.
هفته پیش هم چند میلیون نفر تو چلوکبابی ایرانیها مسموم شدن و دوباره مردن. چند پزشک ایرونی به حوریها بند کردن که الا و بلا بیایید دماغتونو عمل کنیم.

خدا میگه: ای جبرئیل! ایرانیان هم مثل بقیه، آفریدههای من هستند و بهشت به همه انسانها تعلق داره. اینها هم که گفتی، خیلی بد نسیت!
برو یک زنگی به شیطون بزن تا بفهمی درد سر واقعی یعنی چی!
جبرئیل میره زنگ میزنه به جناب شیطان... دو سه بار میره روی پیام گیر تا بالاخره شیطان نفس نفس زنان جواب میده: جهنم، بخش ایرانیان بفرمایید؟

جبرئیل میگه: آقا سرت خیلی شلوغه انگار؟

شیطان آهی میکشه و میگه: نگو که دلم خونه... این ایرونیها اشک منو در آوردن به خدا! میخوام خودمو بازنشست کنم.
شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو میکنم این طرف، اون طرف یه آتیشی به پا میکنن!
تا دو ماه پیش که اینجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتیش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت میگم نکن!!!

جبرئیل جان، من برم.... اینها دارن آتیش جهنم رو خاموش میکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...
یک عده شون بازار سیاه مواد سوختی بخصوص بنزین براه انداختن.
چند تا پزشک ایرونی در جهنم بیمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبلیغ میکنن و این شدیدا ممنوعه.
چندتاشون دفتر ویزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر میکنن. بلیت جعلی یکطرفه بهشت هم میفروشن.
یک سری شون وکیل شدن و تبلیغ میکنن که میتونن پیش نکیر و منکر برای جهنمیها تقاضای تجدید نظر بدن.
چند تاشون که روی زمین مهندس بودن میگن پل صراط ایراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع میکنن که پل باید پهنتر بشه.

چند هزار تاشون هم هر روز زنگ میزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهای کانادا و آمریکا رو میپرسن چون میخوان مهاجرت کنن.
هرروز هزاران ایرونی زنگ میزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی جهنم رو میخوان
الان مراجعه کننده داشتم میگفت: ما کاغذ نسوز میخواهیم که روزنامه اپوزیسیون بیرون بدیم.

ببخش! من برم، بعدا صحبت میکنیم... چند تا ایرونی دارن کوپون جعلی کولرگازی و یخچال میفروشن... برم یه چماقی بچرخونم ...

طيب
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۱۲:۳۸
باسلام
فقط پيرمردا نگاه كنن
نگاه كردن جوونهاممنوع
http://www.farsnews.com/plarg.php?nn=M748480.jpg

مصطفی مصری پور
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۱۳:۰۳
جدا از جوانمرودی ومردانگی کوروش که همیشه درتاریخ ثبته چیزای دیگه ا ی هم دربارش گفته می شه ازقبیل معمولا هر جای را که فتح می کرد یه زن از اونجا می گرفت . حتی کشته شدنش هم به دست ماساژت ها به این دلیل بوده که به خاطر شور گشایی از ملکه اونا خواستگاری کرده( با وجود داشتن چند زن و لشکر کشی به سر حد مرزی) پیش خودش گفته براچی جنگ هم زن می گیریم هم کشور

دروغ محضه....بنده مطالعات تاریخی داشتم و تا اون جایی که میدونم در دین زرتشت داشتن 2زن همزمان امکان پذیر نیست
شاید شما کوروش را با سران صدر اسلام اشتباه گرفتی که از هر قبیله یک زن اختیار میکردن و هم چنین در قوانین اسلامی،زنها جزو غنایم جنگی محسوب میشن....بازم توضیح بدم؟؟
با تشکر

HOLY
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۱۳:۵۵
تعدد زوجات در دین زرتشت
در دین زرتشتی تعدد زوجات روا نیست و گفته شده همانگونه که یک زن نمی تواند در یک زوان بیش از یک شوهر داشته باشد مرد نیز نمی تواند در آن واحد دو یا چند زن داشته باشد اختیار زن دوم در شرایطی خاص و سخت که در آیین نامه زرتشتیان آمده جایز است نظیر اینکه زن اول فوت شده باشد در ایران باستان تنها در صورتی فرد زرتشتی می توانست با وجود زن اول زن دیگر اختیار کند که زن اول به تشخیص پزشک عقیم بوده و خود موافقت خویش را برای این کار اعلام کند و رضایت داشته باشد هدف از این عمل نیز بقا نسل و پرورش فرزندانی نیک برای دین و دنیاست.

مصطفی مصری پور
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۱۴:۲۲
تعدد زوجات در دین زرتشت
در دین زرتشتی تعدد زوجات روا نیست و گفته شده همانگونه که یک زن نمی تواند در یک زوان بیش از یک شوهر داشته باشد مرد نیز نمی تواند در آن واحد دو یا چند زن داشته باشد اختیار زن دوم در شرایطی خاص و سخت که در آیین نامه زرتشتیان آمده جایز است نظیر اینکه زن اول فوت شده باشد در ایران باستان تنها در صورتی فرد زرتشتی می توانست با وجود زن اول زن دیگر اختیار کند که زن اول به تشخیص پزشک عقیم بوده و خود موافقت خویش را برای این کار اعلام کند و رضایت داشته باشد هدف از این عمل نیز بقا نسل و پرورش فرزندانی نیک برای دین و دنیاست.
درود بر جناب دکتر
فک میکنم اگر ابهامی هم وجود داشته با صحبت دکتر فرزاد عزیز برطرف شده
دکترجان بنده هروقت این عکس آواتر شما(آلبر کامو) رو میبینم آرامش میگیرم
شاد باشید

HOLY
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۱۴:۵۰
درود بر جناب دکتر
فک میکنم اگر ابهامی هم وجود داشته با صحبت دکتر فرزاد عزیز برطرف شده
دکترجان بنده هروقت این عکس آواتر شما(آلبر کامو) رو میبینم آرامش میگیرم
شاد باشید

ممنونم مصطفی عزیز
شما لطف دارین
درود بر شما

آرتمیس
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۱۵:۳۱
باسلام
فقط پيرمردا نگاه كنن
نگاه كردن جوونهاممنوع
http://www.farsnews.com/plarg.php?nn=M748480.jpg


این شد حکایت اون فیلمها که برای 13 ساله ها ممنوع میکردند بعد همه هجوم میبردند برای تماشا....

آرتمیس
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۱۵:۴۲
درود بر جناب دکتر
فک میکنم اگر ابهامی هم وجود داشته با صحبت دکتر فرزاد عزیز برطرف شده
دکترجان بنده هروقت این عکس آواتر شما(آلبر کامو) رو میبینم آرامش میگیرم
شاد باشید


من به شما خواندن کتاب مشرق زمین گهواره تمدن نویسنده: ویل دورانت را توصیه میکنم...!!
چیزایی توش میخونی که تا بحال از کمتر کسی شنیدی....

مهربان
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۱۶:۵۳
درود بر جناب دکتر
فک میکنم اگر ابهامی هم وجود داشته با صحبت دکتر فرزاد عزیز برطرف شده
دکترجان بنده هروقت این عکس آواتر شما(آلبر کامو) رو میبینم آرامش میگیرم
شاد باشید
.....ضمن تایید فرمایشات برادرم فرزاد اون مطلبی رو که سپه در مورد کورش گفت کاملا درسته....بطوری که کورش با زوبین مجروح میشه و سرش رو پیش ملکه سکاها میبرن ...اونم سرشو تو خیک خون میندازه و میگه تو که از خوردن خون سیر نمیشدی حالا اینقدر بخور سیر بشی که البته اگر اشتباه نکنم نقاشی این صحنه هم در موزه بریتانیا موجود میباشد....اواتور فرزادم البر کامو نیست همفری بوگارته ...

rend72
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۱۷:۱۷
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟
یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.
سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا.

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۱۹:۰۲
غلبه بر بی خوابی
=
http://arakbourse.blogfa.com/post-23.aspx
=

در جوامع صنعتی به طور متوسط از هر 3 نفر ، دو نفر را تحت تاثیر قرار میدهد.
یعنی در شب از خواب بیدار میشوند.
اگر شما هم تمام شب را غلت میزنید، بدانید که سلامتی، انرژی و سیستم ایمنی بدن خود را با مشکل مواجه میکنید.

طيب
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۲۰:۳۹
این شد حکایت اون فیلمها که برای 13 ساله ها ممنوع میکردند بعد همه هجوم میبردند برای تماشا....

ارتيميس عزيز تمامي نوشته ها اهدافي را دنبال ميكنند از جمله زير علامت سوال بردن مقطع فعلي ويا به چالش كشيدن ان ونحوه برخورد اقشار جامعه با ان
دوگانگي وياحتي چند گانگي در رفتار ملتها موجب از بين رفتن فرهنگ اصيلشان خواهد بود ومنجر به فناي ريشه هاي اجتماعي كه خانواده مبداء اصلي آن است تمام ميشود.
چند دوره زماني براي ترميم آن لازم است؟!
چرا از خود شروع نمكنيم مثلا در ادبيات نوشتاري وگفتاري
اميدوارم هدف اصلي از اين نوشته را رسونده باشم
هميشه شاد باشيد

ناهید
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۲۱:۰۳
درآینه نگاه كن اگر صورتی زیبا داری كاری مناسب جمالت انجام بده و اگر قیافهات نامناسب است، زشتی كردار را به زشتی صورت میفزا. (افلاطون)

اگر روزگاری شاءن و مقامت پایین آمد نا امید مشو، آفتاب هر روز هنگام غروب پایین میرود تا بامداد روز دیگر بالا بیاید. (افلاطون)

در لذت آمیخته با قباحت خوشحال مباشید و تفكر كنید كه لذت میرود و قباحت میماند. (سقراط)

اگر نمیتوانی شاهراه باشی، كوره راه باش. اگر نمیتوانی خورشید باشی، ستاره باش. كمیت نشانگر پیروزی یا ناكامی تو نیست. هر آنچه هستی، باش. (داگلاس مالوك)

صداقت، نخستین بخش كتاب عشق است.. (توماس جفرسون)

بسیاری از مردم نقره را در انتظار طلا از دست میدهند. (موریس وبستر)

وقتی جز عشق هیچ چیز برایمان باقی نمانده است برای نخستین بار آگاه میشویم كه فقط و فقط عشق كافی است. (آنونیموس)

آنچه معمولا" ما را بتدریج سست میكند و خوشبختیمان را مسموم میسازد این است كه احساس میكنیم بزودی خسته می شویم و به پایان آنچه برایمان جذاب است میرسیم. (پیل تلهارد دوشاردن)

محمود شریعت
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۲۱:۱۰
.....اواتور فرزادم البر کامو نیست همفری بوگارته ...


حالا ايني كه گفتيد كيه؟ چكاره ي؟

ناهید
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۲۲:۴۸
اردیبهشت ، ماه گلاب و قمصر کاشان

دومین ماه از اولین فصل سال ، گلها در گلستانهای افسانه ای ایران می شکفد ، هوا بوی عطر می گیرد و در این میان کارگاه های سنتی و صنعتی گلابگیری و عرق گیری در نقاط مختلف کشور برپا می شود .

قمصر، یکی از شهرهای تابعه کاشان در جنوب تهران، یکی از مراکز اصلی گلابگیری در ایران است. این شهر با داشتن کارگاه های متعدد گلابگیری و عرقگیری سنتی و صنعتی در جهان مشهور است و با گلابهای این شهر است که کعبه را شستشو می دهند.

برای دیدن گلابگیران در قمصر، باید زود از خواب برخاست، پیش از آنکه آفتاب بر گلزارهای گسترده این شهر پهن شود،

.http://up.iranblog.com/images/avgp4ltcn6hdu2sg1wh.png

.

مردان و زنان گلکار ، شروع به چیدن گلهای باغ خود می کنند .

.http://up.iranblog.com/images/t40ayp83xi2pdkv6zb5j.png

.

پس از جمع آوری این گلها ، گلبرگها به کارگاه های سنتی و صنعتی منتقل می شود .

.http://up.iranblog.com/images/1d3gl4xcbtcxnyjsdip.png

.

کارگاه های سنتی گلابگیری عموما با دستگاه های قدیمی خود ، با روش بسیار ساده ای گل را در دیگهای بزرگی می پزند و میعان بخار حاصل از آب پز کردن گلها در قرابه های بزرگی که آب جاری در اطرافشان ، باعث خنک شدن می شود ، جمع آوری می شود .

.http://up.iranblog.com/images/l9hkoki9uyuv940vh374.png

.

ابتدا باید پسماندهای گلهای قبلی را از دیگها درآورند .

.http://up.iranblog.com/images/zwhu04on2st2urjd7mti.png

.

بعد ، گلهای محمدی را در دیگها می ریزند .

.http://up.iranblog.com/images/we7z299p7sevrenbrts0.png

.

سپس آب به آنها اضافه می کنند . میزان آبی که به این گلها افزوده می شود تاثیری در غلظت نهایی گلاب ندارد بلکه آنچه عیار گلاب را باعث می شود ، افزودن میزان معینی آب مقطر به گلاب نهایی است . البته در برخی از کارگاه های سنتی ، به جای آب در دیگها ، گلاب می ریزند و محصول را "گلاب دو آتشه" می گویند .

.http://up.iranblog.com/images/v615fyel052uu55lb416.png

.

پس از تبخیر گلها ،گلاب حاصل را در در قرابه های بزرگی جمع آوری می کنند که روغن سیاهی روی آن جمع شده است . این روغن ، عنصر اصلی عطرهای موجود در بازار است که بیشتر به فرانسه صادر می شود .
http://up.iranblog.com/images/1nh7ttl2h50bwotdlba.png
.

.

پس از افزودن مقدار معینی آب مقطر به گلاب خالص ، این محصول در بسته بندی شیشه ای و پلاستیکی به بازارها عرضه می شود .

مصطفی مصری پور
۱۳۹۰/۰۲/۰۸, ۲۲:۵۲
حق باشماست مهربان عزیز
بنده به خاطر شباهت این عکس به چهره کامو این اشتباهو انجام دادم
اینم عکسی از آلبر کامو....http://http://www.google.com/imgres?imgurl=http://www.rahenejatdaily.com/416/photo/albert_camous.jpg&imgrefurl=http://www.rahenejatdaily.com/416/85080602.html&h=263&w=350&sz=11&tbnid=qitvdq9PxLGvoM:&tbnh=90&tbnw=120&prev=/search%3Fq%3D%25D8%25A2%25D9%2584%25D8%25A8%25D8%2 5B1%2B%25DA%25A9%25D8%25A7%25D9%2585%25D9%2588%26t bm%3Disch%26tbo%3Du&zoom=1&q=%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1+%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%8 8&hl=en&usg=__xqu32VCxct4sSlIMTkI98mjYpcM=&sa=X&ei=VrC5TdmFNIvBtAbPsaTrAw&sqi=2&ved=0CCcQ9QEwAQ

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۰۹, ۱۴:۲۹
قدر دانی



این پیام نه تنها برای بچه هایمان بلکه برای همه ما که در این جامعه امروزی زندگی می کنیم موثر می باشد.



یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی

در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته

شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح

سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای

پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.

رئیس پرسید: ((آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟))

جوان پاسخ داد: ((هیچ.))

رئیس پرسید: ((آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟))

جوان پاسخ داد: ((پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های

مدرسه ام را پرداخت می کرد.))

رئیس پرسید: ((مادرتان کجا کار می کرد؟))

جوان پاسخ داد: ((مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.))

رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد.

جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.

رئیس پرسید: ((آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟))

جوان پاسخ داد: ((هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و

کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.))

رئیس گفت: ((درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید،

و سپس فردا صبح پیش من بیایید.))

جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است.

وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند.

مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان

نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش

سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده،

و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک

بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد.

این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا

او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود

برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.

بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش

یواشکی شست.

آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند.

صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت.

رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید:

((آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید

و چه چیزی یاد گرفتید؟))

جوان پاسخ داد: ((دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.))

رئیس پرسید: ((لطفاً احساس تان را به من بگویید.))

جوان گفت:

1-اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت.

2-از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار

است برای اینکه یک چیزی انجام شود.

3-به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.

رئیس شرکت گفت: ((این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.))

می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را

برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید.

بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد، و احترام زیردستانش را بدست آورد.

هر کارمندی با کوشش و بصورت گروهی کار می کرد. عملکرد شرکت به طور فوق العاده ای بهبود یافت.



یک بچه، که حمایت شده و هر آنچه که خواسته است از روی عادت به او داده اند،

((ذهنیت مقرری)) را پرورش داده و همیشه خودش را مقدم می داند. او از زحمات والدین خود

بی خبر است. وقتی که کار را شروع می کند، می پندارد که هر کسی باید حرف او را گوش دهد، زمانی که

مدیر می شود، هر گز زحمات کارمندانش را نمی فهمد و همیشه دیگران را سرزنش می کند. برای این جور شخصی،

که ممکن است از نظر آموزشی خوب باشد، ممکن است یک مدتی موفق باشد، اما عاقبت احساس کامیابی نمی کند.

او غر خواهد زد و آکنده از تنفر می شود و برای بیشتر بدست آوردن می جنگند. اگر این جور والدین حامی هستیم،

آیا ما داریم واقعاً عشق را نشان می دهیم یا در عوض داریم بچه هایمان را خراب می کنیم؟



شما می توانید بگذارید بچه هایتان در خانه بزرگ زندگی کنند، غذای خوب بخورند، پیانو بیاموزند،

تلویزیون صفحه بزرگ تماشا کنند. اما هنگامی که دارید چمن ها را می زنید، لطفاً اجازه دهید آن را تجربه

کنند. بعد از غذا، بگذارید بشقاب و کاسه های خود را همراه با خواهر و برادر هایشان بشویند.

برای این نیست که شما پول ندارید که مستخدم بگیرید، می خواهید که آنها درک کنند، مهم نیست که

والدین شان چقدر ثروتمند هستند، یک روزی موی سرشان به همان اندازه مادر شخص جوان سفید خواهد شد.

مهم ترین چیز اینست که بچه های شما یاد بگیرند که چطور از زحمات و تجربه سختی قدردانی کنند و

یاد بگیرند که چطور برای انجام کارها با دیگران کار کنند.

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۰۹, ۱۴:۴۰
تقوا یعنی این که 26 تا دانشجو دخترت پایین برگه امتحانیشون شماره موبایلشون را برات بنویسن و بگن استاد همه جوره در خدمتیم و تو حتی یک شماره را یادداشت نکنی !



ایثار یعنی این که همه برگه ها را یکجا تحویل معاون آموزشی بدی



افسوس یعنی حالتی که وقتی معاون آموزشی بهت زنگ میزنه و برای چند تا از خوشگلترین اون 26 تا ازت نمره قبولی میخواد ، بهت دست میده !

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۰۹, ۱۴:۴۶
یک خانم روسی و یک آقای آمریکایی با هم ازدواج کردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز کردند. طفلکی خانم، زبان انگلیسی بلد نبود اما میتوانست با شوهرش ارتباط برقرار کند .

یک روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت. اما نمیدانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه میشود. برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین کرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد. قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد.

روز بعد او میخواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمیدانست که سینه مرغ به انگلیسی چه میشود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش را باز کرد و به سینه خودش اشاره کرد. قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد

.

روز سوم خانم ، طفلک میخواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا کند تا این یکی را به فروشنده نشان بدهد. این بود که شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد ..

برای خواندن ادامه داستان به پایین صفحه بروید

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خیلی منحرفید

!

حواستون کجاست ؟

شوهرش انگلیسی صحبت میکرد!!

iq_son
۱۳۹۰/۰۲/۰۹, ۱۵:۲۳
معاون پارلماني رئيسجمهور در گفتوگو با فارس:
دولت احمدينژاد بر حركت در خط و مشي ولايت و رهبري تأكيد دارد

خبرگزاري فارس: معاون پارلماني رئيسجمهور گفت: دولت احمدي نژاد همچنان كه تاكنون بر ولايي بودن و حركت در خط و مشي ولايت و رهبري گام برداشته، پس از اين نيز بر آن تأكيد ميكند.

حجتالاسلام محمدرضا ميرتاجالديني، معاون پارلماني رئيسجمهور در گفتوگو با خبرنگار سياسي باشگاه خبري فارس«توانا» با اشاره به جايگاه وليفقيه در نظام سياسي اسلام و لزوم تبعيت از وليفقيه، اظهارداشت: در اينكه مبناي مشروعيت نظام اسلامي ولايتفقيه و مردمسالاري ديني است، جاي هيچ ترديدي وجود ندارد.

* رهنمودهاي وليفقيه، كشور را از گردنههاي مختلف عبور داده است

وي بر همين اساس ادامه داد: اصل ولايتفقيه در قانون اساسي كشور متجلي است و هميشه موفقيت و پيروزيها در اين سه دهه انقلاب از طريق پيوند مستحكم بين امت و امام و تبعيت از رهنمودهاي وليفقيه بوده است كه كشور را از گردنههاي مختلف عبور داده است.

حجتالاسلام ميرتاجالديني با بيان اينكه اصل ولايتفقيه، نظام اسلامي را در مقابل استكبار جهاني، آمريكا و رژيم صهيونيستي مستحكم و قوي نگهداشته است، خاطرنشان كرد: همه مسئولان نظام بر اين عقيده استوار بوده و تمام توفيقات را در اين اصل ميدانند.

وي با تأكيد بر اينكه دولت احمدينژاد يك دولت ولايي و مردمي است، تصريح كرد: همه اعضاي دولت اعم از شخص رئيسجمهور تا تكتك اعضاي آن بر اهميت جايگاه وليفقيه تأكيد دارند و احمدي نژاد، رئيسجمهوري است كه در ابتداي فعاليت دولت خود، پيمان و ميثاق با وزرا را بر اساس ولايتفقيه قرار داده است.

* دولت احمدي نژاد بر حركت در خط و مشي ولايت و رهبري تأكيد دارد

معاون پارلماني رئيسجمهور افزود: بنابراين ما همچنان كه تاكنون بر ولايي بودن و حركت در خط و مشي ولايت و رهبري گام برداشتهايم، پس از اين نيز بر آن تأكيد ميكنيم و دشمنان خواهند ديد كه هيچگونه فاصله، كاستي و سستي در اين حقيقت در ميان دولت و مسئولان پيدا نخواهد شد.
انتهاي پيام/
اینم لینک خبر:
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=9002090436

ناهید
۱۳۹۰/۰۲/۰۹, ۱۸:۳۵
بدنیست این مقاله را بخوانید

چطور دست از فکر کردن زیاد بردارید
اساساً فکر کردن کار خوبی است و با اینکه بعضی از مردم به اندازه کافی اینکار را نمیکنند، برخی در این زمینه واقعاً زیاده روی میکنند. از هر دو جنسیت زن و مرد در هر دو این دستهها داریم. امروز میخواهیم درمورد کسانی حرف بزنیم که خیلی فکر میکنند. بعضیها آنقدر فکر میکنند که خود را خسته مضطرب و بیمار میکنند. این افراد گرایش دارند که هر مسئله ساده ای را پیچیده، هر چیز آسانی را سخت و هر مشکل کوچکی را بزرگ و بغرنج جلوه دهند. آنها عادت دارند وقتشان را برای آنالیز بیش از حد هر چیز و هر کس هدر دهند. آنها متخصص تفسیر غلط حرفهای همه هستند و اگر کوچکترین راهی وجود داشته باشد که احساساتشان جریحه دار شود، آن را پیدا میکنند. حتی به دنبال آن میگردند. آنها معمولاً افرادی وسواسی و ایدآلیست هستند. بیش از حد نگران میشوند. تقریباً درمورد همه چیز و همه کس. آنها سعی میکنند همیشه همه را خوشنود نگه دارند و میخواهند که تغییر ایجاد کنند اما این فرایند تغییر آنها را میترساند. برای خراب کردن امیال و آرزوهایشان به بقیه آدمها نیاز ندارند، خودشان هم خوب از پس آن برمیآیند. آنها همانهایی هستند که بیش از حد فکر میکنند. اگر احساس میکنید خصوصیاتی که در بالا ذکر کردیم را در خود میبینید، احتمالاً شما هم به این دسته افراد تعلق دارید. در زیر نکاتی آورده ایم که به شما کمک میکند با این مشکل خود کنار بیایید.
1. از صبر کردن برای ایدآل هر چیز خودداری کنید. جاه طلب بودن خیلی خوب است اما خواستن ایدآل غیرواقعبینانه و غیرعملی است. باید به دنبال پیشرفت مداوم باشید و برای دست یافتن به تغییرات مثبت تلاش کنید.
2. فکر و خیال نکنید. روی فکر و خیال تکیه نکنید، برحسب واقعیات عمل کنید.
3. فعالتر باشید. از تئوری بیرون بیایید و وارد عمل شوید. از همین الان! هر روز حداقل یک کار انجام دهید که شما را به هدفتان نزدیکتر کند. حتی اگر از آن واهمه دارید. اجازه ندهید ترس تواناییهایتان را پایین بیاورد یا بر زندگیتان حکومت کند.
4. درستترین سوالها را از خودتان بپرسید. سوالهایی که شما را از نظر ذهنی در وضعیتی مثبت، عملی، کاربردی و متمرکز بر راه حل قرار دهد. مشکل را درک کنید اما تمرکزتان بر راه حل باشد.
5. یک مدیر داشته باشید (یک مربی، دوست، یکی از آشنایان و ...) که بازخورد مرتبط، خاص، معقول و غیراحساسی به شما بدهد. خودتان نمیتوانید درمورد خودتان بیطرف باشید. این فرد باید کسی باشد که حرفهایی به شما بزند که باید بشنوید نه حرفهایی که دوست دارید بشنوید.
6. برای اینکه از متوسط به عالی تبدیل شوید، برنامه بریزید و کاملاً به آن پایببند شوید. رفتارهای عالی خود را پیدا کنید و به آنها متعهد بمانید.
7. دست از توجیه کردن برای کارهایی که نمیکنید بردارید. صادقانه تلاش کنید که تلاش صادقانه بسیار موثر است.
8. دفترچه ثبت موفقیت داشته باشید. نوشتن افکار، تصمیمات، رفتارها و نتایجی که به دست میآورید راهی عالی برای حفظ نگرش، ایجاد تمرکز و انگیزه است. همچنین راه خوبی است که بفهمید چه چیزی برای شما موثرتر است.
9. از افکارتان بیرون بیایید. جایی آرام و زیبا فرای افکارتان پیدا کنید. جایی که آرامش، امنیت، لذت و آزادی وجود داشته باشد. دست یافتن به این نیاز به تلاش و تمرین دارد اما با تمرین میتوانید تقریباً در هر مکانی و هر زمانی اینکار را انجام دهید. تا زمانی که امتحان نکنیم نمیدانیم که دست از فکرکردن برداشتن چقدر سخت است.برای رفتن به فرای ذهنمان باید هرج و مرج ذهنمان را دور بریزیم. ذهن جای خسته کننده ای است و بعضی وقتها لازم است که از آن به تعطیلات برویم. اگر با این ایده دست و پنجه نرم میکنید، سعی کنید خودتان را در آهنگی که دوست دارید غرق کنید.
10. بعضی از افکاری که در ذهنتان میچرخد باید بیرون ریخته شود، بعضی از آنها گیر کرده اند و میترسند بیرون بیایند. به افکار ذهنتان مثل یک بلوک آپارتمان نگاه کنید. به طبقه دوم این آپارتمان نگاه کنید، همینطور که در راهرو راه میروید، از پشت در آپارتمان شماره 22 صدای پیرزن دیوانه میآید که، "اینطوری باید آنرا انجام میدادی دیوانه...!" کمی اینطرفتر، آپارتمان زن پر حرفی است که همیشه در خانه اش را باز میگذارد و یکدفعه بیرون میپرد و حواستان را پرت میکند. انتهای راهرو مردی زندگی میکند که همیشه شما را میترساند، "اگر میدیدی چقدر احمق به نظر میرسیدی دیگر هیچوقت آنکار را انجام نمیدادی." این آدمها درواقع آن افکاری هستند که میل و انگیزه شما را با احساس گناه و اضطراب از بین می برند. شناسایی این افکار خیلی ساده است، ساکنینی که خیلی وقت است اجاره خانه شان را نپرداخته اند و هیچ منفعتی برای شما ندارند و برای بقیه ساکنین خوب آپارتمان هم ایجاد مشکل میکنند و باید سریعاً آنها را بیرون بیندازید. همین الان شروع کنید. آزاردهنده ترین ساکنین آپارتمان را شناسایی کنید و حکم تخلیه شان را تحویلشان دهید. اگر همکاری نکردند، گوششان را بگیرید و به زور بیرونشان کنید. این ساکنین خیلی وقت است که آنجا ماندهاند و میدانند که چطور میتوانند فریبتان دهند. اما شما تسلیم نشوید. یادتان باشد ساکنین عالی دیگری دارید که باید به آنها رسیدگی کنید. بیرون انداختن این ساکنین جا را برای آوردن ساکنین بهتر باز میکند. این آپارتمان را از آنِ خودتان کنید. آن را دوباره به زندگی برگردانید. دکوراسیون آن را عوض کنید، حتی میتوانید برایش استخر هم درست کنید. این آپارتمان مال شماست—این شما هستید که تصمیم میگیرید چطور آن را بازسازی کنید.

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۰۹, ۲۱:۵۴
«برده های جنسی» در امارات کجا نگهداری میشوند؟

به گزارش 3 نسل به نقل از فرارو؛ پناهگاه «Ewa'a» مامنی برای دختران و زنانی است که زندگی شان با اشک و درد عجین شده است.

در ابتدا دختر 15 ساله ای را ملاقات کردیم که نمی خواست به ما در مورد هویتش یا تجربیاتش چیزی بگوید. او وظیفه داشت 6 زن قربانی را به ما معرفی کند که همگی از او مسن تر بودند، اما یادآوری این نکته ضروری است که در گذشته حتی دختران 11 و 12 ساله هم در این پناهگاه تحت حمایت قرار داشته اند.

به گفته مسئولین پناهگاه همه این زنان به صورت قاچاق به امارات آمده و مورد آزار جنسی قرار گرفته اند. مسئولین به ما توضیح دادند که چگونه این زنان مورد تجاوز قرار گرفته، حبس شده و به اجبار وادار به فحشا شده اند.

یکی از این زنان به ما می گوید وقتی می خواست به امارات بیاید به او وعده کار در یک سوپر مارکت داده شده بود اما هنگامی که به این کشور وارد شد او را مجبور به «کسب و کار سیاه» نمودند، چیزی که او مایل نیست بیشتر از این در موردش توضیح دهد.

یکی دیگر از این زنان می گوید که او مدت یک سال در اسارت قاچاقچیان انسان بوده و توسط آنها زندانی بوده است.

هماهنگ کننده رسانه ای پناهگاه«Ewa'a»، «مداوی السعود»، به ما گفت که بسیاری از این زنان در جستجوی کار به امارات متحده عربی می آیند. قاچاقچیان انسان معمولاً وعده درآمد بالا و ویزای قانونی به آنها می دهند، اما همه این وعده ها دروغ است.

این پناهگاه که سعی می کند آدرسش در ابوظبی ناشناس بماند در سال 2009 آغاز به کار کرده و بنا به آماری که منتشر نموده تا کنون 38 زن و کودک را در خود پناه داده است.

«Ewa'a» یک سازمان غیر دولتی است که از گروههای خیریه کمک مالی می گیرد، از جمله مؤسسات خیریه ای که توسط خاندان سلطنتی امارات متحده عربی تاسیس شده است.

این مرکز همچنین دو پناهگاه دیگر در «شارجه» و «رأس الخیمه» دایر نموده و قربانیان معمولا توسط پلیس، بیمارستانها و سازمانهای مذهبی به این مرکز معرفی می شوند. این مرکز علاوه بر در اختیار قرار دادن سرپناه، اقدامات حفاظتی دیگری از جمله مراقبتهای پزشکی و روانی، دوره های آموزش کامپیوتر و زبان نیز به پناهجویان ارائه می کند. مرکز در صورت لزوم به قربانیان کمکهای حقوقی نیز ارائه می دهد.

اکثر قربانیان این مرکز 2 تا 6 ماه در پناهگاه تحت مراقبت قرار می گیرند و هنگامی که بهبود یافتند به کشورهایشان بازگردانده می شوند. با وجود این، «مداوی السعود» می گوید برخی از قربانیان که توسط خانواده هایشان به فروش رسیده و یا بنا به دلایل موثق قادر به بازگشت نیستند، به کشورشان بازگزدانده نمی شوند.

وی می گوید ما کسانی را که به این دلایل مایل به بازگشت به کشور خود نیستند به «کمیساریایی عالی پناهندگان سازمان ملل» معرفی می کنیم تا بدین وسیله آنها بتوانند مجدداً در یک کشور دیگر ساکن شوند، چرا که دولت امارات به این گونه پناهندگان اجازه اقامت در این کشور را نمی دهد.

مسئولین این مرکز می گویند قربانیان ساکن در اینجا به تحقیقات پلیسی و قضایی برای بازداشت قاچاقچیان انسان کمک می کنند و تنها در سال 2009 از این طریق 28 قاچاقچی انسان در دادگاهها محکوم شدند که البته این فقط گام کوچکی در مبارزه با قاچاق انسان است.

«سارا شهیل»، مدیر اجرایی پناهگاه «Ewa'a» می گوید که «هدف و آرزوی نهایی من این است که پدیده قاچاق انسان در امارات ریشه کن شده تا دیگر نیازی به برپایی چنین پناهگاههایی برای قربانیان وجود نداشته باشد.»

طبق ماده 51 قانون فدرال امارات متحده عربی که در سال 2006 به تصویب رسیده، «قاچاق انسان شامل هر گونه به کارگیری، حمل و نقل، انتقال، مخفی کردن یا تحویل انسانها تعریف شده به صورتی که از تهدید، زور یا دیگر اشکال اجبار استفاده شود، مثل آدم ربایی، کلاهبرداری، فریب، سوء استفاده از قدرت یا موقعیت، سوء استفاده از آسیب پذیری شخص یا دادن و گرفتن پول برای کسب رضایت یک فرد که بر فرد دیگری کنترل داشته و قصد بهره کشی از او را داشته باشد.» و بهره کشی «شامل همه اشکال بهره کشی جنسی، کار اجباری، برده داری، اعمال شبه برده دارانه یا جداسازی اندام فرد» تعریف شده است.

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۰۹, ۲۱:۵۶
ميزان تحصيلات بازيگران ايران
ميزان تحصيلات بازيگران ايران
آیا بازیگری ربطی به میزان تحصیلات دارد؟ این روزها بسیاری از بازیگران با تجربه جوانترها را تشویق می‎کنند که با تحصیل وارد کار سینما شوند، اما تجربه نشان داده که بسیاری از بازیگران مطرح سینما به خصوص در …

آیا بازیگری ربطی به میزان تحصیلات دارد؟ این روزها بسیاری از بازیگران با تجربه جوانترها را تشویق می‎کنند که با تحصیل وارد کار سینما شوند، اما تجربه نشان داده که بسیاری از بازیگران مطرح سینما به خصوص در سال‎های دور و حتی در سالهای اخیر، تحصیلات مرتبطی با سینما نداشتند و چه بسا اصلا تحصیلات درستی نداشتند. به هرحال شاید تحصیل در رشته‎های مرتبط به بازیگری نتواند برای آنها که صاحب قریحه اند، تاثیرگذاری سازنده داشته باشد، اما بی‎شک شرط کافی برای این منظورنیست. در ادامه سال تولد و میزان تحصیلات بازیگران مطرح سینمای ایران از نظر شما می‎گذرد.

پوریا پورسرخ:متولد۵۶ در تهران.دکترای فیزیولوژی گیاهی
نگین صدق گویا، ۱۳۴۹ در تهران، رشته اقتصاد از داتشگاه الازهرا
لاله اسکندری: متولد ۵۱ در تهران. لیسانس گرافیک
فریما فرجامی: ۱۳۳۱ در تهران، فارغ التحصیل دانشکده هنرهای دراماتیک
مهناز افشار: متولد ۵۶ در تهران. دیپلم تجربی
بیتا فرهی: ۱۳۳۷ در تهران، دیپلم طبیعی
پژمان بازغی: متولد ۵۳ در تهران. لیسانس صنایع
فاطمه معتمد آریا: ۱۳۴۰ در تهران، دیپلم هنر
عسل بدیعی: متولد ۵۶ در تهران، لیسانس تغذیه
ساراخوئینی‎ها: ۱۳۵۳در تهران، دیپلم روانشناسی
زیبا بروفه: متولد ۵۴ در تهران، لیسانس حقوق قضایی
ماهایا پتروسیان: متولد ۴۸ در تهران. لیسانس تئاتر
مهران مدیری: ۱۳۴۰ در تهران، دیپلم.
پارسا پیروزفر: متولد ۵۱ در تهران. لیسانس نقاشی
محمد رضا فروتن، ۱۳۴۷در تهران، لیسانس روانشناسی بالینی
هانیه توسلی: متولد ۵۸ در همدان.دانشجوی رشته نمایش نامه نویسی
فریبرز عرب نیا: ۱۳۴۳ در تهران، فارغ التخصیل گرافیک
هدیه تهرانی: متولد ۵۱ در تهران.دیپلم
ابولفضل پور عرب : متولد ۱۳۴۰در تهران، لیسلتس بازیگری و کارگردانی تئاتر
بهناز جعفری: متولد ۵۳ در تهران. لیسانس ادبیات نمایشی
رامبد جوان: متولد ۵۰ در تهران.دیپلم
چکامه چمن ماه: متولد ۵۹ در تهران.دیپلم مجسمه سازی
لیلا حاتمی: متولد ۵۱ در تهران. تحصیل در مهندسی برق و ادبیات مدرن فرانسه را در سوییس نیمه کاره رها کرد
مجید حاجی زاده: متولد ۵۸ در تهران.تحصیل در رشته میکروبیولوژی را رها کرد و هم اکنون تئاتر می خواند

میترا حجار: متولد ۵۵ در تهران.دیپلم
امین حیایی: متولد ۴۹ در تهران. تحصیل در رشته کامپیوتر را رها کرد
شهاب حسینی: متولد ۵۲ در تهران. تحصیل در رشته روانشناسی را رها کرد
شهرام حقیقت دوست: متولد ۵۱٫ کارشناس رشته تئاتر
رضا داوود نژاد:متولد ۵۹ در تهران. تحصیل در رشته حقوق را رها کرد
سام درخشانی: متولد ۵۹ در تهران.تحصیل در رشته نمایش را رها کرد
بهرام رادان: متولد ۵۸ در تهران. لیسانس مدیریت بازرگانی
حبیب رضایی: متولد ۴۸ در مشهد. لیسانس مدیریت بیمارستان
بهاره رهنما: متولد ۵۲ در تهران.لیسانس ادبیات فارسی و حقوق قضایی.دانشجوی فوق لیسانس در رشته نمایش
مریلا زارعی: متولد ۵۳ در تهران. لیسانس مهندسی صنایع قضایی
فقیهه سلطانی: متولد ۵۳ در تهران.لیسانس ادبیات نمایشی
رامبد شکرآبی: متولد ۵۱ در تهران. دیپلم ریاضی
رضا شفیعی جم: متولد ۵۰ در تهران. لیسانس نقاشی
غزل صارمی: متولد ۵۷ در تهران.دیپلم
میلاد صدر عاملی: متولد ۶۱٫ دانشجوی رشته مهندسی نساجی
امیر حسین صدیق: متولد ۵۱ در نیشابور. دیپلم بازیگری
لادن طباطبایی: متولد ۴۹ در تهران.لیسانس بازیگری
شبنم طلوعی: متولد ۵۰ در تهران. دیپلم
پرستو صالحی: متولد ۵۶ در تهران. لیسانس
رزیتا غفاری: متولد ۵۱ در تهران. لیسانس کارگردانی سینما
شقایق فراهانی: متولد ۵۱ در تهران. لیسانس نقاشی
گلشیفته فراهانی: متولد ۶۲ در تهران. دانشجوی رشته موسیقی
نگار فروزنده: متولد ۵۷ در تهران.دیپلم
حدیث فولادوند: متولد ۵۶ در تهران.فوق دیپلم
علی قربان زاده: متولد ۵۷ در تهران.دیپلم
شبنم قلی خانی: متولد ۵۶ در تهران. فوق لیسانس رشته تئاتر
ترانه علیدوستی: متولد ۶۳ در تهران. دیپلم
مهتاب کرامتی: متولد ۵۰ در تهران. لیسانس میکروبیولوژی
نیکی کریمی: متولد ۵۰ در تهران. دیپلم تجربی
مانی کسراییان: متولد ۵۵ در شیراز. لیسانس بازیگری
باران کوثری: متولد ۶۴ در تهران. دیپلم موسیقی
کامبیز کاشفی: متولد ۵۶ در تهران. دیپلم
محمد رضا گلزار: متولد ۵۴ در تهران.لیسانس مکانیک سیالات
پوپک گلدره: متولد ۵۰ در تهران. لیسانس روانشناسی
سروش گودرزی: متولد ۵۳ در تهران. لیسانس کامپوتر
لادن مستوفی: متولد ۵۱ در شهسوار. لیسانس کارگردانی
مرجان محتشم: متولد ۴۸ در تهران، رها کرده دبیرستان
یکتا ناصر:متولد ۵۷ در تهران.لیسانس مهندسی محیط زیست

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۰۹, ۲۲:۰۱
ميزان تحصيلات بازيگران ايران
ميزان تحصيلات بازيگران ايران
آیا بازیگری ربطی به میزان تحصیلات دارد؟ این روزها بسیاری از بازیگران با تجربه جوانترها را تشویق می‎کنند که با تحصیل وارد کار سینما شوند، اما تجربه نشان داده که بسیاری از بازیگران مطرح سینما به خصوص در …

آیا بازیگری ربطی به میزان تحصیلات دارد؟ این روزها بسیاری از بازیگران با تجربه جوانترها را تشویق می‎کنند که با تحصیل وارد کار سینما شوند، اما تجربه نشان داده که بسیاری از بازیگران مطرح سینما به خصوص در سال‎های دور و حتی در سالهای اخیر، تحصیلات مرتبطی با سینما نداشتند و چه بسا اصلا تحصیلات درستی نداشتند. به هرحال شاید تحصیل در رشته‎های مرتبط به بازیگری نتواند برای آنها که صاحب قریحه اند، تاثیرگذاری سازنده داشته باشد، اما بی‎شک شرط کافی برای این منظورنیست. در ادامه سال تولد و میزان تحصیلات بازیگران مطرح سینمای ایران از نظر شما می‎گذرد.

پوریا پورسرخ:متولد۵۶ در تهران.دکترای فیزیولوژی گیاهی
نگین صدق گویا، ۱۳۴۹ در تهران، رشته اقتصاد از داتشگاه الازهرا
لاله اسکندری: متولد ۵۱ در تهران. لیسانس گرافیک
فریما فرجامی: ۱۳۳۱ در تهران، فارغ التحصیل دانشکده هنرهای دراماتیک
مهناز افشار: متولد ۵۶ در تهران. دیپلم تجربی
بیتا فرهی: ۱۳۳۷ در تهران، دیپلم طبیعی
پژمان بازغی: متولد ۵۳ در تهران. لیسانس صنایع
فاطمه معتمد آریا: ۱۳۴۰ در تهران، دیپلم هنر
عسل بدیعی: متولد ۵۶ در تهران، لیسانس تغذیه
ساراخوئینی‎ها: ۱۳۵۳در تهران، دیپلم روانشناسی
زیبا بروفه: متولد ۵۴ در تهران، لیسانس حقوق قضایی
ماهایا پتروسیان: متولد ۴۸ در تهران. لیسانس تئاتر
مهران مدیری: ۱۳۴۰ در تهران، دیپلم.
پارسا پیروزفر: متولد ۵۱ در تهران. لیسانس نقاشی
محمد رضا فروتن، ۱۳۴۷در تهران، لیسانس روانشناسی بالینی
هانیه توسلی: متولد ۵۸ در همدان.دانشجوی رشته نمایش نامه نویسی
فریبرز عرب نیا: ۱۳۴۳ در تهران، فارغ التخصیل گرافیک
هدیه تهرانی: متولد ۵۱ در تهران.دیپلم
ابولفضل پور عرب : متولد ۱۳۴۰در تهران، لیسلتس بازیگری و کارگردانی تئاتر
بهناز جعفری: متولد ۵۳ در تهران. لیسانس ادبیات نمایشی
رامبد جوان: متولد ۵۰ در تهران.دیپلم
چکامه چمن ماه: متولد ۵۹ در تهران.دیپلم مجسمه سازی
لیلا حاتمی: متولد ۵۱ در تهران. تحصیل در مهندسی برق و ادبیات مدرن فرانسه را در سوییس نیمه کاره رها کرد
مجید حاجی زاده: متولد ۵۸ در تهران.تحصیل در رشته میکروبیولوژی را رها کرد و هم اکنون تئاتر می خواند

میترا حجار: متولد ۵۵ در تهران.دیپلم
امین حیایی: متولد ۴۹ در تهران. تحصیل در رشته کامپیوتر را رها کرد
شهاب حسینی: متولد ۵۲ در تهران. تحصیل در رشته روانشناسی را رها کرد
شهرام حقیقت دوست: متولد ۵۱٫ کارشناس رشته تئاتر
رضا داوود نژاد:متولد ۵۹ در تهران. تحصیل در رشته حقوق را رها کرد
سام درخشانی: متولد ۵۹ در تهران.تحصیل در رشته نمایش را رها کرد
بهرام رادان: متولد ۵۸ در تهران. لیسانس مدیریت بازرگانی
حبیب رضایی: متولد ۴۸ در مشهد. لیسانس مدیریت بیمارستان
بهاره رهنما: متولد ۵۲ در تهران.لیسانس ادبیات فارسی و حقوق قضایی.دانشجوی فوق لیسانس در رشته نمایش
مریلا زارعی: متولد ۵۳ در تهران. لیسانس مهندسی صنایع قضایی
فقیهه سلطانی: متولد ۵۳ در تهران.لیسانس ادبیات نمایشی
رامبد شکرآبی: متولد ۵۱ در تهران. دیپلم ریاضی
رضا شفیعی جم: متولد ۵۰ در تهران. لیسانس نقاشی
غزل صارمی: متولد ۵۷ در تهران.دیپلم
میلاد صدر عاملی: متولد ۶۱٫ دانشجوی رشته مهندسی نساجی
امیر حسین صدیق: متولد ۵۱ در نیشابور. دیپلم بازیگری
لادن طباطبایی: متولد ۴۹ در تهران.لیسانس بازیگری
شبنم طلوعی: متولد ۵۰ در تهران. دیپلم
پرستو صالحی: متولد ۵۶ در تهران. لیسانس
رزیتا غفاری: متولد ۵۱ در تهران. لیسانس کارگردانی سینما
شقایق فراهانی: متولد ۵۱ در تهران. لیسانس نقاشی
گلشیفته فراهانی: متولد ۶۲ در تهران. دانشجوی رشته موسیقی
نگار فروزنده: متولد ۵۷ در تهران.دیپلم
حدیث فولادوند: متولد ۵۶ در تهران.فوق دیپلم
علی قربان زاده: متولد ۵۷ در تهران.دیپلم
شبنم قلی خانی: متولد ۵۶ در تهران. فوق لیسانس رشته تئاتر
ترانه علیدوستی: متولد ۶۳ در تهران. دیپلم
مهتاب کرامتی: متولد ۵۰ در تهران. لیسانس میکروبیولوژی
نیکی کریمی: متولد ۵۰ در تهران. دیپلم تجربی
مانی کسراییان: متولد ۵۵ در شیراز. لیسانس بازیگری
باران کوثری: متولد ۶۴ در تهران. دیپلم موسیقی
کامبیز کاشفی: متولد ۵۶ در تهران. دیپلم
محمد رضا گلزار: متولد ۵۴ در تهران.لیسانس مکانیک سیالات
پوپک گلدره: متولد ۵۰ در تهران. لیسانس روانشناسی
سروش گودرزی: متولد ۵۳ در تهران. لیسانس کامپوتر
لادن مستوفی: متولد ۵۱ در شهسوار. لیسانس کارگردانی
مرجان محتشم: متولد ۴۸ در تهران، رها کرده دبیرستان
یکتا ناصر:متولد ۵۷ در تهران.لیسانس مهندسی محیط زیست

آرتمیس
۱۳۹۰/۰۲/۱۲, ۱۲:۵۱
اومد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه
گفت :حاج آقا يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
...گفتم :چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
گفت:
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
گفتم: دکتر ديگه اي، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم خدا کريم نيست؟
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گول ماليد سرش
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
آخه من رفتني ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
مثل پير مردا برا همه جونا و آرزوي خوشبختي ميکردم
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و ناز وخوردني شدم
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن و
قبول ميکنه؟
گفتم: بله، اونجور که يادگرفتم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
آرام آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
گفت: بيمار نيستم!
هم کفرم داشت در ميومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار ميشدم گفتم: پس چي؟
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم: ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن: نه گفتم: خارج چي؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجي
مارفتني هستيم کي ش فرقي داره مگه؟ باز خنديد و رفت و دل منو با خودش برد

آذرنوش
۱۳۹۰/۰۲/۱۲, ۱۸:۰۲
00000000000

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۱۲, ۱۹:۳۵
این هم یک جور حکایت است ....

http://www.jadidonline.com/images/stories/flash_multimedia/Sheikh_bahai_test/sheikh_high.html

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۱۲, ۱۹:۴۰
قط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی:
اينكه سالمی يا مريض اگر سالم هستی، ديگه چيزی نمونده كه نگرانش باشی؛
اما اگه مريضی، فقط دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه دست آخر خوب می شی يا می ميری اگه خوب شدی كه ديگه چيزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بميری، دو چيز وجود داره كه نگرانش باشی: اينكه به بهشت بری يا به جهنم اگر به بهشت بری، چيزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قديمی می شی كه وقتی برای نگرانی نداری
پس در واقع هيچ وقت هيچ چيز برای نگرانی وجود نداره

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۱۲, ۲۱:۲۱
چرا مادرمان را دوست داریم؟


چون ما را با درد به دنيا میآورد و بلافاصله با لبخند میپذیرد

چون شیرشیشه را قبل از اينكه توی حلق ما بريزند ، پشت دستشان میریزند

چون وقتی تب میکنیم، آنها هم عرق میریزند

چون وقتی توی میهمانی خجالت میکشیم و توی گوششان میگوییم سیب می خوام، با صدای بلند میگویند منیر خانوم بی زحمت یه سیب به این بچه بدهید و ما را عصبانی میکند

و وقتی پدرمان ما را به خاطر لگد زدن به مادر کتک میزند، با پدر دعوا میکنند

چون وقتی در قابلمه غذا را برمی دارند، یک بخاری بلند می شود که آدم دلش می خواهد غذا را با قابلمه اش بخورد

چون وقتي تازه ساعت يازده شب يادمان مي افتد كه فلان كار را كه بايد فردا در مدرسه تحويل دهيم يادمان رفته،بعد از يك تشر خودش هم پابه پايمان زحمت ميكشد كه همان نصف شبي تمامش كنيم

چون وسط سریالهای ملودرام گریه میکنند

چون بعد از گرفتن هدیه روز مادر، تمام فکر و ذکرش این است که مبادا فروشندگان بی انصاف سر طفل معصومش را کلاه گذاشته باشند

چون شبهای امتحان و کنکور پابه پای ما کم میخوابد اما کسی نیست که برایش قهوه بیاورد و میوه پوست بکند

به خاطر اینکه موقع سربازی رفتن ما، گریه میکند و نذر می کند و پوتینهایمان را در هر مرخصی واکس میزند


چون وقتی که موقع مریضیش یک لیوان آب به دستش می دهیم یک طوری تشکر می کند که واقعا باور میکنیم شاخ قول شکاندهایم

چون موقع مطالعه عینک میزند و پنج دقيقۀ بعد در حاليكه عينكش به چشمش است ميپرسد:اين عينك منو نديدين؟

چون هیچوقت یادشان نمیرود که از کدام غذا بدمان میآید و عاشق كدام غذاييم ،حتی وقتی که روی تخت بیمارستانند و قرار است ناهار را با هم بخوریم
چون همانجا هم تمام فکر و ذکرشان این است كه واي بچم خسته شد بسكه مريض داري كرد

و چون هروقت باهاش بد حرف ميزنيم و دلش رو براي هزارمين بار ميشكنيم، چند روز بعد همه رو از دلش ميريزه بيرون و خودش رو گول ميزنه كه :بخشش از بزرگانه

چون مادرند!

که مادر تنها کسی است که میتوانی تمام فریادهایت را بر سرش بکشی و مطمئن باشی که هرگز انتقام نمی گیرد

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۱۳, ۱۱:۰۲
http://www.armaniran.com/fa/pages/?cid=7489
چرا احمدی نژاد سخنانی را که باید می گفت، نگفت؟

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۱۳, ۱۹:۰۳
فروش نفت خام ایران با لیره سوریه!
پس از آن به دلیل اعمال تحریم های مالی از سوی اتحادیه اروپا، زمزمه هایی درباره تلاش ایران برای تغییر در واحد ارزی فروش نفت خام به ارزهایی چون درهم امارات، روبل روسیه و لیره ترکیه به میان آمد.
برخی از منابع آگاه از توافق برای فروش نفت خام ایران در بازارهای جهانی با استفاده از واحد پولی سوریه (لیره) خبر می دهند.

به گزارش عصر ایران، روزنامه سوری الوطن گزارش داد منابع آگاه گفته اند ایران تصمیم گرفته است نفت خام خود را با استفاده از لیره سوریه (پوند سوریه) بفروشد. این اقدام باعث حمایت از پول ملی سوریه می شود.

به گفته منابع آگاه، این اقدام قرار بود قبل از این اجرایی شود اما به دلیل اتفاقات و ناآرامی های اخیر سوریه، متوقف شده است.

سوریه از حدود یک ماه پیش تاکنون با موجی از اعتراضات مردمی گسترده و فراگیر و سرکوب خشن و خونین آن روبه رو است. در این ناآرامی ها حدود 300 نفر تاکنون کشته شده اند.


"زیاد عربش" یک اقتصاددان سوری به روزنامه الوطن سوریه گفته است که ثبات ارزش لیره سوریه در حوادث اخیر این کشور نشان داد که این واحد پولی از قدرت خوبی برخوردار است.

وی درباره آثار مستقیم این اقدام بر لیره سوریه نیز گفت این اتفاق باعث می شود کاربرد لیره سوریه در کشورهای همسایه و منطقه و مبادلات تجاری با سوریه هم افزایش یابد . همچنین ارزش لیره سوریه در برابر دلار آمریکا به میزان کمی بیشتر می شود.

براساس این خبر، ایران قرار است بخشی از محموله های نفتی خود را با لیره سوریه، به مشتریان خارجی بفروشد.
براساس گزارش بانک مرکزی سوریه، هر یک دلار آمریکا در روز دوشنبه (دیروز) برابر با 47 لیره سوریه بود.

ایران به دلیل تحریم های مالی - بانکی آمریکا، هم اکنون نفت خام خود را با استفاده از واحد پولی یورو (اروپا) می فروشد.
ایران تنها کشور صادر کننده نفت خام جهان است که به جای دلار آمریکا ، از یورو برای فروش نفت استفاده می کند.

پس از آن به دلیل اعمال تحریم های مالی از سوی اتحادیه اروپا، زمزمه هایی درباره تلاش ایران برای تغییر در واحد ارزی فروش نفت خام به ارزهایی چون درهم امارات، روبل روسیه و لیره ترکیه به میان آمد.

ایران هم اکنون روزانه حدود سه و نیم میلیون بشکه نفت خام تولید می کند که حدود دو و نیم میلیون بشکه آن را به بازارهای جهانی صادر می کند.

در همین حال رئیس بانک مرکزی سوریه با انتقاد از شایعه پراکنی درباره کاهش ارزش واحد پولی این کشور در برابر دلار آمریکا گفت که چنین چیزی دروغ است و با نگاهی به تغییرات ارزش این دو واحد پولی از ابتدای سال جاری میلادی تاکنون به نتیجه می رسید که حجم این تغییرات کمتر از یک درصد است.

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۲/۱۶, ۰۱:۱۹
یک ملا و یک درويش كه مراحلي از سير و سلوك را گذرانده بودند و از ديري به دير ديگر سفر مي كردند، سر راه خود دختري را ديدند در كنار رودخانه ايستاده بود و ترديد داشت از آن بگذرد.. وقتي آن دو نزديك رودخانه رسيدند دخترك از آن ها تقاضاي كمك كرد. درويش بلا درنگ دخترك رابرداشت و از
رودخانه گذراند.
دخترك رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتي طولاني را پيمودند تا به مقصد رسيدند. در همين هنگام ملا كه ساعت ها سکوت كرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزيز! ما نبايد به جنس لطيف نزديك شويم. تماس با جنس لطيف برخلاف عقايد و مقررات مكتب ماست. در صورتي كه تو دخترك را بغل كردي و از رودخانه عبور دادي.» درويش با خونسردي و با حالتي بي تفاوت جواب داد: « من دخترك را همان جا رها كردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و رهايش نمي كني.»

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۱۶, ۱۰:۱۷
حنا دختری در مزرعه میخواد با سود خبهمن دماغشو عمل کنه چاپ نامه الکترونیک
دوشنبه ۱۵ فروردين ۱۳۹۰ ساعت ۱۳:۵۰
شخصیت های کارتونی الان کجا هستند ؟



شخصیت های کارتونی الان کجا هستند ؟ ( فقط طنز )

هواپیمای جیمبو رو از رده خارج کردن و بعد اجاره دادندش به ایران بعد سقوط کرد !!

ایکیوسان سهام آزمایش خرید بعد کراکی شد و الان شیشه میکشه

دامبو ، پلنگ صورتی ، یوگی و دوستاش همه توی یه سیرک بزرگ کار می کنند !

پاتوقه شیپورچی هنوز تو تالار بورس حافظ میـچـرخه

تام و جری دو تا دوست صمیمی شده اند و مدت ها است سهامدار رایان سایپا هستند

پورفسور بالتازار و زبلخان سهام پیام را خریدند الان آلزایمر گرفتن هیچی متوجه نمی شوند

حنا دختری در مزرعه یک خانوم شده ، با سود خبهمن میخواد دماغشو عمل کنه

بامزی یه خرس بزرگ شد و شکارش کردن ! ... شلمان تو هیئت مدیره سرمایه گذاری صندوق بازنشستگی است اما هنوز هم خوابه !

پینوکیو مدتی مدیر صدرا شد ! آدم نشد که نشد

گربه نره شرکت کارگزاری داره

روباهه مکار سایت مشاوره سهام درست کرده

تنتن توی یه روزنامه خبرنگار بود، الان در یک شرکت مشاوره سهام فعالیت میکنه!

پت پستچی بازنشسته شده و الان تو خونهی سالمندان کهریزکه ! سهم پست بانک داشت ، بچه هاش ازش گرفتن

سهام صدرا که سقوط کرد گوریل انگوری هم سکته کرد و مرد روحش شاد

خپل رو از باغ گلها انداختنش بیرون, اونجا یه برج 1 طبقه ساختن! (چند روز پیش کنار یه سطل آشغال دیدمش - خیلی لاغر شده!)

بنر رو یادته اون سنجابه ؟ پوستشو توی خیابون منوچهری 30000 تومن فروختن !

چوبین خیلی وقته که مادرش رو پیدا کرده و دنبال یه وامه تا ازدواج کنه! تو یک شرکت کارگزاری پشت استیشن میشینه

الفی دیگه از هیچی نمیترسه ! حوالی خزانه زندگی میکنه گوهینامه گرفته مسافرکشی میکنه

گربه سگ عمل کردن و جدا شدن ! سمت های فرحزاد تو آشغال ها می چرخن

پسر شجاع بعد از انتخابات به جرم سنگ پرانی دستگیر شد خانوم کوچولو هم ازش طلاق گرفت

مارکو پولو سهامدار سرمایه گذاری گردشگری شد ضرر کرد الان تو میدون راهآهن باقالی می فروشه ، میگن کارش خیلی گرفته !

معاون کلانتر از یک بانک اختلاس کرد ، یه مدت فرار کرده بود تغییر چهره داد اونم الان یه شرکت کارگزاره سهام راه انداخته

خانوادهی دکتر ارنست همسایه مونن ، هر سه تا بچهاش رفتن خارج ، همسر دکترخیلی مریضه ! دکتر صبح ها میره تالار بورس وصال

سوباسو و کاکرو قهرمان جهان شدن، خب که چی ؟! الان برج می سازند تو لیگ برتر هم تیم دارند

بابای پسره شجاع تو فرابورس کار میکنه

سندباد رفت سربازی در درگیری با اشرار کشته شد ، علی بابا به جرم قاچاق کوکائین تو مرز کلمبیا و مکزیک دستگیر شد

هاچ زنبور عسل تو هیئت مدیره مینو کار میکرد سهامدار عمده انداختش بیرون ، الان تو علف های کنار اتوبان تهران کرج دنبال مادرش میگرده

علی کوچولو بزرگ که شد رفت جبهه ، هنوز هم همون جاست هرکاری میکنن برنمیگرده

ژان وارژان چهار راه سیروس جیگرکی داره ، به صورت آنلاین هم خرید و فروش سهام میکنه

ملوان زبل الان دیگه یه دزد دریایی معروف شده در خلیج عدن ! از هیئت مدیره سایپا اخراج شد

فلرتیشیا با گالیور ازدواج کرده ، میگن با خواهر شوهرش مشکل داره گالیور تو شرکت دشت مرغاب کار میکنه

آلیس شوهر کرده، دو تا بچه داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان ۵٠ متری ساده سمت های نظام آباد

لوک خوششانس طی یه بدشانسی ، اشتباهی تو یه صحنه قتل دستگیر شد و نتونست خودشو تبرئه کنه و الان هم سلولی دالتون ها شده !

پت و مت دکترای مهندسی عمران گرفتند و در صدرا مشغول به کار هستند

رابینهود در اسلامشهر دستگیر شد - به جرم شرارت ! 3 دفعه از زندان فرار کرد ، گرفتنش هفتهی دیگه اعدامش میکنن !

آقای نجار به جرم قطع غیرمجاز درختان تحت تعقیبه سهامش تو کاغذ سازی کاوه رو مصادره کردن و وروجک هم قایم شده !

آقای پتیبل تو میدون شوش یه بنکدار کلهگندهس ! میگن کلی از سهام مپنا داره

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۱۶, ۱۹:۴۴
جهان همواره در حال دگرگونی و رشد است نباید این پویندگی را زشت دانست ، باید همراه بود و سهمی از این رشد را بر عهده داشت . ارد بزرگ



ما اغلب مدتها به درهایی که شادی را برما بسته است ، نگاه می کنیم ولی هیچ گاه کسی را که برایمان درهای شادی را می گشاید نمی بینیم . برتون هیل



مال ومکنتی ندارم ، تنها سرمایه من روح شاد من است . هلن کلر



آنکه دیگران را ابزار پرش خویش می سازد ، خیلی زود تنها خواهد ماند . ارد بزرگ

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۲/۱۷, ۰۱:۲۱
دو حکایت سعدی در 1388


حکایت دو برادر که یکی مسافر کش
بود و دیگری پاسدار سپاه


دو برادر یکی در سپاه خدمت کردی و
دیگری بزور بازو نان خوردی. باری
پاسدار گفت درویش را که چرا خدمت
نکنی تا از مشقت کار کردن برهی.
گفت: تو چرا کار نکنی تا از مذلت
خدمت رهایی یابی که خردمندان
گفتهاند: نان ِ خود خوردن و نشستن
به که با باتوم کمر مردمان شکستن.

بدست آهک تفته کردن خمیر . .
. به از دست بر سینه
پیش امیر

مسافر کشی روز و شب تا سحر . . .
به از نوکری پیش ِ بیدادگر


*******
حکایت چماقدار انقلابی و پسر حق
طلب

یکی همه عمر در کسوت «ایثارگران ِ
انقلاب»، مستبدان را چماقداری
کردی تا زن و فرزند را عیش و معاشی
درخور فراهم کند. چون فرزندش
برومند شد در طلب حقوق شهروندی به
خیابان رفتی و از هم مسلکان ِ پدر
چماق خوردی تا از مننژیت بمردی.

یکی بهر ِ نان و نوا در سپاه . . .
همه فکر ِ سرکوب و آفند بود

دموکراسی و عدل می خواستی . . . اگر
فکر فردای فرزند بود

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۱۷, ۲۳:۱۶
شش پارادوکس در کشور ايران:

1-هيچ کس کار نمی کند، اما تمام برنامه ها اجرا می شود.

2-تمام برنامه ها اجرا می شوند، اما بازار راکد است.

3-بازار راکد است، اما هيچ کس گرسنه نيست.

4- هيچ کس گرسنه نيست، اما همه نا خوشنودند.

5-همه ناخوشنودند، اما هيچ کس شکايتی ندارد.

6-هيچ کس شکايتی ندارد، اما زندان ها پر است.

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۱۷, ۲۳:۲۸
انگلستان: موفقيت مدير بر اساس پيشرفت مجموعه تحت مديريتش سنجيده مي شود
ايران: موفقيت مدير سنجيده نمي شود، خود مدير بودن نشانه موفقيت است

انگلستان: مديران بعضی وقتها استعفا مي دهند.
ايران: عشق به خدمت مانع از استعفا مي شود.

انگلستان: افراد از مشاغل پايين شروع مي کنند و به تدريج ممکن است مدير شوند.
ايران: افراد مدير مادرزادی هستند و اولين شغلشان در بيست سالگی مديريت است.

انگلستان: برای يک پست مديريت، دنبال مدير مي گردند.
ايران: برای يک فرد، دنبال پست مديريت مي گردند و در صورت لزوم اين پست ساخته مي شود.

انگلستان: يک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدير شود.
ايران: يک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالي که مديرش سه بار عوض شده.

انگلستان: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مديريت ميکنند.
ايران: اگر بخواهند از کسی هيچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مديريت مي کنند.


انگلستان: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی مي کند و حتی ممکن است محاکمه شود..
ايران: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدير ميشود و پست مديريت جديد مي گيرد.


انگلستان: مديران بصورت مستقل استخدام و برکنار مي شوند، ولی بصورت گروهی و هماهنگ کار مي کنند.
ايران: مديران بصورت مستقل و غيرهماهنگ کار مي کنند، ولی بصورت گروهی استخدام و برکنار مي شوند.


انگلستان: برای استخدام مدير، در روزنامه آگهی مي دهند و با برخی مصاحبه مي کنند.
ايران: برای استخدام مدير، به فرد مورد نظر تلفن مي کنند.

انگلستان: زمان پايان کار يک مدير و شروع کار مدير بعدی از قبل مشخص است..
ايران: مديران در همان روز حکم مديريت يا برکناريشان را مي گيرند.


انگلستان: همه مي دانند درآمد قانونی يک مدير زياد است.
ايران: مديران انسانهای ساده زيستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.

انگلستان: شما مديرتان را با اسم کوچک صدا مي زنيد.
ايران: شما مديرتان را صدا نمي زنيد، چون اصلاً به شما وقت ملاقات نمي دهد.

انگلستان: برای مديريت، سابقه کار مفيد و لياقت لازم است..
ايران: برای مديريت، مورد اعتماد بودن کفايت مي کند

ماهور
۱۳۹۰/۰۲/۱۸, ۰۲:۲۷
بهلول را گفتند فرق " مستراح " و " منبر " چيست؟
گفت در اصلشان فرقي نيست.
هر کس که نخواهد در " جمع " بريند در آن رود
و هرکس که بخواهد " در جمع " بريند بر اين رود

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۱۸, ۱۳:۴۶
فشار قبر چيست؛علل آن كدام است؟
۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۰
از هولناكترين عذابهاي قبر كه ميت در شب اول قبر به آن مبتلا مي شود، فشار قبر است كه مومن و كافر، كوچك و بزرگ، بايد حد طبيعي و ناگزير آن را تحمل كنند اما اين فشار تحت اعمال انسان و پرونده اي كه با اوست بسيار متغير است.
http://boursenews.ir/fa/pages/?cid=47138
چندتا كامنت هاي اين خبر جالب بود:

نظرات بینندگان:
این برایم سواله چطور بدنی که مرده و جان نداره عذاب فشار قبر تحمل می کنه ؟ حالا اگر مرده در قبر قرار نگرفته باشه پس فشار هم نداره ؟ اگر سوزاتده یشه چی ؟
قابل توجه مدیران شرکتهای حقوقی که سهم را بالا میبرند و یکدفعه خالی میکنند و سهامدار جز را به خاک سیاه می نشانند
باید جواب بدبختی کسانی که با هزار امید و ارزو سرمایه اندکی را با فروش خودرو یا گرفتن وام به بازار میاورند را بدهید.

این قبر که ازش صحبت شد اخر ماجرا نیست بله اول ماجراست این مطالب بالا جزیی از ان ماجرای وحشتناک است پس به خود بیایید.
آفرین . هشدار خوبی بود. البته برای خودم . انشاالله مورد استفاده دیگران هم قرار گیرد.
مثل اينكه خوب نخوندي داداش :
محمد تقي فلسفي در اين باره مي گويد: «مقصود از فشار قبر اين نيست كه ديوارهاي قبري كه در گورستان حفر شده به هم نزديك مي شوند، و جسد ميت را در تنگنا قرار ميدهند، بلكه مقصود فشار نامرئي و نامحسوسي است كه، بر روح و جسد برزخي متوفي، وارد ميآيد و او را به شدت ناراحت ميكند.
فکر کنم فشار قبر اونایی که پارسال هر دروغ وشایعه منتشر کردن وسهامدار جز رو بدبخت کردن ازهمه بیشتر باشه
تلنگری بود برای خودم اما کاش زبان دین به روز بیان می شد چون هیچ کار خداوند ماورائی و مافوق طبیعت نیست همه براساس علم و محاسبه و حساب و کتابه و با علومی که وجود داره توجیه شدنی اما متاسفانه موضوعات دینی همانطوری که برای عرب جاهلی 1400 سال پیش بیان می شده باز هم برای انسان امروزی با این همه گستردگی علمی هم ، به همون صورت بیان می شه شاید به خاطر همینه که تاثیر مطالب دینی بر روی جوانها کمتر شده و درکش نمی کنند. شما با نگاه کردن به این مسائل از منظری دیگر و زبانی امروزی تر می تونید اونها رو خواندنی تر و جالب تر نشون بدید . البته این یک پیشنهاد بود . ممنون
وپست دوباره به همان قیمت بر می گردد؟
قابل توجه مدیر بیمه دانا
بسیار جالب بود
ممنون
فشار قبر و یا بهتر بگوییم فشار مردن بر همه انسانها پیش می اید حتی آنهایی که تو هندوستان سوزانده میشوند....
قابل توجه کامنت 2 .کجای کاری جانم اونها که اصلا" اعتقادی به دین و آخرت ندارند که بهشون هشدار میدی.ظاهر سازی اشون هم برای سوئ استفاده از من و شماست .
از كامنت 6 ممنونم حرف دل ما را بيان نمود

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۱۸, ۱۳:۵۱
چگونه

فریبنده و دلربا

باشیم ؟!




فریبندگی یعنی اینکه بتوانید دیگران را به سوی خود جذب کنید. این خصلت اخلاقی به مرور زمان بدست می آید، از آنجایی هر یک از افراد در زمان تولد با میزان مختلفی جذابیت پا به این دنیا می گذارند می توان گفت که درصد بسیار زیادی از جذابیت اکتسابی است و با کمی تمرین به راحتی قابل دسترسی خواهد بود. مانند رقصیدن هر چه بیشتر تلاش کنید، موفق تر خواهید بود. تلاش و توجه تمام و کمال به نیازها و خواست های دیگران می تواند به شما این اطمینان را بدهد که به چهره یک فرد جذاب تبدیل شده اید.



12 مرحله زير را همواره به خاطر داشته باشيد....!


1- طرز ایستادن خود را تصحیح کنید. اگر شرایط بدنی شما در حد مطلوب قرار داشته باشد، گویای این مطلب است که یک فرد با اعتماد به نفس بالا هستید، حتی اگر از درونتان هم یک چنین احساسی نداشته باشید. در زمان راه رفتن باید محکم و ثابت قدم بردارید. کمرتان کاملاً صاف باشد، و شانه ها به سمت عقب گرایش داشته باشند. شاید در ابتدا زمانیکه یک چنین وضعیتی را تمرین می کنید برایتان قدری عجیب و دشوار باشد، اما پس از سپری شدن چند روز به آن عادت پیدا می کنید.



2- ماهیچه های صورت را رها کنید. سعی کنید ماهیچه های صورتتان را رها کنید تا صورت، حالت طبیعی و دلپذیر خود را داشته باشد. با این چهره می توانید رو به دنیا کنید و به همگان بگویید که از هیچ چیز نمی هراسید.



3- ارتباط برقرار کنید. هنگامیکه با فرد دیگری روبرو می شوید، با چشم های خود با او ارتباط برقر کنید، سرتان را به نشانه تائید تکان دهید، لبخند بزنید و شادی خود را به او انتقال دهید. اصلاً نگران عکس العمل فرد مقابل نباشید و البته در عین حال باید به یاد داشته باشید که در این کار زیاده روی نکنید.



4- نام افراد را به خاطر بسپارید. زمانیکه برای اولین بار کسی را ملاقات می کنید سعی کنید که نام او را به خاطر بسپارید. این کار برای خیلی از افراد دشوار است. زمانیکه نامشان را می گویند، آنرا چندین مرتبه با خود تکرار کنید تا نامشان در ذهنتان باقی بماند و سپس نام خود را نیز به آنها بگویید؛ به عنوان مثال سلام "سارا" من "مانی" هستم. زمانی هم که با آنها خداحافظی می کنید، باز هم سعی کنید چند مرتبه دیگر نام آنها را تکرار کنید تا به طور کامل در ذهنتان باقی بمانند. هر چقدر بیشتر نام آنها را تکرار کنید، بیشتر به یادتان می ماند و طرف مقابل هم احساس می کند که او را بیشتر دوست می دارید و احتمال این امر که با شما بیشتر گرم بگیرد افزایش پیدا می کند.



5- به دیگران علاقمند باشید. اگر شما یکی از آشناهای قدیمی را ملاقات کردید به عنوان مثال یک همکار، همکلاسی، دوست یکی از دوستان و ... در مورد خانواده و علاقمندی های جدید آنها سوالاتی مطرح کنید. اسم افراد نزدیک به آنها را بپرسید و نام آنها را به خاطر بسپارید. مطرح کردن یک چنین مسائلی، موضوعات جدیدی برای صحبت کردن در اختیار شما قرار می دهد و آنوقت مجبور نیستید که تنها در مورد کار و کلاس های درسی با هم صحبت کنید. می توانید تا حدودی در مورد خودتان نیز صحبت کنید. در تمام طول بحث خودتان را علاقمند نشان دهید و نشان دهید که تمایل دارید به گفتگوی خود با او ادامه دهید.



6- ورزش کنید : اگر درباره ارجحیت های زیبایی می اندیشید ، هیچ چیز به اندازه برنامه ورزشی منظم تاثیر مثبت ندارد. اگر شما از شنا، والیبال ، تنیس یا دوچرخه سواری لذت می برید، سعی کنید که آن نظم را در آن ورزش دنبال کنید . حتی ۳۰ دقیقه پیاده روی در روز تاثیر شگرفی در بر دارد.





7-گفتگو در مورد موضوعات مناسب: باید در مورد موضوعاتی صحبت کنید که طرف مقابل به آنها علاقه دارد، حتی اگر خودتان هم علاقه شدید به آنها نداشتید، بازهم این کار را ادامه دهید. به عنوان مثال اگر در یک جمع ورزشی قرار گرفتید، در مورد بازی دیشب یا گل کردن تیمی که به تازگی وارد لیگ شده صحبت کنید. اگر با کسانی هستید که به سرگرمی های مختلفی علاقمند هستند، می توانید در مورد سرگرمی های مورد علاقه آنها از جمله ماهیگیری، بافتنی، کوهنوردی، و سینما صحبت کنید.

هیچ کس از شما انتظار ندارد که در تمام زمینه ها یک متخصص باشید، باید به آنها بگویید که فقط به دلیل علایق شخصی است که تمایل دارید در مورد موضوعات مختلف با دیگران به بحث و گفتگو بنشینید. ذهن خود را باز کنید، اجازه دهید تا دیگران توضیحات لازم در مورد موضوعات مختلف را برای شما بازگو کنند. روراست باشید و به آنها بگویید که دانشتان در مورد برخی چیزها محدود است و بدتان نمی آید که چیزهای بیشتری در مورد آن مبحث یاد بگیرید.



8- به جای غیبت کردن دیگران را تکریم کنید. اگر در جمعی در حال صحبت کردن هستید که همه افراد به نحوی در مورد یک شخص بخصوص در حال غیبت کردن هستند، بد نیست شما چیزی در مورد آن بگویید که دوست می دارید. گفتن چیزهایی که در دیگران دوست می دارید می تواند 100% شما را تبدیل به یک فرد جذاب کند. در عین حال با این کار می توانید حس اعتماد دیگران را نیز به خود جلب کنید. همه اطرافیان به این نتیجه می رسند که شما هیچ وقت ایده ی بدی نسبت به دیگران ندارید. همه به این نتیجه می رسند که آبرویشان در دست شما محفوظ خواهد بود.



9- دروغ نگویید. شاید به دلایلی دروغ بگویید اما مدارک و شواهدی وجود دارد که بر خلاف گفته های شماست. اگر به مریم بگویید که عاطفه را دوست دارید و به نسیم بگویید که عاطفه را دوست ندارید، مطمئن باشید که مریم و نسیم با هم صحبت می کنند، حرف های شما را با هم در میان می گذارند، و با این کار اعتبارتان را نزد آنها از دست خواهید داد، و از آن به بعد هم دیگر هیچ کس حرف های شما را باور نخواهد کرد.



10- با صداقت از دیگران تعریف و تمجید کنید. این کار خصوصاً در ارتقای عزت نفس دیگران نقش مهمی را بازی میکند. چیزهایی که خوشتان می آید را انتخاب کنید و در هر شرایطی به آنها اشاره داشته باشید. اگر از کاری و یا از کسی خوشتان می آید راهی برای بیان آن پیدا کنید و فوراً به آن اشاره کنید. اگر برای انجام این کار بیش از اندازه صبر کنید، ممکن است حرف های شما قدری ریاکارانه جلوه کنند. زمانیکه احساس می کنید با تشویق های خود می توانید زمینه پیشرفت را برای آنها فراهم آورید، حتماً این کار را انجام دهید و از آنها تعریف کنید. اگر احساس میکنید که چیزی در مورد فردی تغییر پیدا کرده است (به عنوان مثال مدل مو، طرز لباس پوشیدن و .. به آن توجه کنید و چیزی را که در مورد آن خوشتان آمده، به زبان بیاورید. اگر مستقیماً سوالی می پرسید، با خوشرویی آنرا بیان کنید و سپس سوال خود را با یک تعریف بجا به پایان برسانید.





11- در پذیرش تعریف و تمجید مهربان باشید. این فکر را که برخی از تعریف و تمجید ها هدف خاصی را در پس خود دارند را از ذهن بیرون کنید. در قبول هر نوع تعریف و تمجیدی پرحرارت و علاقمند ظاهر شوید. خیلی بیشتر از گفتن یک "خیلی ممنون" ساده پیش بروید و آنرا با جملاتی نظیر: "خوشحالم که خوشت آمده" و یا "خیلی مهربانی که به این مورد اشاره کردی" همراه کنید. این عبارات خودشان می توانند به عنوان نوعی تعرف و تمجید در جواب تعریف های فرد مقابل به شمار روند. در عین حال باید دقت داشته باشید که برداشت بدی از تعریف های دیگران نکنید. به عنوان مثال اگر کسی به قصد تعریف از شما گفت: "نمیدانی چقدر دلم می خواست که من هم به اندازه تو ... بودم" شما نباید در جواب او بگویید من اصلاً هم یک چنین خصوصیتی را نداشته و ندارم و احساس می کنم که برداشت تو در این مورد غلط بوده و قضاوت نادرستی داشتی."



12- تن صدای خود را کنترل کنید. یکی از نکات ضروری که باید همواره به خاطر داشته باشید، ماهیت صحبت کردن است. برخی از افراد هستند که در درون خود احساس ناامنی می کنند و به راحتی نمی توانند تعریف و تشکر دیگران را پذیرا شوند. در مورد یک چنین افرادی بیشتر باید دقت کنید و روان و سلیس با آنها صحبت کنید. اگر تمایل داشتید به آنها بگویید که "امروز زیبا شده اید" تن صدایتان باید همانطوری باشد که می گویید: "امرور روز زیبایی است." هر گونه تغییر در تن صدا و نحوه بیان کردن آن، این شک را در آنها بوجود می آورد که گفته های شما از سر صدق و درستی نیست. می توانید برای تمرین، صدای خود را روی نوار ضبط کنید و چند مرتبه آنرا گوش کنید تا متوجه هر گونه تغییری بشوید. از خودتان سوال کنید که صدای شما نشان می دهد که از روی صداقت صحبت می کنید؟ تا زماینکه به یک عبارت خالصانه و صادقانه نرسیده اید، به ظبط کردن صدای خود ادامه دهید.

چند نکته


همیشه خونسرد باقی بمانید. قصد شما خوشحال کردن دیگران است و نباید به این موضوع فکر کنید که ممکن است آنها در قبال شما چه واکنشی نشان داده و چه خیال بافی هایی در ذهن خود انجام دهند. اگر این کار را انجام دهید، آنوقت تمام تاثیر این کار بر روی صورت شما نمایان خواهد شد، و تبدیل به فردی می شوید که فقط در پی راضی کردن اطرافیانش است. کسی که نیازهای شخصی اش را زیر پا می گذارد تا دیگران دوستش بدارند. باید همیشه به خاطر داشته باشید که مردم آنقدر کارهای متنوع دارند که نمی توانند که همواره به شما فکر کنند. بیشتر اوقات در مورد خودشان و کارهایی که باید انجام دهند، فکر می کنند.
میزان جذابیتی که می توانید بدست آورید، به میزان خلاقیت شما در تحسین کردن دیگران بستگی دارد. تعریف ها و تحسین های خود را با لحنی قاطع اما در عین حال شاعرانه بیان کنید. هیچ اشکالی ندارد که چند قطعه از قبل آماده شده را در ذهن داشته باشید تا در زمان تحسین کردن از فردی بیان کنید، اما افراد جذاب کسانی هستند که بتوانند در همان لحظه چیزی را ابداع کنند و نوآوری به خرج دهند. اگر ذهن شما خلاقیت داشته باشد و دائماً ابداع و نوآوری کنید، دیگر نگران تکرار مکررات هم نخواهید شد.
گاهی اوقات مجبور می شوید عقایدی را بیان کنید که شاید کمتر اتفاق می افتد دیگران نظر مثبتی نسبت به آن داشته باشند. در چنین شرایطی می توانید این کار را با قدری شوخی بیامیزید. شوخی و خنده مانند قاشق پر از شکری هستند که به بیمار کمک می کنند دارو را راحت تر فرو ببرد.

همدلی یکی از ملزومات بی چون و چرای جذابیت است. باید بدانید که چه چیزهای اطرافیانتان را خوشحال میکنند و چه مواردی موجبات ناراحتی آنها را فراهم می آورند، آنوقت می توانید بهترین انتخاب را در مورد آنها داشته باشید.
اگر احساس می کنید که به یکباره نمی توانید عضلات صورت خود را رها کنید، می توانید این کار را از شانه های خود شروع کنید، اگر از جای اصلی خود بالاتر آمده باشند، نشان دهنده این مطلب هستند که شما قدری عصبی هستید. آنها را به سر جای خودشدان بازگردانید، ژست عمومی بدن خود را تصحیح کنید، نفس عمیقی بکشید و لبخند بزنید.



هشدار


از بحث و جدل بپرهیزید. حتی اگر نیمی از افراد با شما مواق باشند، باز هم شما نمی توانید جذابیت 100% پیدا کنید. چیزهایی که بر زبان می آورید باید برای تمام افراد خوشایند باشند. زمانی که احساس کردید دلتان می خواهد در یک بحث شرکت کنید، از خودتان بپرسید که: "آیا واقعاً لازم است که در همین لحظه، نظر خودم را مطرح کنم؟" اگر احساس می کنید که هیچ گونه الزامی در این کار وجود ندارد، بنابراین قدری بذله گویی کنید و مطرح کردن نظر خود را بگذارید برای یک وقت دیگر.
هیچ گاه به جوک هایی که خودتان تعریف می کنید، نخندید. این کار سیمای قشنگی ندارد. می توانید لبخند بزنید؛ همین کفایت می کند، اصلاً هم ناراحت نشوید اگر هیچ کس به آن نخندید. گاهی اوقات افراد متوجه جوک نمی شوند. این امر باید برای خود آنها ناراحت کننده باشد که متوجه منظور شما نشده اند. هدف شما صرفاً خوشحال کردن آنها بوده است.
هیچ گاه در مورد مسائل مختلف توضیح بیش از اندازه ندهید چون صرفاً ارزش گفته های خود را از بین می برید. این کار نشان دهنده این مطلب است که شما از اعتماد به نفس پایینی برخوردار هستید و به سختی می توانید باور کنید که دیگران حرف های شما را متوجه شده اند. همچنین ممکن است این سوء تفاهم را نیز ایجاد کند که شما به مخاطبان خود اعتماد ندارید و تصور می کنید که آنها متوجه منظورتان نمی شوند و خودتان قصد دارید به جای آنها تصمیم بگیرید. زمانیکه نکات غیر ضروری را از گفته های خود حذف می کنید، مردم با اشتیاق بیشتر به حرف های شما گوش می دهند. با این کار ممکن است که برای کسب اطلاعات بیشتر نیز وارد بحث شده و سوالاتی را مطرح کنند. باید اعتماد کنید که مخاطبانتان حساب دو دوتا چهارتا سرشان می شود.
برخی از افراد هستند که مقوله تکبر و جذابیت را اشتباه می گیرند. درحقیت باید دانست که تکبر نقطه مقابل جذابیت است. جذابیت حس رضایت دیگران را بر می انگیزد، اما تکبر فقط می خواهد حس رضایت فردی را برانگیزاند. تکبر افرادی را جذب می کند که در وجود خود ناامنی هایی دارند، اما جذابیت توانایی جذب تمام افراد را دارد.

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۱۸, ۱۳:۵۲
چگونه

فریبنده و دلربا

باشیم ؟!




فریبندگی یعنی اینکه بتوانید دیگران را به سوی خود جذب کنید. این خصلت اخلاقی به مرور زمان بدست می آید، از آنجایی هر یک از افراد در زمان تولد با میزان مختلفی جذابیت پا به این دنیا می گذارند می توان گفت که درصد بسیار زیادی از جذابیت اکتسابی است و با کمی تمرین به راحتی قابل دسترسی خواهد بود. مانند رقصیدن هر چه بیشتر تلاش کنید، موفق تر خواهید بود. تلاش و توجه تمام و کمال به نیازها و خواست های دیگران می تواند به شما این اطمینان را بدهد که به چهره یک فرد جذاب تبدیل شده اید.


12 مرحله زير را همواره به خاطر داشته باشيد....!

1- طرز ایستادن خود را تصحیح کنید. اگر شرایط بدنی شما در حد مطلوب قرار داشته باشد، گویای این مطلب است که یک فرد با اعتماد به نفس بالا هستید، حتی اگر از درونتان هم یک چنین احساسی نداشته باشید. در زمان راه رفتن باید محکم و ثابت قدم بردارید. کمرتان کاملاً صاف باشد، و شانه ها به سمت عقب گرایش داشته باشند. شاید در ابتدا زمانیکه یک چنین وضعیتی را تمرین می کنید برایتان قدری عجیب و دشوار باشد، اما پس از سپری شدن چند روز به آن عادت پیدا می کنید.



2- ماهیچه های صورت را رها کنید. سعی کنید ماهیچه های صورتتان را رها کنید تا صورت، حالت طبیعی و دلپذیر خود را داشته باشد. با این چهره می توانید رو به دنیا کنید و به همگان بگویید که از هیچ چیز نمی هراسید.



3- ارتباط برقرار کنید. هنگامیکه با فرد دیگری روبرو می شوید، با چشم های خود با او ارتباط برقر کنید، سرتان را به نشانه تائید تکان دهید، لبخند بزنید و شادی خود را به او انتقال دهید. اصلاً نگران عکس العمل فرد مقابل نباشید و البته در عین حال باید به یاد داشته باشید که در این کار زیاده روی نکنید.


4- نام افراد را به خاطر بسپارید. زمانیکه برای اولین بار کسی را ملاقات می کنید سعی کنید که نام او را به خاطر بسپارید. این کار برای خیلی از افراد دشوار است. زمانیکه نامشان را می گویند، آنرا چندین مرتبه با خود تکرار کنید تا نامشان در ذهنتان باقی بماند و سپس نام خود را نیز به آنها بگویید؛ به عنوان مثال سلام "سارا" من "مانی" هستم. زمانی هم که با آنها خداحافظی می کنید، باز هم سعی کنید چند مرتبه دیگر نام آنها را تکرار کنید تا به طور کامل در ذهنتان باقی بمانند. هر چقدر بیشتر نام آنها را تکرار کنید، بیشتر به یادتان می ماند و طرف مقابل هم احساس می کند که او را بیشتر دوست می دارید و احتمال این امر که با شما بیشتر گرم بگیرد افزایش پیدا می کند.


5- به دیگران علاقمند باشید. اگر شما یکی از آشناهای قدیمی را ملاقات کردید به عنوان مثال یک همکار، همکلاسی، دوست یکی از دوستان و ... در مورد خانواده و علاقمندی های جدید آنها سوالاتی مطرح کنید. اسم افراد نزدیک به آنها را بپرسید و نام آنها را به خاطر بسپارید. مطرح کردن یک چنین مسائلی، موضوعات جدیدی برای صحبت کردن در اختیار شما قرار می دهد و آنوقت مجبور نیستید که تنها در مورد کار و کلاس های درسی با هم صحبت کنید. می توانید تا حدودی در مورد خودتان نیز صحبت کنید. در تمام طول بحث خودتان را علاقمند نشان دهید و نشان دهید که تمایل دارید به گفتگوی خود با او ادامه دهید.


6- ورزش کنید : اگر درباره ارجحیت های زیبایی می اندیشید ، هیچ چیز به اندازه برنامه ورزشی منظم تاثیر مثبت ندارد. اگر شما از شنا، والیبال ، تنیس یا دوچرخه سواری لذت می برید، سعی کنید که آن نظم را در آن ورزش دنبال کنید . حتی ۳۰ دقیقه پیاده روی در روز تاثیر شگرفی در بر دارد.




7-گفتگو در مورد موضوعات مناسب: باید در مورد موضوعاتی صحبت کنید که طرف مقابل به آنها علاقه دارد، حتی اگر خودتان هم علاقه شدید به آنها نداشتید، بازهم این کار را ادامه دهید. به عنوان مثال اگر در یک جمع ورزشی قرار گرفتید، در مورد بازی دیشب یا گل کردن تیمی که به تازگی وارد لیگ شده صحبت کنید. اگر با کسانی هستید که به سرگرمی های مختلفی علاقمند هستند، می توانید در مورد سرگرمی های مورد علاقه آنها از جمله ماهیگیری، بافتنی، کوهنوردی، و سینما صحبت کنید.

هیچ کس از شما انتظار ندارد که در تمام زمینه ها یک متخصص باشید، باید به آنها بگویید که فقط به دلیل علایق شخصی است که تمایل دارید در مورد موضوعات مختلف با دیگران به بحث و گفتگو بنشینید. ذهن خود را باز کنید، اجازه دهید تا دیگران توضیحات لازم در مورد موضوعات مختلف را برای شما بازگو کنند. روراست باشید و به آنها بگویید که دانشتان در مورد برخی چیزها محدود است و بدتان نمی آید که چیزهای بیشتری در مورد آن مبحث یاد بگیرید.

8- به جای غیبت کردن دیگران را تکریم کنید. اگر در جمعی در حال صحبت کردن هستید که همه افراد به نحوی در مورد یک شخص بخصوص در حال غیبت کردن هستند، بد نیست شما چیزی در مورد آن بگویید که دوست می دارید. گفتن چیزهایی که در دیگران دوست می دارید می تواند 100% شما را تبدیل به یک فرد جذاب کند. در عین حال با این کار می توانید حس اعتماد دیگران را نیز به خود جلب کنید. همه اطرافیان به این نتیجه می رسند که شما هیچ وقت ایده ی بدی نسبت به دیگران ندارید. همه به این نتیجه می رسند که آبرویشان در دست شما محفوظ خواهد بود.



9- دروغ نگویید. شاید به دلایلی دروغ بگویید اما مدارک و شواهدی وجود دارد که بر خلاف گفته های شماست. اگر به مریم بگویید که عاطفه را دوست دارید و به نسیم بگویید که عاطفه را دوست ندارید، مطمئن باشید که مریم و نسیم با هم صحبت می کنند، حرف های شما را با هم در میان می گذارند، و با این کار اعتبارتان را نزد آنها از دست خواهید داد، و از آن به بعد هم دیگر هیچ کس حرف های شما را باور نخواهد کرد.


10- با صداقت از دیگران تعریف و تمجید کنید. این کار خصوصاً در ارتقای عزت نفس دیگران نقش مهمی را بازی میکند. چیزهایی که خوشتان می آید را انتخاب کنید و در هر شرایطی به آنها اشاره داشته باشید. اگر از کاری و یا از کسی خوشتان می آید راهی برای بیان آن پیدا کنید و فوراً به آن اشاره کنید. اگر برای انجام این کار بیش از اندازه صبر کنید، ممکن است حرف های شما قدری ریاکارانه جلوه کنند. زمانیکه احساس می کنید با تشویق های خود می توانید زمینه پیشرفت را برای آنها فراهم آورید، حتماً این کار را انجام دهید و از آنها تعریف کنید. اگر احساس میکنید که چیزی در مورد فردی تغییر پیدا کرده است (به عنوان مثال مدل مو، طرز لباس پوشیدن و .. به آن توجه کنید و چیزی را که در مورد آن خوشتان آمده، به زبان بیاورید. اگر مستقیماً سوالی می پرسید، با خوشرویی آنرا بیان کنید و سپس سوال خود را با یک تعریف بجا به پایان برسانید.


11- در پذیرش تعریف و تمجید مهربان باشید. این فکر را که برخی از تعریف و تمجید ها هدف خاصی را در پس خود دارند را از ذهن بیرون کنید. در قبول هر نوع تعریف و تمجیدی پرحرارت و علاقمند ظاهر شوید. خیلی بیشتر از گفتن یک "خیلی ممنون" ساده پیش بروید و آنرا با جملاتی نظیر: "خوشحالم که خوشت آمده" و یا "خیلی مهربانی که به این مورد اشاره کردی" همراه کنید. این عبارات خودشان می توانند به عنوان نوعی تعرف و تمجید در جواب تعریف های فرد مقابل به شمار روند. در عین حال باید دقت داشته باشید که برداشت بدی از تعریف های دیگران نکنید. به عنوان مثال اگر کسی به قصد تعریف از شما گفت: "نمیدانی چقدر دلم می خواست که من هم به اندازه تو ... بودم" شما نباید در جواب او بگویید من اصلاً هم یک چنین خصوصیتی را نداشته و ندارم و احساس می کنم که برداشت تو در این مورد غلط بوده و قضاوت نادرستی داشتی."

12- تن صدای خود را کنترل کنید. یکی از نکات ضروری که باید همواره به خاطر داشته باشید، ماهیت صحبت کردن است. برخی از افراد هستند که در درون خود احساس ناامنی می کنند و به راحتی نمی توانند تعریف و تشکر دیگران را پذیرا شوند. در مورد یک چنین افرادی بیشتر باید دقت کنید و روان و سلیس با آنها صحبت کنید. اگر تمایل داشتید به آنها بگویید که "امروز زیبا شده اید" تن صدایتان باید همانطوری باشد که می گویید: "امرور روز زیبایی است." هر گونه تغییر در تن صدا و نحوه بیان کردن آن، این شک را در آنها بوجود می آورد که گفته های شما از سر صدق و درستی نیست. می توانید برای تمرین، صدای خود را روی نوار ضبط کنید و چند مرتبه آنرا گوش کنید تا متوجه هر گونه تغییری بشوید. از خودتان سوال کنید که صدای شما نشان می دهد که از روی صداقت صحبت می کنید؟ تا زماینکه به یک عبارت خالصانه و صادقانه نرسیده اید، به ظبط کردن صدای خود ادامه دهید.

چند نکته


همیشه خونسرد باقی بمانید. قصد شما خوشحال کردن دیگران است و نباید به این موضوع فکر کنید که ممکن است آنها در قبال شما چه واکنشی نشان داده و چه خیال بافی هایی در ذهن خود انجام دهند. اگر این کار را انجام دهید، آنوقت تمام تاثیر این کار بر روی صورت شما نمایان خواهد شد، و تبدیل به فردی می شوید که فقط در پی راضی کردن اطرافیانش است. کسی که نیازهای شخصی اش را زیر پا می گذارد تا دیگران دوستش بدارند. باید همیشه به خاطر داشته باشید که مردم آنقدر کارهای متنوع دارند که نمی توانند که همواره به شما فکر کنند. بیشتر اوقات در مورد خودشان و کارهایی که باید انجام دهند، فکر می کنند.
میزان جذابیتی که می توانید بدست آورید، به میزان خلاقیت شما در تحسین کردن دیگران بستگی دارد. تعریف ها و تحسین های خود را با لحنی قاطع اما در عین حال شاعرانه بیان کنید. هیچ اشکالی ندارد که چند قطعه از قبل آماده شده را در ذهن داشته باشید تا در زمان تحسین کردن از فردی بیان کنید، اما افراد جذاب کسانی هستند که بتوانند در همان لحظه چیزی را ابداع کنند و نوآوری به خرج دهند. اگر ذهن شما خلاقیت داشته باشد و دائماً ابداع و نوآوری کنید، دیگر نگران تکرار مکررات هم نخواهید شد.
گاهی اوقات مجبور می شوید عقایدی را بیان کنید که شاید کمتر اتفاق می افتد دیگران نظر مثبتی نسبت به آن داشته باشند. در چنین شرایطی می توانید این کار را با قدری شوخی بیامیزید. شوخی و خنده مانند قاشق پر از شکری هستند که به بیمار کمک می کنند دارو را راحت تر فرو ببرد.

همدلی یکی از ملزومات بی چون و چرای جذابیت است. باید بدانید که چه چیزهای اطرافیانتان را خوشحال میکنند و چه مواردی موجبات ناراحتی آنها را فراهم می آورند، آنوقت می توانید بهترین انتخاب را در مورد آنها داشته باشید.
اگر احساس می کنید که به یکباره نمی توانید عضلات صورت خود را رها کنید، می توانید این کار را از شانه های خود شروع کنید، اگر از جای اصلی خود بالاتر آمده باشند، نشان دهنده این مطلب هستند که شما قدری عصبی هستید. آنها را به سر جای خودشدان بازگردانید، ژست عمومی بدن خود را تصحیح کنید، نفس عمیقی بکشید و لبخند بزنید.



هشدار


از بحث و جدل بپرهیزید. حتی اگر نیمی از افراد با شما مواق باشند، باز هم شما نمی توانید جذابیت 100% پیدا کنید. چیزهایی که بر زبان می آورید باید برای تمام افراد خوشایند باشند. زمانی که احساس کردید دلتان می خواهد در یک بحث شرکت کنید، از خودتان بپرسید که: "آیا واقعاً لازم است که در همین لحظه، نظر خودم را مطرح کنم؟" اگر احساس می کنید که هیچ گونه الزامی در این کار وجود ندارد، بنابراین قدری بذله گویی کنید و مطرح کردن نظر خود را بگذارید برای یک وقت دیگر.
هیچ گاه به جوک هایی که خودتان تعریف می کنید، نخندید. این کار سیمای قشنگی ندارد. می توانید لبخند بزنید؛ همین کفایت می کند، اصلاً هم ناراحت نشوید اگر هیچ کس به آن نخندید. گاهی اوقات افراد متوجه جوک نمی شوند. این امر باید برای خود آنها ناراحت کننده باشد که متوجه منظور شما نشده اند. هدف شما صرفاً خوشحال کردن آنها بوده است.
هیچ گاه در مورد مسائل مختلف توضیح بیش از اندازه ندهید چون صرفاً ارزش گفته های خود را از بین می برید. این کار نشان دهنده این مطلب است که شما از اعتماد به نفس پایینی برخوردار هستید و به سختی می توانید باور کنید که دیگران حرف های شما را متوجه شده اند. همچنین ممکن است این سوء تفاهم را نیز ایجاد کند که شما به مخاطبان خود اعتماد ندارید و تصور می کنید که آنها متوجه منظورتان نمی شوند و خودتان قصد دارید به جای آنها تصمیم بگیرید. زمانیکه نکات غیر ضروری را از گفته های خود حذف می کنید، مردم با اشتیاق بیشتر به حرف های شما گوش می دهند. با این کار ممکن است که برای کسب اطلاعات بیشتر نیز وارد بحث شده و سوالاتی را مطرح کنند. باید اعتماد کنید که مخاطبانتان حساب دو دوتا چهارتا سرشان می شود.
برخی از افراد هستند که مقوله تکبر و جذابیت را اشتباه می گیرند. درحقیت باید دانست که تکبر نقطه مقابل جذابیت است. جذابیت حس رضایت دیگران را بر می انگیزد، اما تکبر فقط می خواهد حس رضایت فردی را برانگیزاند. تکبر افرادی را جذب می کند که در وجود خود ناامنی هایی دارند، اما جذابیت توانایی جذب تمام افراد را دارد.

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۱۸, ۱۴:۰۵
نامهای از بهشت به احمدی نژاد!

نشر شاهد با تهیه و اجرای نرمافزاری مجهز به وصیتنامه کامل 140 هزار شهید، این امکان را فراهم کرده است تا مراجعه کنندگان به این غرفه در نمایشگاه کتاب بتوانند نیت کرده و به وصیتنامه این شهدا تفأل بزنند.

به گزارش مهر، نشر شاهد با تهیه و اجرای نرمافزاری مجهز به وصیتنامه کامل 140 هزار شهید این امکان را فراهم کرده است تا مراجعه کنندگان به این غرفه در نمایشگاه کتاب بتوانند نیت کرده و به وصیتنامه این شهدا تفأل بزنند.

در این نرم افزار این امکان فراهم شده است که جملهای شاخص از متن کامل این وصیتنامه انتخاب و به صاحب فال ارایه شود.

نحوه عملکرد نرم افزار بدین شکل است که مشخصات افراد مبتنی بر سن، جنسیت و تحصیلات را دریافت کرده و متناسب با این مشخصات، یکی از وصیتنامهها را ارایه می کند.

همچنین بخش ویژهای نیز برای گروه سنی کودک و نوجوان در نظر گرفته شده است که متنی متناسب و قابل فهم برای این گروه سنی ارایه میشود.

پیش از این محمود احمدینژاد رئیس جمهوری کشورمان با تفأل به وصیتنامه شهدا متن زیر را از وصیتنامه شهید ابراهیمی دریافت کرده است:

"نامهای از بهشت به برادر عزیزم محمود احمدی نژاد! همه باید بدانند که این انقلاب، انقلابی است که تمام دشمنان اسلام را به لرزه درآورده و این فتنه جویان برآنند که به هر طریقی ضربهای به انقلاب بزنند، ولی به امید خدا و با هوشیاری شما تمامی نقشه آنان نقش بر آب میشود."

این نرم افزار پس از دریافت نام مراجعه کننده، سخنان صاحب وصیتنامه را خطاب به وی اعلام میکند.

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۲/۱۸, ۱۶:۳۶
در يك مدرسه راهنمايي دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت مي كردم و چند سالي بود كه مدير مدرسه شده بودم.
قرار بود زنگ تفريح اول، پنج دقيقه ديگر نواخته شود و دانش آموزان به حياط مدرسه بروند.
هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هياهوي دانش آموزان در حياط و گفت وگوي همكاران در دفتر مدرسه، به هم نياميخته بود.
در همين هنگام، مردي با ظاهري آراسته و سر و وضعي مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت:
«با خانم... دبير كلاس دومي ها كار دارم و مي خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هايي بكنم.»
از او خواستم خودش را معرفي كند. گفت:
«من 'گاو' هستم ! خانم دبير بنده را مي شناسند. بفرماييد گاو، ايشان متوجه مي شوند.»
تعجب كردم و موضوع را با خانم دبير كه با نواخته شدن زنگ تفريح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درميان گذاشتم.
يكه خورد و گفت: «ممكن است اين آقا اختلال رفتار داشته باشد. يعني چه گاو؟ من كه چيزي نمي فهمم...»
از او خواستم پيش پدر دانش آموز ياد شده برود و به وي گفتم:
«اصلاً به نظر نمي رسد اختلالي در رفتار اين آقا وجود داشته باشد. حتي خيلي هم متشخص به نظر مي رسد.»
خانم دبير با اكراه پذيرفت و نزد پدر دانش آموز كه در گوشه اي از دفتر نشسته بود، رفت.
مرد آراسته، با احترام به خانم دبير ما سلام داد و خودش را معرفي كرد: «من گاو هستم!»
- خواهش مي كنم، ولي...
- شما بنده را به خوبي مي شناسيد.
من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله اي كه شما ديروز در كلاس، او را به همين نام صدا زديد...
دبير ما به لكنت افتاد و گفت: «آخه، مي دونيد...»
- بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلي داشته باشد و من هم در اين مورد به شما حق مي دهم.
ولي بهتر بود مشكل انضباطي او را با من نيز در ميان مي گذاشتيد. قطعاً من هم مي توانستم اندكي به شما كمك كنم.
خانم دبير و پدر دانش آموز مدتي با هم صحبت كردند.
گفت و شنود آنها طولاني، ولي توأم با صميميت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه كارتي را به خانم دبير ما داد
و با خداحافظي از همه، مدرسه را ترك كرد.
وقتي او رفت، كارت را با هم خوانديم.
در كنار مشخصاتي همچون نشاني و تلفن، روي آن نوشته شده بود:
«دكتر... عضو هيأت علمي دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه...»

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۲/۱۸, ۲۳:۱۹
مي گويند مردي روستايي با چند الاغش وارد شهر شد. هنگامي كه كارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد، الاغ ها را سرشماري كرد. دست بر قضا سه رأس از الاغ ها را نيافت. سراسيمه به سراغ اهالي رفت و سراغ الاغ هاي گمشده را گرفت. از قرار معلوم كسي الاغ ها را نديده بود.
نزديك ظهر، در حالي كه مرد روستايي خسته و نااميد شده بود، رهگذري به او پيشنهاد كرد، وقت نماز سري به مسجد جامع شهر بزند و از امام جماعت بخواهد تا بالاي منبر از جمعيت نمازخوان كسب اطلاع كند. مرد روستايي همين كار را كرد.
امام جماعت از باب خير و مهمان دوستي، نماز اول را كه خواند بالاي منبر رفت و از آن جا كه مردي نكته دان و آگاه بود، رو به جماعت كرد و گفت: «آهاي مردم در ميان شما كسي هست كه از مال دنيا بيزار باشد؟» خشكه مقدسي از جا برخاست و گفت: «من!» امام جماعت بار ديگر بانگ برآورد: «آهاي مردم! در ميان شما كسي هست كه از صورت زيبا ناخشنود شود؟» خشكه مقدس ديگر برخاست و گفت:«من!» امام جماعت بار سوم گفت:«آهاي مردم! كسي در ميان شما هست كه از آواي خوش (صداي دلنشين) متنفر باشد؟» خشكه مقدس ديگري بر پا ايستاد و گفت:«من!» سپس امام جماعت رو به مرد روستايي كرد و گفت: بفرما! سه تا خرت پيدا شد. بردار و برو

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۲/۱۹, ۱۱:۱۶
خلق را تقلیدشان بر باد داد

حدود شصت سال پیش یک مرد روحانی به روستائی رسید. با دیدن مسجد قدیمی آن روستا متوجه شد که مردم این روستا مسلمان هستند و با خوشحالی به نزد کدخدا رفت و اعلام کرد که میتواند پیش نماز آن روستا باشد. کدخدا که سالها بود نماز نخوانده بود و نماز جماعت را که اصولا در عمرش ندیده بود، با خودش فکر کرد که اگر به این مرد روحانی بگویم که من نماز بلد نیستم که خیلی زشت است، بنابراین بدون آنکه توضیحی بدهد، موافقت کرد. همان شب او تمام اهالی را جمع کرد و برایشان موضوع آمدن پیش نماز را شرح داد و در آخر گفت که قواعد نماز را بلد نیست و پرسید چه کسی از میان شما این قواعد را میداند؟ نگاه های متعجب مردم جواب کدخدا بود.
دست آخر یکی از پیرترین اهالی روستا گفت "تا آنجا که من میدانم برای مسلمان بودن لازم نیست خودت چیزی بلد باشی، کافیست هرکاری که پیش نماز کرد، ما هم تقلید کنیم" با این راه حل، خیال همه اسوده شد و برای اقامه نماز به سمت مسجد قدیمی حرکت کردند. مرد روحانی در جلوی صف ایستاد و همه مردم پشت سرش جمع شدند. آقا دستها را بیخ گوش گذاشت و زمزمه ای کرد، مردم هم دستها را بالا بردند و چون دقیقا نمیدانستند آقا چه گفته است، هرکدام پچ پچی کردند. آقا دستها را پائین انداخت و بلند گفت الله اکبر، مردم هم ذوق زده از آنکه چیزی را فهمیدند فریاد زدند الله اکبر. باز آقا زیر لب چیزی خواند، مردم هم زیر لب ناله میکرند.
آقا دستهایش را روی زانو گذاشت و چیزی گفت، مردم هم دستهایشان را روی زانو گذاشتند و ناله ای کردند، آقا دوباره سرپا شد و گفت الله اکبر، مردم هم سرپا شدند و فریاد زدند الله اکبر. آقا به خاک افتاد و چیزهائی زیرلب گفت، مردم هم روی خاک افتادند و هرکدام زیر لب چیزی را زمزمه کردند. اقا دو زانو نشست، مردم هم دو زانو نشستند. در این هنگام انگشت آقا در میان دو تخته چوب کف زمین گیر کرد و ایشان عربده زدند آآآآآآآآخ، مردم هم ذوق زده فریاد کشیدند آآآآآآآآآآخ.
آقا در حالی که تلاش میکرد خودش را از این وضعیت خلاص کند، خود را به چپ و راست می انداخت و با دستش تلاش میکرد که لای دو تخته چوب را باز کند، مردم هم خودشان را به چپ و راست خم میکردند و با دستانشان به کف زمین ضربه میزدند.
آقا فریاد میکشید "خدایا به دادم برس" و مردم هم به دنبال او به درگاه خدا التماس میکردند. آقا فریاد میکشید "ای انسانهای نفهم مگر کورید و وضعیت را نمیبینید؟" مردم هم دنبال آقا همین عبارت را فریاد میزدند. آقا از درد به زمین چنگ میزد و از خدا یاری میخواست، مردم هم به زمین چنگ زدند و از خدا یاری خواستند.
باری بعد از سه چهار دقیقه، آقا توانست خود را خلاص کند و در حالیکه از درد به خود میپیچید، نگاهی به جمعیت کرد و از درد بی هوش شد. جمعیت هم نگاهی به هم کردند و خود را روی زمین انداختند و آنقدر در آن حالت ماندند تا اقا به هوش آمد. آن مرد روحانی چون به این نتیجه رسید که به روستای اشتباهی آمده است، بدون توضیحی روستا را ترک کرد و رفت.
اما از آن تاریخ تا امروز مراسم نماز جماعت در آن روستا برقرار است. البته مردم چون ذکرهای بین الله اکبرها را متوجه نشده بودند، آنها را نمیگویند، در عوض مراسم انتهای نماز را هرچه با شکوه تر برگزار میکنند و تا امروز دوازده کتاب در مورد فلسفه اعمال آخر نمازشان چاپ کرده اند.
البته انحرافات جزئی از اصول در آن روستا به وجود آمده و در حال حاضر آنها به بیست و دو فرقه تفکیک شده اند، برخی معتقدند برای چنگ زدن بر زمین، کفپوش باید از چوب باشد، برخی معتقدند، چنگ بر هرچیزی جایز است.
برخی معتقدند مدت بیهوشی بعد از نماز را هرچقدر بیشتر کنی به خدا نزدیکتر میشوی و برخی معتقدند مهم کیفیت بیهوشیست نه مدت آن. باری آنها در جزئیات متفاوتند ولی همه به یک کلیت معتقدند و آن این است که یک عده باید مرجع باشند و بقیه تقلید کنند.

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۱۹, ۱۵:۰۷
تا به حال دقیق و موشکافانه کارتونهای پت و مت را نگاه کرده اید؟ دقت کرده اید چه مشخصاتی دارند؟


۱- کاملا خودمحور هستند. شما تا به حال کس دیگری را جز این دو در کارتونهایشان دیده اید؟

۲- تأیید طلب هستند. همدیگر را تأیید می کنند و قند در دلشان آب می شود.

۳- کارهایی می کنند و وسایلی می خرند که خودشان هم فلسفه شکل گیریش را نمی دانند.

۴- هدف را تخریب می کنند تا به وسیله برسند. خاطرم هست در یک قسمت همه کتابهایشان را فروختند تا ابزار ساخت کتابخانه را بخرند.

۵- در کارهایی دخالت می کنند که در آن تخصص ندارند و هیچ متخصصی را هم قبول ندارند.

۶- نوآوری می کنند، ولی به روش خودشان.

۷- متخصص ایجاد ضرر و زیان هستند..

۸- اعتماد بنفس کاذبشان غوغا می کند.

۹- یک جا را خراب می کنند تا جای دیگر را بسازند، دست آخر هر دوجا تخریب می شود.

۱۰- شعارشان این است: That’s it یا همان همینه، به عبارتی همینه که هست!

۱۱- الگوهای در پیت دارند. به عکس آن وزنه بردار بر دیوار اتاقشان نگاه کرده اید که وزنه را کج گرفته است؟

۱۲- هیچوقت لباسشان را عوض نمی کنند و همه به همین لباس می شناسندشان.

باز هم بگویم؟ خودتان هم فکر کنید…

ولی بینی و بین الله این مشخصات شما را یاد شخصیت خاصی نمی اندازد؟

ناهید
۱۳۹۰/۰۲/۱۹, ۱۷:۵۹
مهمترین عضو بدن کدام است

مادرم همیشه از من میپرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟

طی سالهای متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب میکردم، پاسخی را حدس میزدم و با خودم فکر میکردم که باید پاسخ صحیح باشد

وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسانها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم میگفتم: مادر، گوشهایم

او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد

چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر میکنم چشمها مهمترین عضو بدن هستند

او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفتهای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدمها نابینا هستند.

من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم

چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم میگفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر میشوی، پسرم.

سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دلشکسته شدند

همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه میکرد. من آن روز به خصوص را به یاد میآورم که برای دومین بار در زندگیام، گریه پدرم را دیدم

وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافتی که مهمترین عضو بدن چیست؟

از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر میکردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهرهام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان میدهد که آیا یک زندگی واقعی داشتهای یا نه

برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم

اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی

او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر میآید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه هایت هستند

پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه میدارند؟

جواب داد: نه، از این جهت که تو میتوانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه میکند، روی آن نگه داری

عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسانها، لحظاتی فرا میرسد که به شانهایی برای گریستن نیاز پیدا میکنیم. من دعا میکنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه هایشان بگذاری و گریه کنی

از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است

http://up.iranblog.com/images/3ym4r2xvtrwgv64q074.jpg

مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافته اند، از یاد نخواهند برد

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۱۹, ۱۹:۴۸
دوستان عجب حکایتی است. وقتی این اشعار طنز 30-40-50 سال پیش را میخوانیم به این نتیجه میرسیم که در این نیم قرن در این مملکت اتفاق چندانی هم نیافتاده است !!!!!

بچه این قدر مكن چرب زبانی، خفه شو
این همه حرف مزن ،لال بمانی، خفه شو

*****
حرف هایی كه كند فتنه مكش پیش و مكوش
كه مرا هم به سر حرف كشانی، خفه شو

*****
گر كه یك دزد اسیر است و دو صد دزد آزاد
علتی دارد و آن را تو ندانی، خفه شو

*****
هیچ شك نیست كه رازی ست به هر كار نهان
چون نداری خبر از راز نهانی، خفه شو

*****
حرف های تو نسازد به مزاج حضرات
این قدر قصه ی بو دار چه خوانی؟ خفه شو

*****
گر كه صد گرگ در این گله بیافتد به تو چه؟
چون كه بی بهره از كار شبانی خفه شو

*****
ترسم آخر به تو صد وصله و بهتان بندند
تا نگفتند چنینی و چنانی خفه شو

*****
تو چه داری خبر از آن كه چرا روز به روز
بیش تر می شود این فقر و گرانی، خفه شو

*****
این قبیح است كه چون گرسنه ماندی دوسه روز
بكنی شكوه ز آغاز جوانی، خفه شو

*****
گیرم افتادی و مُردی،همه كس خواهد مُرد
چون چنین است،چه جای نگرانی، خفه شو

*****
گفت مردی كه در این دوره من آخر چه كنم؟
گفتم از من بشنو،گر بتوانی خفه شو

*****

دیوان خروس لاری( اشعار طنز) ابوالقاسم حالت 1340/6/23

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۲/۲۰, ۰۰:۰۲
تا به حال دقیق و موشکافانه کارتونهای پت و مت را نگاه کرده اید؟ دقت کرده اید چه مشخصاتی دارند؟


۱- کاملا خودمحور هستند. شما تا به حال کس دیگری را جز این دو در کارتونهایشان دیده اید؟

۲- تأیید طلب هستند. همدیگر را تأیید می کنند و قند در دلشان آب می شود.

۳- کارهایی می کنند و وسایلی می خرند که خودشان هم فلسفه شکل گیریش را نمی دانند.

۴- هدف را تخریب می کنند تا به وسیله برسند. خاطرم هست در یک قسمت همه کتابهایشان را فروختند تا ابزار ساخت کتابخانه را بخرند.

۵- در کارهایی دخالت می کنند که در آن تخصص ندارند و هیچ متخصصی را هم قبول ندارند.

۶- نوآوری می کنند، ولی به روش خودشان.

۷- متخصص ایجاد ضرر و زیان هستند..

۸- اعتماد بنفس کاذبشان غوغا می کند.

۹- یک جا را خراب می کنند تا جای دیگر را بسازند، دست آخر هر دوجا تخریب می شود.

۱۰- شعارشان این است: That’s it یا همان همینه، به عبارتی همینه که هست!

۱۱- الگوهای در پیت دارند. به عکس آن وزنه بردار بر دیوار اتاقشان نگاه کرده اید که وزنه را کج گرفته است؟

۱۲- هیچوقت لباسشان را عوض نمی کنند و همه به همین لباس می شناسندشان.

باز هم بگویم؟ خودتان هم فکر کنید…

ولی بینی و بین الله این مشخصات شما را یاد شخصیت خاصی نمی اندازد؟



نه والا نفهمیدیم .......اما مه یک مموتی نامی توی ولایتمون داشتیم اینطوری بود ها :d

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۲۰, ۱۹:۴۷
شیخ به پاره ای از مریدانش دستور داد تا برای رسیدن به صبر، چهل روز در بیابان معتکف بشدندی.

مریدان شوریده حال شدندی و از شیخ پرسیدندی که یا شیخ، راه دیگری هم برای به دست آوردن صبر موجود باشد؟

شیخ فرمود آری یک ساعت استفاده از اینترنت پر سرعت ایران.

مریدان همی نعره ای کشیدندی و راه بیابان پیش گرفتندی

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۲۰, ۱۹:۵۲
دوستان لطفا به جای اعتراض کمی تامل و تفکر کنند

دروغ از کي وارد ايران شد

دیدگاه پارسی :

داریوش هخامنشی: اهورامزدا دروغ را از سرزمین و مردم من بدور نگه دارد
کوروش بزرگ : مرد پارسی دروغ نگوید حتی بهنگام مرگ در جنگ

دیدگاه عربی:

پیامبر اکرم به علی (ع) : ای علی در 3 جا دروغ نیکوست : میدان جنگ ، وعده به زنان و اصلاح بین مردم.{ وسایل الشیعه – جلد 12}




:-&

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۲۰, ۱۹:۵۶
آیا می دانستید چرا پشت سر مسافر آب بر زمین می ریزند؟
هرمزان در سمت فرمانداري خوزستان انجام وظيفه ميكرد. هرمزان كه يكي از فرمانداران جنگ قادسيّه بود. بعد از نبردی در شهر شوشتر و زماني كه هرمزان در نتيجه خيانت يك نفر با وضعی نااميد كننده روبرو شد، نخست در قلعهاي پناه گرفت و به ابوموسي اشعري، فرمانده تازيها آگاهي داد كه هر گاه او را امان دهد، خود را تسليم وي خواهد كرد. ابوموسي اشعري نيز موافقت كرد از كشتن او بگذرد و ويرا به مدينه نزد عمربن الخطاب بفرستد تا خليفه درباره او تصميم بگيرد. با اين وجود، ابوموسي اشعري دستور داد، تمام 900 نفر سربازان هرمزان را كه در آن قلعه اسير شده بودند، گردن بزنند. (البلاذري، فتوح البُلدان، به تصحيح دكتر صلاحالديّن المُنَجَّذ (قاهره: 1956)، صفحه 468)
پس از اينكه تازيها هرمزان را وارد مدينه كردند، ... لباس رسمي هرمزان را كه ردائي از ديباي زربفت بود كه تازيها تا آن زمان به چشم نديده بودند، به او پوشاندند و تاج جواهرنشان او را كه «آذين» نام داشت بر سرش گذاشتند و ويرا به مسجدي كه عمر در آن خفته بود، بردند تا عمر تكليف هرمزان را تعيين سازد. عمر در گوشهاي از مسجد خفته و تازيانهاي زير سر خود گذاشته بود. هرمزان، پس از ورود به مسجد، نگاهي به اطراف انداخت و پرسش كرد: «پس اميرالمؤمنين كجاست؟» تازيهاي نگهبان به عمر اشارهاي كردند و پاسخ دادند: «مگر نميبيني، آن اميرالمؤمنين است.»
... سپس عمر از خواب برخاست. عمر نخست كمي با هرمزان گفتگو كرد و سپس فرمان داد، او را بكشند.
هرمزان درخواست كرد، پيش از كشته شدن به او كمي آب آشاميدني بدهند. عمر با درخواست هرمزان موافقت كرد و هنگامي كه ظرف آب را به دست هرمزان دادند، او در آشاميدن آب درنگ كرد. عمر سبب اين كار را پرسش نمود. هرمزان پاسخ داد، بيم دارد، در هنگام نوشيدن آب، او را بكشند. عمر قول داد تا آن آب را ننوشد، كشته نخواهد شد. پس از اينكه هرمزان از عمر اين قول را گرفت، آب را بر زمين ريخت. عمر نيز ناچار به قول خود وفا كرد و از كشتن او درگذشت. این باعث بوجود آمدن فلسفه ای شد که با ریختن آب بر زمین، یعنی زندگی دوباره به شخصی داده می شود تا مسافر برود و سالم بماند

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۲۰, ۲۰:۰۱
آدمهای ساده را دوست دارم. همانها که بدی هیچ کس را باور ندارند.

همانها که برای همه لبخند دارند. همانها که همیشه هستند، برای همه هستند.

آدمهای ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعتها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است.

هر کسی از راه میرسد درس ساده نبودن بهشان میدهد.

آدمهای ساده را دوست دارم. بوی ناب "آدم" میدهند

آسمان فرصت پرواز بلندی است

ولی

قصه این است چه اندازه کبوتر باشی

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۲۰, ۲۰:۱۷
خواندن متن زیر برای دیکتاتورهایی که فکر میکنند همیشه قدرت دارند د و خشونت به خرج میکنند شاید مناسب باشد.

سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند..چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا... می شود.سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.

سردار حسین خان به افضل الملک،ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند،اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد.سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند،اما باز هم فرمانفرما نمی پذیرد.

افضل الملک به فرمانفرما می گوید:قربان آخر خدایی هست،پیغمبری هست،ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر که گناهی ندارد

فرمانفرما پاسخ می دهد : در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.

همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود.هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد.به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد.

فرمانفرما در ایام عزای پسر خود،در نهایت اندوه بسر می برد.درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود.فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:((افضل الملک!باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری!والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده،لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت.)).افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید:قربان این فرمایش را نفرمایید،چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری،اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد.

مسلم
۱۳۹۰/۰۲/۲۰, ۲۰:۲۸
مهمترین عضو بدن کدام است

مادرم همیشه از من میپرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟

طی سالهای متمادی، با توجه به دیدگاه و شناختی که از دنیای پیرامونم کسب میکردم، پاسخی را حدس میزدم و با خودم فکر میکردم که باید پاسخ صحیح باشد

وقتی کوچکتر بودم، با خودم فکر کردم که صدا و اصوات برای ما انسانها بسیار اهمیت دارند، بنابراین در پاسخ سوال مادرم میگفتم: مادر، گوشهایم

او گفت: نه، خیلی از مردم ناشنوا هستند. اما تو در این مورد باز هم فکر کن، چون من باز هم از تو سوال خواهم کرد

چندین سال سپری شد تا او بار دیگر سوالش را تکرار کند. من که بارها در این مورد فکر کرده بودم، به نظر خودم، پاسخ صحیح را در ذهن داشتم. برای همین، در پاسخش گفتم: مادر، قدرت بینایی برای هر انسانی بسیار اهمیت دارد. پس فکر میکنم چشمها مهمترین عضو بدن هستند

او نگاهی به من انداخت و گفت: تو خیلی چیزها یاد گرفتهای، اما پاسخ صحیح این نیست، چرا که خیلی از آدمها نابینا هستند.

من که مات و مبهوت مانده بودم، برای یافتن پاسخ صحیح به تکاپو افتادم

چند سال دیگر هم سپری شد. مادرم بارها و بارها این سوال را تکرار کرد و هر بار پس از شنیدن جوابم میگفت: نه، این نیست. اما تو با گذشت هر سال عاقلتر میشوی، پسرم.

سال قبل پدر بزرگم از دنیا رفت. همه غمگین و دلشکسته شدند

همه در غم از دست رفتنش گریستند، حتی پدرم گریه میکرد. من آن روز به خصوص را به یاد میآورم که برای دومین بار در زندگیام، گریه پدرم را دیدم

وقتی نوبت آخرین وداع با پدر بزرگ رسید، مادرم نگاهی به من انداخت و پرسید: عزیزم، آیا تا به حال دریافتی که مهمترین عضو بدن چیست؟

از طرح سوالی، آن هم در چنان لحظاتی، بهت زده شدم. همیشه با خودم فکر میکردم که این، یک بازی بین ما است. او سردرگمی را در چهرهام تشخیص داد و گفت: این سوال خیلی مهم است. پاسخ آن به تو نشان میدهد که آیا یک زندگی واقعی داشتهای یا نه

برای هر عضوی که قبلاً در پاسخ من گفتی، جواب دادم که غلط است و برایشان یک نمونه هم به عنوان دلیل آوردم

اما امروز، روزی است که لازم است این درس زندگی را بیاموزی

او نگاهی به من انداخت که تنها از عهده یک مادر بر میآید. من نیز به چشمان پر از اشکش چشم دوخته بودم. او گفت: عزیزم، مهمترین عضو بدنت، شانه هایت هستند

پرسیدم: به خاطر اینکه سرم را نگه میدارند؟

جواب داد: نه، از این جهت که تو میتوانی سر یک دوست یا یک عزیز را، در حالی که او گریه میکند، روی آن نگه داری

عزیزم، گاهی اوقات در زندگی همه ما انسانها، لحظاتی فرا میرسد که به شانهایی برای گریستن نیاز پیدا میکنیم. من دعا میکنم که تو به حد کافی عشق و دوستانی داشته باشی، که در وقت لازم، سرت را روی شانه هایشان بگذاری و گریه کنی

از آن به بعد، دانستم که مهمترین عضو بدن انسان، یک عضو خودخواه نیست. بلکه عضو دلسوزی برای خالی شدن دردهای دیگران بر روی خودش است

http://images.boursy.com/

مردم گفته هایت را فراموش خواهند کرد، مردم اعمالت را فراموش خواهند کرد، اما آنها هرگز احساسی را که به واسطه تو به آن دست یافته اند، از یاد نخواهند برد

واقعا زیبا و تاثیر گذار بود ممنون از شما @};-

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۲۰, ۲۳:۰۳
این متن روچندوقت پیش جایی خوندم الان ترجمه ش روباکمی تغییراینجاگذاشتم

از دختر یکی از دوستام پرسیدم که وقتی بزرگ شدی میخوای چیکاره بشی؟نگاهم کرد وگفت که میخواد رئیس جمهور بشه.
دوباره پرسیدم که اگه رئیس جمهوربشی اولین کاری که دوست داری انجام بدی چیه؟
جواب داد:به مردم گرسنه وبی خانمان کمک میکنه.
بهش گفتم :نمیتونی منتظر بمونی که وقتی رئیس جمهور شدی این کارروانجام بدی،میتونی ازفردا بیای خونه ی من وچمن ها رو بزنی،درخت ها رووجین کنی وپارکینگ روجاروکنی.اونوقت من به تو50دلارمیدم وتورومیبرم جاهایی که بچه های فقیرهستن وتومیتونی این پول روبدی بهشون تا برای غذا وخونه ی جدیدخرج کنن.
مستقیم توی چشمام نگاه کردوگفت:چرا همون بچه های فقیررونمیبری خونه ت تا این کارها روانجام بدن وهمون پول روبه خودشون بدی؟

نگاهی بهش کردم وگفتم به دنیای سیاست خوش اومدی!!!

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۲۰, ۲۳:۰۶
یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا
که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال
طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!
در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک
کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه
محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده
کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!
پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق
بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه
انتخاب شد.
لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر
چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی
نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد.

سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در
سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده .
او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد.

در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون
پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک
بیارم»!!!!!!!!!!!! !!!!!

نتیجه اخلاقی:
بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن برای این می شه که دیگران به
تعهداتی که ازشون انتظار داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران
انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۲۱, ۲۲:۳۶
این هم حکایت ترجمان فارسی به فارسی (!!!)

1- اين بستگى دارد به ...... يعنى: جواب سوال شما را نمى دانم!
2
- اين موضوع پس از روزها تحقيق و بررسى فهميده شد. يعنى: اين موضوع را بطور تصادفى فهميدم!

3- نحوه عمل دستگاه بسيار جالب است. يعنى: دستگاه كار مى كند و اين براى ما تعجب انگيز است!

4- كاملا انجام شده يعنى: راجع به 10 درصد كار تنها برنامه ريزى شده !

5- ما تصحيحاتى روى سيستم انجام داديم تا آن را ارتقا دهيم. يعنى: تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما از اول شروع كرده ايم!

6- پروژه بدليل بعضى مشكلات ديده نشده، كمى از برنامه ريزى عقب است. يعنى:تاكنون روى پروژه ديگرى كار مى كرديم!

7- ما پيشگويى مى كنيم..... يعنى: 90 درصد احتمال خطا مى رود!

8- اين موضوع در مدارك علمى تعريف نشده. يعنى: تاكنون كسى از اعضا تيم پروژه به اين موضوع فكر نكرده است!

9- پروژه طورى طراحى شده كه كاملا سيستم بدون نقص كار مى كند. يعنى: هرگونه مشكلات بعدى ناشى از عملكرد غلط اپراتورها ست!

10- تمام انتخاب اوليه به كنار گذاشته شد. يعنى: تنها فردى كه اين موضوع را مى فهميد از تيم خارج شده است!

11 - كل كوشش ما براى اينست كه مشترى راضى شود. يعنى: ما آنقدر از زمان بندى عقبيم كه هر چه كه به مشترى بدهيم راضى مى شود!

12- تحويل پروژه براى فصل آخر سال آينده پيش بينى شده است. يعنى: كه تا آن زمان ما مى توانيم مقصر تاخير در اجراى پروژه را كسى از ميان تيم كارفرما پيدا كنيم!

13- روى چند انتخاب بطور همزمان در حال كار هستيم. يعنى: هنوز تصميم نگرفته ايم چه كنيم!

14- تا چند دقيقه ديگر به اين موضوع مى رسيم. يعنى: فراموشش كنيد، الان به اندازه كافى مشكل داريم!

15- حالا ما آماده ايم صحبتهاى شما را بشنويم. يعنى: شما هر چه مى خواهيد صحبت كنيد كه البته تاثيرى در كارى كه ما انجام خواهيم داد ندارد!

16- بعلت اهميت تئورى و عملى اين موضوع...... يعنى: بعلت علاقه من به اين موضوع!

17- سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب شده و آورده شده اند. يعنى: طبيعتا بقيه نمونه ها واجد مشخصاتى كه شما بايد بعد از مطالعه به آن برسيد، نبوده اند!

18- بقيه نتايج در گزارش بعدى ارائه مى شود. يعنى: بقيه نتايج را تا فشار نياوريد نخواهيم داد!

19- ثابت شده كه .... يعنى: من فكر مى كنم كه .....!

20- اين صحبت شما تا اندازه اى صحيح است. يعنى:از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است!

21- در اين مورد طبق استاندارد عمل خواهيم كرد. يعنى: ازجزئيات كار اصلا اطلاع نداريد!

22 - ما شما را ميفهميم. يعني: ما که خر نيستيم.....

ناهید
۱۳۹۰/۰۲/۲۱, ۲۳:۰۳
پسر جوان و زيبارويي بود که فکر مي کرد بايد با زيباترين دختر جهان
ازدواج کند. اوفکر مي کرد به اين ترتيب بچه هايش زيباترين بچه هاي روي
زمين مي شوند. پسر مدتي بااين فکر در جستجوي همسر يکتايي براي خودش گشت.
طولي نکشيد که پسر با پيرمردي آشنا شد که سه دختر باهوش و زيبا داشت.

پسر از پيرمرد درخواست کرد که با يکي از دخترانش آشنا شود.
پيرمرد جواب داد: هيچ يک ازدخترانم ازدواج نکرده اند و با هر کدام که مي
خواهيد آشنا شويد.
پسر خوشحال شد.
دختر بزرگ پيرمرد را پسنديد و باهم آشنا شدند.
چند هفته بعد، پسرپيش پيرمرد رفت و با مِن و مِن گفت: آقا، دخترتان خيلي
زيبا است، اما يک عيب کوچکدارد. متوجه نشديد؟! دخترتان کمي چاق است.

پيرمرد حرفش را تاييد کرد و آشنايي با دختر دومش را به پسر پيشنهاد داد.
پسر با دختر دوم پيرمرد آشنا شد و به زودي با يکديگر قرار ملاقات گذاشتند.
اما چند هفته بعد پسر دوباره پيش پيرمرد رفت و گفت: دختر شما خيلي خوب است.
امابه نظرم يک عيب کوچک دارد. متوجه نشديد؟! دخترتان کمي لوچ است

پيرمرد حرف او را تاييد کرد و آشنايي با دختر سومش را به پسر پيشنهاد کرد.
بهزودي پسر با دختر سوم پيرمرد دوست شد و با هم به تفريح رفتند.
يک هفته بعد پسر پيش پيرمرد رفت و با هيجان گفت: دختر شما مثل يشمِ بي لک است.
همان کسي است که دنبالش مي گشتم. اگر اجازه دهيد، به رويايم برسم و با
دختر سوم تان ازدواج کنم.

چندي بعد پسر با دختر سوم پيرمرد ازدواج کرد. چند ماه بعد همسرش دختري به
دنياآورد.
اما وقتي که پسر صورت بچه را ديد، از وحشت در جايش ميخکوب شد.
اين زشت ترين بچه اي بود که به عمرش مي ديد.

پسر بسيار غمگين شد و پيش پدر همسرش رفت وبا گِله گفت: چرا با اين که هر
دوي ما اين قدر زيبا و خوش اندام هستيم، ولي بچه ما به اين زشتي است؟

پيرمرد جواب داد: دختر سوم من قبلا دختر بسيار خوبي بود.
اما او هم يک عيب کوچک داشت. متوجه نشدي؟!
او قبل از آشنا شدن با تو حامله بود

عليرضا جمالي
۱۳۹۰/۰۲/۲۲, ۰۱:۰۹
خواهش میکنم این نوشتاررا با حوصله بخوانید و سرچشمه بیچارگی ملت ایران در این روزگار را دریابید ، این نوشتار توهین به هیچ قومیتی نیست ( اگر هر قومیتی در این شرایط قرار می گرفت احتمالا همین رفتار را نشان می داد ) بلكه واقعیتی تاریخی است كه شایسته است از آن درس بگیریم.
علت بیچارگی ملت ایران تحجر ، جهل ، بی سوادی و نادانی است


سید جیكاك
سرهنگ«جیكاك» مأمور اطلاعاتی بریتانیا، در طی جنگ جهانی دوم و پس از آن در ایران نقش زیادی را در جهت منافع كشورش ایفا نمود. جیكاك با خاتمه جنگ جهانی دوم به استخدام شركت نفت ایران و انگلیس درآمد. می گویند كه حكومت واقعی مناطق نفت خیز در دست او بود.جیكاك اغلب اوقات خود را در میان عشایر بختیاری می گذراند و با توجه به استعداد خارق العاده خود در یادگیری زبان در مدت بسیار كوتاهی توانست زبان فارسی و از آن مهم تر گویش بختیاری را همچون زبان مادری خود یادبگیرد . به حدی كه تشخیص او از غیر بختیاری ها بسیار مشكل بود . خصوصاً اینكه با شگرد های خاص تفاوت ظاهری خود را نیز بوسیله گریم های مداوم با چهره بختیاری ها به حداقل می رساند و البته چنانچه حكایت می كنند آنقدر بر زبان و گویش و تاریخ و فرهنگ بختیاری مسلط بود كه چنانچه كسی نیز می خواست از ظاهر او به خارجی بودنش مشكوك شود با صحبت كردن و روبرو شدن با اطلاعات او یقین پیدا می كردند كه وی بختیاری است ! جیكاك علاوه بر قدرت فوق العاده اش در زمینه یادگیری و تطبیق با محیط برگ برنده دیگری نیز داشت و آن شوخ طبعی ذاتی وی بود
نام جیكاك برای مردم مناطق نفت خیز جنوب و خصوصاً مردم مسجدسلیمانی ها و عشایر بختیاری نامی آشناست . نامی كه به نمادی در نیرنگ و حیله گری آنهم از نوع انگلیسی تبدیل شده و حتی امروز نیز معمولاً به كسانی كه به نیرنگ و مكر و حیله و البته سیاستمداری از نوع خاص كلمه مشهورند لقب جیكاك می دهند
جیكاك در راه جلوگیری از ملی شدن صنعت نفت تمام تلاش خود را بكار برد. او علاوه بر تشویق بختیاری ها به بی توجهی به ملی شدن صنعت نفت، كوشش نمود تا در كار هیئت خلع ید از شركت نفت ایران و انگلیس خلل ایجاد نماید. به گفته ی حسین مكی به هنگام عزیمت هیئت خلع ید به آبادان، جیكاك تصمیم گرفت عده ای را تحریك كند تا اتومبیل اعضای هیئت را از روی پل بهمن شیر به داخل رودخانه بیندازد اما این توطئه ناكام ماند. سرانجام دولت ایران كه به كارشكنی و اخلال جیكاك در امر ملی شدن صنعت نفت پی برده بود وی را از ایران اخراج نمود
حكایتهای زیادی از حضور سرهنگ جیكاك كه بعدها به "مستر جیكاك" و در اواخر حضورش در ایران به " سیدجیكاك" معروف شد نقل می شود
1- جیكاك در اوایل حضورش در شركت نفت ایران و انگلیس به عنوان سرپرست یك دكل حفاری مشغول به كار شد. یكروز یكی از كارگران محلی از بالای دكل به زمین افتاد و درجا مرد. افراد محلی كه از فوت فامیلشان به شدت عصبانی بودند و جیكاك را مسئول این واقعه می دانستند بسوی او حمله كردند. جیكاك كه مرگ را در یك قدمی خود میدید ناگهان به سمت دكل حفاری حمله ور شد و شروع كردن به زدن دكل با مشت و لگد. مردم محلی كه شگفت زده بودند ناگهان ایستادند جیكاك كه مردد شدن مردم را دید و فهمید انگار نقشه اش گرفته شروع كردن با سر كوبیدن به دكل و فحش دادن كه " نامرد تو برادرم را از گرفتی" و از این گونه صحبتها... نقل می كنند كه چند دقیقه بعد مردم دوباره به سمت جیكاك دویدند ولی اینبار نه برای زدن و انتقام گرفتن بلكه برای دلداری دادن به او و جلوگیری كردن از كوبیدن سرش به دكل
2- از دیگر حكایات جیكاك عصای معروف است كه با آن معجزه می كرد و وقتی آنرا به بدن كسی می زد به آن شوك عجیبی منتقل می شد! جیكاك مدعی بود عصای او بهترین وسیله برای تشخیص حلال زاده بودن افراد است و با همین شگرد بسیاری از كسانی را كه به دلیل مختلف می خواست از وجهه اجتماعی و قدرت بیندازد ، تخریب می كرد ! بعد ها فاش شد كه در عصای معجزه آسای مستر جیكاك جز یك پیل خشك الكتریكی و یك مدار ضعیف انتقال برق هیچ چیز وجود نداشته و جریان ضعیف برق باعث انتقال شوك الكتریكی به افراد نگون بختی می شده كه مستر جیكاك هنگام تماس عصا با آنها ، دكمه وصل جریان را فشار می داده
3- در مجلسی او حاضران را دروغگو معرفی می كرد و هنگامی كه قرار بر اثبات شد، كبریتی روشن كرد و گفت: هر كس راست بگوید این كبریت ریشش را نمی سوزاند. اول كبریت را به ریش خود گرفت كه نسوخت سپس ریش تمام افراد ساده لوح حاضر را سوزاند . به آنها قبولاند كه دروغ گفته اند و البته بعد ها مشخص شد كه ریش او مصنوعی و نسوز بود
4- اقدام بعدی جیكاك پوشیدن لباس روحانیت و عمامه گزاری وی بود! جیكاك مجلس وعظ و منبر برپا میكرد و آخرش هم روضه امام حسین میخواند و وسط روضه موقعی كه همه داغ می شدند ناگهان عمامه خود را به درون آتشی كه وسط مجلس بود پرتاب میكرد! از بند قبل علاقه جیكاك به پارچه نسوز را بیاد دارید . عمامه نمیسوخت و جیكاك آنرا به عنوان معجزه خود بیان میكرد و ادعای سید بودن میكرد! در ضمن او هیچكس را هم به سیدی قبول نداشت چون عمامه آنها در آتش میسوخت! از اینجا بود كه او به "سید جیكاك" معروف شد
5- به هنگام ملی شدن صنعت نفت، جیكاك یا به قولی سید جیكاك با گشت و گذار میان عشایر بختیاری این شعار را به گویش بختیاری برای آنها طرح نمود
"تو كه مهر علی من دلته نفت ملی سی چنته
"یعنی تو كه مهر علی را در دل داری برای چه به دنبال ملی شدن نفت هستی
بعضی از عشایر بختیاری زندگی خود را رها كرده و با تشكیل دسته جات متعدد و درست كردن پرچم و علم های گوناگون علی علی گویان به امامزاده ها رفته و طلب عفو می كردند.

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۲۲, ۱۰:۱۲
متاسفانه این مملکت از این سید جیکاک ها زیاد دیده است.

وقتی ملتی با تاریخ واقعی مملکتش نامانوس باشد و حافظه تاریخی مردم پایین باشد و مشکل مردم سیر کردن شکم و صیغه موقت و ... ،

سواد هم فقط در حد خواندن قرآن و، احکام هم که از آقا میپرسی و .....

دولتیون (حکومتیون) هم که فقط به فکر پرکردن هرچه بیشتر جیب خود در کوتاه ترین زمان ممکن ،

نتیجه بهتر از این نمیشود.


از ماست که بر ماست......

پ.ن. راستی میدانید در جریان ثبت نام یارانه های نقدی معلوم شد که مملکت هنوز جهار میلیون نفر بی سواد دارد (؟؟؟!!!! )

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۲/۲۴, ۰۲:۴۵
از زرتشت پرسیدند زندگی خود را بر چه بنا كردی؟
گفت : چهار اصل
1- دانستم رزق مرا دیگری نمیخورد پس آرام شدم
2- دانستم كه خدا مرا میبیند پس حیا كردم
3- دانستم كه كار مرا دیگری انجام نمی دهد پس تلاش كردم
4- دانستم كه پایان كارم مرگ است پس مهیا شدم

طيب
۱۳۹۰/۰۲/۲۴, ۱۳:۰۲
داستان کوتاه لعن یزید ملعون

فقیهی مزید نام به هرات آمده بود . روزی در مجلسی جامی از مزید پرسید که شما در لعن یزید چه می گویید ؟

مزید گفت : لعن روا نیست ، زیرا که مسلمان ! بوده .

صاحب مجلس روی به جامی کرده و گفت : شما چه می گویید؟

جامی گفت : ما می گوییم صد لعنت بر یزید و صد دیگر بر مزید !

ناهید
۱۳۹۰/۰۲/۲۴, ۱۷:۰۰
نامه ی جالب یک پسر زرنگ به پدرش
پدر عزیزم، با اندوه و افسوس فراوان برایت می نویسم. من مجبور بودم با دوست دختر جدیدم فرار کنم، چون می خواستم جلوی یک رویارویی با مادر و تو رو بگیرم. من احساسات واقعی رو با Stacy پیدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما می دونستم که تو اون رو نخواهی پذیرفت، به خاطر تیزبینی هاش، خالکوبی هاش ، لباسهای تنگ موتور سواریش و به خاطر اینکه سنش از من خیلی بیشتره. اما فقط احساسات نیست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما می تونیم شاد و خوشبخت بشیم. اون یک تریلی توی جنگل داره و کُلی هیزم برای تمام زمستون. ما یک رؤیای مشترک داریم برای داشتن تعداد زیادی بچه. Stacy چشمان من رو به روی حقیقت باز کرد که ماریجوانا واقعاً به کسی صدمه نمی زنه. ما اون رو برای خودمون می کاریم، و برای تجارت با کمک آدمای دیگه ای که توی مزرعه هستن، برای تمام کوکائینها و اکستازیهایی که می خوایم. در ضمن، دعا می کنیم که علم بتونه درمانی برای ایدز پیدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لیاقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و می دونم چطور از خودم مراقبت کنم. یک روز ، مطمئنم که برای دیدارتون بر می گردیم، اونوقت تو می تونی نوه های زیادت رو ببینی.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقی : پدر، هیچ کدوم از جریانات بالا واقعی نیست، من بالا هستم تو خونه Tommy.
فقط می خواستم بهت یادآوری کنم که در دنیا چیزهای بدتری هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روی میزمه.
دوسِت دارم! هروقت برای اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۲/۲۵, ۱۴:۱۸
به قول میرزا آقا خان کرمانی: اگر یک جلد کتاب از 24 جلد کتاب بحار الانوار علامه مجلسی را در هر کشوری انتشار بدهند ، دیگر امید نجات برای آن ملت کم است . حالا تصور کن که هرگاه 24 جلد از این کتاب در میان ملتی منتشر شود ! محض ازدیاد بصیرت, یکی از حدیث های مهم این بحارالانوار را نقل می کنم که مُشت نمونه خروار باشد .
علی علیه السلام در غزوه صفین ، قصد عبور از نهر فرات را داشت ولی معبرش معلوم نبود . به نصیر بن هلال فرمود برود کنار فرات ، واز طرف من ماهیی به نام کرکره را صدا کن ، و از او محل عبور را بپرس . نصیر اطاعت نمود و بر کنار فرات آمد و فریاد برآورد که یا کرکره ، بالفورهفتاد هزار ماهی سر از آب بیرون آوردند ، لبیک لبیک ، چه می گویی ؟ نصیر جواب داد ، مولایم معبر فرات را می خواهد ، هفتاد هزار ماهی آواز برآوردند که ما همه کرکره نام داریم ، بگو این شرف در حق کدامیک مرحمت شده است تا اطاعت کنیم . نصیر برگشت و ماجرا را به عرض مولایش علی رسانید .
فرمود ، برو کرکرة بن صرصره را بخوان . برگشت و ندا داد . این بار شصت هزار ماهی سر برآوردند که ما کرکرة بن صرصره هستیم ، این عنایت در حق کدام شده است ؟ نصیر برگشت و پرسید . فرمودند ، برو کرکرة بن صرصرة بن غرغره را بخوان . نصیر بازگشت و چنین کرد . این بار پنجاه هزار ماهی و ماجرای پیشین تکرار شد .
برگشت و مولا گفت : برو کرکرة بن صرصرة بن غرغرة بن دردرة را بخوان . تا اینکه در دفعه هشتم که فریاد برآورد ، ای کرکرة بن صرصرة بن غرغرة بن دردرة بن جرجرة بن عرعرة بن مرمرة بن فرفرة ! آن وقت ماهی بسیار بزرگی سر از آب برآورد و قاه قاه خندید که ای نصیر ، به درستی که علی ابن ابیطالب با تو مزاح فرموده است ، زیرا او خودش همه راه های دریا و معبر ها و دجله ها را از ماهیان بهتر میداند ، ولی اینک به او بگو که معبر فرات آنجا است . نصیر برگشت و صورت حال را عرض کرد .
حضرت فرمودند ، آری من به همه راه های آسمانها و زمین آگاهم . پس نصیر صیحه زده غش کرد . و چون به هوش آمد فریاد برآورد ، شهادت میدهم که تو همان خدای واحد قهاری . و آنگاه حضرت فرمود . چون نصیر کافر به خدا شده ، قتلش واجب است .
آنگاه شمشیر از غلاف کشید و گردنش را بزد . ( حدیثی در بحارالانوار علامه مجلسی معتبرترین و بزرگترین منبع مذهبی شیعیان ) خردمند کاین داستان بشنود به دانش گراید ز دین بگسلد.

pani
۱۳۹۰/۰۲/۲۵, ۲۰:۰۰
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید.
روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید، که بر روی ان چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:


امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!!!!!

pani
۱۳۹۰/۰۲/۲۵, ۲۰:۰۹
شاگردي از استادش پرسيد: " عشق چست؟"
استاد در جواب گفت: "به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني!"
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟"
و شاگرد با حسرت جواب داد: "هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم."
استاد گفت: "عشق يعني همين!"


شاگرد پرسيد: "پس ازدواج چيست؟"
استاد به سخن آمد که: "به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي!"
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت. استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: "به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم."
استاد باز گفت: "ازدواج هم يعني همين!!"

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۲۶, ۰۰:۰۳
عقاب می تواند 70 سال زندگی کند
اما...

به 40 سالگی که می رسد چنگال های بلند و انعطاف پذیرش دیگر نمی توانند طعمه را گرفته و نگاه دارند .
نوک بلند و تیزش خمیده و کند می شود .
شهبال های کهن سالش بر اثر کلفت شدن پرها به سینه اش می چسبند و پرواز برای عقاب دشوار می گردد .

آنگاه عقاب می ماند و یک دو راهی :
اینکه بمیرد و یا اینکه یک روند دردناک تغییرات را برای 150 روز تحمل کند
و این روند مستلزم آن است که به قله یک کوه پرواز کرده و آنجا بنشیند
در آنجا نوک خود را به صخره یی می کوبد تا آنجا که کنده شود
پس از آن منتظر می ماند تا نوک جدیدی به جای آن بروید ، و بعد از آن چنگالهایش را از جا در می آورد
پس از آنکه چنگال جدید رویید ، عقاب شروع به کندن پرهای کهنه اش میکند
و پس از گذشت 5 ماه عقاب پرواز تولد مجدد را انجام میدهد و مدتها زندگی خواهد کرد...برای 30 سال دیگر

چرا تغییر لازم است؟....
بسیار می شود که برای زیستن نیاز است تغییری را ایجاد کنیم...گاهی اوقات نیاز داریم از شر خاطرات و عادات کهنه و سنتهای گذشته رها شویم
براي پرواز به آسمانها، منتظر نمان که عقابي نيرومند بيايد و از زمينت برگيرد و در آسمانهايت پرواز دهد. بکوش تا پر پرواز به بازوانت جوانه زند و برويد و بکوش تا اينهمه گوشت و پيه و استخوان سنگين را که چنين به زمين وفادارت کرده است، سبک کني و از خويش بزدايي، آنگاه به جاي خزيدن، خواهي پريد. در پرنده شدن خويش بکوش و اين يعني بيرون آمدن از زندانهاي اسارت .

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۲۷, ۲۱:۳۳
شل سیلوراستاین

آرزوهایی که حرام شدند.

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی می کند

به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگی آرزو کرد

دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از این سه آرزو

سه آرزوی دیگر آرزو کرد

آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی

بعد با هر کدام از این دوازده آرزو

سه آرزوی دیگر خواست

که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...

به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد

برای خواستن یه آرزوی دیگر

تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...

۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو

بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن

جست و خیز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر

بیشتر و بیشتر

در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند

عشق می ورزیدند و محبت میکردند

لستر وسط آرزوهایش نشست

آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا .......

پیر شد

و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود

و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهایش را شمردند

حتی یکی از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق میزدند

بفرمائید چند تا بردارید

به یاد لستر هم باشید

که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!



گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند!

عليرضا جمالي
۱۳۹۰/۰۲/۲۸, ۰۹:۵۳
درگیرودارمصاحبه یی اززنده یاد احمد شاملو پرسیده می شود :"آیا هنر و سیاست جایی به هم می رسند؟"

ابرمرد شعرو فرهنگ پارسی پاسخ می دهد:" آه بله، حتما. نرون شهر رم را به آتش می کشید و چنگ می نواخت. شاه اسماعیل خودمان صدها هزار نفر را گردن می زد و غزل می گفت. بتهوون عظیم ترین سمفونی عالم را در ستایش شادی ساخت و هیتلر که آرزو داشت نقاش بشود، عظیم ترین رنجگاه تاریخ، کشتارگاه زاخسن هاوزن را. ناصرالین شاه هم شعر می سرود و هم نقاشی می کرد و نقاش می پرورد. اما، برای یک تکه طلا می داد سارق را زنده زنده پوست بکنند. انسان برایش با بادمجان تفاوتی نداشت. خب بله، یک جایی به هم می رسند: متاسفانه بر سر نعش یکدیگر."

برگرفته از گفت و شنید ناصر حریری با احمد شاملو

طيب
۱۳۹۰/۰۲/۲۸, ۱۰:۵۵
به قول میرزا آقا خان کرمانی: اگر یک جلد کتاب از 24 جلد کتاب بحار الانوار علامه مجلسی را در هر کشوری انتشار بدهند ، دیگر امید نجات برای آن ملت کم است . حالا تصور کن که هرگاه 24 جلد از این کتاب در میان ملتی منتشر شود ! محض ازدیاد بصیرت, یکی از حدیث های مهم این بحارالانوار را نقل می کنم که مُشت نمونه خروار باشد .
علی علیه السلام در غزوه صفین ، قصد عبور از نهر فرات را داشت ولی معبرش معلوم نبود . به نصیر بن هلال فرمود برود کنار فرات ، واز طرف من ماهیی به نام کرکره را صدا کن ، و از او محل عبور را بپرس . نصیر اطاعت نمود و بر کنار فرات آمد و فریاد برآورد که یا کرکره ، بالفورهفتاد هزار ماهی سر از آب بیرون آوردند ، لبیک لبیک ، چه می گویی ؟ نصیر جواب داد ، مولایم معبر فرات را می خواهد ، هفتاد هزار ماهی آواز برآوردند که ما همه کرکره نام داریم ، بگو این شرف در حق کدامیک مرحمت شده است تا اطاعت کنیم . نصیر برگشت و ماجرا را به عرض مولایش علی رسانید .
فرمود ، برو کرکرة بن صرصره را بخوان . برگشت و ندا داد . این بار شصت هزار ماهی سر برآوردند که ما کرکرة بن صرصره هستیم ، این عنایت در حق کدام شده است ؟ نصیر برگشت و پرسید . فرمودند ، برو کرکرة بن صرصرة بن غرغره را بخوان . نصیر بازگشت و چنین کرد . این بار پنجاه هزار ماهی و ماجرای پیشین تکرار شد .
برگشت و مولا گفت : برو کرکرة بن صرصرة بن غرغرة بن دردرة را بخوان . تا اینکه در دفعه هشتم که فریاد برآورد ، ای کرکرة بن صرصرة بن غرغرة بن دردرة بن جرجرة بن عرعرة بن مرمرة بن فرفرة ! آن وقت ماهی بسیار بزرگی سر از آب برآورد و قاه قاه خندید که ای نصیر ، به درستی که علی ابن ابیطالب با تو مزاح فرموده است ، زیرا او خودش همه راه های دریا و معبر ها و دجله ها را از ماهیان بهتر میداند ، ولی اینک به او بگو که معبر فرات آنجا است . نصیر برگشت و صورت حال را عرض کرد .
حضرت فرمودند ، آری من به همه راه های آسمانها و زمین آگاهم . پس نصیر صیحه زده غش کرد . و چون به هوش آمد فریاد برآورد ، شهادت میدهم که تو همان خدای واحد قهاری . و آنگاه حضرت فرمود . چون نصیر کافر به خدا شده ، قتلش واجب است .
آنگاه شمشیر از غلاف کشید و گردنش را بزد . ( حدیثی در بحارالانوار علامه مجلسی معتبرترین و بزرگترین منبع مذهبی شیعیان ) خردمند کاین داستان بشنود به دانش گراید ز دین بگسلد.

باسلام
خانم آمن ايشون در اول كتابهايشان نوشته اند تمامي مطالب جمع اوري بوده و وقت تصحيح نداشته اند.
دراخر نوشته شما(به دانش گرايد زدين بگسلد)هم درست نيست چرا كه هر دو يكي است .دين ودانش يكي است ودر ضمن هر ديني ويا مكتبي را با گفته يكنفر زير علامت سوال نميبرند .واونم ديني كه بر طلب دانش تاكيد فراواني داشته است .وسفارش با تسخير اقطار اسماني وزميني ميكند.

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۲۸, ۱۴:۱۰
از تمامی کاربران فروم عذر میخواهم و امیدوارم که بابت متن زیر من را ببخشید ، ولی امکان هیچگونه دخل و تصرفی در آن نبود.
:">:">

یک پیشنهاد به جمهوری اسلامی : اسم واحد پول جدیدتان را بگذارید پـــهــن !

این روزها در محافل اقتصادی جمهوری اسلامی این بحثها مطرح میشود که واحد پول جدیدشان را چه بگذارند و تاکنون اسمهایی هم مثل دینار و درهم و امامی و ولایی و ریال و تومان ... پیشنهاد شده است که بنظر من هیچ کدام از این اسامی برای واحد پول نظام مقدس جمهوری اسلامی در خور شاءن نمیباشد و من به این کارشناسان محترم اقتصادی پیشنهاد میکنم واحد پول جدیدشان را بگذارند پهن ( به کسره پ و ه و سکون نون ) . که این پهن به 100 واحد کوچکتر به نام پشگل ( به کسره پ و گ و سکون ش و ل ) تقسیم میشود . ( که هر صد پشگل میشود یک پهن )

این نامها ( پهن و پشگل ) مزایای بسیاری برای اقتصاد جمهوری اسلامی در بر دارد از جمله :

1- مردم دیگر دائما درخواست افزایش حقوق نمیکنند چرا که هیچ کس دوست ندارد پهن و پشگل بیشتری نصیبش شود !

2- مردم دیگر تورم قیمتها را احساس نخواهند کرد چون مثلا 10 پهن میدهند و یک کیلو گوشت قرمز میخرند یا 30 پشگل میدهند و یک نان بربری میخرند و این گونه معامله برای مردم خیلی لذت بخش و غرور آفرین خواهد بود . ( چون کالای با ارزش را به بهای ناچیز خریده اند ! )

3- تورم کنترل میشود چون فروشندگان کالا و خدمات میدانند با افزایش قیمتها ، پهن و پشگل بیشتری نصیبشان خواهد شد که یقینا این عمل مورد خوشایند ایشان نخواهد بود برای همین سعی در تثبیت و کاهش قیمتها مینمایند .

4- هر یک دلار آمریکا برابر با یک پهن ( یا 100 پشگل جمهوری اسلامی ) میشود که این میتواند باعث تحقیراستکبار جهانی و افزایش غرور امت حزب الله بشود .

5- با این تغییر نام ( به پهن و پشگل ) واردات کالا دیگر بصرفه نخواهد بود و بر عکس صادرات کالا و خدمات افزایش خواهد یافت . چون کالا و خدمات به بهای کمتری تولید میشود در نتیجه تقاضای بین المللی برای خرید آن افزایش می یابد که این رویداد منجر به مثبت شدن تراز بازرگانی جمهوری اسلامی میگردد .

6- و سایر مزایای دیگر

پس می بینید که این نامگذاری کاملا علمی و کارشناسی شده میباشد بنابراین به متصدیان اقتصادی جمهوری اسلامی پیشنهاد میشود که در اسرع وقت این نامها را بر روی واحد پول جدیدشان بگذارند تا امت حزب الله هر چه زودتر از مزایای گفته شده بهرمند شوند

آرتمیس
۱۳۹۰/۰۲/۲۹, ۰۰:۲۸
هشت میلیاردر و غول ثروت در ایران


گزارش خبری: تجارتنیوز به معرفی هشت میلیاردر ایرانی پرداخته: ثابت، جابریان، صدر هاشمینژاد، عسگراولادی، علاءالدین، انصاری، هدایتی، ابریشمچی


گزارش خبری

تجارتنیوز در گزارشی با بیان این که «در ایران نه نظام مالیاتی شفاف است ونه آدمها علاقهای به خود اظهاری دارند» به معرفی هشت نفر از میلیاردرهای سرشناس ایران پرداخته است. حسین ثابت، محمد جابریان، محمد صدر هاشمینژاد، اسدالله عسگراولادی، علاءالدین، علی انصاری، محمدرضا هدایتی و احمد ابریشمچی هشت نفری هستند که در این گزارش معرفی شدهاند.

غول گردشگری ایران: حسین ثابت



حسین ثابت بکتاش متولد ۱۳۱۳ در مشهد است. از عناوین او، کارآفرین ثروتمند ایرانی، دلال فرش، و صاحب گروه هتلهای ثابت را گفتهاند.

ثابت تا پنج سال قبل در جزایر قناری ۵ هتل (۵ هزار تخت) داشته و در ایران نیز هتل بزرگ داریوش را به سبک تخت جمشید در کیش ساخته است.

وی، غیر از این هتل، چهار هتل دیگر نیز در کیش دارد و شرکت تجارت بینالمللی ثابت و مجموعه پارک دلفینهای کیش (دلفیناریوم و باغ پرندگان با مساحت بیش از ۶۵ هکتار) متعلق به اوست.

او کلنگ سرمایه گذاری هتل ۷ ستاره کوروش را نیز در جزیره کیش بر زمین زده که سیستمهای آن با انرژی خورشیدی کار میکند (به عنوان نخستین هتل سبز ایران) و ۵۰۰ اتاق خواهد داشت.

سوئیتهای هتل داریوش او در زمانهای عادی سال هر شب ۴۰۰ هزار تومان و در ایام عید نوروز و... تا ۷۰۰ – ۸۰۰ هزار تومان هر شب اجاره داده میشود.

حسین ثابت چند هتل نیز در جزایر قناری اسپانیا تاسیس کرده و هماکنون نیز بزرگترین شرکت هتلداری اسپانیا را صاحب است و خود او نیز در یکی از دو جزیره اختصاصی خود در اسپانیا زندگی میکند.

در خرداد ۸۷ رئیس سازمان میراث فرهنگی از فروش هتلهای لاله تهران، یزد و سرعین با قیمتی معادل 1200 میلیارد ریال خبر داد. اسفندیار رحیم مشایی در مورد خریدار این خرید بزرگ گفته بود: «خریدار این هتلها یکی از سهامداران این مجموعه است که دارای سوابق درخشان و موثری در صنعت گردشگری و هتل داری در داخل و خارج از کشور است.» این خریدار همان ثابت بود.

غول فولادی: محمد جابریان



محمد جابریان مدیرعامل مجتمع فولاد آرین سهند خریدار بلوک فولاد خوزستان بود که حتی افزایش ۸۷ درصدی قیمت عرضه نسبت به قیمت پایه نیز او را از دور رقابت خارج نکرد و سرانجام با اضافه کردن یک ریال سهامدار عمده فولاد خوزستان شد. او به همراه شش برادرش حدود سه دهه است که در بازار فولاد فعالیت میکنند. ارزش سهامی که تنها در این معامله خرید ۱۳۶۰ میلیارد تومان بود که حتما تمام ثروت این مرد نبوده است.

جابریان که «بچه کف بازار» است، درحال حاضر یک کارخانه فولاد دارد ودربازار آهن تهران یکی از سرشناسترینهاست. یک نفر جدی یا شوخی گفته بود حاضر است سرقفلی موبایل جابریان را ۱۰۰میلیون تومان بخرد. فکرش رابکنید او با این خط موبایل چه میکند.

غول بازار پول: محمد صدر هاشمینژاد



از مؤسسان اولین بانک خصوصی کشور و رئیس هیأت مدیره بانک اقتصاد نوین، مدیر عامل شرکت توانمند ساختمانی استراتوس، کسی نمیداند او چقدر ثروت دارد، اما در زمینه ساختمانسازی و بازرگانی از بزرگان به شمار میرود.

محمد صدر هاشمینژاد سال گذشته در یکی از نشستهای هیات نمایندگان اتاق تهران، زمانی که فرهاد فزونی یکی از اعضای هیأت نمایندگان این اتاق با حرارت به انتشار نامش در فهرست ۳۰میلیاردر اعتراض میکرد، اعضای هیات نمایندگان را خطاب قرارداد و گفت: «بیش از این گزارش مواظب جریانی باشید که چندین قرن است در ایران ریشه دارد و مدام چنگ میزند، ربطی هم به این دولت و دولتهای قبل ندارد.»

غول صادرات: اسدالله عسگر اولادی



اسدالله عسگر اولادی، رئیس اتاق بازرگانی مشترک ایران و چین است و وضعیت واردات ایران از چین هم معلوم است.

وی از یکی از روزنامههای کثیرالانتشار گله کرده بود که چرا از او با عنوان «حاجی ترانسفر» نام بردهاند. عسگراولادی اهل تهران است و چه کسی است که او را نشناسد.

براساس روایتی معتبر و مستند پیرمرد خوشقلب در جریان نگرانی بخش خصوصی از واگذاری نمایشگاه بینالمللی تهران با آن وسعت در آن نقطه اعیاننشین تهران در جمع هیات نمایندگان اتاق چنین گفته بود: «جناب رئیس (آل اسحاق) اگر اجازه میدهید، بنده به عنوان یک کاسب جزء همین حالا چک خرید نمایشگاه را بکشم.»

از اعضای به نام مؤتلفه، رئیس اتاق مشترک ایران و چین، دارنده شرکت بزرگ «حساس» که در عرصه صادرات خشکبار و به خصوص پسته ایران در سطح جهان صاحب نام است. تابستان سال گذشته هم گفته شد دو بانک چینی را خریده، البته بعدا متذکر شد که کل بانکها را نخریده، بلکه سهام آنها را خریداری کرده است. چندین سال قبل، مجله آمریکایی فوربس که یک نشریه معتبر اقتصادی و مالی است و همواره وضع مالی شرکتهای بزرگ و افراد ثروتمند جهان را دنبال و در باره آنها گزارش تهیه میکند داراییهای او را به تخمین یکی از بانکداران ایرانی چهارصد میلیون دلار برآورد کرده بود. والبته فراموش نباید کرد که در یکی از همایشهای صادراتی، یک نفر گفت آقای عسگراولادی ۱۳۰میلیون صادرات دارد که او تکذیب کرد وگفت: «به ۱۰۰میلیون دلار نمیرسد.»

غول تکنولوژی: علاءالدین
امکان ندارد موبایل داشته باشید و نام علاءالدین را نشنیده باشید. صاحب پاساژ علاءالدین مردی است به همین نام. همان پاساژ سرخ رنگ حافظ - جمهوری که در کنار ساختمان سازمان بورس واقع شده است.

سرمایه حاجی علاءالدین مشخص نیست. این مرد همیشه در اتاقی کوچکی مینشیند که در طبقه همکف پاساژ قرار گرفته است. ظاهر مغازه چیز خاصی ندارد و رنگ و رو رفته هم هست، اما از پلههای آهنی باریک انتهای مغازه که بالا بروید، حاجی، بزرگ بازار موبایل جمهوری، آنجا نشسته. سرمایهدار بازار موبایل جمهوری در دفتری با سقفى کوتاه، عرضى کم و طولى حدود ۲ تا ۲.۵ متر مینشیند.

غول ورزش: حسین هدایتی



محمدرضا هدایتی ۴۵ ساله و متولد تهران از محله دولاب است. مالک صنایع استیل آذین، مالک کارخانههای فولادسازی و ورق، دارنده بزرگترین شرکت پرورش میگوی ایران، برجساز در دبی و دارای ملک و املاک در حاشیه خلیج فارس، مالک زمینهای کشاورزی، سهامدار بازار مبل ایران، رئیس شرکتهای تجاری در ایران و خاورمیانه و چندین و چند فعالیت تجاری دیگر، عناوینی است که به حسین هدایتی نسبت میدهند.

خودش میگوید: «۲۲ سال است در کارخانه داری، کشاورزی و ساختمان سازی فعالیت میکنم. یک بچه مسلمانم که وجوهات خود را میپردازم و یک ریال هم بدهی بیمهای و مالیاتی ندارم.»

عابر بانک پرسپولیسیها (لقب هدایتی) حاضر است ۲۰ میلیارد تومان برای تصاحب این تیم و پر طرفدار بدهد، اما هنوز بحث خصوصی سازی در ورزش ما آنچنان جدی نشده که کسی به پیشنهاد اغوا کننده حسین هدایتی توجه کند.

غول بازار مبل: علی انصاری



محله و خانه قدیمیاش در مهرآباد جنوبی، ۲۰ متری زاهدی (شمشیری فعلی) و دقیقاً روبه روی مسجد امام جعفر صادق بود اما حالا دیگر آنجا نیست و در شمال شهر تهران باید سراغش را گرفت.

میگویند بخش کوچکی از اموال و داراییهای علی انصاری، بخش زیادی از زمینهای یافت آباد است که الان بازار مبل ایران در آن بنا شده است. علی انصاری، اگرچه رئیس گروه سرمایهگذاری تات است و رئیس اتحادیه مبل سازان تهران، اما برای چهره شدن، ورود به عرصه فوتبال را انتخاب کرد. علی انصاری رئیس فدراسیون دوچرخه سواری است، اما با حضور در هیات مدیره باشگاه استقلال تبدیل به چهره خبرساز شد و حالا او را با حسین هدایتی مالک باشگاه استیل آذین، مقایسه میکنند. مشکلات مالی استقلال تاحدودی به دست انصاری حل و فصل شد.

غول نوکیا: احمد ابریشم چی



احمد ابریشم چی، متولد سال ۱۳۱۷ قم از کسانی است که در واردات تلفن همراه و وسایل جانبی و دستگاههای مخابراتی یکی از چهرههای شاخص در ایران به شمار میرود. همه نام او را در کنار ایراتل، نوکیا میشناسند. روزنامه اعتماد ملی از او با عنوان پدرخوانده نوکیا در ایران یاد کرده بود. همان «الف.الف» که در تابستان داغ سال ۸۸ و همزمان با حاشیههای انتخابات، گزارشی در روزنامه اعتماد ملی درباره وی منتشر شد و در روزنامه کیهان هم چند باری به وی حمله شد.

ابریشمچی در امور خیریه هم فعالیتهایی داشته است. از آن جمله میتوان به پذیرایی از مهمانان در تمام طول سال در ویلاها و مهمانسراها در شمال و مشهد، اشاره کرد.

Moradad
۱۳۹۰/۰۲/۲۹, ۱۱:۴۶
ای بابا ...

يکى از دوستام بينيشو عمل کرده، ابروهاشو تتو کرده، گونه گذاشته، مژه مصنوعى گذاشته، لنز گزاشته، تو موهاش موى مصنوعى گذاشته و... ا
اونوقت يه دختر ساده طفلى از جلومون رد شده، دوستم برگشته به من ميگه: دختررو ديدى چه ايکبيرى بود؟!!! ا
چند لحظه فقط نگاش کردم خودش فهميد منظورمو... اينم شد طرز فکر آخه؟

*********
یه زمانی همه چی بو داشت. بوی عید، بوی امتحان ثلث سوم، بوی اول مهر، بوی ماه رمضون، بوی عصر تابستون. ولی چندوقته همه چی بی بو و خاصیت شده


الان فقط حرفا بوداره. فقط از آدما بوی نامردی میاد. دلم برای بوهای قدیم تنگ شده

**********
دختر عمه ام رو تو خیابون با یه پسره دیدم هول شده میگه داداشمه

*********
با بدبختی زیاد تو گرما بری بالا کولر سرویس کنی بعد که اومدی پایین ببینی کولر واحد پایینی رو سرویس کردی

************
تو خیابون دو نفر داشتن دعوا میکردن مردم دورشون جمع شدن اون دو نفری که داشتن دعوا میکردن رفتن ، مردم 10 دقیقه اونجا وایسادن به امید اینکه دوباره برگردن دعوا کنن.
اینقدر مردم بیکاره داریم؟

****************
نميدونم چرا تيمهاى ايرانى هرچقدر ميبازن هيچ وقت هيچ چيز از ارزشاشون كم نميشه (جواد خیابانی)

****************

داداشم میگه یه گروهبان نگهبان تو پادگانش با بی ام و ایکس ۳ میاد پادگان، ازش میپرسه آخه تو چرا اومدی سربازی ؟ میگه بابام برام بی ام و ، خرید به شرط اینکه بیام سربازی مرد شم

پ.ن. احیانا باباش نمیخواد منو مرد کنه؟ ;)

***************
دور دیش سیمان ریخته بودم... ماموره نمی تونست بکنتش...
به من میگفت چرا سیمان ریختی؟؟... گفتم باد نبردش...
گفت گچ بریزی هم کافیه...!!! خودمم گچ ریختم 6ماهه تکون نخورده !!!!!!!

ناهید
۱۳۹۰/۰۲/۳۰, ۱۶:۰۹
پایان دنیا فردا ساعت شش عصر است!
یک روزنامه انگلیسی با اشاره به اظهارات اخیر "هارولد کامپینگ" واعظ مسیحی در آمریکا نوشت: وی معتقد است فردا بیست و یکم می 2011 در ساعت 6 بعد از ظهر دنیا به آخر رسیده و نابود می شود.
به گزارش مهر، روزنامه ایندیپندنت امروز در گزارشی به اظهارات اخیر یک واعظ مسیحی در آمریکا اشاره کرد و نوشت: هارولد کمپینگ معتقد است فردا ساعت 6 بعد از ظهر دنیا به آخر رسیده و کاملا نابود می شود.این واعظ مسیحی در ایالت کالیفرنیا با داشتن 66 ایستگاه رادیویی در آمریکا توانسته این پیش بینی را به گوش میلیونها شهروند برساند. همچنین با انتشار و نصب بیش از 2 هزار بیلبورد دست به تبلیغ این ایده زده است.کمپینگ در خارج از آمریکا نیز بیکار ننشسته و با ترجمه بیانیه خود به 48 زبان زنده دنیا آنها را در کشورهایی مانند آفریقای جنوبی، امارات، روسیه و ترکیه منتشر کرده است.این واعظ مسیحی معتقد است بر اساس معادلات ریاضی توانسته به رازهای کتاب مقدس پی ببرد و زمان پایان جهان را تشخیص دهد. البته وی یک بار در سال 1994 نیز پایان جهان را پیش بینی کرده بود که پس از دروغ از آب در آمدن آن ادعا کرد که نتوانسته برخی از مقاطع کتاب مقدس را به طور عمیق درک کند.

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۲/۳۱, ۱۸:۴۱
قضیه حجةالاسلام قرائتی ومدرک سگ شناسی


حجت الاسلام محسن قرائتی در سلسله مباحث درسهایی از قرآن،به بحث تربیت فرزند در خانه پرداخت.
به گزارش برنا، در قسمتهایی از سخنرانی آمده است:

چطور مهندس یک سالن می سازد مهندس است، آنوقت مادر آدم می سازد. خوب آدم سازی که مهمتر از سالن سازی است. چطور مهندسی که ماشین می سازد خیلی پز دارد، خوب آدم سازی که مهمتر از ماشین سازی است. مهندس فوقش آمده یک سالن ساخته، سالن که سالن نمی سازد، ولی شما اگر آدم تربیت کنی، آدم، آدم می سازد. سالن، سالن نمی سازد ولی آدم، آدم می سازد.

چه کسی گفته که شغل یعنی استخدام دولتی و بیرون خانه، که حالا سر و دست می شکنند. این تهاجمی که الان به سمت این دانشگاهها آمده است، که مثلاً فرض کنید که شصت تا فوق لیسانس می خواهند اینقدر ثبت نام می کنند. علم خوب است، اما اینهایی که می روند همه برای علم می روند یا برای مدرک می روند؟ اگر جای دیگر دو برابر این درس یاد دادند، مدرک نباشد، میرود. نه من برای مدرک میروم. این مدرک گرایی، فرهنگ غلطی است.

من جایی رفتم. اینجا حالا اسم نمی برم، چون می ترسم لو برود که کجاست. تا وارد سالن شدم برای سخنرانی، دیدم همه خانم هستند. گفتم: آخر اینجا شما مثلاً می خواهید برایش درس بخوانید به درد شما نمیخورد. حالا فرض کنید مثلاً حفاری نفت، زن میتواند چاه نفت در دریا حفاری کند؟ یکی گفت: آقای قرائتی گیر نده، ما یک مدرک لیسانس می خواهیم. شما بگو: لیسانس سگ شناسی، من چه کار دارم به اینکه به درد من می خورد یا نمی خورد؟ روح من جذب میکند یا نمی کند؟

ناهید
۱۳۹۰/۰۳/۰۱, ۱۹:۴۶
فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.كار را بر هیچ یك از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه كاری برای كاسبی وجود دارد ولی دوستی كه از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای كه از هم پاشید دیگر جمع نمیشود، سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد.

Moradad
۱۳۹۰/۰۳/۰۲, ۱۳:۳۲
اینم حکایتی است ...

ساختمانی در ژاپن که فرو نریخت
این ساختمان دارای 13 ستون فولادی و 7 صفحه میلهای فولادی میباشد. طبقات زیرین در این ساختمان دارای قابلیت جذب انرژی ارتعاشاتی زمین لرزه میباشد.
حوادث و بلایای طبیعی و اثرات و تجربیات ناشی از آن با توجه به اینکه بسیار ناراحت کننده و دردناک است ؛ اما این گونه حوادث درسهایی به ما میآموزد که درک و فهمیدن آن بسیار آموزنده بوده و راههای پیشرفت را هموارتر میسازد.

به گزارش معماری نیوز، نمونه بارز آن زلزله اخیر ژاپن است که از 2 منظر قابل تامل و حائز اهمیت است.

نکته اول اینکه علی رغم نظم و دقت کار مهندسان ژاپنی، متاسفانه شاهد به وقوع پیوستن حادثهای تلخ در راکتورهای هستهای آن کشور بودیم که هر آن احتمال به وقوع پیوستن چرنبیلی به مراتب گسترده تر میرود که این موضوع در تخصص اینجانب نمیباشد و از ادامه موضوع صرف نظر میکنم.

نکته دوم موضوع مهندسی عمران و مقوله مقاوم سازی در ساختمانهای ژاپن بود که با توجه به تخریب بسیار ناچیز آن، ضمن حیرت جهانیان به دقت و نظم در طراحی و اجرای آن، تحسین متخصصین امر را نیز به همراه داشت.

برای نمونه ساختمان با نمای شیشهای که بعد از زلزله 8.9ریشتری، هیچگونه آسیبی به ساختمان نرسیده و ساختمان 100% سالم باقی مانده است.

نکتهای که چند صباحی است که دغدغه و کابوسی برای مسئولین در شهرداری، شورای شهر و وزارت مسکن شده است. کابوسی که هر از چند گاهی منجر به صدور بخشنامههایی یک شبه و غیرکارشناسی که عمدتا ضمانت اجرایی ندارند میشود. بخشنامههایی که در صورت ساخت چنین برجها و مکانهایی مانع از صدور پایان کار برای سازنده آن میشود.

البته چون ایجاد زیرساخت و اصلاح وضعیت فعلی چند سالی بطول میانجامد و از صبر و حوصله مسئولین خارج است، نظرشان را با توضیحاتی مختصر به همراه عکس در این مقاله جلب مینماییم.

ساختمان مرکز فرهنگی و آموزشی «مدیا تک»

ساختمان مرکز فرهنگی و آموزشی «مدیا تک» در سال 2001 با طرح «تویو ایتو» معمار برجسته ژاپنی اجرا شد.

این ساختمان دارای 13 ستون فولادی و 7 صفحه میلهای فولادی میباشد. طبقات زیرین در این ساختمان دارای قابلیت جذب انرژی ارتعاشاتی زمین لرزه میباشد.

نمای این ساختمان از شیشههای دو جداره با مقاومت بسیار بالا و عایق قوی صدا تشکیل شده است.
دیوارهای تعبیه شده در طبقات بالایی دارای قابلیت حرکت و جابجایی میباشند. با توجه به اینکه این ساختمان یک مجتمع عظیم میباشد، در زلزله 8.9ریشتری به هیچ عنوان خسارت قابل توجهی ندید.

ساختمان «مدیا تک» دارای 9 طبقه میباشد که 2 طبقه در زیرزمین و 7 طبقه بالای زمین میباشد. ارتفاع این ساختمان حدود 37 متر میباشد. نکته قابل توجه اینجاست که ستونهای اصلی این ساختمان، علاوه بر نقش اصلی خود در ایجاد پایداری ساختمان، به عنوان رابط عمودی طبقات، انتقال نور خورشید از بام به داخل طبقات، عبور شبکه کابلی و راه پله و آسانسور نیز به کار میرود.

به نظر من این مهندس ژاپنی از بسیاری از دینداران به خدا نزدیکتر است
زیرا اولا مصداقی است برای آیه: و سخرنا السمواوات و الارض
و در ثانی مانند بسیاری از مدعیان دینی چهره زشتی از خداوند ارائه نمی دهد که بجای تمرکز بر علم، عقلانیت، تلاش، پیشرفت و .. انسانها را نسبت به معبود خویش بدگمان می کنند که اوست که زلزله می فرستد، انسان می کشد و از اینجور مزخرفات
اگر این زلزله در ایران یا یک کشور جهان سوم می آمد گذشته از اینکه همه چیز با خاک یکسان می شد همه این سوال مسخره را در درون خود از حق تعالی می پرسیدند که
خدایا چرا ما! چرا ما ! چرا ما!
و جواب این سوال احمقانه را گاندی بزرگ داده است:
درد من تنهايي نيست؛ بلكه مرگ ملتي است كه گدايي را قناعت؛ بي عرضگي را صبر و با تبسمي بر لب اين حماقت را حكمت خداوند مي نامند.

http://images.boursy.com/imported/2011/05/163.jpg

http://images.boursy.com/imported/2011/05/164.jpg

http://images.boursy.com/imported/2011/05/165.jpg

http://images.boursy.com/imported/2011/05/166.jpg

Moradad
۱۳۹۰/۰۳/۰۳, ۱۶:۰۴
پل يك دستگاه اتومبيل سواري به عنوان عيدي از برادرش دريافت كرده بود. شب عيد هنگامي كه پل از اداره اش بيرون آمد متوجه پسر بچه شيطاني شد كه دور و بر ماشين نو و براقش قدم مي زد و آن را تحسين مي كرد.
پل نزديك ماشين كه رسيد پسر پرسيد: " اين ماشين مال شماست ، آقا؟".
پل سرش را به علامت تائيد تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عيدي به من داده است".
پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان اين است كه برادرتان اين ماشين را همين جوري، بدون اين كه ديناري بابت آن پرداخت كنيد، به شما داده است؟ آخ جون، اي كاش..."
البته پل كاملاً واقف بود كه پسر چه آرزويي مي خواهد بكند. او مي خواست آرزو كند. كه اي كاش او هم يك همچو برادري داشت.
اما آنچه كه پسر گفت سرتا پاي وجود پل را به لرزه درآورد:" اي كاش من هم يك همچو برادري بودم."
پل مات و مبهوت به پسر نگاه كرد و سپس با يك انگيزه آني گفت: "دوست داري با ماشين يه گشتي بزنيم؟""اوه بله، دوست دارم."
تازه راه افتاده بودند كه پسر به طرف پل بر گشت و با چشماني كه از خوشحالي برق مي زد، گفت: "آقا، مي شه خواهش كنم كه بري به طرف خونه ما؟".
پل لبخند زد. او خوب فهميد كه پسر چه مي خواهد بگويد. او مي خواست به همسايگانش نشان دهد كه توي چه ماشين بزرگ و شيكي به خانه برگشته است.
اما پل باز در اشتباه بود.. پسر گفت: " بي زحمت اونجايي كه دو تا پله داره، نگهداريد.".
پسر از پله ها بالا دويد. چيزي نگذشت كه پل صداي برگشتن او را شنيد، اما او ديگر تند و تيـز بر نمي گشت.
او برادر كوچك فلج و زمين گير خود را بر پشت حمل كرده بود. سپس او را روي پله پائيني نشاند و به طرف ماشين اشاره كرد :..
" اوناهاش، جيمي، مي بيني؟ درست همون طوريه كه طبقه بالا برات تعريف كردم. برادرش عيدي بهش داده و او ديناري بابت آن پرداخت نكرده.
يه روزي من هم يه همچو ماشيني به تو هديه خواهم داد . اونوقت مي توني براي خودت بگردي و چيزهاي قشنگ ويترين مغازه هاي شب عيد رو، همان طوري كه هميشه برات شرح مي دم، ببيني."
پل در حالي كه اشكهاي گوشه چشمش را پاك مي كرد از ماشين پياده شد و پسربچه را در صندلي جلوئي ماشين نشاند.
برادر بزرگتر، با چشماني براق و درخشان، كنار او نشست و سه تائي رهسپار گردشي فراموش ناشدني شدند.
در مسابقه ی زندگی گل زدن هنر نیست بلکه گل شدن هنره !

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۳/۰۳, ۱۸:۴۲
انسانیت-حیا- برهنگی



برای شنیده شدن شاید باید چون گودیوا برهنه شد


(Godiva) همسر دوک کاونتری انگلیس زنی خیلی محبوب و محترم بود. وقتی ظلم شوهر و مالیات سنگینی که باعث بدبختی مردم شده بود،را مشاهده کرد . اصرار زیادی کرد به شوهرش که مالیات رو کم کنه ولی شوهرش از این کار سرباز می زد. بالاخره شوهرش یه شرط گذاشت، گفت اگر برهنه دور تا دور شهر بگردی من مالیات رو کم می کنم . گودیوا قبول می کنه، خبرش در شهر می پیچد، گودیوا سوار یک اسب در حالی که همه ی پوشش بدنش موهای ریخته شده روی سینه اش بود در شهر چرخید، ولی مردم شهر به احترامش اون روز، هیچکدوم از خانه بیرون نیامدند و تمام درها و پنجره ها رو هم بستند.در تاریخ انگلیس و کاونتری بانو گودیوا به عنوان یک زن نجیب و شریف جایگاه بالایی داره و مجسمه اش در کاونتری ساخته شده است.........

rojan
۱۳۹۰/۰۳/۰۳, ۱۹:۴۱
با سلام

نمی دانم جای گفتن این خاطره اینجاست یا نه
من درتهران توی یک کلینک جنوب شهر کار میکردم که فقر مالی و فرهنگی از تمامی ستونهای ان فریاد میزد
یک روز خانمی امد که از دی جی دی شدید و استیو آرتروز زانوها رنج میبردعکسها رادیو گرافی ان را هیچگاه فراموش نمی کنم استیو پرور شدید استیو فیتهای مارژینال و خلاصه کم خونی و سوتغذیه سن او را خیلی بیشتر از سن دفترچه بیمه اش نشان میداد و کارگر خانه ها بودو شوهر معتادو دردهای همیشه این گروه از جامعه ما
وقتی اور ا معاینه کردم میگفت بچه هایش چند هفته است گوشت و مرغ نخورده اند و ار شرایط سخت زندگی و مشکلات تمام نشدنی و وصف نشدنی خودش
نه تنها پول درمان را نگرفتم مقداری هم به او پول دادم که برای بچه هایش گوشت و مرغ بخرد
چند روز نیامد بعد که امد دیدم موهایش را مش زرد و سفید و طلایی کرده است که بد جورهم توی ذوق میزد خیلی ناراحت شدم فکر کردم از احساسات من سو استفاده شده است قدری عصبانی هم شدم تصمیم گرفتم
دیگر او را ویزیت نکنم
ولی شب که با خودم و خدایم خلوت کردم یاد حرفاش افتادم که میگفت :همیشه آرزو داشتم موهام را مثل جاریم و دوستام مش کنم ولی نمی توانستم .و من دیدم با چند هزار تومان آرزوی کسی را بر آورده کردم و آرزو کردم
کاش آرزوها ی ما هم دست یافتنی و کوچک بود
به قول عزیزی که میگفت :سقف آرزوهایت را تا جایی بالا ببر که بتوانی چراغی از آن آویزان کنی .
شرمنده زیاده گویی شد.

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۵, ۰۲:۰۴
پسر کوچکی،روزی هنگام راه رفتن در خیابان،سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول،آن هم بدون هیچ زحمتی،خیلی ذوق زده شد.
این تجربه باعث شد که او بقیه روزها هم با چشم باز سرش را به سمت پایین بگیرد.(به دنبال گنج)او در مدت زندگیش،296 سکه 1 َسنتی،48 سکه 5 سنتی،19 سکه10 سنتی،16 سکه 25 سنتی،2 سکه نیم دلاری،ویک اسکناس مچاله شده 1دلاری پیدا کرد.یعنی در مجموع 13 دلار و26سنت.در برابربه دست آوردن این 13 دلارو26 سنت،او زیبایی دل انگیز 31369طلوع خورشید،درخشش 157رنگین کمان ودرختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمانها در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند،ندید.پرندگان در حال پرواز،درخشش خورشید ولبخند هزاران رهگذر،هرگز جزیی از خاطرات او نشد.

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۵, ۰۲:۰۷
راز موفقیت در زندگی
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود ، برای تعلیم فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش یک قهرمان جودو بسازد! استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی کل باشگاهها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد مسابقات محلی در شهر برگزار می شود . استاد به کودک ده ساله فقط یک فن آموزش داد و تا زمان برگزاری مسابقات فقط روی آن تک فن کار کرد. سر انجام مسابقات انجام شد و کودک توانست در میان اعجاب همگان ، با آن تک فن همه حریفان خود را شکست دهد ! سه ماه بعد کودک توانست در مسابقات بین باشگاهها نیز با استفاده از همان تک فن برنده شود . وقتی مسابقات به پایان رسید ، در راه بازگشت به منزل ، کودک از استاد راز پیروزی اش را پرسید. استاد گفت : " دلیل پیروزی تو این بود که اولا به همان یک فن به خوبی مسلط بودی. ثانیا تنها امیدت همان یک فن بود. و سوم اینکه تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن ، گرفتن دست چپ حریف بود، که تو چنین دستی نداشتی ! یاد بگیر که در زندگی ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت استفاده کنی. راز موفقیت در زندگی ، داشتن امکانات نیست ، بلکه استفاده از "بی امکانی" به عنوان نقطه قوت است

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۵, ۱۲:۲۶
دخترجواني از مکزيک براي يک مأموريت اداري چند ماهه به آرژانتين منتقل شد.
پس از دوماه، نامه ای از نامزد مکزيکي خود دريافت مي کند به اين مضمون:
لورای عزيز، متأسفانه ديگر نمیتوانم به اين رابطه از راه دور ادامه بدهم و بايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام!!!
و می دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم.
مرا ببخش و عکسی که به تو داده بودم برايم پس بفرست
باعشق : روبرت
.
.
.
.
.
.
.
دختر جوان رنجيـده خاطراز رفتار مرد، از همه همکاران و دوستانش مي خواهد که عکسی از نامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان به او قرض بدهند ... او همه آن عکس ها را که کلی بودند با عکس روبرت، نامزد بي وفايش، در يک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست مي کند ، به اين مضمون:
روبرت عزيز، مرا ببخش، اما هر چه فکر کردم قيافه تو را به ياد نياوردم، لطفاً عکس خودت را از ميان عکسهاي توي پاکت جداکن و بقيه را به من برگردان !!!!

samin
۱۳۹۰/۰۳/۰۵, ۱۲:۳۸
پانته ا:-s:((
در لغت نامه ی دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می کردند. در میان غنائم زنی بود بسیار زیبا و به قولی زیباترین زن شوش به نام پانته آ که همسرش به نام « آبراداتاس» برای مأموریتی از جانب شاه خویش رفته بود . چون وصف زیبایی پانته آ را به کورش گفتند ، کورش درست ندانست که زنی شوهردار را از همسرش بازستاند. و حتي هنگامی که توصیف زیبایی زن از حد گذشت و به کورش پیشنهاد کردند که حداقل فقط یک بار زن را ببیند، از ترس اینکه به او دل ببازد، نپذیرفت. پس او را تا باز آمدن همسرش به یکی از نگاهبان به نام «آراسپ» سپرد . اما اراسپ خود عاشق پانته آ گشت و خواست از او کام بگیرد، بناچار پانته آ از کورش کمک خواست..

کوروش آراسپ را سرزنش کرد و چون آراسپ مرد نجیبی بود و به شدت شرمنده شد و در ازای از طرف کوروش به دنبال آبراداتاس رفت تا او را به سوی ایران فرا بخواند. هنگامی که آبرداتاس به ایران آمد و از موضوع با خبر شد، به پاس جوانمردی کوروش برخود لازم دید که در لشکر او خدمت کند.

می گویند هنگامی که آبراداتاس به سمت میدان جنگ روان بود پانته آ دستان او را گرفت و در حالی که اشک از چشمانش سرازیر بود گفت: «سوگند به عشقی که میان من و توست، کوروش به واسطه جوانمردی که حق ما کرد اکنون حق دارد که ما را حق شناس ببیند. زمانی که اسیر او و از آن او شدم او نخواست که مرا برده خود بداند ونیز نخواست که مرا با شرایط شرم آوری آزاد کند بلکه مرا برای تو که ندیده بود حفظ کرد. مثل اینکه من زن برادر او باشم.»

آبراداتاس در جنگ مورد اشاره کشته شد و پانته آ بر سر جنازه ی او رفت و شیون آغاز کرد. کوروش به ندیمان پانته آ سفارش کرد تا مراقب باشند که خود را نکشد، اما پانته آ در یک لحظه از غفلت ندیمان استفاده کرد و با خنجری که به همراه داشت، سینه ی خود را درید و در کنار جسد همسر به خاک افتاد و ندیمه نیز از ترس کورش و غفلتی که کرده بود ، خود را کشت.

هنگامی که خبر به گوش کوروش رسید، بر سر جنازه ها آمد. معلوم نیست چرا ایرانیان سعی نمیکنند داستانهای غنی خود را گسترش دهند و به جای آن به سراغ داستانهایی میروند که عربها چگونه زنان را به صیغه خود در میاوردند!!!!!!!!!!!!!

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۵, ۱۲:۴۴
می گویند ابلیس زمانی نزد فرعون آمد در حالیکه فرعون خوشه های انگور در دست داشت و میخورد .ابلیس به او گفت
کسی می تواند که این خوشه انگور را به مرواریدی خوش آب و رنگ مبدل سازد؟
فرعون گفت:نه، ابلیس با جادوگری و سحر آن خوشه انگور را به دانه های مروارید تبدیل کرد.فرعون با تعجب گفت:
آفرین بر تو که استاد ماهری هستی .ابلیس سیلی بر گردن او زد و گفت:مرا با این استادی به بندگی قبول نکردند تو با این حماقت چگونه دعوی خدایی می کنی.

samin
۱۳۹۰/۰۳/۰۵, ۱۲:۵۶
راز صدا در صومعه

چه داستان زیبایی

اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند.

شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند:

« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»

مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت کردند ، از وي پذيرايي کردند و ماشينش را تعمير کردند.. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت کننده عجيب را که چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد که آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند:

« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»

اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا کنم. اگر تنها راهي که من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط کره زمين سفر کني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يک راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :« من به تمام نقاط کرده زمين سفر کردم و عمر خودم را وقف کاري که از من خواسته بوديد کردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريک مي گوييم . پاسخ هاي تو کاملا صحيح است . اکنون تو يک راهب هستي.
ما اکنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم..»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يک در چوبي راهنمايي کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کليد اين در را به من بدهيد؟»

راهب ها کليد را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبي يک در سنگي بود . مرد درخواست کرد تا کليد در سنگي را هم به او بدهند..

راهب ها کليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز کرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست کليد کرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت کبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.

در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين کليد آخرين در است » . مرد که از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز کرد. دستگيره را چرخاند و در را باز کرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي که او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نکردني بود.

.

.

.

.

.
.
.
.
.
.
.
.

.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .

لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون کسي که اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو کف دستش بگذارم

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۵, ۱۳:۱۱
شخصی نزد همسایه اش رفت و گفت: گوش کن! می خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می گفت...

همسایه حرف او را قطع کرد و گفت : قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده ای یا نه؟

- کدام سه صافی؟

- اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی که تعریف می کنی واقعیت دارد؟

-نه. من فقط آن را شنیده ام. شخصی آن را برایم تعریف کرده است.

- سری تکان داد و گفت: پس حتما آن را از میان صافی دوم یعنی خوشحالی گذرانده ای. مسلما چیزی که می خواهی تعریف کنی، حتی اگر واقعیت نداشته باشد، باعث خوشحالی ام می شود.

-دوست عزیز، فکر نکنم تو را خوشحال کند.

-بسیار خوب، پس اگر مرا خوشحال نمی کند، حتما از صافی سوم، یعنی فایده، رد شده است. آیا چیزی که می خواهی تعریف کنی، برایم مفید است و به دردم می خورد؟

-نه، به هیچ وجه!

همسایه گفت: پس اگر این حرف، نه واقعیت دارد، نه خوشحال کننده است و نه مفید، آن را پیش خود نگهدار و سعی کن خودت هم زود فراموشش کنی...

samin
۱۳۹۰/۰۳/۰۵, ۱۳:۱۸
پسر دهه 60 :دارم میرم جبهه
پسر دهه 70 :دارم میرم دختر بازی
پسر دهه 80 :دارم میرم بیمارستان سم زدایی :thumbsup:


دختر دهه 60 : مرد باید با اخلاق باشه
دختر دهه 70 :مرد باید تحصیلکرده باشه
دختر دهه 80 :مرد باید پولدار باشه:32:


پسر دهه 60 :شریعتی می خواند
پسر دهه 70 :شاملو می خواند
پسر دهه 80 :هری پاتر می خواند :13:





پسر دهه 60 :مرگ بر اثر جنگ با عراق
پسر دهه 70 :مرگ بر اثر تصادف با موتور و ماشین
پسر دهه 80 :مرگ بر اثر اور دز و سنکوپ بر اثر استعمال هرویین و ایدز و سوانح رانندگی :flat:



دختر دهه 60:امامزاده معصوم ودیگر امامزاده ها را شفیع می کرد دعا و نذر
می کرد وبالاخره حاجت دل خود را می گرفت
دختر دهه 70 :پیش رمال و دعا نویس می رفت و حاجت خود را طلب می کرد.
دختر دهه 80 :در شرکت های خصوصی به هر نحو که شده رفع حاجت می کند:41:



پسر دهه 60 :پیکان 54 و مسافر کشی
پسر دهه 70 :پراید و دختر بازی
پسر دهه 80 :پژو و تصادف منجر به فوت:hippie7:


دختر دهه 60 :طلاق بعد از 10 سال آنهم یک در 1000
دختر دهه 70 :طلاق بعد از 5 سال آنهم یک در 100
دختر دهه 80 :طلاق بعد از 6 ماه الی یک سال آنهم یک در5 :wubpink:


پسر دهه 60:خدایا جنگو تموم کن
پسر دهه 70 :خدایا یه خونه خالی برسون
پسر دهه 80 :خدایا برسون یه دومثقال شیره و یه دو سورت شیشه :3895:

جوان دهه 60 :خدایا آبروی مرا حفظ کن
جوان دهه 70 :خدایا پول منو زیاد کن
جوان دهه 80 :کارت سوخت داری داداش :(

samin
۱۳۹۰/۰۳/۰۵, ۱۳:۲۰
از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند عبارتنداز
ثروت، بدون زحمت
لذت، بدون وجدان
دانش، بدون شخصیت
تجارت، بدون اخلاق
علم، بدون انسانیت
عبادت، بدون ایثار
سیاست، بدون شرافت

این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوه اش داد

samin
۱۳۹۰/۰۳/۰۵, ۱۳:۲۵
نجس ترین چیز در دنیا


گویند روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست؟ برای همین کار، وزیرش را مامور می کند که برود و این نجس ترین نجس ترین ها را پیدا کند و در صورتی که آن را پیدا کند و یا هر کسی که بداند، سنگین ترین خلعت تخت و تاجش را به او بدهد.

وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یک سال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبت های مردم باید پاسخ، همین مدفوع آدمیزاد اشرف مخلوقات باشد و عازم دیار خود می شود.

در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سوال کنم شاید جواب تازه ای داشت. بعد از صحبت با چوپان او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد. چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری!!!

وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است، تو اینکار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.

خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به جایزه بزرگ هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد. سپس چوپان به او می گوید کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری.

samin
۱۳۹۰/۰۳/۰۵, ۱۳:۳۴
یه دانشمند یک آزمایش جالب انجام داد:
اون یه آکواریوم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد. تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود.
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد،اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد.

بالاخره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. اون باور کرده بود که رفتن به اون طرف آکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه.

دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد، اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر آکواریوم نگذاشت.
می دونین چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود. اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند. هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید هستید،اما بیش از آنچه باور دارید می توانید انجام دهید

samin
۱۳۹۰/۰۳/۰۵, ۱۳:۳۷
طنز: پیرزن ایرانی که شهروند آمریکا شد:

یه پیرزن ایرانی از ایران به آمریکا میاد (نویسنده تو آمریکاست) و میخواد شهروند آمریکایی بشه. پیرزن نوه اش را با خودش برمیداره تا اونو به امتحان شهروندی ( امتحانی که باید قبل از تبعیت بده ) ببره.

مامور مهاجرت به زن ایرانی میگه که باید به 4 سوال ساده درمورد آمریکا جواب بده اگه درست جواب بده او یه شهروند آمریکایی میشه.

پیرزن میگه : باشه ، اما من انگلیسی نمیتونم حرف بزنم نوه ام رو با خودم میارم.

مرده میگه باشه ، بزار اون برات ترجمه کنه. اولین سوال شما اینه که :
1) پایتخت آمریکا کجاست؟
نوه ی پیرزن به پیرزن میگه : من دانشگاه تو کدوم شهر آمریکا بودم؟
پیرزن میگه : " واشنگتن "


درست بود حالا سوال دوم :
2 ) روز استقلال آمریکا کی است؟
نوه ش میگه : نیومن مارکوس کی حراج داره؟
مادربزرگش میگه : "4 جولای "


درسته ، حالا سوال سوم:
3 ) امسال چه کسی نامزد ریاست جمهوری آمریکا بود اما شکست خورد؟
نوه به مادربزگش میگه : اون مرتیکه معتاد که با دخترت عروسی کرد کجا باید بره؟
پیرزن میگه : " توگور "


واو ، شگفت آوره! حالا سوال آخر:
4 ) در حال حاضر چه کسی رئیس جمهور آمریکاست؟
نوه ش این جور ترجمه میکنه : از چیه جورابای پدربزگ بدت میاد؟
مادربزگش میگه : " بوش "

اکنون پیرزن یک شهروند آمریکایی شده!!!

samin
۱۳۹۰/۰۳/۰۵, ۱۳:۴۶
هيچ وقت دقت كرده ايد چرا؟

1. چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟

2. چرا استادها به دخترها بهتر نمره میدن؟

3. چرا بارون میاد، ترافیک میشه؟

4. چرا تو خونه 40 متری ال سی دی 52 اینچی میذارن؟

5. چرا به هرکی مسن تره بیشتر اعتماد می کنن؟

6. چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمیکنن؟

7. چرا تو شهروند و هایپراستار و ... چشم میدوزن به سبد همدیگه؟

8. چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟

9. چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟

10. چرا وقتی می رن لباس بخرن بقیه مغازه ها رو هم نگاه می کنن؟

11. چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟

12. چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟

13. چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟

14. چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟

15. چرا روز پدر همه لباس زیر کادو می خرند؟

16. چرا مردها روز زن فقط طلا و ادکلن کادو می خرند؟

17. چرا فیلم زیاد می بینن ولی کتاب نمی خونن؟

18. چرا اونهایی که زبانشون خوبه هم فیلم رو با زیرنویس نگاه میکنن؟

19. چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟

20. چرا زنها بچه برادرشون رو بیشتر از بچه خواهرشون دوست دارند؟

21. چرا پدر دخترها تو خواستگاری کمتر از همه حرف می زنن؟

22. چرا مراسم ختم ساعت ۴ بعد از ظهر تشکیل میشه؟

23. چرا وقتی پشت سر یکنفر صحبت میکنن اصلا فکر نمیکنن این غیبته؟

24. چرا آخوندها اینهمه پارچه دور سرشون می بندن؟

25. چرا زنها تو هر مهمونی نباید لباس تکراری بپوشن؟

26. چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتغال نه؟

27. چرا وقتی شکلات تعارف میکنن اگه بیشتر از یکی بردارن زشته؟

28. چرا بند کتونی رو دور مچ پا میبندن ولی بند کفش رو نه؟

29. چرا بیدار شدن از خواب تو یه صبح ابری یا بارونی براشون خیلی سخته؟

30. چرا واسه مهاجرت دنبال یه جای خوش آب و هوا می گردن؟

31. چرا با اینهمه شاعری که در طول تاریخ دارن شعر ترانه هاشون رو مریم حیدرزاده میگه

32. چرا با موسیقی سنتی شون نمیشه رقصید؟

33. چرا سه تار سه تا تار نداره؟

34. چرا قرارداد کارمندی رو کارفرماها تنظیم میکنن؟

35. چرا اکثر ماشینها یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟

36. چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟

37. چرا ترکها نمیتونن با هم فارسی صحبت کنن؟

38. چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟ (چه ربطی داره ابرو با روحیه؟)

39. چرا زنها لوازم آرایش رو روی شصتشون تست میکنن؟ چرا مثل کرم پشت دستشون نمی زنن؟

40. چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟

41. چرا مردها فرق آرایش 50 هزارتومنی با آرایش 1.5 میلیون تومنی رو نمیفهمن؟

42. چرا کادوهای عروسی رو یه روز بعد از عروسی (پاتختی) می دن؟

43. چرا وقتی داماد می رقصه بهش پول می دن؟ مگه داماد رقاصه؟

44. چرا وقتی یکی میمیره مشکی می پوشن؟ چرا نارنجی نمی پوشن؟ اگه مشکی رنگ غمه پس چرا اینهمه استفاده میشه؟

45. چرا موقع پخش صحبتهای رئیس جمهور زیرنویس تبلیغاتی نمی ذارن؟

46. چرا مردم تو تاکسی راجع به سیاست صحبت میکنن؟

47. چرا بعضی از مردها هرزگی رو دوست دارن ؟

48. چرا وقتی به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟

49. چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟

50. چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟

51. چرا کسی برای صبحونه کسی رو مهمون نمیکنه؟

52. چرا پشت شیشه ماشین می نویسن یا ابا عبدالله الحسین؟

53. چرا تو هر کوچه ای بجای یکی چندتا تکیه هست؟

54. چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟

55. چرا آدمها وقتی عکس میگیرن به یه جای نامعلوم خیره می شن؟

56. چرا با اینکه همه فضولند از فضولی دیگران ناله می کنند؟

57. چرا راننده تاکسی ها از همه بدتر رانندگی میکنن؟

چرااااااا؟؟؟؟؟

samin
۱۳۹۰/۰۳/۰۵, ۱۳:۵۰
ایکاش که عبرت بگیریم

در جائی خواندم که: بومیان آمازون روش جالبی برای شکار میمون دارند بدینصورت که نارگیل را از دو طرف سوراخ می کنند، یک طرف کوچک تر در حدی که بتوانند یک طناب را از آن عبور دهند و یک طرف کمی درشت تر در حدی که دست یک میمون به زور از آن رد شود. از طرف کوچک تر طنابی که انتهایش را گره زده اند رد می کنند و بعد طناب را به تنه درخت می بندند تا اینطوری میمون نتواند جر بزند و نارگیل را با خودش ببرد. سپس توی نارگیل خالی شده چند تا سنگریزه می اندازند و چند بار تکانش می دهند تا صدایش خوب در جنگل بپیچد ... تله آماده است.

میمون ها که شهوت کنجکاوی دیوانه شان کرده تا ببینند این چیست که این جوری صدا می دهد، می آیند و دستشان را می کنند توی نارگیل و سنگریزه ها را توی مشتشان می گیرند تا بیرونشان بیاورند، اما مشت بسته شان از سوراخ رد نمی شود. میمون ها اگر فقط مشتشان را باز کنند و از سنگریزه های بی ارزش دل بکنند، آزاد می شوند ولی به هیچ قیمتی حاضر نیستند چیزی را که بدست آورده اند از دست بدهند. آن قدر تقلا می کنند و خودشان را به زمین و آسمان می زنند که فردا وقتی صیاد می آید بدن های بی حالشان را به راحتی (عین آب خوردن) جمع می کند و توی قفس می اندازد.

این میمون ها چند خاصیت جالب دیگر هم دارند. اولا وقتی می بینند یک هم نوعشان گیر کرده و دارد جیغ و ویغ می کند باز هم برای کنجکاوی می روند سراغ نارگیل بغلی و چند دقیقه بعد خودشان هم در حال جیغ و ویغ اند. ثانیا بومی ها اگر میمونی اضافه بر تعداد مورد نیازشان گیر افتاده باشد، آزادش می کنند اما وقتی فردا دوباره برای شکار می آیند باز همین میمون ها گیر می افتند و جیغ و ویغشان در می آید. این داستان قرن هاست که در جریان است! اما حق ندارید فکر کنید که این میمون ها از خنگیشان است که هر روزه توی این دام ها می افتند، اتفاقا خیلی هم ادعای هوش و استعدادشان می شود.

اگر خوب فکر کنیم ... آیا دور و بر خود ما پر از نارگیل های سوراخ داری نیست که صدای تلق و تولوق جذابشان از شدت وسوسه دیوانه مان می کند؟ آیا دستمان را به خاطر بسیاری از چیزهایی که حقیقتا نمی دانیم ارزشی دارند یا نه، چندین و چند بار در هر مدخل سوئی داخل نمی کنیم؟ آیا دستمان جاهایی گیر نیست که به خاطرش از صبح تا شب جیغ و ویغ می کنیم و خودمان را به زمین و آسمان می کوبیم؛ در حالی که فقط کافی است از یک سری چیزها دل بکنیم و برویم خوش و شاد روی درخت ها، بی دغدغه این جور چیزها، تاب بازیمان را بکنیم؟ آیا صدای جیغ و ویغ مذبوحانه اکثر دور و بری هایمان که خودشان را اسیر کرده اند را نمی شنویم؟

آیا ...؟

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۵, ۱۸:۰۹
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند، برای پیدا کردن کرمها و حشرات، زمین را میکند و قدقد می کرد و گاهی با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.

سالها گذشت و عقاب پیر شد.

روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت جزئی برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.

عقاب پیر بهت زده نگاه می کرد و پرسید : این کیست؟

همسایه اش پاسخ داد : این عقاب است – سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی.

عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد که یک مرغ است.

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۵, ۲۳:۲۱
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.
دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.
آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.
زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

Moradad
۱۳۹۰/۰۳/۰۶, ۱۲:۰۱
ای قوم به حج رفته
دیدن همیشه خوب است
خواه دیدن آن زیبا یی ها باشد
خواه دیدن این زیبایی ها
شاید کلاسی که ما در آن درس می خوانیم از این هم ویران تر باشد
http://f1302.mail.yahoo.com/ya/download?mid=1%5f317148%5fAC3vXkIAAV44Td6EKgy8AC6y %2fRY&pid=2&fid=Inbox&inline=1
شاید پای پوشی که با آن می خواهیم در صراط مستقیم قدم بر داریم
از این هم کهنه تر باشد
http://f1302.mail.yahoo.com/ya/download?mid=1%5f317148%5fAC3vXkIAAV44Td6EKgy8AC6y %2fRY&pid=10&fid=Inbox&inline=1
شاید باری که بر دوشمان است از این هم سنگین تر باشد
http://f1302.mail.yahoo.com/ya/download?mid=1%5f317148%5fAC3vXkIAAV44Td6EKgy8AC6y %2fRY&pid=6&fid=Inbox&inline=1
شاید صفای کودکیمان را اینجا ، جا گذاشته ایم
http://f1302.mail.yahoo.com/ya/download?mid=1%5f317148%5fAC3vXkIAAV44Td6EKgy8AC6y %2fRY&pid=8&fid=Inbox&inline=1
شاید خانه آخرتمان از این بدتر است
http://f1302.mail.yahoo.com/ya/download?mid=1%5f317148%5fAC3vXkIAAV44Td6EKgy8AC6y %2fRY&pid=12&fid=Inbox&inline=1

شاید مردم نتوانند از پشت شیشه های غبار گرفته ی ماشین هایشان ،
زیبایی و طراوت نوجوانیمان را ببینند
http://f1302.mail.yahoo.com/ya/download?mid=1%5f317148%5fAC3vXkIAAV44Td6EKgy8AC6y %2fRY&pid=9&fid=Inbox&inline=1
شاید آنچه در دنیا می جستیم از این هم بی ارزش تر بود
http://f1302.mail.yahoo.com/ya/download?mid=1%5f317148%5fAC3vXkIAAV44Td6EKgy8AC6y %2fRY&pid=15&fid=Inbox&inline=1
و شاید کودکی و پیریمان را اندوهی چنین فرا گرفته باشد

http://f1302.mail.yahoo.com/ya/download?mid=1%5f317148%5fAC3vXkIAAV44Td6EKgy8AC6y %2fRY&pid=7&fid=Inbox&inline=1
چشمها را باید شست
http://f1302.mail.yahoo.com/ya/download?mid=1%5f317148%5fAC3vXkIAAV44Td6EKgy8AC6y %2fRY&pid=11&fid=Inbox&inline=1

دل خوش از آنيم که حج ميرويم
غافل از آنيم که کج ميرويم
کعبه به ديدار خدا ميرويم
او که همينجاست کجا ميرويم
حج بخدا جز به دل پاک نيست
شستن غم از دل غمناک نيست
دين که به تسبيح و سر و ريش نيست
هرکه علي گفت که درويش نيست
صبح به صبح در پي مکر و فريب
شب همه شب گريه و امن يجيب

طبق آمار بانک جهاني در سال 2008 درآمد کشور عربستان از توريسم يا به زبان ساده از : دکان زيارت مسلمين خانه کعبه معادل مبلغ 29.865.000.000.-دلار يا قريب سي ميليارد دلار بوده است.

زائرين ايراني که بصورت تمتع ويا عمره در همان سال به مکه رفته اند 1.937.000 نفر بوده اند که مجموعا مبلغ 4.879.000.000 دلار يا بعبارتي قريب به مبلغ پنج ميليارد دلار درآمد تقديم اقتصاد پادشاهان عربستان کرده اند و در ميان تمام کشورهاي اسلامي مقام اول را به خود اختصاص داده اند.

نظر باينکه هواپيمائي جمهوري اسلامي قدرت جابجائي اين همه زائر را نداشته است شرکت هواپيمائي عربستان قريب به 54 درصد از زائران ايراني را به خود اختصاص داده است....

طبق گزارش مقامات ديپلماتيک ايران در سال 2008 ماموران کشور عربستان بدترين و توهين آميز ترين رفتار را با زوار ايراني داشته اند و ايران از لحاظ توهين ماموران عربستان مقام اول را به خود اختصاص داده است.

علماي عربستان در همان سال فتوي صادر کرده اند که ايرانيان شيعه کافر هستند.

طبق يک گزارش ديپلماتيک ديگر زائران ايراني ناخواسته ترين و منفورترين خارجي ها در عربستان محسوب مي شده اند.


با يک حساب سرانگشتي بوسيله پولي که ايرانيان سالانه به عربستان (دشمن شيعه ايراني) تقديم مي کنند مي توان تعداد 170.000 مسکن روستائي احداث کرد...

يا ميتوان 714.286 فرصت شغلي کشاورزي يا 200.000 فرصت شغلي صنعتي براي جوانان ايجاد کرد

يا ميتوان10.000.000.000 متر مربع ساختمان مدرسه و ورزشي در کشور ايجاد کرد

ويا ميتوان با پول حجاج دوسال يک پالايشگاه سوپر مدرن با ظرفيت 75000 بشکه احداث کرد

ويا با پول پنج سال حجاج ميتوان ايران را به صادر کننده بنزين مبدل ساخت و ديگر براي واردات بنزين محتاج اعراب نبود....

اما افسوس که با پول حجاج ايراني قمارخانه هاي فرانسه توسط شاهزادگان عربستان که انحصار بيزنس حج را در اختيار دارند آباد ميشود.....و تا رسيدن ايرانيان مسلمان به مرحله فکرکردن در بهينه هزينه کردن پول براي نزديکي به خدا راه بسيار درازي در پيش است

aminaran
۱۳۹۰/۰۳/۰۶, ۱۴:۲۲
معما

1-یک آقایی تو بالاترین طبقه یک برج زندگی میکنه برای اینکه هر روز بره سرکارش سوار آسانسور میشه میره طبقه پایین.اما عصر که از سر کارش برمیگرده فقط نصفه طبقات رو میتونه بره بالا ومجبوره بقیه اش رو از پله ها بره. شما بگین چرا؟
راهنمایی:روزای بارونی هیچ مشکلی نداره وهمه رو با آسانسور میره.

2-از دختري پرسيدند: اسمت چيست؟ گفت: دو سال و شش ماه. اسم او چه بوده است؟

3-اون چیه که وقتی اونو دارین میخواین با یکی دیگه قسمتش کنی . و وقتی با یکی دیگه قسمتش کردین دیگه ندارینش ؟

4-بالای آن جای حساب است
پائین آن بازی تاب است

5-جهانگردي توسط قبيله اي وحشي دستگير شد. اما به او اجازه داده شد تا جمله اي بگويد.ولي بدين شرط كه اگر جمله او صحت داشته باشد او را در روغن جوشان بسوزانند و اگر غلط باشد، با تيرزهرآگين مورد هدف قرار دهند. جهانگرد هوشيار با كمي فكر پاسخ داد كه موجب نجات او از مرگ شد. به نظر شما پاسخ او چه بود؟

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۶, ۱۷:۵۵
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۶, ۱۹:۴۴
مرد جوانی آخرین روزهای دانشگاه را سپری می کرد و به زودی فارغ التحصیل می شد.چندین ماه بود که یک اتومبیل اسپورت بسیار زیبا چشمش را گرفته بود. از آنجایی که می دانست پدرش به راحتی قدرت خرید آن ماشین را دارد به او گفت که داشتن این اتومبیل همه آرزوی اوست .با نزدیک شدن یه روز فارغ التحصیلی مرد جوان دائما به دنبال علایمی حاکی از خرید ماشین بود . بالاخره در صبح روز فارغ التحصیلی پدر او را به اتاق خود فرا خواند و به اوگفت که چقدر از داشتن چنین فرزندی به خود می بالد وچقدر او را دوست دارد. سپس هدیه ای را که بسیار زیبا پیچیده بود به دست او داد. مرد جوان کنجکاو والبته با نوعی احساس نا امیدی هدیه را که یک انجیل جلد چرمی دوست داشتنی بود باز کرد . با دیدن هدیه مرد جوان از کوره در رفت صدایش را بلند کرد وبا عصبانیت گفت : با این همه پولی که داری فقط یک انجیل به من می دهی ؟ و مانند گردبادی خشمگین خانه را ترک گفت و انجیل مقدس را در آنجا باقی گذاشت . سالهای بسیاری گذشت و مردجوان موفقیت های بسیاری در راه تجارت کسب کرد . در همین سالها تلگرامی با این مضمون دریافت کرد که پدرش درگذشته و همه دارایی خود را به او واگذار کرده است و او باید هرچه زودتر به خانه پدری رفته و به امور رسیدگی کند . او پدرش را از روز صبح بعد از فارغ التحصیلی ندیده بود . وقتی به خانه پدری رسید ناگهان غم و پشیمانی بردلش نشست . به بررسی اوراق بهادار پدر پرداخت و در میان آنها انجیلی را که هنوز به همان نویی همان طور که او آن را سالها پیش باقی گذاشته بود پیدا کرد در حالی که قطرات اشک به روی گونه هایش سرازیر شده بود کتاب مقدس را باز کرد و به ورق زدن پرداخت در حالی که مشغول خواندن آیه های آن بود ناگهان یک سوییچ اتومبیل که در پاکتی در پشت آن قرار داشت به زمین افتاد روی آن نام طرف معامله نوشته شده بود واین نام مالک اتومبیل اسپورت مورد علاقه او بود همچنین روی ان تاریخ روز فارغ التحصیلی او و این لغات درج شده بود به طور کامل پرداخت گردید

تا به حال چند بار خود را از نعمات خداوند محروم کرده ایم
فقط به این خاطر که ظاهر امر آن طور که ما انتظار داشته ایم
....نبوده است

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۷, ۰۱:۵۲
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر ِ زیباروی کشاورزی بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگیره. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر رو یک به یک آزاد میکنم، اگر تونستی دم هر کدوم از این سه گاو رو بگیری، میتونی با دخترم ازدواج کنی.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولین گاو ایستاد. در طویله باز شد و بزرگترین و خشمگینترین گاوی که تو عمرش دیده بود به بیرون دوید. فکر کرد یکی از گاوهای بعدی، گزینه ی بهتری خواهد بود، پس به کناری دوید و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتی خارج بشه. دوباره در طویله باز شد. باورنکردنی بود! در تمام عمرش چیزی به این بزرگی و درندگی ندیده بود. با سُم به زمین میکوبید، خرخر میکرد و وقتی او رو دید، آب دهانش جاری شد. گاو بعدی هر چیزی هم که باشه، باید از این بهتر باشه. به سمتِ حصارها دوید و گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتی خارج بشه.

برای بار سوم در طویله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. این ضعیف ترین، کوچک ترین و لاغرترین گاوی بود که تو عمرش دیده بود. این گاو، برای مرد جوان بود! در حالی که گاو نزدیک میشد، در جای مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روی گاو پرید. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگی پر از فرصت های دست یافتنیه. بهره گیری از بعضی هاش ساده ست، بعضی هاش مشکل. اما زمانی که بهشون اجازه میدیم رد بشن و بگذرن (معمولاً به امید فرصت های بهتر در آینده)، این موقعیت ها شاید دیگه موجود نباشن. برای همین، همیشه اولین شانس رو بچسب.

Moradad
۱۳۹۰/۰۳/۰۷, ۱۰:۲۷
شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر

من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و احترام به همه آنها بي هيچ توقعي …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر!

در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچکس عصبانی نیست
هیچکس سوار بر اسب نیست
هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید
در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد.
“این ادب اصیل مان است:نجابت - قدرت- احترام- مهربانی- خوشرویی

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۷, ۱۳:۴۰
استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟
شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........
استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا" وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟
شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .
استاد پرسید :خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟
یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا" گفت : دست تان بی حس می شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا" کارتان به بیمارستان خواهد کشید .......
و همه شاگردان خندیدند
استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟
شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟
درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا" مشکلات زندگی هم مثل همین است .

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد .
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید.به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند ،
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۸, ۱۲:۱۷
یک نفر عتیقه فروش به منزل روستایی ساده ای وارد شد. دید تغار قدیمی نفیسی دارد و در آن گوشه افتاده است و گربه ای در آن آب می خورد.
ترسید اگر قیمت تغار را بپرسد روستایی ملتفت مطلب شود و قیمت گزافی طلب کند.
پس گفت : عمو جان چه گربه ی قشنگی داری ! آیا حاضری آن را به من بفروشی ؟
روستایی گفت : چند می خری؟
گفت : یک درهم
روستایی گربه را در بغل عتیقه فروش گذاشت و گفت : خیرش را ببینی.
عتیقه فروش پیش از آنکه از خانه روستایی می خواست بیرون برود ، با بی اعتنایی ساختگی گفت :
عمو جان این گربه ممکن است در راه تشنه شود ، خوب است من این تغار را هم با خود ببرم. قیمتش را هم حاضرم بپردازم.
روستایی لبخندی زد و گفت : تغار را بگذارید باشد ؛ چون که بدین وسیله تا به حال 5 گربه را فروخته ام!!

samin
۱۳۹۰/۰۳/۰۸, ۱۳:۲۲
منفعت مردن

روزي خوکي نزد گاو ماده مزرعه ميرود و با اندوه و ياس فراوان به گاو ميگويد : "ميتونم يک سوالي را ازت بپرسم ، اما خواهش ميکنم که رک و بي پرده پاسخم را بده . بهت قول ميدهم که از پاسخت ناراحت نشم . "
گاو با کمال حيرت مي گويد : خوب بپرس .
خوک : گرچه ميدانم که تو فقط به اهالي روستا شير ميدهي ولي مردم از گوشت تازه و پرچرب من همبرگر و سوسيس و کالباس درست ميکنند و خيلي هم لذت ميبرند . اما با اين وجود هيچکس از من تعريفي نمي کند و کسي مرا دوست ندارد. در عوض تورا همه دوست دارند. بهترين چراگاه ها و علوفه هاي تازه براي تو فراهم است اما من بايد تفاله و آشغالها را بخورم . دليل اين کم لطفي از طرف مردم چيست ؟
گاو با لبخندي پاسخ داد: علت علاقه مردم به من در آن است که من در حاليکه زنده ام نفعم به مردم ميرسد و نفع تو بعد از مرگت به مردم ميرسه.



نتيجه گيري:

بيائيد بگونه اي زندگي کنيم که ديگران وجودمان را احساس کنند. خير رساندن و شاد کردن مردم را مي بايد در وجودمان پرورش دهيم

ناهید
۱۳۹۰/۰۳/۰۸, ۱۳:۵۸
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد . مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی ?! مجنون به خود آمد و گفت : من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم ، تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی ؟!

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۸, ۱۴:۱۹
روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد . شخصی نشست و ساعتها تقلای پروانه برای

بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله راتماشا کرد. ناگهان تقلای پروانه متوقف شدو به نظر رسید

که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد. آن شخص مصمم شد به پروانه

کمک کندو با برش قیچی سوراخ پیله را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما جثه

اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند. آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد . او انتظار داشت

پر پروانه گسترده و مستحکم شود واز جثه او محافظت کند اما چنین نشد . در واقع پروانه

ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد . و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند . آن شخص

مهربان نفهمید که محدودیت پیله و تقلا برای خارج شدن از سوراخ ریز آن را خدا برای پروانه

قرار داده بود تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان

پرواز دهد . گاهی اوقات در زندگی فقط به تقلا نیاز داریم. اگر خداوند مقرر میکرد بدون هیچ

مشکلی زندگی کنیم فلج میشدیم - به اندازه کافی قوی نمیشدیم و هر گز نمی توانستیم

پرواز کنیم

samin
۱۳۹۰/۰۳/۰۸, ۱۵:۰۶
زیر اب زنی

زیرآب ، در خانه های قدیمی تا کمتر از صد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت . زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب ، آن را باز می کردند . این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض می رفت و زیرآب را باز می کرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود . در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند. برای اینکه به او ضربه بزنند زیرآب حوض خانه اش را باز می کردند تا همه آب تمیزی را که در حوض دارد از دست بدهد . صاحب خانه وقتی خبردار می شد خیلی ناراحت می شد چون بی آب می ماند .این فرد آزرده به دوستانش می گفت : « زیرآبم را زده اند. » این اصطلاح که زیرآبش را زدند ریشه از همین کار دارد که چندان دور هم نبوده است

نتیجه : سعی کنیم زیر آب کسی رو نزنیم حالا چه برای از دست رفتن آب خونه اش چه برای از دست دادن موقعیت هاش.

****************************************

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۸, ۱۷:۲۹
بر سر گور کشیشی در کلیسای وست مینستر نوشته شده است : « کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم . بزرگتر که شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم . بعد ها دنیا را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اینک که در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم ، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!!!

محمود شریعت
۱۳۹۰/۰۳/۰۸, ۱۷:۵۳
آقا بهنام خيلي مخلصيم. داري يه تنه تايپيك و جلو ميبري ها ....
عالي بود

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۸, ۱۸:۰۵
آقا بهنام خيلي مخلصيم. داري يه تنه تايپيك و جلو ميبري ها ....
عالي بود
خواهش میکنم شما لطف دارید
امیدوارم برای سایر دوستان هم مفید بوده باشه

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۸, ۲۲:۰۸
کوهنوردی میخواست به قلهای بلندی صعود کند. پس از سالها تمرین و آمادگی، سفرش را آغاز کرد. به صعودش ادامه داد تا این که هوا کاملا تاریک شد. به جز تاریکی هیچ چیز دیده نمیشد. سیاهی شب همه جا را پوشانده بود و مرد نمیتوانست چیزی ببیند حتی ماه و ستارهها پشت انبوهی از ابر پنهان شده بودند. کوهنورد همانطور که داشت بالا میرفت، در حالی که چیزی به فتح قله نمانده بود، پایش لیز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط کرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامی خاطرات خوب و بد زندگیاش را به یاد میآورد. داشت فکر میکرد چقدر به مرگ نزدیک شده است که ناگهان دنباله طنابی که به دور کمرش حلقه خورده بود بین شاخه های درختی در شیب کوه گیر کرد و مانع از سقوط کاملش شد. در آن لحظات سنگین سکوت، که هیچ امیدی نداشت از ته دل فریاد زد: خدایا کمکم کن !
ندایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه میخواهی؟
- نجاتم بده خدای من!
- آیا به من ایمان داری؟
- آری. همیشه به تو ایمان داشتهام
- پس آن طناب دور کمرت را پاره کن!
کوهنورد وحشت کرد. پاره شدن طناب یعنی سقوط بیتردید از فراز کیلومترها ارتفاع. گفت: خدایا نمیتوانم.
خدا گفت: آیا به گفته من ایمان نداری؟
کوهنورد گفت: خدایا نمی توانم. نمیتوانم.
روز بعد، گروه نجات گزارش داد که جسد منجمد شده یک کوهنورد در حالی پیدا شده که طنابی به دور کمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمین فاصله داشت

Moradad
۱۳۹۰/۰۳/۰۸, ۲۳:۳۳
این بازی را انجام دادن هم حکایتی میشود ........

شطرنج سه نفره و دوار!

پس از سالها تلاش برای ایجاد قوانین شطرنج سه نفره بالاخره این قوانین ایجاد شد و هم اكنون سه نفر میتوانند با هم شطرنج بازی كنند.

این شطرنج به صورتی است كه هر نفر میتواند به طور هم زمان با دو نفر دیگر رقابت كند یا با چینش خاص مهره هایش از مهره های رقیب به نفع خودش و یا علیه مهره های دیگری استفاده كند.

http://www.ayandenews.com/UserUpload/Image/shat.jpg

شانس
۱۳۹۰/۰۳/۰۹, ۰۰:۰۸
خواهش میکنم این نوشتاررا با حوصله بخوانید و سرچشمه بیچارگی ملت ایران در این روزگار را دریابید ، این نوشتار توهین به هیچ قومیتی نیست ( اگر هر قومیتی در این شرایط قرار می گرفت احتمالا همین رفتار را نشان می داد ) بلكه واقعیتی تاریخی است كه شایسته است از آن درس بگیریم.
علت بیچارگی ملت ایران تحجر ، جهل ، بی سوادی و نادانی است


سید جیكاك
سرهنگ«جیكاك» مأمور اطلاعاتی بریتانیا، در طی جنگ جهانی دوم و پس از آن در ایران نقش زیادی را در جهت منافع كشورش ایفا نمود. جیكاك با خاتمه جنگ جهانی دوم به استخدام شركت نفت ایران و انگلیس درآمد. می گویند كه حكومت واقعی مناطق نفت خیز در دست او بود.جیكاك اغلب اوقات خود را در میان عشایر بختیاری می گذراند و با توجه به استعداد خارق العاده خود در یادگیری زبان در مدت بسیار كوتاهی توانست زبان فارسی و از آن مهم تر گویش بختیاری را همچون زبان مادری خود یادبگیرد . به حدی كه تشخیص او از غیر بختیاری ها بسیار مشكل بود . خصوصاً اینكه با شگرد های خاص تفاوت ظاهری خود را نیز بوسیله گریم های مداوم با چهره بختیاری ها به حداقل می رساند و البته چنانچه حكایت می كنند آنقدر بر زبان و گویش و تاریخ و فرهنگ بختیاری مسلط بود كه چنانچه كسی نیز می خواست از ظاهر او به خارجی بودنش مشكوك شود با صحبت كردن و روبرو شدن با اطلاعات او یقین پیدا می كردند كه وی بختیاری است ! جیكاك علاوه بر قدرت فوق العاده اش در زمینه یادگیری و تطبیق با محیط برگ برنده دیگری نیز داشت و آن شوخ طبعی ذاتی وی بود
نام جیكاك برای مردم مناطق نفت خیز جنوب و خصوصاً مردم مسجدسلیمانی ها و عشایر بختیاری نامی آشناست . نامی كه به نمادی در نیرنگ و حیله گری آنهم از نوع انگلیسی تبدیل شده و حتی امروز نیز معمولاً به كسانی كه به نیرنگ و مكر و حیله و البته سیاستمداری از نوع خاص كلمه مشهورند لقب جیكاك می دهند
جیكاك در راه جلوگیری از ملی شدن صنعت نفت تمام تلاش خود را بكار برد. او علاوه بر تشویق بختیاری ها به بی توجهی به ملی شدن صنعت نفت، كوشش نمود تا در كار هیئت خلع ید از شركت نفت ایران و انگلیس خلل ایجاد نماید. به گفته ی حسین مكی به هنگام عزیمت هیئت خلع ید به آبادان، جیكاك تصمیم گرفت عده ای را تحریك كند تا اتومبیل اعضای هیئت را از روی پل بهمن شیر به داخل رودخانه بیندازد اما این توطئه ناكام ماند. سرانجام دولت ایران كه به كارشكنی و اخلال جیكاك در امر ملی شدن صنعت نفت پی برده بود وی را از ایران اخراج نمود
حكایتهای زیادی از حضور سرهنگ جیكاك كه بعدها به "مستر جیكاك" و در اواخر حضورش در ایران به " سیدجیكاك" معروف شد نقل می شود
1- جیكاك در اوایل حضورش در شركت نفت ایران و انگلیس به عنوان سرپرست یك دكل حفاری مشغول به كار شد. یكروز یكی از كارگران محلی از بالای دكل به زمین افتاد و درجا مرد. افراد محلی كه از فوت فامیلشان به شدت عصبانی بودند و جیكاك را مسئول این واقعه می دانستند بسوی او حمله كردند. جیكاك كه مرگ را در یك قدمی خود میدید ناگهان به سمت دكل حفاری حمله ور شد و شروع كردن به زدن دكل با مشت و لگد. مردم محلی كه شگفت زده بودند ناگهان ایستادند جیكاك كه مردد شدن مردم را دید و فهمید انگار نقشه اش گرفته شروع كردن با سر كوبیدن به دكل و فحش دادن كه " نامرد تو برادرم را از گرفتی" و از این گونه صحبتها... نقل می كنند كه چند دقیقه بعد مردم دوباره به سمت جیكاك دویدند ولی اینبار نه برای زدن و انتقام گرفتن بلكه برای دلداری دادن به او و جلوگیری كردن از كوبیدن سرش به دكل
2- از دیگر حكایات جیكاك عصای معروف است كه با آن معجزه می كرد و وقتی آنرا به بدن كسی می زد به آن شوك عجیبی منتقل می شد! جیكاك مدعی بود عصای او بهترین وسیله برای تشخیص حلال زاده بودن افراد است و با همین شگرد بسیاری از كسانی را كه به دلیل مختلف می خواست از وجهه اجتماعی و قدرت بیندازد ، تخریب می كرد ! بعد ها فاش شد كه در عصای معجزه آسای مستر جیكاك جز یك پیل خشك الكتریكی و یك مدار ضعیف انتقال برق هیچ چیز وجود نداشته و جریان ضعیف برق باعث انتقال شوك الكتریكی به افراد نگون بختی می شده كه مستر جیكاك هنگام تماس عصا با آنها ، دكمه وصل جریان را فشار می داده
3- در مجلسی او حاضران را دروغگو معرفی می كرد و هنگامی كه قرار بر اثبات شد، كبریتی روشن كرد و گفت: هر كس راست بگوید این كبریت ریشش را نمی سوزاند. اول كبریت را به ریش خود گرفت كه نسوخت سپس ریش تمام افراد ساده لوح حاضر را سوزاند . به آنها قبولاند كه دروغ گفته اند و البته بعد ها مشخص شد كه ریش او مصنوعی و نسوز بود
4- اقدام بعدی جیكاك پوشیدن لباس روحانیت و عمامه گزاری وی بود! جیكاك مجلس وعظ و منبر برپا میكرد و آخرش هم روضه امام حسین میخواند و وسط روضه موقعی كه همه داغ می شدند ناگهان عمامه خود را به درون آتشی كه وسط مجلس بود پرتاب میكرد! از بند قبل علاقه جیكاك به پارچه نسوز را بیاد دارید . عمامه نمیسوخت و جیكاك آنرا به عنوان معجزه خود بیان میكرد و ادعای سید بودن میكرد! در ضمن او هیچكس را هم به سیدی قبول نداشت چون عمامه آنها در آتش میسوخت! از اینجا بود كه او به "سید جیكاك" معروف شد
5- به هنگام ملی شدن صنعت نفت، جیكاك یا به قولی سید جیكاك با گشت و گذار میان عشایر بختیاری این شعار را به گویش بختیاری برای آنها طرح نمود
"تو كه مهر علی من دلته نفت ملی سی چنته
"یعنی تو كه مهر علی را در دل داری برای چه به دنبال ملی شدن نفت هستی
بعضی از عشایر بختیاری زندگی خود را رها كرده و با تشكیل دسته جات متعدد و درست كردن پرچم و علم های گوناگون علی علی گویان به امامزاده ها رفته و طلب عفو می كردند.

با توجه به شرایط سیاسی الان و رفتار بعضی ها این داستان رو باید صد بار دیگه خوند

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۹, ۰۱:۱۲
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوه ای چند است؟ پیشخدمت پاسخ داد: پنجاه سنت. پسر بچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید : یک بستنی ساده چند است؟ در همین حال تعدادی از مشتریان در اتتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد : 35 سنت. پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت: لطفا یک بستنی ساده. پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی دو سکه پنج سنتی و پنج سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۳/۰۹, ۰۱:۴۳
جناب آقای بهنام از مطالب خوبتون بسیار بسیار ممنونم.....باورتان نمی شود....هر پست را به دقت می خوانم که چیزی از قلم نیفتاده باشد....
سبز و شاداب باشید......@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۹, ۰۲:۱۱
جناب آقای بهنام از مطالب خوبتون بسیار بسیار ممنونم.....باورتان نمی شود....هر پست را به دقت می خوانم که چیزی از قلم نیفتاده باشد....
سبز و شاداب باشید......@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-
خانم آمن گرامی
از اظهار لطف شما کمال تشکر رو دارم و خیلی خوشحالم که این مطالب مورد توجه شما قرار گرفته است
با آرزوی شادی و سلامتی برای شما

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۹, ۱۲:۲۵
قدرت کلمات
چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد . دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او در مدت کوتاهی مرد اما قورباغه ی دیگر با حداکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد وقتی از گودال بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟ معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند

meysam
۱۳۹۰/۰۳/۰۹, ۱۲:۳۵
یک فصل از زندگی درخت !!!! ...

مردي چهار پسر داشت. آنها را به ترتيب به سراغ درخت گلابي فرستاد که در فاصله اي دوراز خانه شان روييده بود:
پسر اول در زمستان، دومي در بهار، سومي در تابستان وپسر چهارم در پاييز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنهاخواست که بر اساس آنچه ديده بودند درخت را توصيف کنند...
پسر اول گفت: درخت زشتي بود، خميده و در هم پيچيده...
پسر دوم گفت : نه ! درختي پوشيده از جوانه بود و پراز اميد شکفتن ...
پسر سوم گفت: نه !!! درختي بود سرشار از شکوفه هاي زيبا وعطرآگين و باشکوه ترين صحنه اي بود که تابه امروز ديده ام ...
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغي بود پربار از ميوه ها و پر از زندگي و زايش!

مرد لبخندي زد وگفت: همه شما درست گفتيد، اما هر يک از شما فقط يک فصل از زندگي درخت را ديده ايد! شما نمي توانيد درباره يک درخت يا يک انسان براساس يک فصل قضاوت کنيد: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقي که از زندگيشان برمي آيد فقط در انتها نمايان مي شود، وقتي همه فصلها آمده و رفته باشند!

اگر در زمستان تسليم شويد، اميد شکوفايي بهار ، زيبايي تابستان و باروري پاييز را از کف داده ايد!
مبادا بگذاريد درد و رنج يک فصل زيبايي و شادي تمام فصلهاي ديگر را نابود کند!
زندگي را فقط با فصل هاي دشوارش نبينید ؛ در راه هاي سخت پايداري کنید ، لحظه هاي بهتر بالاخره از راه مي رسند

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۹, ۱۴:۵۶
کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته توی یک چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیوون بیچاره زیاد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجر نکشه .

مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی خاک ها .

روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد .

.................................................. ............................

مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما مثل همیشه دو اتنخاب داریم . اول اینکه اجازه بدیم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود .

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۰۹, ۱۹:۰۷
در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل

مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از

کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد

. حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ... با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر

نمی داشت . نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد.


بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار

داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آن

سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در ان یادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعی می

تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۰۰:۳۹
چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و ...
دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون » نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

meysam
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۰۲:۱۵
چوپان بيچاره خودش را كشت كه آن بز چالاك از آن جوي آب بپرد نشد كه نشد. او ميدانست پريدن اين بز از جوي آب همان و پريدن يك گله گوسفند و بز به دنبال آن همان. عرض جوي آب قدري نبود كه حيواني چون او نتواند از آن بگذرد... نه چوبي كه برتن و بدنش ميزد سودي بخشيد و نه فريادهاي چوپان بخت برگشته.
پيرمرد دنيا ديدهاي از آن جا ميگذشت وقتي ماجرا را ديد پيش آمد و گفت من چاره كار را ميدانم. آنگاه چوب دستي خود را در جوي آب فرو برد و آب زلال جوي را گل آلود كرد.
بز به محض آنكه آب جوي را گل آلود ديد از روی آن پريد و در پي او تمام گله پريدند. چوپان مات و مبهوت ماند. اين چه كاري بود و چه تأثيري داشت؟


پيرمرد كه آثار بهت و حيرت را در چهره چوپان جوان ميديد گفت:


تعجبي ندارد تا خودش را در جوي آب ميديد حاضر نبود پا روي خويش بگذارد آب را كه گل كردم ديگر خودش را نديد و از جوي پريد.
... و من فهميدم اين كه حيواني بيش نيست پا بر سر خويش نميگذارد و خود را نميشكند چه رسد به انسان كه بتي ساخته است از خويش و گاهي آن را ميپرستد

meysam
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۰۲:۱۸
پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید،چشمانش تار شده بودو گام هایش مردد و لرزان بود.
اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع میشدند،اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را تقریبا برایش مشکل می ساخت. نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند، یا وقتی لیوان را می گرفت غالبا شیر از داخل آن به روی رومیزی می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.
پسر گفت: « باید فکری برای پدر کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سر و صدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.» پس زن و شوهر برای پیرمرد، در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیرمرد به تنهایی غذایش را میخورد،در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت میبردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف راشکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا میدادند.
گهگاه آنها چشمشان به پیرمرد می افتاد و آن وقت متوجه می شدند هم چنان که در تنهایی غذایش را می خورد چشمانش پر از اشک است.اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده ای بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او میدادند.
اما کودک چهارساله اشان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود.یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.با مهربانی از او پرسید: « پسرم ، داری چی میسازی ؟» پسرک هم با ملایمت جواب داد : « یک کاسه چوبی کوچک ، تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدهم .» و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.
این سخن کودک آن چنان پدر و مادرش را تکان داد که زبانشان بند آمد و سپس اشک از چشمانشان جاری شد. آن شب مرد جوان دست پدر را گرفت و با مهربانی او را به سمت میز شام برد.

قدرت درک کودکان فوق العاده است .چشمان آنها پیوسته در حال مشاهده ، گوشهایشان در حال شنیدن . ذهنشان در حال پردازش پیام های دریافت شده است.اگر ببینند که ما صبورانه فضای شادی را برای خانواده تدارک میبینیم، این نگرش را الگوی زندگی شان قرار می دهند

meysam
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۰۲:۱۹
مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود،جلو دويد و گفت مامان،مامان! وقتي من در حياط بازي مي‏کردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي‏کرد،تامي با ماژيک روي ديوار اتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد،نقاشي کرد! مادر عصباني به اتاق تامي کوچولو رفت. تامي از ترس زير تخت قايم شده بود، مادر فرياد زد: تو پسر خيلي بدي هستي و تمام ماژيک‏هايش را در سطل آشغال ريخت.تامي از غصه گريه کرد. ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرائي شد،قلبش گرفت.تامي روي ديوار با ماژيک قرمز يک قلب بزرگ کشيده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوست دارم! مادر در حاليکه اشک مي‏ريخت به آشپزخانه برگشت و يک قاب خالي آورد و آن را دور قلب آويزان کرد. تابلوي قرمز هنوز هم در اتاق پذيرائي بر ديوار است!
نتیجه اخلاقی این که وقتی عصبانی هستید هرگز تصمیم نگیرید

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۱۰:۲۵
خاطراتی از دکتر شیخ


دکتر مرتضی شیخ ، پزشک انسان دوستی است که در دوران کودکی من در مشهد مشغول طبابت بود و کسی از اهالی مشهد نیست که نامی از او یا خاطرهای از او نداشته باشد یا نشنیده باشد.

دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هرچه می خواست توی صندوقی که کنار میز دکتر بود میانداخت و چون حق ویزیت دکتر 5 ریال تعیین شده بود ( خیلی کمتر از حق ویزیت سایر پزشکان آنزمان)، اکثر مواقع، سر فلزی نوشابه به جای پنج ریالی داخل صندوق انداخته میشد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده میشد.

محله ما در مشهد نزدیک کوچه دکتر شیخ است. مادرم از قول دختر دکتر شیخ تعریف می کرد که روزی متوجه شدم، پدر مشغول شستن و ضد عفونی کردن انبوه سر نوشابه های فلزی است!

با تعجب گفتم: پدر بازیتان گرفته است؟ چرا سر نوشابه ها را می شورید؟

و پدر جوابی داد که اشکم را در آورد.

او گفت:

دخترم، مردمی که مراجعه می کنند باید از سر نوشابههای تمیز استفاده کنند تا آلودگی را از جاهای دیگر به مطب نیاورند، این سر نوشابههای تمیز را آخر شب در اطراف مطب میریزم تا مردمی که مراجعه می کنند از اینها که تمیز است استفاده کنند. آخر بعضیها خجالت میکشند که چیزی داخل صندوق مطب نیاندازند.

خاطراتی از دکتر شیخ

- نقل از يك سبزي فروش :ابتدا كه دكتر در محله سرشور مطب بازكرده بود و من هنوز ايشان را نمي شناختم. هر روز قبل از رفتن به مطب نزد من مي آمد و قيمت سبزيها را يادداشت مي كرد اما خريد نمي كرد ، پس از چند روز حوصله ام سر رفت و با كمي پرخاش به او گفتم : مگر تو بازرسي كه هر روز مي آيي و وقت مرا مي گيري ؟ وي گفت : خير، من دكتر شيخ هستم و قيمت سبزيجات را براي آن مي پرسم تا ارزانترين آنها را براي بيماران خودم تجويز كنم .

- از دكتر حسين خديوجم نقل است :روزي در مطب دكتر بودم و او براي بيمارانش آب پاچه تجويز مي كرد. از ايشان پرسيدم چرا بجاي سوپ جوجه ، آب پاچه تجويز مي كنيد ؟ ايشان گفتند : چون براي جبران ضعف بدن بيمار مانند سوپ جوجه موثر است و مهمتر آنكه پاچه گوسفند ارزان است .

- روزي در اواخر عمر كه دكتر در بستر بيماري بود و همانجا هم بيمار مي ديد، يكي از فرزندان وي به ايشان پيشنهاد كرد حداقل ويزيت را 5 تومان كنيد ، دكتر در جواب گفت : عزيزم من يا ديوانه ام يا پيغمبرم ، اگر ديوانه ام كه با ديوانه كاري نمي توانيد بكنيد و اگر پيغمبرم بيخود مي كنيد به پيغمبر خدا دستور مي دهيد .

- روزي مردي از دكتر سئوال مي كند: شما چرا با اين سن و خستگي ناشي از كار از موتور سيكلت استفاده مي كنيد؟ دكتر در جواب مي گويد :منزل مريضهايي كه من به عيادتشان مي روم آنقدر پيچ در پيچ است و كوچه هاي تنگ دارد كه هيچ ماشيني از آن نمي تواند عبور كند، بنابراين مجبورم با موتور به عيادتشان بروم .

و آري اين اوج عزت انساني است ، طوري زندگي كند كه حتي نام خود را هم به فراموشي بسپارد و بحدي در خدمت مردم و البته براي رضاي خالق غرق باشد و پس از مرگ احسان و عظمت كارش آشكار گردد. دكتر شيخ بيش از اينكه دكتر باشد معلمي بود كه اخلاق همراه با مهرباني و صفا را به شاگردان و مريدان مكتبش آموزش داد.

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۱۲:۱۷
کشتی در طوفان شکست و غرق شد. فقط دو مرد توانستند به سوی جزیره کوچک بی آب و علفی شنا کنند و نجات یابند.

دو نجات یافته دیدند هیچ نمی توانند بکنند، با خود گفتند بهتر است از خدا کمک بخواهیم. دست به دعا شدند. برای اینکه ببینند دعای کدام بهتر مستجاب می شود

هرکدام به گوشه ای از جزیره رفتند. نخست از خدا غذا خواستند.

فردا، مرد اول، درختی یافت و میوه ای بر آن، آن را خورد. سرزمین مرد دوم چیزی برای خوردن نداشت.

هفته بعد، مرد اول از خدا همسر و همدم خواست، فردا کشتی دیگری غرق شد، زنی نجات یافت و به مرد رسید. در سمت دیگر، مرد دوم هیچ کس را نداشت.

مرد اول از خدا خانه، لباس و غذای بیشتری خواست، فردا، به صورتی معجزه وار، تمام چیزهایی که خواسته بود به او رسید.

مرد دوم هنوز هیچ نداشت.

دست آخر، مرد اول از خدا کشتی خواست تا او و همسرش را با خود ببرد. فردا کشتی آمد و در سمت او لنگر انداخت، مرد خواست بدون مرد دوم، به همراه همسرش از جزیره برود.

پیش خود گفت، مرد دیگر حتما شایستگی نعمت های اللهی را ندارد، چرا که درخواست های او پاسخ داده نشد( پس همین جا بماند بهتر است ).

زمان حرکت کشتی، ندایی از آسمان پرسید: « چرا همسفر خود را در جزیره رها می کنی؟ ».

پاسخ داد: « این نعمت هایی که به دست آورده ام همه مال خودم است، همه را خود درخواست کرده ام. درخواست های او که پذیرفته نشد، پس لیاقت این چیزها را ندارد ».

ندا، مرد را سرزنش کرد: « اشتباه می کنی، زمانی که تنها خواسته او را اجابت کردم، این نعمت ها به تو رسید. »

مرد با حیرت پرسید: « از تو چه خواست که باید مدیون او باشم؟. »

« از من خواست که تمام خواسته های تو را اجابت کنم. » باید بدانیم که نعمت هامان حاصل درخواست های خود ما نیست،

نتیجه دعای دیگران برای ماست.

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۱۲:۱۸
قلب تو کجاست ؟
رابرت داوینسن زو قهرمان مشهور ورزش گلف آراژانتین زمانی که در یک مسابقه موفق شد مبلغ زیادی پول برنده شود. در پایان مراسم زنی بسوی او دوید و با تضرع و التماس از او خواست تا پولی به او بدهد تا بتواند کودکش را از مرگ نجات دهد زن گفت که او هیچ هزینه ای برای درمان پسرش ندارد و اگر رابرت به او کمک نکند او میمیرد قهرمان گلف دریغ نکرد و بلافاصله تمام پولی را که برنده شده بود به زن بخشید .
هفته ها بعد یکی ار مقامات رسمی انجمن گلف به او گفت که ای رابرت ساده لوح خبرهای تازه برایت دارم آن زنی که از تو پول خواسته بود اصلا بچه مریض ندارد حتی ازدواج هم نکرده و او تو را فریب داده دوست من.
رابرت با خوشحالی جواب داد : خدا را شکر پس هیچ بچه ای در حال جان دادن نبوده است این که خیلی عالی است

samin
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۱۵:۴۴
مردی، دیروقت، خسته از سرکار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود:
- بابا! یک سوال از شما بپرسم؟
- بله حتما". چه سوالی؟
- بابا، شما برای هر ساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
مرد با عصبانیت پاسخ داد:
- این به تو ربطی ندارد. چرا چنین سوالی می کنی؟
- فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هرساعت کار، چقدر پول می گیرید؟
- اگر باید بدانی خوب می گویم، 20 دلار.
پسر کوچک؛ در حالی که سرش پایین بود؛ آه کشید. سپس به مرد نگاه کرد و گفت:
- می شود لطفا" 10 دلار به من قرض بدهید؟
مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:
- اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال، فقط این بود که پولی برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری، سریع به اتاقت برو، فکر کن و ببین که چرا این قدر خودخواه هستی. من هر روز، سخت کار می کنم و برای چنین رفتارهای کودکانه ای وقت ندارم.
پسر کوچک ، آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و باز هم عصبانی تر شد:
- چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن پول از من چنین سوالی بپرسد؟
بعد از حدود یک ساعت، مرد آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده است. شاید واقعا" چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آمد پسرک از پدرش درخواست پول کند. مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد:
- خواب هستی پسرم؟
- نه پدر، بیدارم.
- فکر کردم شاید با تو خشن رفتار کرده ام. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی.
پسر کوچولو نشست، خندید و فریاد زد:
- متشکرم بابا!
بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد.
مرد وقتی دید پسر کوچولو خودش هم پول داشته است، دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:
- با اینکه خودت پول داشتی، چرا باز هم پول خواستی؟
پسر کوچولو پاسخ داد:
- برای اینکه پولم کافی نبود، ولی الان هست. حالا من 20 دلار دارم.
آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟ دوست دارم با شما، شام بخورم...

samin
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۱۵:۵۴
گدای یهودی

دو گدا تو یه خیابون شهر رم کنار هم نشسته بودن. یکیشون یه صلیب گذاشته بود جلوش، اون یکی یه ستاره داوود... مردم زیادی که از اونجا رد میشدن به هر دو نگاه میکردن ولی فقط تو کلاه اونی که پشت صلیب نشسته بود پول مینداختن.
یه کشیش که از اونجا رد میشد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیبه پول میدن و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمیده. رفت جلو و گفت: رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟ اینجا یه کشور کاتولیکه، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست. پس مردم به تو که ستاره داوود گذاشتی جلوت پول نمیدن، به خصوص که درست نشستی بغل دست یه گدای دیگه که صلیب داره جلوش. در واقع از روی لجبازی هم که باشه هر کسی رد بشه به اون یکی پول میده ولی نه به تو.
گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرفهای کشیش رو کرد به گدای پشت صلیب و گفت: هی "موشه" نگاه کن کی اومده به برادران "گلدشتین" بازاریابی یاد بده!

samin
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۱۶:۲۴
نکاتی برای سلامتی... جدی بگیرید!



Do not drink coffee TWICE a day
روزانه بیش از دو فنجان قهوه ننوشید.



Do not take pills with COOL water
قرص و داروها را با آب خیلی سرد تناول نكنید.


Do not have HUGE meals after 5pm
بعد از ساعت 5:00 از خوردن غذای چرب خوداری كنید.





Reduce the amount of TEA you consume

مصرف چای روزانه را كم كنید





Reduce the amount of OILY food you consume
از مقدار غذای چرب و اشباع شده با روغن در وعده های غذایی كم كنید


Drink more WATER in the morning, less at night
در صبح آب بيشتر و در شب آب كمتر بنوشيد.






Keep your distance from hand phone CHARGERS
از گوشی موبایل در زمان شارژ شدن دوری كنید.







Do not use headphones/earphone for LONG period of time
از سمعكهای تلفن ثابت و موبایل برای مدت طولانی استفاده نكنید.







Best sleeping time is from 10pm at night to 6am in the morning
بهترین زمان خواب از ساعت 10:00 شب تا ساعت 6:00 صبح است







Do not lie down immediately after taking medicine before sleeping
بعد از خوردن دارو فورا به خواب نروید.







When battery is down to the LAST grid/bar, do not answer the phone as the radiation is 1000 times
زمانیکه باتری موبایل ضعیف است با جایی تماس نگیرید و تماس کسی را جواب ندهید چون در این حالت امواجی ه گوشی منتشر می كند 1000 برابر است.




Forward this to those whom you CARE about

لطفا" اين نامه را به هركسي كه نگران سلامتي او هستيد بفرستيد

samin
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۱۶:۳۹
آخه من یه دخترم!



مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشیهایم هم متوجه نقص عضو او نمیشدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی میکردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچهها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه میکردند و پدر و مادرها که سعی میکردند سوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع می شدم و گهگاه یادم میافتاد که مامان یک چشم ندارد.



یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یکدفعه گریه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گریهاش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریهاش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا میرود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت میکند. برادرم اشکهایش را پاک کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم.


موضوع نقاشی، کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی که دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد.



با دیدن نقاشی اشکهایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشیهایم شما را کامل نقاشی میکنم. گفتم: از داداش بدم میآید و گریه کردم.
مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشکهایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بینتر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست میبینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، میبینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشیهایت را درست بکشی.


فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوالپرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلمهای پسرم را میشناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم.
خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلمها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند. به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند.
مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفهای کرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلمهایی که میشناخت هم احوالپرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم ...
مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت: فکر می کنم نمره 10 برای واقع بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟

معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و این بار با دودست دستهای مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد.



آن روز عصر برادرم خندان درحالیکه داخل راهروی خانه لیلی میکرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمرهاش را نشان داد.

معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟

من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریهام را بگیرم.
داداشم گفت: چرا گریه میکنی؟ گفتم آخه من یه دخترم !!!!!
:(

samin
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۱۶:۴۳
آیا شما هم برای حفظ آبروی دیگران چنین کاری می کنید؟



بخوانید و ببینید که چنین آدمهایی هم در این کشور زندگی کرده اند



زماني كه بچه بوديم، باغ انار بزرگی داشتيم كه ما بچه ها خيلی دوست داشتيم، تابستونا كه گرماي شهر طاقت فرسا ميشد، براي چند هفته اي كوچ مي كرديم به اين باغ خوش آب و هوا كه حدوداً 30 كيلومتري با شهر فاصله داشت، اكثراً فاميل هاي نزديك هم براي چند روزي ميومدن و با بچه هاشون، در اين باغ مهمون ما بودن، روزهاي بسيار خوش و خاطره انگيزي ما در اين باغ گذرونديم اما خاطره اي كه میخوام براتون تعريف كنم، شايد زياد خاطره خوشی نيست اما درس بزرگی شد براي من در زندگيم!

تا جايی كه يادمه، اواخر شهريور بود، همه فاميل اونجا جمع بودن چونكه وقت جمع كردن انارها رسيده بود، 8-9 سالم بيشتر نبود، اون روز تعداد زيادي از كارگران بومي در باغ ما جمع شده بودن براي برداشت انار، ما بچه ها هم طبق معمول مشغول بازي كردن و خوش گذروندن بوديم! بزرگترين تفريح ما در اين باغ، بازي گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زياد انار و ديگر ميوه ها و بوته اي انگوري كه در اين باغ وجود داشت، بعضی وقتا ميتونستي، ساعت ها قائم شی، بدون اينكه كسی بتونه پيدات كنه!



بعد از نهار بود كه تصميم به بازي گرفتيم، من زير يكی از اين درختان قايم شده بودم كه ديدم يكی از كارگراي جوونتر، در حالی كه كيسه سنگينی پر از انار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی كه مطمئن شد كه كسی اونجا نيست، شروع به كندن چاله اي كرد و بعد هم كيسه انارها رو اونجا گذاشت و دوباره اين چاله رو با خاك پوشوند، دهاتی ها اون زمان وضعشون خيلی اسفناك بود و با همين چند تا انار دزدي، هم دلشون خوش بود!

با خودم گفتم، انارهاي مارو ميدزي! صبر كن بلايي سرت بيارم كه ديگه از اين غلطا نكنی، بدون اينكه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازي كردن ادامه دادم، به هيچ كس هم چيزي در اين مورد نگفتم!

غروب كه همه كار گرها جمع شده بودن و ميخواستن مزدشنو از بابا بگيرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسيد به كارگري كه انارها رو زير خاك قايم كرده بود، پدر در حال دادن پول به اين شخص بود كه من با غرور زياد با صداي بلند گفتم: بابا من ديدم كه علي اصغر، انارها رو دزديد و زير خاك قايم كرد! جاشم میتونم به همه نشون بدم، اين كارگر دزده و شما نبايد بهش پول بدين!



پدر خدا بيامرز ما، هيچوقت در عمرش دستشو رو كسی بلند نكرده بود، برگشت به طرف من، نگاهی به من كرد، همه منتظر عكس العمل پدر بودن، بابا اومد پيشم و بدون اينكه حرفی بزنه، یه سيلی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بكش، من خودم به علی اصغر گفته بودم، انارها رو اونجا چال كنه، واسه زمستون! بعدشم رفت پيش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه كرد، پولشو بهش داد، 20 تومان هم گذاشت روش، گفت اينم بخاطر زحمت اضافت! من گريه كنان رفتم تو اطاق، ديگم بيرون نيومدم!


كارگرا كه رفتن، بابا اومد پيشم، صورتمو بوسيد، گفت ميخواستم ازت عذر خواهی كنم! اما اين، تو زندگيت هيچوقت يادت نره كه هيچوقت با آبروي كسی بازي نكنی، علی اصغر كار بسيار ناشايستي كرده اما بردن آبروي مردي جلو فاميل و در و همسايه، از كار اونم زشت تره!


شب علی اصغر اومد سرشو انداخته پايين بود و واستاده بود پشت در، كيسه اي دستش بود گفت اينو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره!


كيسه رو که بابام بازش كرد، ديديم كيسه اي كه چال كرده بود توشه، به اضافه همه پولايي كه بابا بهش داده بود...

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۱۷:۴۵
لئوناردو داوینچی موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد: می بایست "نیکی" را به شکل عیسی" و "بدی" را به شکل "یهودا" یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند، تصویر می کرد.کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی دریک مراسم همسرایی, تصویر کامل مسیح را در چهرة یکی از جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز بری یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود…کاردینال مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شکسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا کلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری کرد. وقتی کارش تمام شد گدا، که دیگر مستی کمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنکه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی که در یک گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم!
"می توان گفت: نیکی و بدی یک چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند."

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۱۹:۴۷
نامه ای به پیرمرد مظلوم پایتخت: می دانی چرا از گرسنگی بیهوش شدی؟!
تو باید هم گرسنه بمانی وقتی در سرزمینی زندگی می کنی که اگر یک روز همایشی درباره مسخره ترین و پیش پا افتاده ترین موضوعات در آن برگزار نشود و کلی آدم از این رهگذر کاسب نشوند ، انگار مملکت چیزی کم دارد.
قطعا هر خواننده گزيز براي اين مطلب نظري موافق يا انتقادي يا مخالف دارد . شايسته است به منظور تبادل نظرات، نظر موافق يا انتقادي خود را با كليك كردن اينجا وارد فرماييد و در اختيار ديگران نيز قرار دهيد.

سلام پیرمرد ، سلام غیرت

از دیروز که خبر بستری شدنت را خوانده ام ، حال و روز خوشی ندارم ؛ نباید هم داشته باشم ؛ وقتی خبر می آورند که بدن نیمه جان رفتگر 77 ساله ای را به دلیل ضعف ناشی از گرسنگی در پارک یافته اند و به بیمارستان برده اند ، مگر می شود بی خیال بود و بدحال نبود ، آن هم در پایتخت کشوری که مسوولانش راست می روند و چپ می آیند از عدالت سخن می گویند و سنگ محرومین را به سینه می زنند.پیرمرد رفتگر

وقتی شنیدم در سن 77 سالگی هنوز در خیایان ها ، جارو می کشی و برغم آن که پاهایت دیگر رمق ندارند ، کار می کنی ، یاد حکایت دوران علی علیه السلام افتادم که پیرمردی را دید که برغم کهولت سن و رنجوری تن ، کار می کند. مولا برآشفت که او در روزگار جوانی و میانسالی اش کار کرده و اینک وقت آن است که استراحت کند و سپس دستور داد از بیت المال ، برایش مستمری تعیین کنند تا پیرمرد آخر عمرش را به آسودگی سپری کند.
وای که چقدر مسوولان ما شبیه علی علیه السلام عمل می کنند!

وقتی خواندم که ماهانه 200 هزار تومان حقوق می گرفتی ، بی اختیار یاد حرف های معاون اجرایی رئیس جمهور افتادم که در توجیه حاتم بخشی های دوستانش که فقط در یک قلم به یک خانم شش میلیون تومان پرداخته بودند گفته بود: این حقوقش بود.

بله پدر جان! وقتی آقایان شش میلیون شش میلیون بین رفقا تقسیم می کنند این 200 هزار تومان هم که تو رسیده باید کلاهت را بیندازی هوا و زیر پای دهندگان و گیرندگان این رقم های میلیونی را جارو بکشی و گل های حاشیه بزرگراه را آب بدهی تا صبح ها که می روند سرکارشان ، روحیه شان باز شود برای خدمتگزاری!

می دانی مش عبدالله مرحومی؟! می دانی چرا گرسنگی کشیده ای؟ برای این که پولی که حق تو بوده را صرف قراردادهای میلیاردی خودشان کرده اند . فقط در یک قلم ، به یک شرکت خودی در کیش که دو روز از تأسیس آن می گذشته ، 5 میلیارد تومان جرینگی داده اند و تازه جالب اینجاست که آنقدر هول برشان داشته بوده که زودتر این پول را به رفقا برسانند که حتی منتظر نشده اند همان شرکت خودی ، برود در بانک افتتاح حساب کند و چک را داده اند.
راستی تا حالا پول میلیاردی دیده ای یک جا؟ من هم ندیده ام ولی می دانم 5 میلیارد چند تا صفر دارد ؛ از صفرهای حقوق تو خیلی بیشتر!

می دانم حج نرفته ای و آرزویش را داری ولی بگذار حاجی صدایت کنم که شرف داری بر کسانی که با پول تو و امثال تو به حج رفته اند و می روند و خواهند رفت. اگر آقایان به جای این که این هنر پیشه و آن شومن تلویزیون را با پول نفت تو به حج می فرستادند ، به اندازه ای که از گرسنگی غش نکنی وسط پارک ، به حقوقت اضافه می کردند ، الان تو در بیمارستان نبودی.

حاج عبدالله ! شنیدم که شب ها کار می کردی و روزها در مسجد می خوابیدی ؛ می دانی چرا بی سرپناه بودی؟ چون درست در همان روزهایی که تو به خادم مسجد رو می انداختی تا بگذارد جارویت را در حیاط مسجد بگذاری و خود در گوشه ای از مسجد دراز بکشی ، آقایانی که امانتدار پول نفت تو هستند ، پریوش خانم سطوتی را از لندن به ایران آورده بودند و دو سالی را در یکی از سوئیت های مجلل هتل 5 ستاره لاله ، با پول نفت تو ، اسکانش داده بودند تا خدای نکرده به ایشان که به گفته خودش مهر بزرگی از مشایی بر دلش نشسته بود ، بد نگذرد. کسی هم نپرسید که مگر تو و امثال تو ، وصی و قیم این خانم لندن نشین هستید که باید ده ها میلیون تومان خرج اقامتش را بدهید ؟ که چه بشود؟! مگر این خانم دانشمندی ، سرمایه گذاری چیزی بوده است که باید این همه خرجش می شد و ... آخرش هم سر از زندان در آورد و بعدش هم در رفت به همان لندن؟!

مرد باغیرت پایتخت سرزمین من که درد و بلایت بیفتد به چشمان کسانی که با نوک قلم شان میلیارد ها تومان جابجا می کنند و کک شان هم نمی گزد!

تو باید هم گرسنه بمانی وقتی در سرزمینی زندگی می کنی که اگر یک روز همایشی درباره مسخره ترین و پیش پا افتاده ترین موضوعات در آن برگزار نشود و کلی آدم از این رهگذر کاسب نشوند ، انگار مملکت چیزی کم دارد.

تو باید هم گرسنه بمانی و آنقدر ضعف کنی که بیهوش شوی و روی زمینی که خود جارو زده ای بیفتی ، در حالی که پیمانکاران پوست کلفت پارتی دار ، با شهرداری قرارداد بسته اند و به اسم تو پول می گیرند و تنها درصدی از آن را می اندازند جلوی تو و تازه کلی هم باید ممنونشان باشی که اخراجت نمی کنند و نانت را نمی برند. یک مرد هم در میان مسوولان پیدا نمی شود که برود یقه پیمان دهندگان و پیمان گیرندگان را بچسبد و پول یامفتی که می خورند را از حلقومشان بیرون بکشد تا توی پیرمرد از شدت گرسنگی ، غش نکنی وسط پارک.

حاجی جان! مگر این مملکت چقدر پول دارد که هم شکم به کمرچسبیده تو را سیر کند و هم هزینه صد میلیون تومانی نمایشگاه عکس آن خانم هنرپیشه را تأمین کند؟ اگر شکم تو و امثال تو را بخواهند سیر کنند ، چطور به خانم هدیه تهرانی پول های میلیونی بدهند برای راه اندازی نمایشگاهش و بعد هم بروند و با او عکس یادگاری بگیرند و کلی هم قمپز در کنند که ما با دیدن آثار عکاسی این خانم ، به یاد خدا می افتیم!

پیرمرد ! پیرمرد ! پیرمرد ! چه بگویم که نگفتنم بهتر است. فقط می خواهم بعد از این همه آه و ناله ای که در این نامه سر دادم ، یک چیز بگویم که خوشحال شوی: برو خدا را شکر کن که خبر بستری شدنت به رسانه ها کشیده شد و الان روی تخت بیمارستان لااقل وعده ای برنج و خورشت می خوری و الا خدا می داند الان در گوشه کدام بیابان اطراف تهران رهایت کرده بودن به جرم نابخشوندنی بی پولی.

برای شفایت دعا می کنم و آرزو می کنم مجسمه ات را به عنوان تندیس غیرت و مظلومیت مقابل دفتر آقایان نصب کنند تا بلکه اندکی - فقط اندکی - خجالت بکشد و پول تو را مانند گوشت نذری بین خودشان تقسیم نکنند یا اگر هم می کنند ، لااقل به تو و امثال تو ،آنقدر بدهند که از گرسنگی نمیرید.
راستی! که بود که می گفت ما در این کشور حتی یک گرسنه هم نداریم؟

لينك منبع مقاله

توضيح:
با توجه به رسانه اي شدن موضوع بابا عبدالله خبر خوشي را هم داشته باشيم كه اين مرد زحمتكش حال عمومي اش خوب شده و به دستور شهردار تهران بازنشسته گرديده و صاحب خانه اي در زادگاهش شده است. اين خبر براي 10/3/90 ميباشد.... خوب خدا را شكر مشكل بابا عبدالله ان شاءالله كه رفع شده ولي به راستي چقدر با با عبدالله ديگر در سطح كشور داريم كه يكي از انها رسانه اي شده ؟؟؟ بياييد اگر از اين افراد سراغ داريم آن ها را هم رسانه اي كنيم شايد مشكل آنها هم حل شود. ولي حكايت همچنان باقي است

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۲۰:۲۶
موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سر و صدا برای چیست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بستهای با خود آورده بود و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود .موش لبهایش را لیسید و با خود گفت :«کاش یک غذای حسابی باشد. اما همین که بسته را باز کردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه حیوانات بدهد. او به هرکسی که میرسید، می گفت: «توی مزرعه یک تله موش آوردهاند، صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . .». مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت: « آقای موش، برایت متأسفم. از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی، به هر حال من کاری به تله موش ندارم، تله موش هم ربطی به من ندارد». میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سر داد و گفت: «آقای موش من فقط میتوانم دعایت کنم که توی تله نیفتی، چون خودت خوب میدانی که تله موش به من ربطی ندارد. مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود. موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر، سری تکان داد و گفت: « من که تا حالا ندیدهام یک گاوی توی تله موش بیفتد!» او این را گفت و زیر لب خندهای کرد و دوباره مشغول چریدن شد. سرانجام، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود که اگر روزی در تله موش بیفتد، چه می شود؟
در نیمههای همان شب، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت تا موش را که در تله افتاده بود، ببیند. او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده، موش نبود بلکه مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود. همین که زن به تله موش نزدیک شد، مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنیدن صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت. وقتی زنش را در این حال دید او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود، گفت: برای تقویت بیمار و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست. مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید. اما هرچه صبر کردند، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آنها رفت و آمد میکردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد، میش را هم قربانی کند تا با گوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد .روزها میگذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد تا این که یک روز صبح، در حالی که از درد به خود می پیچید از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید. افراد زیادی در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند. بنابراین، مرد مزرعه دار مجبور شد از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند .حالا، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بستهای فکر می کرد که کاری به کار تله موش نداشتند!

شرح حکایت:

به مسائل سطحی نگاه نکنید. شاید مسائلی که در نگاه اول، بی ارتباط با یکدیگر به نظر می رسند، به هم مربوط باشند. نگاه عمیق و سیستماتیک به مسائل و تفکر دقیق در مورد آنها، میتواند به مدیران کمک کند تا ریشه مسائل و مشکلات را بهتر و درست تر شناسایی کنند و بتوانند راه حل های مناسبی برای حل آنها بیابند.

مصطفي
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۲۲:۱۶
افسانه ی شکل گیری جنگل رقصان


اين جنگل خارق العاده يك پارك ملي است كه در درياي بالتيك قرار دارد . اين جنگل يك پديده طبيعي منحصر به فرد است. در اين جنگل تنه درختان طوري در خود پيچيده اند كه گويي در حال رقص اند. حتي بعضي از تنه ها به شكل حلقوي در خود پيچيده اند. مردم اين منطقه باورهايي دارند. يكي از آنها اين است كه هر كس آرزويي بكند و از داخل يكي از اين حلقه ها رد شود آرزويش برآورده مي شود. باور ديگر مي گويد اين حلقه ها مرزهاي حريم هاي داراي انرژي مثبت و منفي هستند يعني در يك سمت اين حلقه ها انرژي مثبت در فضا جاريست و در سمت ديگر انرژي منفي و اگر شخصي از سمت داراي انرژي منفي وارد حلقه شده و از سمت ديگر خارج شود يك سال به عمرش اضافه مي شود.

http://images.boursy.com/imported/2011/05/104.png (http://www.pic.iran-forum.ir/)

علت اصلي شكل گيري عجيب درختان اين جنگل هنوز ناشناخته است اما فرضيه هايي در اين زمينه وجود دارد مثل فشار باد، حشرات يا بيدهايي كه به مدت 5 تا 20 سال شاخه هاي كوچك درختان را مورد حمله قرار داده اند، جوانه هاي آسيب رسان و حتي جريان سركش انرژي.

http://images.boursy.com/imported/2011/05/105.png (http://www.pic.iran-forum.ir/)

براي اين شكل گيري عجيب درختان اين منطقه افسانه اي وجود دارد . بارتي شاهزاده آلماني كه براي شكار به اين منطقه آمده بود در حال تعقيب يك گوزن كوچك بود كه آواز عجيبي شنيد. او به محل صدا رفت و دختري را در حال نواختن چنگ ديد. اسم اين دخترمسيحي پراديسلاوا بود. شاهزاده به پراديسلاوا پيشنهاد ازدواج داد ولي او پاسخ داد كه فقط با يك مرد همكيش خود ازدواج مي كند. بارتي هم پذيرفت كه مسيحي شود به شرط اينكه دختر بتواند ثابت كند كه خداي نامريي كه به او اعتقاد دارد قدرتمندتر از درختان اين ناحيه است. پراديسلاوا شروع به نواختن كرد تمام پرندگان خاموش شدند و درختان شروع به رقصيدن كردند. در اين هنگام شاهزاده بازوبندش را از دستش بيرون آورد و آن را به نامزدش داد. و بدينسان در سالهاي دور در اين منطقه جنگلي رقصان شكل گرفت.

http://images.boursy.com/imported/2011/05/106.png (http://www.pic.iran-forum.ir/)

در حقيقت اين جنگل در سال 1961 براي حفاظت و جلوگيري از تخريب ويژگيهاي منحصر به فرد Curonian Spit -زمين شني كه سطح آن پوشيده از لايه نازكي از خاك كه در طول دهه ها شكل گرفته- ايجاد شده است.

http://images.boursy.com/imported/2011/05/107.png (http://www.pic.iran-forum.ir/)

http://images.boursy.com/imported/2011/05/108.png (http://www.pic.iran-forum.ir/)

:)

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۱۰, ۲۳:۲۷
روزی مردی خواب عجیبی دید، اون دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تندتند نامه هائی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند، وآنها را داخل جعبه می گذارند.
مرد از فرشته ای پرسید، شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد،گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.
مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هائی به زمین می فرستند.
مرد پرسید: شما ها چکار می کنید؟
یکی از فرشتگان با عجله گفت:این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان می فرستیم .
مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته ای بیکار نشسته است
مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟
فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.
مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟
فرشته پاسخ داد: بسیار ساده، فقط کافی است بگویند: خدایا شکر

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۱۱, ۰۱:۱۱
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است

پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است

بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگزینید

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۳/۱۱, ۰۲:۲۸
پیرما گفت :غمگین نباش ،رهایش کن مانند بومرنگ ،اگر لایق تو بود باز می گردد و اگر نه چه فرقی می کند که در دریا فرود بیاید یا در مرداب

behnam
۱۳۹۰/۰۳/۱۱, ۱۳:۰۹
لوئیز ردن زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست تا کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بی اعتنائی نیم نگاهی اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدی سعی کرد او را بیرون کند.
زن نیازمند درحالی که اصرار میکرد گفت:
آقا ... شما را به خدا قسم میدهم به محض اینکه بتوانم پولتان را می آورم.
جان گفت که نسیه نمی دهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد ... خرید این خانم با من.
خوارو بار فروش گفت : لازم نیست ... خودم می دهم ... لیست خریدت کو؟
لوئیز گفت : اینجاست ...
جان گفت : لیست ات را بگذار روی ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستی ببر...!
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت ...
همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پائین رفت ...
خواربار فروش باورش نمی شد ...
مشتری از سر رضایت خندید ...
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چیز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...
در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است ...
کاغذ لیست خرید نبود ... دعای زن بود که نوشته بود :
" ای خدای عزیزم ... تو از نیاز من باخبری ... خودت آن را برآورده کن "

فقط اوست که میداند وزن دعای پاک و خالص چقدر است .
دعا بهترین هدیه رایگانی است که میتوان به هر کسی داد و پاداش بسیار برد

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۳/۱۱, ۲۱:۲۱
ضربه های یک انقلاب خام
در پایتخت مضطرب سوریه "دمشق"
نادژدا کروکوا- گزارشگر روس تلویزیون RT (ترجمه پیک نت)





رسانه های غربی می گویند که تظاهرات در سراسر سوریه گسترده شده است. بیش از یک هزار کشته از اواسط ماه مارس تا کنون گزارش شده است.

من دو هفته پیش از دمشق بازگشتم. آنچه من دیدم چیزی شبیه یک انقلاب هنوز قطعی نشده بود. وضع حتی در دمشق نیز غیر عادی است. برای رسیدن به قدیمی ترین مسجد دمشق ، شما باید از بازار عبور کنید. در کنار مسجد پلیس مستقر شده است. صبح روز جمعه است. همه مغازه ها تعطیل اند. نه تنها بازار بزرگ دمشق تعطیل است، بلکه همه مغازه های شهر تعطیل اند.

بندرت در خیابان اتومبیلی عبور می کند. آشکارا شمار آنها به نسبت روزهای دیگر هفته کم است. در گذرگاه ها گروه های پنج تا شش نفره سرباز مسلح بالا و پائین می روند. در مقابل ساختمان های دولت نیز سرباز مستقر شده است. حتی در حوالی ساختمان های دولتی شما می توانید به آسانی مامورانی را در لباس غیر نظامی ببینید که سلاح زیر لباس خود پنهان کرده اند.

من شاید تنها روزنامه نگار خارجی در دمشق باشم که البته اجازه رسمی هم ندارم و به همین دلیل نیز هر بار که خواسته ام عکسی بگیرم و یا با مردم صحبت کنم پلیس مانع شده است.

در کوچه های تنگ وضع به گونه ای دیگر است و من می توانم با عجله و سرعت از آنها عبور کرده و حتی با مردم صحبت کنم. راننده تاکسی به شرطی حاضر است مرا تا کنار مسجد بزرگ و قدیمی شهر ببرد که اجازه ورود به مسجد را داشته باشم. اما من نه مسلمانم و نه شبیه آسیائی ها و همین کارم را دشوارتر می کند. البته میدانم که مسیحیان و مسلمانان هزار سال در کنار هم در همین شهر و حتی در حاشیه همین مسجد با هم بدون برخورد زندگی کرده اند. ، اما این دیگر را تحت تاثیر قرار هر کسی در اینجا. مسجد Omayad تا به هر دو مسیحیان و مسلمانان برای 1،000 سال گذشته دیده می شود. سر جان باپتیست استوار در صلح در وسط مسجد

خارجی ها بندرت در شهر دیده می شوند. حتی در بخش قدیمی شهر که معمولا توریست ها در آنجا پرسه می زدند. آنها بیش از مردم سوریه در اضطراب اند. مردم بصورت پنهان از کانال های تلویزیونی غرب اخبار کشورشان را دنبال می کنند.

یک بعد از ظهر، در حالیکه بطری های پلاستیکی کوکاکولا در کوچه های باریک بخش قدیمی شهر با وزش باد اینسو و آنسو می شدند، ناگهان صدا پسر بچه های کم سن و سالی بلند شد که پس از یک مسابقه فوتبال به خیابان آمده بودند. سکوت یکباره شکست. از هر طرف فریاد ها بلند شد. مردان به این جمع کم سن و سال پیوسته بودند. هیچ اثری از لبخند بر لب های آنها ندیدم. خواستم از آنها عکس بگیرم، اما چند مرد پیش آمده و مانع شدند. حتی نتوانستم با دوربین کوچک تلفن همراهم عکس بگیرم، دوربینی که پیشتر با آن توانسته بودم از ورودی مسجد قدیمی شهر عکس بگیرم.

نمی دانم آن مردان تظاهر کننده بودند و یا مامور مخفی. اما هرچه بودند توانستند مانع عکسبرداری من شوند. یکی از زنانی که در میان تظاهر کنندگان بود خواست به من کمک کند که عکس بگیرم اما او نیز چون من ناکام ماند.

بازی در نقش توریست، کم خطر تر از انجام وظیفه بعنوان یک خبرنگار نیست.

روز بعد رفتم به مسجد قدیمی و بزرگ شهر. برای رسیدن به آن باید از میله های آهنی که دولت دستور نصب آن را در فاصله ای نسبتا دور از مسجد کار گذاشته عبور کرد. به من گفتند که باید بلیت ورود به مسجد تهیه کنی. پذیرفتم اما خنده دار بود که دفتر فروش بلیت بسته بود. از آنها اجازه خواستم تا لااقل بگذارند تا داخل حیاط مسجد پیش بروم. گفتند وقت نماز است و مسلمانان مشغول عبادت، بعد از نماز اجازه می دهیم. به این وعده خودشان عمل کردند. چند زن به همراه فرزندانشان در حیاط مسجد جمع بودند.

زنها کنار یک پله نشسته بودند و من را در کنار خودشان جای دادند. زن جوانی به من نزدیک شد. حجاب سیاه و سفید داشت. من را به دلیل سفر به سوریه و سماجتی که برای ورود به مسجد از خود نشان داده بودم شجاع خواند. پرسید "میدانی چه خطری را پذیرفته ای؟"

نگاهش کردم و او اضافه کرد: تا حالا 800 نفر کشته شده اند. عده زیادی اعدام شده اند. میدانی که بعد از نماز ممکن است تظاهرات شروع شود و تو هم دستگیر شوی؟ ماموران سرویس مخفی را در میدان روبروی مسجد دیدی؟

تعداد آنها که هنوز از داخل مسجد سرگرم نماز و نیایش اند، چندان زیاد بنظر نمی رسد. مردم وحشت دارند، اما وقتی تظاهرات شروع می شود از هر طرف جمعیت سرازیر می شود.

همان زن می گوید: مردم خواهان آزادی اند. یک انتخابات آزاد. دولت خطر اسرائیل را بهانه کرده و جلوی آزادی را گرفته است.

من به او یادآوری می کنم که وضع در سوریه بهتر از بسیاری از کشورهای دیگر همسایه است. می گویم که کشورهای دیگر منطقه را هم دیده ام و سوریه را با آنها مقایسه می کنم.

به او می گویم که دولت زیر فشار است. نیم میلیون فلسطینی در کشور شما پناه گرفته اند. یک میلیون لبنانی در سوریه زندگی می کنند. یک و نیم میلیون عراقی در سوریه پناهنده اند.

آنچه را می گویم تائید می کند. می گوید همه مردم سوریه اینها را می دانند. اعتراض مردم به اینها نیست. اعتراض به نداشتن آزادی است.

ما هنوز کنار پله ها سرگرم گفتگو هستیم و زنان دیگری که دور ما جمع شده اند بدقت گوش می کنند که ناگهان فریادها از سمت در خروجی مسجد شروع می شود. تظاهرات شروع شد. زنان به من توصیه کردند که از مسجد بیرون نروم و کنار بچه ها بمانم، و خودشان به سمت خروجی مسجد راه افتادند. زنی که با من صحبت می کرد گفت: باید بروم. من در تظاهرا همیشه با شوهرم هستم.

چیزی در حال تغییر است. این را به آسانی می توان در سوریه احساس کرد. ماموران مساجد را تحت کنترل گرفته اند، اما وقتی جمعیت به خیابان می رسد، کنترل آن به آسانی کنترل همین جمعیت در مساجد نیست.

گروه های کوچک برای نماز به مسجد می آیند، اما وقتی تظاهرات شروع می شود، این گروه های کوچک خیلی بزرگ می شوند. مردم از آنها حمایت می کنند و به آنها می پیوندند. من در طول اقامت و سفر به سوریه با خیلی از مردم صحبت کردم. با افرادی که عقاید متفاوت داشتند و عجیب آن بود که با همه تفاوت عقیده ای که باهم دارند در تظاهرات شرکت می کنند.

پس از غروب آفتاب، دوباره به همان محل که مسجد بزرگ و قدیمی دمشق در آن واقع است بازگشتم. چشمم می دیدی اما خودم باور نمی کردم. همه مغازه باز بودند و خیابان ها پر از مردم. اگر بخواهم در یک جمله آنچه را دیدم بنویسم آن جمله اینست "دمشق زیر ضربه های یک انقلاب خام"

پنج روز پس از بازگشت از دمشق، رسانه های جهان از تظاهرات عمومی 22 ماه مه گزارش دادند و من در اینجا، دور از دمشق به سوریه و آینده آن می اندیشم. به مردمی از رنگ و نژاد و مذهب مختلف، با لباس ها و پوشش های متفاوت که با هم دوست اند و ایده های مشترکی دارند. اما سرانجام کار به کجا خواهد انجامید؟

Moradad
۱۳۹۰/۰۳/۱۱, ۲۲:۵۳
در تاریخ آمده است ، به رسم قدیم روزی شاه عباس کبیر در اصفهان به خدمت عالم زمانه " شیخ بهائی" رسید پس از سلام واحوالپرسی از شیخ پرسید :
در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتی ِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان " ؟

شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من " اصالت " ارجح است .
و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که " تربیت " مهم تر است !
بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند .
فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ وبرقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند وآنجا را روشن کردند !
درهنگام ِ شام ، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم " تربیت " از " اصالت " مهم تر است ما این گربه های نا اهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهميت " تربیت " است
شیخ در عین ِ اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند!!!
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت : این چه حرفیست فردا مثل امروز وامروز هم مثل دیروز!!! کار ِ آنها اکتسابی است که با تربيت وممارست وتمرین زیاد انجام می شود
ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند .
لذا شیخ فکورانه به خانه رفت .
او وقتی از کاخ برگشت بیدرنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش بخت برگشته در آن نهاد.......
فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان . . . . . .
شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز
می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد که درآن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال واین یکی جنوب
............
واین بار شیخ دستی برپشت شاه زد و گفت : شهریارا ! یادت باشد اصالت ِ گربه موش گرفتن است گرچه
" تربیت " هم بسیار مهم است ولی" اصالت " مهم تر !
يادت باشد با " تربيت" ميتوان گربه اهلي را رام و آرام كرد ولي هرگاه گربه موش را ديد به اصل و
” اصالت " خود بر مي گردد و شير ِ نا اهل ونا آرام و درنده مي شود !

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۳/۱۲, ۰۰:۰۳
خواستگار عبارت است از پسری گاگول

که هنوز دقیقا نفهمیده مجلس خواستگاری با یک جلسه بیزنیس هیچ فرقی نمی کند
یک طرف دارد پشتوانه مالی و گردش نقدینگی و مهرینگی دیگری را استعلام می گیرد
آن طرف دارد از گارانتی و خدمات پس از فروش مطمئن می شود.

۷

خواستگار عبارت است از پسری ناتوان که به جای معاشرت طبیعی با دختران نیاز به اجرای الگوریتمهای التقاطی مذهبی، سنتی، صدا سیمایی و حضور یک هشتم کل فامیل و مراجعه به تقویم سعد و نحس و هفت بار استخاره پیدا کرده است

۴
خواستگار عبارت است از پسری دیرفهم که به دنبال دختر آفتاب مهتاب ندیده می رود اما نمی فهمد که همین تجربه در آفتاب و مهتاب است که یک عمر احساس رضایت از زندگی را تضمین می کند
۲
خواستگار عبارت است از پسری بدبخت

که عاشق می شود،برای رسیدن به عشقش محتاج پول می شود،می گردد که کار پیدا کند،
کار پیدا می کند،پول کافی جمع می کند،معشوق دیگر پریده،با آن پول به خواستگاری دختری دیگر می رود!

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۳/۱۲, ۰۰:۱۲
توي قصابي بودم كه يه پيرزن اومد تو و يه گوشه وايستاد .

يه آقاي خوش تيپي هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج كيلو فيله گوساله بكش عجله دارم .....

آقاي قصاب شروع كرد به بريدن فيله و جدا كردن اضافههاش ..... همينجور كه داشت كارشو ميكرد رو به پيرزن كرد گفت: چي مِخي نِنه ؟

پيرزن اومد جلو يك پونصد تومني مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمينو گُوشت بده نِنه .....

قصاب يه نگاهي به پونصد تومني كرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه بدم؟

پيرزن يه فكري كرد گفت بده نِنه!

قصاب اشغال گوشتهاي اون جوون رو ميكند ميذاشت براي پيره زن .....

اون جووني كه فيله سفارش داده بود همين جور كه با موبايلش بازي ميكرد گفت: اينارو واسه سگت ميخواي مادر؟

پيرزن نگاهي به جوون كرد گفت: سَگ؟

جوون گفت اّره ..... سگ من اين فيلهها رو هم با ناز ميخوره ..... سگ شما چجوري اينا رو ميخوره؟

پيرزن گفت: مُخُوره ديگه نِنه ..... شيكم گشنه سَنگم مُخُوره .....

جوون گفت نژادش چيه مادر؟ پيرزنه گفت بهش مِگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اينا رو برا بچههام ميخام اّبگوشت بار بيذارم!

جوونه رنگش عوض شد ..... يه تيكه از گوشتاي فيله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتاي پيرزن .....

پيرزن بهش گفت: تُو مَگه ايناره بره سَگِت نگرفته بُودي؟

جوون گفت: چرا

پيرزن گفت ما غِذاي سَگ نِمُخُوريم نِنه .....

بعد گوشت فيله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت

آمن خادمی
۱۳۹۰/۰۳/۱۲, ۰۰:۱۵
حكمت روزگار

اسمش فلمينگ بود . كشاورز اسكاتلندي فقيري بود. يك روز كه براي تهيه معيشت خانواده بيرون رفت، صداي فرياد كمكي شنيد كه از باتلاق نزديك خانه مي آمد. وسايلشو انداخت و به سمت باتلاق دويد.اونجا ، پسر وحشتزده اي رو ديد كه تا كمر تو لجن سياه فرو رفته بود و داد ميزد و كمك مي خواست. فلمينگ كشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدريجي و وحشتناك نجات داد.

روز بعد، يك كالسكه تجملاتي در محوطه كوچك كشاورز ايستاد.نجيب زاده اي با لباسهاي فاخر از كالسكه بيرون آمد و گفت پدر پسري هست كه فلمينگ نجاتش داد.

نجيب زاده گفت: مي خواهم ازتوتشكر كنم، شما زندگي پسرم را نجات داديد.

كشاورز اسكاتلندي گفت: براي كاري كه انجام دادم چيزي نمي خوام و پيشنهادش رو رد كرد.

در همون لحظه، پسر كشاورز از در كلبه رعيتي بيرون اومد. نجيب زاده پرسيد: اين پسر شماست؟ كشاورز با غرور جواب داد بله." من پيشنهادي دارم.اجازه بدين پسرتون رو با خودم ببرم و تحصيلات خوب يادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآينده مردي ميشه كه ميتونين بهش افتخار كنين" و كشاورز قبول كرد.

بعدها، پسر فلمينگ كشاورز، از مدرسه پزشكي سنت ماري لندن فارغ التحصيل شد و در سراسر جهان به الكساندر فلمينگ كاشف پني سيلين معروف شد.

سالها بعد ، پسر مرد نجيب زاده دچار بيماري ذات الريه شد. چه چيزي نجاتش داد؟ پني سيلين.

اسم پسر نجيب زاده چه بود؟وينستون چرچيل

ناهید
۱۳۹۰/۰۳/۱۲, ۰۹:۱۴
معاون مشاركتهای مردمی كمیته امداد امام خمینی(ره) از اجرای طرح صدقه تلفنی با همكاری شركت مخابرات به صورت پایلوت در استان قم خبر داد.


http://up.iranblog.com/images/9w2ggdxj9khpvqibr91.jpg

arak_bourse
۱۳۹۰/۰۳/۱۲, ۱۰:۰۴
زندگانی دکتر یدالله سحابی
این نگاره توسط محمد علی ناظری در تاریخ ۲۰م اردیبهشت، ۱۳۹۰ و در دسته "مشاهیر + مشاهیر تاریخ ایران + مشاهیر سیاست" ارسال شده است.

نویسنده : محمد علی ناظری

یدالله سحابی (زاده ۱۲۸۴ در سنگلج، تهران – درگذشته ۲۳ فروردین ۱۳۸۱ در تهران) به همراه سید محمود طالقانی و مهدی بازرگان، یکی از مؤسسین نهضت آزادی ایران بود. وی پدر عزتالله سحابی یکی از فعالین سیاسی و عضو سابق نهضت آزادی است.

یدالله سحابی در سال ۱۳۱۱ از طریق قبولی در آزمون اعزام محصل به فرانسه رفت و اولین دکترای علوم ایران را با خود به ارمغان آورد. او به همراه دکتر فریدون فرشاد اولین اساتید ایرانی علم زمین شناسی در دانشگاههای ایران بوده است.

یدالله سحابی در سال ۱۳۳۳ به همراه یازده استاد دانشگاه تهران به علت اعتراض به قرداد کنسرسیوم نفت، منتظر خدمت شد و به همراه ده استاد دانشگاه شرکت یاد را تاسیس کرد. او در سال ۱۳۴۲ به همراه دیگر سران نهضت آزادی محاکمه شد و به علت کهولت سن به چهار سال زندان محکوم شد که مدتی از محکومیت خود را به همراه مهندس بازرگان در زندان برازجان گذراند. در دولت موقت به نخستوزیری مهدی بازرگان که پس از پیروزی انقلاب ۱۳۵۷ تشکیل شد، سمت وزیر مشاور را داشت.

متن ذیل با کمی تغییر و توضیح، شرح حال دکتر سحابی است به قلم دکتر ابراهیم یزدی که در زمان حیات دکتر سحابی نگاشته شده است.

زندگانی دكتر يدالله سحابي | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir

از حضرت علی (ع) روایت شده است که چون از رسول اکرم (ص) از علامت ها و نشانه های مومن پرسیدند، در پاسخ فرمودند: مومن را چهار نشانه است: یکی آنکه قلب خود را از کبر و دشمنی بزداید. دیگر آنکه زبان را از دروغ و غیبت پاک سازد. سوم آنکه عمل خویش را از ریا و سمعه بپردازد و بالاخره
چهارم آنکه اندرون از مال حرام و شبهه خالی دارد.

کسانی که با فعالیتهای اسلامی، سیاسی و فرهنگی بیش از نیم قرن گذشته ی دکتر یدالله سحابی آشنا هستند و با او از نزدیک محشور بوده اند، اعم از دوست یا دشمن، به وجود و حضور این چهار ویژگی در ایشان شهادت می دهند. چنین اوصافی برای آن ها که در صحنه ی مبارزات سیاسی ایران فعال هستند، اهمیت فراوان دارد. چرا که در مبارزات مردمی بیش از هر چیز نیاز مبرمی به الگوها، اسوه ها و آموزگاران اخلاق سیاسی وجود دارد. یکی از گره های کور و تنگناهای بازدارنده در جامع هی در حال تحول ایران، منش یا کیفیت رفتار بازیگران صحنه ی فعالیت های سیاسی در یک صد سال اخیر است. درحالی که مشکل عمده و اساسی جامعه ایرانی یک استبداد کهن سلطنتی و استیلا و استعمار جدید غربی بوده است، بسیاری از کسانی که پرچمدار مبارزه علیه استبداد و یا استیلای استعمار بوده اند، خود به فرهنگ استبدادزدگی و استیلاجویی مبتلا بوده اند.

استبداد یک نظام است و مناسبات سیاسی در نظام استبدادی تنها یک وجه یا یک جزء از این مجموعه است. نظام استبدادی برای حفظ و ادامه ی سلطه ی خود، مناسبات فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی هماهنگ با بعد سیاسی استبداد را به وجود می آورد. به عنوان مثال، پایه و اساس یک نظام استبدادی بر نفی حق مردم در تعیین سرنوشت خودشان است.

حاکمیت مردم در تعارض بنیادی با نظام استبدادی قرار دارد. برای آن که مردم سلطه ی استبدادی را بپذیرند، استبداد در بعد فرهنگی به نفی ارزش انسان می پردازد و آرام آرام مردم باور می کنند که کسی نیستند و فاقد ارزش و کرامت هستند. برخورد نظام های استبدادی با حق حاکمیت مردم، نگرشی ابلیسی است. ابلیس لعین حاضر به قبول کرامت انسان نشد و به او سجده نکرد. جوهر نظام های استبدادی، نگرشی ابلیسی به انسان ها است. اما این سکه دو رو دارد. یک روی دیگرش این است که انسا نها بر اثر سلطه ی متمادی استبداد باور می کنند که فاقد حق، ارزش و کرامت هستند. به این ترتیب سلطه ی درازمدت استبداد سلطنتی بر کشور ما موجب پیدایش منش نا بهنجار خاصی در ما ایرانی ها شده است: منش شاهانه.

ما از یک طرف ضداستبداد هستیم، چرا که سال ها دچار استبداد بوده ایم، رنج کشیده ایم و ظلم و ستم استبداد را با پوست و گوشت و استخوان خود لمس کرده ایم و می کنیم. اما از جهت دیگر همه ی ما ایرانی ها استعداد شاه شدن را نیز داریم. در درون هر یک از ما یک شاه کوچولو نشسته است که حضور سنگین خود را در تمام رفتارهای فردی و اجتماعی ما نشان می دهد و همین نوع من شاه است که مانع عمده و اصلی بر سر راه همکاری های جمعی است. در فرهنگ استبدادی، تملق و گزافه گویی جایگاه خاص خود را دارد:

هر عیب که سلطان بپسندد هنر است.

چهار کرسی فلک زیر پا نهد تا بوسه بر رکاب قزل ارسلان زند.

مگسی را که تو پرواز دهی شاهین است.

شاید در ادبیات هیچ ملتی به انداز هی ایران با تملق و گزافه گویی در مدح معشوق و معبود و سلطان مورد علاقه و حاکم مسلط شعر سروده نشده باشد. در جامعه ی استبدادی دو روی سکه رایج است. یک طرف سکه دوریی، تملق و گزافه گویی است و طرف دیگر آن تفتین، دروغ گویی، دو به هم زنی، سخن چینی و توطئه علیه یک دیگر است. در جامعه ی استبدادی، همه ی مردم نقاب بر چهره دارند و کسی بی نقاب دیده نمی شود. در جامعه ی استبدادی مردمان مذبذب، دودل، باری به هر جهت، بیکاره و بی عار هستند.

زندگانی دكتر يدالله سحابي | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir

نظام استبدادی احساس تعلق اجتماعی را از مردم می گیرد. چنین نظامی نمی خواهد مردم نسبت به جامعه ی خود احساس تعلق کنند. احساس تعلق اجتماعی مردم در تضاد بنیادی با سلطه ی استبدادی است. فقدان احساس تعلق و استمرار سرکوب هر نوع منش آزاداندیشی و آزاد یخواهی مردم را نسبت به وظایف اجتماعی بی تفاوت و بی علاقه میکند. این ویژگی های فرهنگی، در بسیاری، اگر نگوئیم در تمام فعالیت های سیاسی، اجتماعی و اقتصادی ما بروز و ظهور دارد و از عوامل اصلی بازدارنده تساهل و تسامح سیاسی و همکاری های جمعی است. بسیاری و یا شاید کلیه ی احزاب سیاسی ایران دچار تفرقه و انشعاب شده اند. برخی از علل ناکامی احزاب سیاسی در ایران بیرون و مربوط به رفتار سلطه ی استبدادی وسرکوب حرکت های مردمی است.

حکومت های استبدادی آبشان با حرکت های مردمی بخصوص حرکت های مردمی سامان یافته و متشکل به یک جوی نمی رود. اما ناکامی احزاب سیاسی علل درونی نیز دارد. در راس این علل همان ویژگیهای برجای مانده از استبداد در ذهن و شخصیت ماست. به دلیل فرهنگ استبدادی، ما ایرانی ها به سرعت به دو دسته و گروه سلطه گر وسلطه پذیر تقسیم می شویم. وقتی با انگیزه های خوب و متعالی و ذوق و شوق و عشق به سرافرازی و رهایی به دور هم جمع می شویم تا با همکاری جمعی شرایط نامساعد و نامطلوب سیاسی و اجتماعی را بر هم زنیم و طرحی نو دراندازیم، ناگهان در حزب و گروه دو دسته پدید می آیند؛

گروهی، تمام امکانات فراهم شده را تحت کنترل خود در می آورند و سلطه گر می شوند و اکثریت هم، بر اساس روحیه ی اطاعت و انقیاد، سلطه پذیز می شوند و حزب به زودی به بن بست، انشعاب و تلاشی می رسد. دو دوزه بازی کردن، خودخواهی و خود محوری، منیت ها و انانیت ها، از آفات کشنده ی فعالیت های جمعی است. مبارزه سیاسی دراز مدت و حل اساسی مشکلات ملی، بدون سازمان دهی نیروهای مردمی امکان پذیر نیست. مبارزه ی سیاسی هنگامی ریشه دار و عمیق می گردد که دسته جمعی و گروهی باشد و نه تک سواری و تکنوازی. چگونه می توانیم بر این ویژگی های نابهنجار در الگوی های رفتاری خود غلبه پیدا کنیم و آرام آرام آن را به روحیه ای سرشار از همکارهای جمعی تبدیل نماییم؟

هر راهی که انتخاب شود و هر راه حلی که ارائه گردد، در راس همه آ نها ارائه ی الگو و اسوه است و با حرف و شعر و سخنوری، نیست و نمی شود.
از میان مبارزین ضداستبداد و ضداستعمار ایران در طی بیش از ۵٠ سال گذ شته، حداقل از ١٣٢٠ تا به امروز، دکتر سحابی یک الگو و یک نمونه ی بارز از این نوع الگوها است. خداوند کریم در قرآن مجید (سوره نحل آیه ٨٩ ) می فرماید:

و یوم نبعث فی کل امه شهیدا علیهم من انفسهم و جئنابک شهیدا علی هؤلاء و نزلنا علیک الکتاب تبیانا لکل شئ و هدی و رحمه و بشری للمسلمین

و روزی باشد که از هر امتی شاهدی از خودشان بر آنان برانگیزیم و تو را بیاورند که تا بر آنان شهادت دهی و ما قرآن را که بیان کننده هر چیزی است و هدایت و رحمت و بشارت برای تسلیم شدگان به حق است، بر تو نازل کرده ایم.

سحابی از تبار و قبیله ی این گواهان و حجتها است. آن هایی که برخاسته از میان همین مردم بودند و هستند، ولی عاری از رسوبات استبدادی.
فعالیت و مبارزه سیاسی گروهی و جمعی قبل از هر چیز نیاز به اخلاق سیاسی دارد. کار سیاسی جمعی نیاز به آموزش دارد و در راس هر آموزشی و قبل و بیش از هر چیز، آموزش اخلاق سیاسی ضرورت دارد. اخلاق سیاسی در کار جمعی چیزی نیست که با آئین نامه و اساسنامه به وجود آید. در سلوک جمعی تدوین و تبیین شفاف مناسبات درون گروهی اجتناب ناپذیر است. اما اخلاق سیاسی چیزی فراتر از مقررات و نظام نامه های حزبی است.

اخلاق سیاسی متاثر و منبعث از منش و سلوک رهبران و فعالان اصلی یک جریان سیاسی است. «الناس علی دین ملوکهم» بیان یک واقعیت اجتماعی است ، مردم اصولا دانسته یا ندانسته از رهبران جامعه الگو می گیرند.در واقع اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی طبیعی است که برآورند غلامانش آن درخت از بیخ.

از اولین روزهایی که در سا لهای ١٣٢۶ به بعد با دکتر سحابی در جلسات انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تهران و جلسات نماز جماعت و تفسیر قرآن مرحوم طالقانی شب های جمعه مسجد هدایت و یا در سایر گردهمایی های این گروه و جریان آشنا شدم، چه در فعالیتهای قبل از کودتای ننگین ٢٨ مرداد ١٣٣٢ ، چه در طول مبارزات و مقاومتهای هشت ساله در نهضت مقاومت ملی ( ١٣۴٠-١٣٣٢ )، چه در سال های بعد و بخصوص در جریان انقلاب اسلامی، که عضو شورای انقلاب بودم، چه در نهضت آزادی ایران و چه در مجلس شورای اسلامی ( ١٣۵٩-١٣۶٣ ) همیشه وی را یک الگو، اسوه، و معلم اخلاق سیاسی و سلوک اجتماعی یافتم.

زندگانی دكتر يدالله سحابي | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir

د کتر سحابی عضو مؤسس نهضت آزادی ایران و از بدو تاسیس تاکنون، عضو منتخب شورای مرکزی نهضت بوده است. حرکت گروهی علی الاصول ضابطه مند و سامان یافته است. در این نوع حرکت ها، فرایند تصمیم گیری سالم و بالنده باید دموکراتیک باشد. ما نمی توانیم خواستار جامعه ی مدنی قانونمند باشیم، اما در درون خودمان، در حزب و گروهمان قانونمند نباشیم. قانونمند بودن به این معنا است که هیچکس حق وتو ندارد و دارای هیچ حق ویژه ای نیست، جز آنچه بر طبق قراردادی توافق شده و وظیفه و مسئولیتی تفویض شده باشد. در طول سال ها فعالیت در نهضت آزادی، هرگز ندیدم دکتر سحابی، مهندس بازرگان یا آیت الّله طالقانی، علی رغم سن و تجربه و علم، حق ویژ های برای خود قایل باشند. در شورای مرکزی، اعضا هر کدام فقط یک رای داشتند و دارند. آموزگار اخلاق سیاسی یعنی همین، که این بزرگان در کنار اعضای جوان و جدید که بعضی از آنها همسن نوه های دکتر سحابی هستند، می نشینند، آزادانه در بحث ها شرکت و اظهار نظر می نمایند و سپس رای گرفته می شود و هر چه را اکثریت رای داد همه و جلوتر از همه ما، دکتر سحابی تابع و اجرا کننده ی آن تصمیم است. به کرات اتفاق افتاده است که دکتر سحابی پیشنهادی را مطرح کرده است و بر آن اصرار ورزیده است، اما بعد از شور کافی، اکثریت آن نظر را نپذیرفت و رای نداد. هرگز ندیدم دکتر سحابی به این دلیل عکس العمل های نابهنجار و ناراحت کننده از خود نشان بدهد.

برای آن که در این گفتار دقیقتر باشم، لازم است یک مورد را نام ببرم: هنگامی که در مجلس اول، بحث لایحه ی اراضی شهری بود، دفتر سیاسی نهضت نیز مسئله را مورد بررسی قرار داد. مهندس صباغیان، که عضو کمسیون مسکن و شهرسازی مجلس بود، طرحی را برای انتشار از طرف نهضت آزادی تهیه کرد. این طرح در دفتر سیاسی نهضت مورد بررسی قرار گرفت و بعد از بحث های فراوان، در نهایت به تصویب رسید. دکتر سحابی با این تحلیل مخالفت کرد و به آن رای نداد. وقتی تحلیل نهایی خوانده و تصویب شد، دکتر سحابی با ناراحتی اظهار داشت که طرح و تحلیل را مغایر با باورهای دینی اش می داند، بنابراین نمی تواند حتی به عنوان یک نهضتی آن را تایید کند. طرز گفتار و رفتار دکتر آن چنان بود که هیچ یک از اعضای دفتر سیاسی کمترین احساس این را نداشت که دکتر سحابی چون در اقلیت مانده ناراحت است. همه می دانستیم که دغدغه ی او واقعا غیرشخصی و برخاسته از احساس مغایرت و تضاد با اعتقادات دینی اش است.

دکتر سحابی همیشه بیش از بسیاری از اعضای نهضت و همکاران سیاسی اجتماعی و فرهنگی اش متشرع و عامل بوده و هست. وقتی او این احساس ناراحتی خود را با صراحت و صداقت بیان کرد، یکی از اعضای دفتر، شاید مرحوم مهندس بازرگان، پیشنهاد کرد که دکتر سحابی نظرش را در مورد تحلیل تصویب شده بنویسد تا به ضمیمه ی بیانیه ی تحلیلی، با امضای خودش منتشر گردد. این پیشنهاد به اتفاق آراء تصویب شد، اما بعدا دکتر سحابی آن را مغایر با موازین کار جمعی و خلاف مصلحت نهضت دانست و از دفتر سیاسی، تجدید نظر در آن تصمیم را خواستار شد. بدین صورت آن تحلیل بدون نظر دکتر سحابی منتشر شد. دکتر سحابی در جلسات و گردهمایی های حزبی و انجمن های اسلامی و غیر آن، همیشه سر ساعت تعیین شده حضور پیدا می کرد و به ندرت تاخیر دارد. حتی در زمان پیری و کهولت و برخی از مشکلات جسمی، حرکت و فعالیت او را کند کرده و کاهش داده بود، وقتی می پذیرد در جلسه ای حاضر شود، عمدتا و اکثرا سر ساعت حاضر می شد. حضورش در جلسات، فقط یک حضور فیزیکی نیست که در جمع باشد، اما غائب از جمع، بلکه با دقت و هوشیاری گفتگوها را گوش می کرد، در بحث ها شرکت می کرد و با صراحت و درایت نظر می داد.

در تمام دوران های مختلف، در فعالیت های گوناگون، همیشه شاهد این بوده ام که هر گاه مسوولیتی را پذیرفته است، با دقت و امانت و شجاعت و بعضا با وسواس آن را پی گیری می کند. کار گروهی یعنی هر کس باید مسوولیتی را بپذیرد و انجام بدهد. اگر کسی مسوولیتی را پذیرفت و انجام هستیم. بسیاری از ما ایرانی ها « آقای فردا، ان شاءالّله » هستیم انجام هر کاری را به فردا موکول می کنیم. اگر کسی مسئولیتی را پذیرفت و انجام نداد نه تنها کار پیش نمی رود، بلکه مختل می گردد. اعراب هم مثل ما هستند. از این افراد « رجل انشاءالّلة » زیاد دارند. اما دکتر سحابی اینطور نیست. او تابع قاعده می شود در انجام وظیفه ای که قبول کرده است آن قدر اهتمام ورزد که گاه شب خوابش نبرد. در مبارزه ها و فعالیت های سیاسی، ضمن حفظ متانت و آرامش، سخت کوش و شجاع است.

زندگانی دكتر يدالله سحابي | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir

بعد از کودتای ٢٨ مرداد ١٣٣٢ ، دکتر سحابی به همراه مهندس بازرگان و دوستانشان، مبارزه علیه دولت کودتایی شاه -زاهدی – و مقاومت در برابر تهاجمات جدید استبداد داخلی و استعمار خارجی و غیره، در نهضت مقاومت ملی « راه مصدق » را ادامه دادند. کمیسیون انتشارات نهضت، مسوول انتشار نشریه ی زیرزمینی بیانیه های نهضت بود. اعضای این کمسیون عبارت بودند از مهندس بازرگان (رئیس و رابط کمسیون با شورای مرکزی) مهندس عزت الّله سحابی و ابراهیم یزدی (قسمت فنی، یعنی ماشین نویسی مطالب و چاپخانه زیر نظر ابراهیم یزدی بود). در اسفند ١٣٣٣ ، بعد از ازدواج، به شیراز رفتم. وقتی در ١٣ فروردین ١٣٣۴ به تهران برگشتم، مطلع شدم که مهندس سحابی و برادران عسگری ( که کارهای فنی را انجام می دادند و چاپخانه مخفی در منزل آن ها بود) دستگیر شده اند و به دنبال آن ها، مهندس بازرگان نیز بازداشت شد. در آن زمان رسم مبارزها این بود که وقتی چنین حادثه ای رخ می داد و اعضای یک شبکه دستگیر می شدند، بقیه شتاب حرکت را کاهش می دادند. فعالان برجسته و شناخته شده فرار می کردند و مخفی می شدند تا آب از آسیاب بیفتد و دوباره آفتابی شوند. اما دکتر سحابی چنین نبود. هنگامی که من(ابراهیم یزدی) همراه همسرم، علی رغم بازداشت برادران عسگری به منزل آن ها و به دیدن مادر و خواهر آ نها رفتیم، چون منزل تحت نظر و محاصره ی نیروهای حکومت نظامی بود، ما را دستگیر کردند و به مقر فرمانداری نظامی درشهربانی کل کشور بردند اما نمی دانستند و نتوانستند به رابطه ی تشکیلاتی من با نهضت مقاومت و مسوولیتم پی ببرند. بنابراین بعد از چند ساعت بازجویی، آخر شب آزادمان کردند. روز بعد، من(ابراهیم یزدی) به دیدن دکتر سحابی رفتم و بعد از گزارش وضعیت، با هم به چاره جوئی نشستیم. به پیشنهاد و به همراه دکتر سحابی به بازار بین الحرمین که اکثرا لوازم التحریر فروش های عمده در آن جا بودند، و به حجره مرحوم تحریریان، که از بازاریان فعال و خوشنام و خیر بود رفتیم و به عنوان یک آموزشگاه شبانه در شیراز، دو دستگاه پلی کپی “گستتنر” جدید خریدیم و بلافاصله آن ها را در خانه های امن دیگری به راه انداختیم و در ظرف کمتر از یک هفته، نشریه ای را که ضمن چاپ و جابه جائی آن از چاپخانه لو رفته بود، مجددا چاپ و منتشر ساختیم و به این ترتیب به ایادی دولت نشان دادیم که گروه بازداشت شده، کل شبکه ی تولید و توزیع نشریات نهضت مقاومت نیست و همین امر سبب کاهش فشار بر دوستان زندانی ما شد.

این کار بدون اقدام سریع و شجاعانه ی دکتر سحابی در آن شرایط نامساعد امکان نداشت. در آن دوران سیاه خفقان، نهضت مقاومت ملی برای شکستن جو ترس و ارعاب، مردم را به تجمع و تظاهرات سیاسی، در فرصتها و بهانه های مختلف، دعوت می کرد. در آن ایام، ما جوانان آن روز، این تجربه را داشتیم که گاهی برخی از رجال و برجستگان و نام آوران، اگرچه در جلسات تصمیم گیری رای به انجام برنامه ای می دادند، اما به هنگام عمل، خود حضور پیدا نمی کردند و این امر اثر بسیار بدی در روحیه ی جوان ها برجای می گذاشت. اما دکتر سحابی چنین نبود. نه تنها حضور می یافت، بلکه قبل از همه حاضر می شد و شجاعانه حضور خود را نشان می داد، بطوری که به همه دل و جرات می داد. آرامش او در لحظات خطر و تهدید، برای آن ها که از نزدیک همراه او در صحنه بودند، آموزنده بود.

در جریان محاکمه سران نهضت آزادی در دادگاههای نظامی در سال های ١٣۴١ به بعد، دکتر سحابی از جمله متهمین اصلی پرونده بود. او در جریان محاکمه آرام و کم حرف بود، اما در چند مورد که سخن گفت، همراه با صلابت و صراحت و قاطعیت بود. نمونه آن، سخنان دکتر سحابی در ٢٩ اسفند به مناسبت سالروز تصویب طرح ملی شدن صنایع نفت در مجلس شورای ملی در دادگاه نظامی بود. من نظیر همین شجاعت و صراحت را بارها بعد از انقلاب اسلامی در ابعاد دیگری، در برخورد با مسائل جاری، از دکتر سحابی دیدم. آن جائی که پای مصالح ملی کشور در سطح کلان به میان می آمد، دکتر سحابی از بیان موضع و نظر خود، حتی اگر مخالف با نظر رهبر فقید انقلاب هم بود تردیدی به خود راه نمی داد. در یک یا دو مورد من شخصا ناظر این شجاعت و صراحت دکتر سحابی در گفتگو با امام بودم.

زندگانی دكتر يدالله سحابي | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir

دکتر سحابی در عین حال طبعی روان، زیبا و زیباپسند داشت. هنگام تبعید به برازجان این روحیه ی شاد و سرزنده ی او در تزئین حمام قلعه ی برازجان بروز پیدا می کند. یکی از هم بندهای زندانی های نهضت آزادی ایران ، محمد علی عمویی در خاطرات خود، بنام “درد زمانه” از آن ایام چنین یاد کرده است:

اوایل آبان چهل و چهار بود که پاسبانی خبر داد که تعدادی زندانی سیاسی به برازجان انتقال یافته اند و هم اکنون در انتظار اتمام بازرسی و تعیین بندشان هستند. کی منش را که در آن زمان نماینده ی ما برای ارتباط با زندانی ها بود، برای آگاهی از هویت و کم و کیفیت تازه واردها مامور کردیم. دقایقی بعد به بند بازگشت و خبر آورد که میهمانان شماری از اعضای نهضت آزادی هستند که مهندس بازرگان و دکتر سحابی نیز جزء آنهایند. این گروه عبارتند ازآقایان: مهندس بازرگان، دکتر یدالّله سحابی، احمد علی بابائی، دکتر عباس شیبانی، ابوالفضل حکیمی، دکتر حسین عالی، سید محمد مهدی جعفری، بسته نگار، مصطفی مفیدی، مجتبی مفیدی، مهدی خمسی، شاملو، قالیچه چیان.

از کی منش خواستیم به استقبالشان رود، خوش آمد بگوید و ترتیبی بدهد تا برای حمل وسایل آن ها به یاری شان برویم. کی منش به حیاط شهربانی رفت و پس از مدت کوتاهی همراه با مهندس بازرگان و دکتر سحابی به بند بازگشت. پس از خوش آمد گویی و معارفه، آقایان را دعوت به نشستن کردیم اما معلوم شد آنها فقط به منظور دیدن محل زندگی احتمالی و ارزیابی گنجایش آن، وضع عمومی و زندانیان ساکن آن بند به آن جا آمده اند. آن ها پس از سنگین و سبک کردن آن چه مورد نظرشان بود برای مشاوره با دیگر دوستان خویش به حیاط شهربانی بازگشتند.

سر زندگی بازرگان و حسن خلق دکتر سحابی چشم گیر هست. در مجموع فضای دوستانه خوشایندی بر تبعیدگاه حکومت می کند. برخورد گرم و بی شائبه روزهای نخستین، پایه گذار مناسباتی دوستانه و بی غل و غش شد. هر گروه زندگی خودش را داشت. …نهضتی ها افرادی درست، صادق و در دوستی قابل اعتمادند. …شیبانی قدری خشک و رسمی اما صمیمی و بامحبت است. علی بابائی، مهندس سحابی و حکیمی افرادی سنگین و موقرند و در مهربانی و حفظ مناسبات دوستانه بین دو گروه کوشا هستند. دکتر سحابی مایل است نظیر آبنمایی که در حیاط بند است، حوض کوچک و کم عمقی در سربینه ی حمام دژ ساخته شود. پیشنهادش را با دوستمان ذوالقدر در میان می گذارد. می خواهد به جای سیمان در آن حوض کاشی سفید بکار رود … دکتر سحابی تامین کاشی و دیگر مصالح لازم را تقبل کرد و هوشنگ قربان نژاد را نیز راضی کرد تا دستیاری ذوالقدر را بپذیرد … دکتر می خواست یادگاری در آن حمام به جای گذارد و دوستان ما از پذیرش خواهش او گریزی نداشتند. حوض ساخته شد و دکتر « با رضایت از ذوالقدر و قربان نژاد سپاسگزار.

هوا چندان گرم نشده بود که دکتر سخنرانی هائی را به مدت ده، پانزده شب ایراد کرد. (چندین چاپ). گرماسنج به سرعت به آستانه چهل رسید و این امر نگرانی هایی را موجب شد. گرم تر شدن هوا و بالا رفتن میزان رطوبت، هرچند برای همه ناراحت کننده بود، اما برای شخصی چون دکتر سحابی می توانست خطرناک باشد خوشبختانه کار به جاهای باریک نمی کشد. نیمه ی خرداد که خبر انتقال به تهران ابلاغ می شود از جمع زندانیان سیاسی، انتقال شامل اعضای حزب توده ایران و نهضت آزادی هست.

در سال ١٣۴٧ خلیل پسرم تازه دبستان را تمام کرده بود. در آن هنگام، وضع پرونده ی فعالیت های سیاسی من در خارج از کشور طوری بود که نمی توانستم به ایران برگردم. از طرفی، همسرم و من اصرار و علاقه داشتیم که خلیل، حتما مدتی را در ایران بگذراند و با فرهنگ و ادب سرشار و غنی ایرانی از نزدیک آشنا شود. بنابراین تصمیم گرفتیم او را برای دوره ی اول دبیرستان به ایران بفرستیم. در تابستان آن سال خلیل به اتفاق مادرش به ایران آمد و با مشورت دوستان، در دبیرستان کمال که به همت روشنفکران دینی در نارمک ساخته شده بود و زیر نظر دکتر سحابی اداره می شد، ثبت نام کرد. چند ماه بعد از شروع کلا سها، به دلیل جو سیاسی ایران، بنا به اصرار و نظر دوستان سیاسی و ترس از اینکه ساواک خلیل را تحت فشار قرار بدهد تا مرا مجبور به بازگشت به ایران بنماید، همسرم مجبور شد با خلیل به آمریکا برگردد. اما همان چند ماهی که خلیل در دبیرستان کمال بود، طرز برخورد عاطفی و روان شناختی دکتر سحابی با او، نظیر سایر دانش آموزان آن چنان بر روحیه ی او اثرات عمیقی برجای گذاشته است، که حتی بعد از سی سال از آن زمان، خلیل که امروز خود استاد دانشگاه است، آن روزها را از یاد نمی برد و شیوه ی برخورد دکتر سحابی با دانش آموزان، الگو و سرمشقی برای خلیل در فعالیت های دانشگاهی اش می باشد.

زندگانی دكتر يدالله سحابي | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir

دکتر سحابی از جمله ی افراد نادری است که در عرفان عملی صاحب مقام و موضع است. تواضع و ادب او در برخورد با دیگران، حتی با دشمنان، همیشه مخاطبان را تحت تاثیر خود قرار می دهد. در مجلس اول، دکتر سحابی به عنوان رئیس سنی انتخاب شد و وظیفه ی خود را با دقت و بی طرفی کامل انجام داد. جالب آن که وقتی اعتبار نام هی خود ایشان مطرح شد و مخبر شعبه اعلام داشت پرونده انتتخاباتی آقای یدالّله سحابی در شعبه پنج مورد بررسی قرار گرفت و به اتفاق آراء تصویب شد با آن که هیچ یک از نمایندگان حاضر در مجلس مخالفتی ابراز نکردند و همه با سکوت خود رای شعبه پنج را تایید کردند، اما دکتر سحابی به عنوان رئیس سنی مجلس از اینکه خود اعلام کننده ی تصویب اعتبار نامه ی خود باشد، دریغ ورزید و از اداء جمله خودداری کرد. منشی جلسه چند بار اعلام داشت اعتبار نامه آقای یدالّله سحابی مطرح است « اعتبار نامه ی آقای یدالّله سحابی تصویب شد » و هر بار نمایندگان با سکوت خود، آن را تصویب کردند ولی دکتر سحابی خود زبان به تایید اعتبارنامه ی خود نگشود تا آن که منشی جلسه این وظیفه را انجام داد.

بعد از وقایع سال ۶٠ و درگیری های درونی و بالا رفتن تنش های سیاسی، جو مجلس به شدت منقلب و ناآرام بود، عده ای جوان و جویای نام، به هر شکلی و با هرقیمتی، انقلابی نمایی می کردند و بروز و ظهور این انقلابی نمایی، در برخورد بی ادبانه و موهن آ نها با نمایندگان اقلیت در مجلس بود. در این میان نمایندگان عضو نهضت آزادی در مجلس (دکتر سحابی، مهندس بازرگان، دکتر صدر حاج سید جوادی، مهندس صباغیان و ابراهیم یزدی) بیش از همه تحت فشار بودیم. بزرگانی در مجلس نیز غیرمستقیم و مستقیم به این جو، دانسته دامن می زدند و جوا نها را تحریک می کردند، روزهای سختی برای همه ی ما بود. صبح ها، وقتی ما به مجلس می آمدیم، در اطراف در ورودی، در داخل پارکینگ و در کوچه، محافظان وکلای اکثریت و برخی دیگر از پاسداران بدور ما جمع می شدند و با فریادهای مرگ خواهی با ما روبرو می شدند. هر زمان که دکتر سحابی و یا مهندس بازرگان وارد می شدند، دور آن ها را می گرفتند و شعارهای مرگ خواهی سر می دادند. آرامش و متانت این بزرگان برای ما سر مشق و نمونه بود. هرگز دیده نشد که دکتر سحابی و یا مهندس بازرگان در برخورد با این گستاخی ها از جاده ی ادب و عفاف خارج شوند. هنگامی که برنامه ی هویت از صدا و سیمای جمهوری اسلامی پخش شد و جریانهای ملی و جریان های ملی و ملی مذهبی، خصوصا نهضت آزادی ایران، مورد حمله ناجوانمردانه قرار گرفت، دکتر سحابی که بیش از دو سوم از عمر خود را در راه آزادی ملت و آبادی کشور صرف کرده است سخت ملول و آزرده خاطر شد.

زندگانی دكتر يدالله سحابي | عکس و تصاویر | www.Tarikhema.ir

دکتر سحابی از این که بعد از گذشت ١٧- ١٨ سال از انقلاب هنوز کج سلیقه گی ها و تعصب های گروهی به کار تخریبی خود ادامه می دهند ناراحت بود و آن برنامه را مضر به حال آرامش سیاسی و مخل تفاهم های اجتماعی می دانست و نمی توانست در برابر آن بی تفاوت باشد. بنابراین مصمم شد که واکنشی نشان بدهد. فکر کرده بود که مستقیما نامه ای خصوصی به مقام رهبری، که مسوولیت قانونی رادیو و تلویزیون را بر عهده دارند، بنویسد. اما مشکل این بود که چه عنوانی را بکار ببرد. دکتر سحابی می خواست با مقام رهبری نه به صفت رهبری، بلکه با آن اسم و عنوانی که در یکی از سفرهای حج با هم همسفر بودند و در کنار هم تجربه سیر و سلوک خاص حج را داشتند بنویسد، اما آن را مفید و موثر نمی دید. بعد از مشورت قرار شد توسط آقای محمد جواد حجتی کرمانی پیغامی برای ایشان بدهند. از من خواستند که ترتیبی برای این کار بدهم. آقای حجتی کرمانی با اشتیاق از پیشنهاد دیدار با دکتر سحابی استقبال کرد. گفتگوها در این دیدار، صمیمانه و با اخلاص بود. دکتر سحابی نظرش را برای آقای حجتی کرمانی توضیح داد. او پیشنهاد کرد نامه ای نوشته شود، اما دکتر سحابی استدلال کرد که اگر من با آن همسفر حج ام با همان زبان دوستانه ی آن سفرسخن بگویم، شاید موثر نباشد و نادیده گرفته شود، پس بهتر است پیام شفاهی مرا برسانید، شاید موثر باشد. اما تردید دارم که آقای حجتی کرمانی در انتقال پیام موفق بوده است، زیرا هیچ واکنش و جوابی مشاهده نشد.

بسیاری از شخصیت های سیاسی ایران، حتی آن ها که سال های دراز در جبهه ی ملت علیه استبداد و یا استیلای خارجی مبارزه می کرده اند، عموما عاقبت بخیر نبوده اند. کم هستند آن هایی که تا آخرین لحظات زندگی مقاوم و سرسخت، به آرمان ها (نظیر دکتر فاطمی) وفادار مانده باشند. مهندس بازرگان و دکتر سحابی از جمله ی نوادر دوران معاصر هستند که در هیچ زمان و لحظه ای با زور و زر و تزویر مماشات نکردند. بسیاری از همطرازان دکتر سحابی در سلوک اجتماعی خود، آن چنان بودند که مسلمانت به زم زم شوید و هندو بسوزاند. هم در زمان دولت ملی دکتر مصدق صاحب وجهه و احترام بودند و هم بعد از ٢٨ مرداد، سناتور انتصابی شدند و هم بعد از انقلاب صاحب اسم و رسمی گردیدند. اما دکتر سحابی به خاطر تعهد تزلزل ناپذیرش به آرمان های ملی و مردمی، عمق ایمان و تقوایش به خداوند و دینداری اش، و صراحت و صداقت و شجاعتش، هم در آن دوران و هم در این دوران مورد بغض، حسادت، کینه و یا بی مهری و سر سنگینی بوده است و می باشد. اما در جامعه ای که رویه و منش و بینش سیاسی و اجتماعی بسیاری از مردم، دو دوزه بازی کردن، ابن الوقت بودن، هم از آخور و از توبره خوردن است، و بسیاری هم خواسته یا ناخواسته نقاب بر چهره زده اند، تحولات سیاسی و اجتماعی بیش از هر زمان به الگو و اسوه نیاز دارد. در چنین شرایطی اولین وظیفه مبارزان سیاسی این است که بیش از هر زمان معلم اخلاق سیاسی باشند .

ناهید
۱۳۹۰/۰۳/۱۲, ۱۱:۰۵
ای قوم به حج رفته کجایید کجایید
معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

آوردهاند که روزى یکى از بزرگان عرب به سفر حج ميرفت . نامش عبد الجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت .

چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد.عبد الجبار براى تفرج و سیاحت ، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید. زنى را دید که در خرابه ميگردد و چیزى ميجوید. در گوشه مرغک مردارى افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت

عبد الجبار با خود گفت : بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان ميدارد. در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد. چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم ! مادر گفت : عزیزان من ! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بریان ميکنم.

عبد الجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید. گفتند: سیده اى است زن عبدالله بن زیاد علوى ، که شوهرش را حجاج ملعون کشته است . او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.

عبد الجبار با خود گفت : اگر حج ميخواهى ، این جاست . بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز و به زن داد و آن سال در کوفه ماند و به سقایى مشغول شد.

هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت . مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و ميآمد.

چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر انداخت گفت : اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات ، ده هزار دینار به من وام داده اى ، تو را ميجویم . اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان !

عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد.

در این هنگام آوازى شنید که : اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى ، هر سال حجى در پرونده عملت مينویسیم ، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمىگردد که :

(( انا لا نضیع اجر من احسن عملا ))

samin
۱۳۹۰/۰۳/۱۲, ۱۲:۰۲
برای کشتن یک پرنده یک قیچی کافی ست.لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش
را با آن بشکافی .پرهایش رابزن...خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به
اعماق دره ها پرت کند .
****************************************
هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته میشود ، دری دیگر باز می شود ولی ما
اغلب چنان به دربسته چشم می دوزیم که درهای باز را نمی بینیم. ((هلن کلر ))
****************************************
برای پخته شدن کافیست که هنگام عصبانیت از کوره درنروید .
****************************************
همیشه بهترین راه را برای پیمودن می بینیم اما فقط راهی را می پیماییم که به آن
عادت کرده ایم. ((پائولو کوئلیو))
****************************************
اندیشیدن به پایان هر چیز، شیرینی حضورش را تلخ می کند. بگذار پایان تو را
غافلگیر کند، درست مانند آغاز.
****************************************
هیچ کس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی به کسی ببخشد و هیچ کس آنقدر ثروتمند
نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد.
****************************************
بمان تا کاری کنی نه کاری کنیم تا بمانیم. دکتر شریعتی
****************************************
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد، ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است. زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند.
****************************************
تاریخ یک ماشین خودکار و بی راننده نیست و به تنهایی استقلال ندارد، بلکه تاریخ
همان خواهد شد که ما می خواهیم. ((ژان پل سارتر))
****************************************
بهترین اشخاص، کسانى هستند که اگر از آن ها تعریف کردید، خجل شوند و اگر بد
گفتید، سکوت کنند.((جبران خلیل جبران))
****************************************
مشکلی که با پول حل شود، مشکل نیست ,هزینه است!!!!
****************************************
در زندگی از تصور مصیبت های بیشماری رنج بردم که هرگز اتفاق نیفتادند .
****************************************
ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کارجهان این است که کسی
باشی که دیگران می خواهند.
****************************************