در اصل توسط Ali5559 پست شده است
View Post
نام کاربری ات که ظاهرا جدید هست و جالبه بنده را با تکیه کلام دوستان قدیمی خطاب قرار داده ای و با این حال نام کاربری قبلی یا قدیمی ات رو میگفتی خوب تر بود تا دقیق تر بشناسیم ...
فعلا که بدبختی اش نصیب ملت شده و چه پسر باشه و چه دختر هزینه اش رو اون پدر یا مادر بدبخت باید پرداخت کنه ...
اگر میله ی حجم ببینید نسبت به روزهای گذشته واقعا سنگین بود ...!
حکایتی جالب دیدم اول حکایت : 👇👇👇
اسکندر و امپراتور چین ...
وقتی اسکندر مقدونی به چین رسید، در محل فرماندهی لشکر، شبانه با سردارانش مشغول گفتگو پیرامون نقشه و برنامه جنگ بود که دربان آمد و گفت:
فرستاده پادشاه چین بر در است و اجازه ورود میخواهد، او را به درون آوردند.
بایستاد و گفت: چیزی که برای گفتن آن آمدهام برنمیتابد که دیگری نیز بشنود.
اسکندر حاضران را مرخص کرد و گفت: بگو هر چه میخواهی.
گفت: من امپراتور چین هستم، نه فرستاده او و برای گفتگو و صلح آمدهام.
اسکندر با تعجب گفت: چه شد که از جان باک نداشتی و به نزد من آمدی؟
گفت: چون میدانم از کشتن من بهرهای نخواهی برد.
اسکندر دانست که مردی با خِرد است.
پس گفت: باج سه سال چین را میخواهم تا بروم.
گفت: اگر بپذیرم، مردم مرا میکشند که چنین ثروتی به تو دادهام.
اسکندر گفت: اگر باج یک ساله بستانم چه شود؟
گفت: بهتر باشد و گشایش بیشتر. پذیرفت و رفت.
بامداد که شد سپاهی گران از چینیان گرداگرد سپاه اسکندر را گرفته و محاصره کرده بود. چنان که اسکندر و سپاهش از محاصره و نابودی ترسیدند.
اسکندر به ملاقات امپراتور چین رفت و گفت: دیشب قول دادی و امروز نیرنگ زدی؟
امپراتور گفت: نه، من بر سرِ قولم هستم!
این سپاه را آوردم تا بدانی که اگر با تو از درِ صلح درآمدم، از ناتوانی نبود.
هراس جنگ و بیم ویرانی سرزمینم حتی در صورت پیروزی را داشتم.
اسکندر را خوش آمد و گفت: چون تو مردی با خردی، هرگز خوار نشود و باج نپردازد.
از گرفتن باج درگذشتم و میروم.
امپراتوری چین گفت: زیان نخواهی دید.
اسکندر از چین بازگشت.
امپراتور چین دو برابر آنچه گفته بود برای اسکندر فرستاد.
با تدبیر امپراتور، چین تنها سرزمینی بود که از هجوم اسکندر ویران نشد.
زیرا فرمانروای چین تا دیر نشده با آن جهانگشای مغربی وارد مذاکره شد.
جنگ، شکستِ انسان پیش از میدان نبرد است.
وظیفهی یک حاکم دانا و با لیاقت، افروختن آتش نیست؛ تدبیری است که نگذارد انسانها و سرزمینش نابود شوند .
قدرت، آنجا معنا دارد که ویرانی را با تدبیر و کیاست متوقف شود.وظیفهی حاکمی شایسته، حفظ و آبادانی سرزمین است، نه اثباتِ قدرت و غرور.
آنکه میتواند جنگ را متوقف کند و نمیکند، در ویرانی شریک است حتی اگر خود ویرانگر نباشد ...

نظر