پیراهنهای سوزن دوزی شده «قطره» نام دیگر فلسطین است
فاطمه روی پیراهنهای سوزندوزیشدهی یادگارِ مادر دست کشید و گفت: عمر این لباسها از عمر اسرائیل بیشتر است.
خبرگزاری تسنیم: فاطمه مرادزاده ـ فاطمه فنونه 95 سال دارد. فلسطینی است؛ یکی فلسطینی آواره؛ یکی از میلیونها آواره فلسطینی.
18 ساله بود که واقعه «نکبت» رخ داد و صدها هزار فلسطینی از سرزمینشان اخراج و آواره شدند. همانزمان که با توطئه انگلیس و امریکا و سازمان ملل، بیش از نیمی از خاک فلسطین به نام یهودیانِ مهاجر سند زده شد و روی آن مُهری نشست به نام اسرائیل. همانوقت که شیطان اسرائیل در سرزمین پیامبران متولد شد و نحسیِ وجودش آهسته آهسته سایه انداخت روی سر فلسطین و لبنان و مصر و اردن و منطقه غرب آسیا.
فاطمه آنهنگام بانوی زیبا و جوانی بود؛ همانوقت که سرزمین آبا و اجدادی از چنگشان بیرون کشیده شد.
آن روز نزدیک به یک میلیون نفر آواره شدند و صدها شهر و روستا تخریب یا خالی از سکنه شد و ساکنانش زندگی را توی بقچه کردند و روی شانه انداختند و آواره شدند سمت لبنان و اردن و سوریه و حتی آن سوی دنیا.
چیز زیادی نمیشود توی بقچههای آوارگی گذاشت وقتی که ندانی کجا میروی و چه سرنوشتی سیاهتر از «نکبت» در انتظارت هست!
مادرهای فلسطینی اما از یک چیز نتوانستند بگذرند؛ از لباسها و پیراهنهای سوزندوزیشدهشان!... آنها را توی بقچه پیچیدند و تا هر کجا که سیل آوارگی بُردشان، رفتند...
پدرها یک کلید برداشتند، به امید برگشت به خانه، و مادرها لباسهای پرنقشونگارِ سنتیِ سوزندوزی شدهای که سوی چشمانشان روی آن رنگ و نور پاشیده بود، برداشتند و چون امانتی زرین، دست دختران خود دادند.
فاطمه جوان بود، 18 ساله بود که مادر یک بقچه دستش داد؛ یک بقچه پر از پیراهنهای زیبا و خوشرنگ و کوتاه و بلند: «این را نگه دار. این لباسها گنج است. سرمایه است. سرزمین است. این لباسها وطن است. وطن ما فلسطین است. تا وقتی این پیراهن و این هنر و این فرهنگ زنده است، فلسطین هم هست و امید به بازگشت هم...»
از آن روزها 77 سال میگذرد. فاطمه حالا 95 ساله است. بقچه لباس یادگاری مادرش را آورده و پیراهنها را دور تا دورش پهن کرده و مثل پرچم فلسطین برافراشته و یکی یکی با ناز روی آنها دست میکشد؛ روی پیراهنهای سوزندوزی شدهی نرم و لطیف؛ روی خاک وطنش: «عمر این لباسها از اسرائیل بیشتر است.»
77 سال گذشته و آن روزها در ذهن فاطمه تار و کمرنگ است، اما خوب یادش میآید که مردم آبادیشان «قطره»، چطور بهتزده و سراسیمه، دسته دسته از بیم جان از خانههایشان، از خاکشان، از سرزمین باستانیشان گریختند، یا با زور قنداق اسلحهی سربازان انگلیسیصهیونی، بیرون رانده شدند.
خانواده فاطمه هم مثل 1400 قطرهای دیگر، با زور اسلحه از آبادیشان کوچانده شدند و همانوقت بود که مادر گنجینه لباسهای فلسطینی را دست دخترش داد و گفت: «این را نگه دار. این رمز برگشت است. هرگاه دلت برای آبادیمان، برای سرزمینمان تنگ شد، این بقچه را باز کن. پیراهنها را بپوش. فلسطین را تماشا کن، بو کن، نوازش کن، و یادت بماند که تا وقتی فلسطین را، «قطره» را، باغها و درختها و خاک و آب و پرندگانش را، تا وقتی هنر و تاریخ و فرهنگش را از یاد نبردهای، امید به بازگشت سراب نیست.»
فاطمه حالا با لبخندی عمیق و معنادار لباسهای یادگار مادر را ورانداز میکند و میگوید: «قدمت این لباسها از عمر اسرائیل بیشتر است؛ از سن یهودیانی که به زور وارد سرزمین ما شدند و اشغالش کردند.»
مادرش به او گفته بود که این لباسها رمز ماندگاری ماست، رمز پایداری و مقاومت و ایستادگی و برگشت ما. و حالا که فاطمه پیراهنهای مادر را تا به امروز چون گنجی حفظ کرده، مطمئن است که به زودی به خانه برمیگردند: «ما به فلسطین برمیگردیم. ما به کشور خود و به سرزمین خود خواهیم رفت. یهودیان اشغالگر چیزی از خود ندارند. آن کشور و آن سرزمین همهاش مال ماست. ما به سرزمین خود، به وطن خود برمیگردیم. ما به خودمان برمیگردیم. یهودیان وطنی ندارند. فلسطین وطن ماست.»
فاطمه روی پیراهنهای سوزندوزیشدهی یادگارِ مادر دست کشید و گفت: عمر این لباسها از عمر اسرائیل بیشتر است.
خبرگزاری تسنیم: فاطمه مرادزاده ـ فاطمه فنونه 95 سال دارد. فلسطینی است؛ یکی فلسطینی آواره؛ یکی از میلیونها آواره فلسطینی.
18 ساله بود که واقعه «نکبت» رخ داد و صدها هزار فلسطینی از سرزمینشان اخراج و آواره شدند. همانزمان که با توطئه انگلیس و امریکا و سازمان ملل، بیش از نیمی از خاک فلسطین به نام یهودیانِ مهاجر سند زده شد و روی آن مُهری نشست به نام اسرائیل. همانوقت که شیطان اسرائیل در سرزمین پیامبران متولد شد و نحسیِ وجودش آهسته آهسته سایه انداخت روی سر فلسطین و لبنان و مصر و اردن و منطقه غرب آسیا.
فاطمه آنهنگام بانوی زیبا و جوانی بود؛ همانوقت که سرزمین آبا و اجدادی از چنگشان بیرون کشیده شد.
آن روز نزدیک به یک میلیون نفر آواره شدند و صدها شهر و روستا تخریب یا خالی از سکنه شد و ساکنانش زندگی را توی بقچه کردند و روی شانه انداختند و آواره شدند سمت لبنان و اردن و سوریه و حتی آن سوی دنیا.
چیز زیادی نمیشود توی بقچههای آوارگی گذاشت وقتی که ندانی کجا میروی و چه سرنوشتی سیاهتر از «نکبت» در انتظارت هست!
مادرهای فلسطینی اما از یک چیز نتوانستند بگذرند؛ از لباسها و پیراهنهای سوزندوزیشدهشان!... آنها را توی بقچه پیچیدند و تا هر کجا که سیل آوارگی بُردشان، رفتند...
پدرها یک کلید برداشتند، به امید برگشت به خانه، و مادرها لباسهای پرنقشونگارِ سنتیِ سوزندوزی شدهای که سوی چشمانشان روی آن رنگ و نور پاشیده بود، برداشتند و چون امانتی زرین، دست دختران خود دادند.
فاطمه جوان بود، 18 ساله بود که مادر یک بقچه دستش داد؛ یک بقچه پر از پیراهنهای زیبا و خوشرنگ و کوتاه و بلند: «این را نگه دار. این لباسها گنج است. سرمایه است. سرزمین است. این لباسها وطن است. وطن ما فلسطین است. تا وقتی این پیراهن و این هنر و این فرهنگ زنده است، فلسطین هم هست و امید به بازگشت هم...»
از آن روزها 77 سال میگذرد. فاطمه حالا 95 ساله است. بقچه لباس یادگاری مادرش را آورده و پیراهنها را دور تا دورش پهن کرده و مثل پرچم فلسطین برافراشته و یکی یکی با ناز روی آنها دست میکشد؛ روی پیراهنهای سوزندوزی شدهی نرم و لطیف؛ روی خاک وطنش: «عمر این لباسها از اسرائیل بیشتر است.»
77 سال گذشته و آن روزها در ذهن فاطمه تار و کمرنگ است، اما خوب یادش میآید که مردم آبادیشان «قطره»، چطور بهتزده و سراسیمه، دسته دسته از بیم جان از خانههایشان، از خاکشان، از سرزمین باستانیشان گریختند، یا با زور قنداق اسلحهی سربازان انگلیسیصهیونی، بیرون رانده شدند.
خانواده فاطمه هم مثل 1400 قطرهای دیگر، با زور اسلحه از آبادیشان کوچانده شدند و همانوقت بود که مادر گنجینه لباسهای فلسطینی را دست دخترش داد و گفت: «این را نگه دار. این رمز برگشت است. هرگاه دلت برای آبادیمان، برای سرزمینمان تنگ شد، این بقچه را باز کن. پیراهنها را بپوش. فلسطین را تماشا کن، بو کن، نوازش کن، و یادت بماند که تا وقتی فلسطین را، «قطره» را، باغها و درختها و خاک و آب و پرندگانش را، تا وقتی هنر و تاریخ و فرهنگش را از یاد نبردهای، امید به بازگشت سراب نیست.»
فاطمه حالا با لبخندی عمیق و معنادار لباسهای یادگار مادر را ورانداز میکند و میگوید: «قدمت این لباسها از عمر اسرائیل بیشتر است؛ از سن یهودیانی که به زور وارد سرزمین ما شدند و اشغالش کردند.»
مادرش به او گفته بود که این لباسها رمز ماندگاری ماست، رمز پایداری و مقاومت و ایستادگی و برگشت ما. و حالا که فاطمه پیراهنهای مادر را تا به امروز چون گنجی حفظ کرده، مطمئن است که به زودی به خانه برمیگردند: «ما به فلسطین برمیگردیم. ما به کشور خود و به سرزمین خود خواهیم رفت. یهودیان اشغالگر چیزی از خود ندارند. آن کشور و آن سرزمین همهاش مال ماست. ما به سرزمین خود، به وطن خود برمیگردیم. ما به خودمان برمیگردیم. یهودیان وطنی ندارند. فلسطین وطن ماست.»

نظر