همه چیز از همه جا!!!

Collapse
X
 
  • زمان
  • نمایش
Clear All
new posts
  • بیت کوین
    عضو فعال
    • Jan 2018
    • 412

    #1141
    در اصل توسط کاشان2 پست شده است View Post
    دوستان چگونه می شود تاپیک یک سهمی را بالا آورد مثلاً پترول
    تو گوگل بنویس boursy.com پترول

    نظر

    • طيب
      عضو فعال
      • Nov 2010
      • 3218

      #1142
      عدالت اجتماعی به معنای توزیع عادلانه منابع، فرصت‌ها و امتیازات در جامعه است به‌گونه‌ای که همه افراد، بدون توجه به جنسیت، نژاد، مذهب، طبقه اجتماعی یا موقعیت جغرافیایی، قادر به بهره‌مندی از حقوق خود باشند. این مفهوم، پایه‌ اساسی صلح، توسعه پایدار و رفاه عمومی به شمار می‌رود

      وب سایت Numbeo به بررسی هزینه های زندگی در کشورهای مختلف پرداخته و فاکتورهایی مانند:
      • قیمت ملک
      • میزان آلودگی آب و هوا
      • قدرت خرید
      • خدمات درمانی
      • امنیت و آسایش را مورد بررسی قرار داده است.

      ۱۰ کشور برتر معرفی شده عبارتند از:
      • دانمارک
      • نروژ
      • سوئیس
      • سوئد
      • فلاند
      • هلند
      • نیوزلند
      • آلمان
      • لوکزامبورک
      • ایسلند

      نظر

      • طيب
        عضو فعال
        • Nov 2010
        • 3218

        #1143
        ⭕️مدل اورست برای مدیریت و رهبری

        ✍ فرزاد دهقانیان، عضو هیئت علمی دانشگاه فردوسی مشهد، ۱۴۰۴/۹/۱۴

        داستان ما درباره سه کوهنورد است؛ دکتر استوارت هاچیسون، دکتر جان تاسکی و لو کازیشکی؛ افرادی که شاید نامشان را کمتر شنیده باشید. هنگامی که گروه اعزامی هنوز در پایگاه بود، رهبر گروه زمان «بازگشت» روز صعود را ساعت یک بعدازظهر تعیین کرد.
        زمان بازگشت یعنی لحظه‌ای که کوهنورد— حتی اگر تنها چند قدم تا قله فاصله داشته باشد—باید صعود را متوقف کند و برگردد. این قاعده برای پیشگیری از خطرات برگشت است؛ مرحله‌ای که نیازمند مهارتی بیش از صعود است. آمارها نیز هشدار می‌دهند که احتمال مرگ هنگام پایین‌آمدن از کوه هشت برابر بیشتر از مسیر صعود است.
        اما هیچ کوهنوردی دوست ندارد پس از تحمل سختی‌ها و تا نزدیکی نوک قله، بازگردد. فلسفه‌ی تعیین زمان بازگشت دقیقاً برای مقابله با همین وسوسه طراحی شده است؛ فلسفه‌ای که سه پیام مهم دارد:

        ۱. پافشاری همیشه فضیلت نیست

        شرایط جسمی، وضعیت مسیر و پیش‌بینی هوا باید تعیین‌کننده ادامه یا توقف باشند. هنگامی که نشانه‌ها حکم به بازگشت می‌دهند، ادامه دادن دیگر شجاعت نیست؛ بی‌پروایی است.

        ۲. تصمیم درست نیازمند «برنامه‌ریزی پیش از موقعیت» است

        به قول دنیل کانمن، بدترین زمان برای تصمیم‌گیری «زمانی است که در موقعیت قرار دارید».
        وقتی در اورست به قله نزدیک می‌شوید و سرمایه‌گذاری عاطفی و فیزیکی زیادی کرده‌اید، عملاً صلاحیت تصمیم عقلانی درباره ادامه مسیر را ندارید.
        برای همین، زمان بازگشت پیشاپیش تعیین می‌شود؛ نه در لحظه بحران.

        ۳. هدف واقعی، «بازگشت ایمن» است

        رسیدن به قله جذاب و مهم است، اما هدف نهایی زنده ماندن و بازگشت سالم به دامنه کوه است.
        این یادآوری، تمرکز را از «قله‌پرستی» به «حفظ جان» تغییر می‌دهد.

        هاچیسون در میانه راه از رهبر گروه پرسید چه مدت تا قله مانده است. پاسخ سه ساعت بود. آنها به ساعت نگاه کردند؛ ۱۱:۳۰ صبح بود و نزدیک ۱۲ ساعت در حرکت بودند. زمان بازگشت یک بعدازظهر تعیین شده بود.
        پس برخلاف میل طبیعی و قله‌وسوسه‌کننده، تصمیم گرفتند در همان ۱۱:۳۰ بازگردند. بی‌هیچ حادثه‌ای به کمپ ۴ و سپس به دامنه کوه رسیدند.

        و اما چرا داستان آنها مشهور نیست؟
        چون اتفاق خارق‌العاده‌ای رخ نداد. چون مانند قهرمان‌های کلاسیک «تا سر حد مرگ پیش نرفتند». آنها فقط از قانون پیروی کردند، قله را نادیده گرفتند و زنده ماندند.
        رهبر اعزام، راب هال—همان کسی که اهمیت زمان بازگشت را به آن‌ها گوشزد کرده بود—همراه چهار نفر دیگر که به قله رسیدند، در مسیر برگشت جان خود را از دست داد [برداشت از کتاب «رها کن!» نوشته انی دوک].

        🔸تحلیل و تجویز راهبردی

        برای مدیران، رهبران و سیاست‌گذاران، مفهوم «زمان بازگشت» حیاتی است. هر راهبرد و سیاست باید نقطه‌ای داشته باشد که رسیدن به آن، الزاماً به معنی توقف، اصلاح یا تغییر مسیر باشد. اما آیا در مدیریت کشور این نقاط از پیش تعیین شده‌اند؟

        🔹نقطه بازگشت حکمرانی آموزش عالی کجاست؟
        وقتی ورودی دانشگاه‌ها به صفر برسد؟ یا بسیار قبل‌تر از این‌ها باید تصمیم گرفت؟

        🔹نقطه بازگشت حکمرانی آب و انرژی چیست؟
        پایان یافتن منابع؟ فرونشست غیرقابل‌برگشت؟ یا هزاران نشانه کوچک‌تر که پیش‌تر دیده می‌شوند؟

        🔹نقطه بازگشت مدیریت هوای شهرها کجاست؟
        مرگ‌ومیر ۵۰ درصدی؟ یا سال‌ها قبل از آن؟


        مدیرانی که بدون توجه به این نقاط هشداردهنده بر ادامه مسیر اصرار می‌کنند و آن را به‌عنوان «استقامت، مقاومت و شجاعت» ثبت می‌کنند، در حقیقت جان مردم و آینده سازمان یا کشور را به خطر می‌اندازند.
        شجاعت واقعی، گاهی در «بازگشت به‌موقع» است، نه ادامه دادن به هر بهایی.

        نظر

        • طيب
          عضو فعال
          • Nov 2010
          • 3218

          #1144

          حکایتی زیبا و آموزنده

          خـر بـیـچـاره ای خود را در دام گرگی گرفتار مى دید و مرگ خود در پیش چشم احساس مى کـرد بـا خـود گفت : باید چاره اى کنم که تا زنده ام گرفتاراین گرگ خونخوار نشوم ، و پس از مرگ دیگر فرقى نمى کند که طعمه گرگان بیابان شوم یا خوراک مرغان هوا!
          پـس رو بـه گـرگ کـرد و بـا صـدایـى لرزان گفت : اى پیر وحش ! بیا و بر این مشتى پوست و استخوان رحم کن و تا رمقى در من هست از دریدن من دست بکش و من در عوض کالایى به تو مى دهم که در بازار از بهاى گرانى برخوردار است.
          جـنـاب گـرگ ! مـن صاحب ثروتمندى داشتم که از فرط دوستى برایم سمهاى طلایى سـاخـتـه بـود. حـال بـیـا ایـن سـمـهای طلایى را از پاى من بر کن و در بازار بفروش و با پول آن صد خر زنده و چاق و چله براى خود بخر.
          گـرگ طـمـع کـار تـا ایـن سـخـن شـنـیـد حـرص و آز دیـده عقل و داناییش را کور کرد و اسیر طمع خود گشت .

          پـس نـزدیـک شـد و دنـدان تـیـز خـود را بـه آن سـمـهـا بـنـد کـرد بـه خـیـال آنـکـه آنها را از پاى خر برکند، که ناگهان خر زخم خورده پاشکسته چنان لگدى بر سر وى کوفت که کاسه سرش بشکست و دندانهایش در دهان فرو ریخت .
          گرگ طمعکار که دیگر دندانى براى خوردن آن لاشه در دهان نداشته ، با نا امیدى ، زار و نـالان ، لنـگ لنـگـان راه خـود را در بیابان پیش گرفت در ره روباهى به او بر خورد و از شرح حال پرسید.
          گرگ گفت : ایـن بلا کـه مـى بـینـى هـمـه از دست خودم بـر سرم آمده است. زیرا که شغل خانوادگى من قصابى بود نه زرگرى ، و چون پا از گلیم خود به در کردم و به طمع مال زیاد زرگری را پیشه خود ساختم ، بدین مصیبت گرفتار آمدم !

          گرگ صحرا خویش را رسوا کند
          چو دکان نعلبندى وا کند

          هر که پا از کار خود بیرون نهد
          جامه و کالاى خود در خون نهد

          نظر

          • طيب
            عضو فعال
            • Nov 2010
            • 3218

            #1145
            در فیلم "پرزیدنت" دیکتاتور فراری همراه نوه خود به زنی که قبلا عشق او بوده پناه میبرد و متوجه می شود آن زن از نداری به "خود فروشی" افتاده و همچنین خواهر آن زن را حکومت همین دیکتاتور به قتل رسانده بود. برای پیدا کردن رییس جمهور متواری از سوی انقلابیون جایزه قابل توجهی در نظر گرفته شده و او از زن ...... می پرسد که آیا اکنون قصد لو دادن او را دارد و زن پاسخ می دهد " من اگر آدم فروشی میکردم تن فروشی نمی کردم" *مخبرین و آدم فروش ها پلید ترین افراد روی زمین هستند.

            نظر

            • طيب
              عضو فعال
              • Nov 2010
              • 3218

              #1146
              ماجرای عجیب جعبه کفش پاره و پدری که با چشمان خیس مغازه را ترک کرد! 👟💔
              عصر پنجشنبه بود و مغازه کفش‌فروشی شلوغ. مردی میانسال با کاپشنی که رنگ و رویش رفته بود، دست دختربچه‌ی ۷-۸ ساله‌ای را گرفته بود و وارد شد. چشمان دخترک برق می‌زد. یک‌راست رفت سراغ کفش‌های صورتی چراغ‌دار که پشت ویترین دیده بود.
              دخترک با ذوق کفش را پوشید و شروع کرد به کوبیدن پاهایش روی زمین تا چراغ‌های پاشنه‌ی کفش روشن شود. خنده از لبش نمی‌افتاد. رو کرد به پدرش و گفت: «بابا! همین خوبه؟ همینه که قول داده بودی؟»
              پدر لبخند تلخی زد. آرام به سمت فروشنده رفت و قیمت را پرسید.
              فروشنده گفت: «۹۵۰ هزار تومان.»
              مرد انگار آب سردی رویش ریخته باشند، یخ کرد. دستش را بی‌اختیار روی جیبش گذاشت. می‌دانستم کل موجودی‌اش شاید به سیصد هزار تومان هم نرسد.
              به سمت دخترش برگشت. نمی‌دانست چطور بگوید «نه». زانو زد و آرام گفت: «دخترم... این کفش یکم برات تنگ نیست؟ انگار پات رو اذیت میکنه... بریم یه مدل دیگه ببینیم؟»
              دخترک با بغض گفت: «نه بابا، اندازه‌مه... به خدا پام راحته... قول میدم خرابش نکنم...»
              نگاه‌های سنگین مشتریان دیگر روی این پدر و دختر بود. پدر داشت خرد می‌شد. عرق سردی روی پیشانی‌اش نشسته بود. دست دخترش را گرفت تا با ناامیدی از مغازه بیرون بروند.
              ناگهان شاگرد مغازه که پسری جوان بود، با صدای بلند گفت: «آقا صبر کنید! اون کفش رو نذارید سر جاش!»
              همه برگشتند. پسر جوان با عجله دوید و جعبه کفش را از دست دختر گرفت و با حالتی جدی به صاحب‌کارش (فروشنده اصلی) گفت:
              «اوستا! این همون جفته که لنگه‌ش توی انبار زیر نور آفتاب رنگش یه پرده رفته بودا! همونی که زدیم تو لیست حراجیِ انبارگردانی.»
              بعد رو کرد به پدر و با صدایی که همه بشنوند گفت: «آقا شانس آوردید! این مدل چون تک‌سایز شده و یه ایراد جزئی رنگ داره (که اصلا معلوم نبود)، قیمتش شده ۱۸۰ هزار تومان. اگه نمی‌خواید بذارم برای مشتری بعدی؟»
              پدر با ناباوری به پسر جوان نگاه کرد. او می‌دانست کفش هیچ ایرادی ندارد. نگاهی به چشمان پسر انداخت و مهربانیِ زلال را در آن دید.
              با صدایی لرزان گفت: «بله... بله می‌خوایم.»
              پول را داد. وقتی داشتند می‌رفتند، دخترک خوشحال‌ترین بچه دنیا بود و پدر، با قامتی که انگار دوباره راست شده بود، دست دخترش را فشرد. موقع خروج، پدر برگشت و با نگاهی خیس از اشک، فقط یک بار سرش را برای شاگرد مغازه تکان داد. آن نگاه، هزاران کلمه تشکر داشت.
              بعد از رفتن آن‌ها، صاحب مغازه که تا آن لحظه ساکت بود، جلو رفت و به شاگردش گفت: «پسر! اون کفش سالم بود! چرا ضرر زدی به دخل؟»
              شاگرد لبخندی زد و گفت: «اوستا، اون کفش چراغش فقط زیر پای اون دختر روشن می‌شد، اما چراغ دلِ اون پدر، با این کار تا آخر عمر روشنه... مابه‌التفاوتش رو از حقوق خودم کم کنید.»
              صاحب مغازه اشک در چشمانش جمع شد، صورت شاگردش را بوسید و گفت: «امروز بهترین کاسبی عمرم را یادم دادی. حلالت باشد...»
              نتیجه اخلاقی:
              گاهی برای اینکه «دلی» نشکند، باید قانونی را شکست.
              بخشندگی فقط پول دادن نیست؛ گاهی «بهانه‌تراشی» برای حفظ غرور یک پدر، بالاترین عبادت است.
              یادمان باشد: صدایی که هنگام شکستن غرور یک پدر شنیده می‌شود، عرش خدا را می‌لرزاند.
              بیایید تمرین کنیم:
              اگر دستی می‌گیریم، حواسمان باشد که چشمی را گریان و سری را خم نکنیم.
              مهربانی باید «باوقار» باشد، نه «ترحم‌آمیز».
              اگر این داستان قلبت را لرزاند، به اشتراک بگذار تا شاید دلیلی شویم برای حفظ آبروی پدری دیگر. ❤️

              نظر

              • farhad_p
                عضو فعال
                • Jul 2011
                • 1008

                #1147
                در اصل توسط طيب پست شده است View Post
                ماجرای عجیب جعبه کفش پاره و پدری که با چشمان خیس مغازه را ترک کرد! 👟💔
                عصر پنجشنبه بود و مغازه کفش‌فروشی شلوغ. مردی میانسال با کاپشنی که رنگ و رویش رفته بود، دست دختربچه‌ی ۷-۸ ساله‌ای را گرفته بود و وارد شد. چشمان دخترک برق می‌زد. یک‌راست رفت سراغ کفش‌های صورتی چراغ‌دار که پشت ویترین دیده بود.
                دخترک با ذوق کفش را پوشید و شروع کرد به کوبیدن پاهایش روی زمین تا چراغ‌های پاشنه‌ی کفش روشن شود. خنده از لبش نمی‌افتاد. رو کرد به پدرش و گفت: «بابا! همین خوبه؟ همینه که قول داده بودی؟»
                پدر لبخند تلخی زد. آرام به سمت فروشنده رفت و قیمت را پرسید.
                فروشنده گفت: «۹۵۰ هزار تومان.»
                مرد انگار آب سردی رویش ریخته باشند، یخ کرد. دستش را بی‌اختیار روی جیبش گذاشت. می‌دانستم کل موجودی‌اش شاید به سیصد هزار تومان هم نرسد.
                به سمت دخترش برگشت. نمی‌دانست چطور بگوید «نه». زانو زد و آرام گفت: «دخترم... این کفش یکم برات تنگ نیست؟ انگار پات رو اذیت میکنه... بریم یه مدل دیگه ببینیم؟»
                دخترک با بغض گفت: «نه بابا، اندازه‌مه... به خدا پام راحته... قول میدم خرابش نکنم...»
                نگاه‌های سنگین مشتریان دیگر روی این پدر و دختر بود. پدر داشت خرد می‌شد. عرق سردی روی پیشانی‌اش نشسته بود. دست دخترش را گرفت تا با ناامیدی از مغازه بیرون بروند.
                ناگهان شاگرد مغازه که پسری جوان بود، با صدای بلند گفت: «آقا صبر کنید! اون کفش رو نذارید سر جاش!»
                همه برگشتند. پسر جوان با عجله دوید و جعبه کفش را از دست دختر گرفت و با حالتی جدی به صاحب‌کارش (فروشنده اصلی) گفت:
                «اوستا! این همون جفته که لنگه‌ش توی انبار زیر نور آفتاب رنگش یه پرده رفته بودا! همونی که زدیم تو لیست حراجیِ انبارگردانی.»
                بعد رو کرد به پدر و با صدایی که همه بشنوند گفت: «آقا شانس آوردید! این مدل چون تک‌سایز شده و یه ایراد جزئی رنگ داره (که اصلا معلوم نبود)، قیمتش شده ۱۸۰ هزار تومان. اگه نمی‌خواید بذارم برای مشتری بعدی؟»
                پدر با ناباوری به پسر جوان نگاه کرد. او می‌دانست کفش هیچ ایرادی ندارد. نگاهی به چشمان پسر انداخت و مهربانیِ زلال را در آن دید.
                با صدایی لرزان گفت: «بله... بله می‌خوایم.»
                پول را داد. وقتی داشتند می‌رفتند، دخترک خوشحال‌ترین بچه دنیا بود و پدر، با قامتی که انگار دوباره راست شده بود، دست دخترش را فشرد. موقع خروج، پدر برگشت و با نگاهی خیس از اشک، فقط یک بار سرش را برای شاگرد مغازه تکان داد. آن نگاه، هزاران کلمه تشکر داشت.
                بعد از رفتن آن‌ها، صاحب مغازه که تا آن لحظه ساکت بود، جلو رفت و به شاگردش گفت: «پسر! اون کفش سالم بود! چرا ضرر زدی به دخل؟»
                شاگرد لبخندی زد و گفت: «اوستا، اون کفش چراغش فقط زیر پای اون دختر روشن می‌شد، اما چراغ دلِ اون پدر، با این کار تا آخر عمر روشنه... مابه‌التفاوتش رو از حقوق خودم کم کنید.»
                صاحب مغازه اشک در چشمانش جمع شد، صورت شاگردش را بوسید و گفت: «امروز بهترین کاسبی عمرم را یادم دادی. حلالت باشد...»
                نتیجه اخلاقی:
                گاهی برای اینکه «دلی» نشکند، باید قانونی را شکست.
                بخشندگی فقط پول دادن نیست؛ گاهی «بهانه‌تراشی» برای حفظ غرور یک پدر، بالاترین عبادت است.
                یادمان باشد: صدایی که هنگام شکستن غرور یک پدر شنیده می‌شود، عرش خدا را می‌لرزاند.
                بیایید تمرین کنیم:
                اگر دستی می‌گیریم، حواسمان باشد که چشمی را گریان و سری را خم نکنیم.
                مهربانی باید «باوقار» باشد، نه «ترحم‌آمیز».
                اگر این داستان قلبت را لرزاند، به اشتراک بگذار تا شاید دلیلی شویم برای حفظ آبروی پدری دیگر. ❤️
                هزاران آفرین و سپاس💓 👏
                گاهی گمان نمی کنیو میشود .گاهی نمی شود که نمی شود

                نظر

                • طيب
                  عضو فعال
                  • Nov 2010
                  • 3218

                  #1148
                  🔵وقتی می‌خوان فیل رو با هواپیما از جایی به جای دیگه منتقل کنن — مثلاً از هند به آمریکا — داخل قفسش چند تا جوجه‌ می‌ذارن!
                  بله، جوجه‌های کوچولو!

                  چرا؟
                  چون فیل با اون عظمتش، از ترس اینکه نکنه پا بذاره روی جوجه‌ها، هیچ حرکتی نمی‌کنه.
                  همین باعث می‌شه در طول پرواز ثابت بمونه و تعادل هواپیما حفظ بشه.
                  این اولین نشونه از جوانمردی و نجابت فیله!

                  🧠 دانشمندان از رفتار فیل‌ها اون‌قدر شگفت‌زده شدن که تحقیقات زیادی روی مغزش انجام دادن و فهمیدن که در مغز فیل‌ها نوعی سلول عصبی نادر وجود داره به نام سلول‌های دوکی‌شکل (spindle cells).
                  این همون نوع سلولیه که در مغز انسان هست و مسئول آگاهی از خود، همدلی، و درک اجتماعیه.
                  یعنی به زبان ساده، فیل فقط از نظر جسمی عظیم نیست، بلکه از نظر احساسی و رفتاری هم موجودی نجیب و متعادله.

                  🎨 لئوناردو داوینچی — نابغه‌ی بزرگ و علاقه‌مند به علم حیوانات — درباره‌ی فیل گفته بود:

                  > «فیل از راستی، خردمندی، و اعتدال در خُلق و رفتار برخورداره.»

                  و در ادامه چنین توصیفش کرده بود:

                  > «با وقار وارد رودخانه می‌شه و خودشو می‌شوره، انگار داره از هر آلودگی پاک می‌شه.
                  اگر انسانی گم‌شده ببینه، با مهربانی راه درست رو بهش نشون می‌ده.
                  همیشه در گروه‌های منظم حرکت می‌کنه و رهبری مشخص دارن.
                  حیای خاصی داره — فقط شب‌ها و دور از گله جفت‌گیری می‌کنه، و بعد از اون خودش رو شست‌وشو می‌ده قبل از اینکه به جمع برگرده.
                  اگر در مسیرش به گله‌ای از حیوانات برسه، با خرطومش اون‌ها رو به آرامی کنار می‌زنه تا مبادا پای کسی له بشه.»

                  💔 و از همه شگفت‌انگیزتر اینه که...
                  وقتی فیل حس می‌کنه زمان مرگش نزدیک شده، گله رو ترک می‌کنه و به جایی دور می‌ره تا تنها بمیره...
                  چرا؟
                  چون نمی‌خواد کسی، مخصوصاً فیل‌های کوچک‌تر، صحنه‌ی مرگش رو ببینن و ناراحت بشن.
                  عزت‌نفس، رحمت، و جوانمردی...
                  سه ویژگی‌ای که به‌سختی می‌تونی اون‌ها رو حتی در میان انسان‌ها پیدا کنی.

                  🤔اگر بخواهم مقایسه کنم باید چنین بنویسم:

                  انسان، با تمام ادعای عقل و تمدن، گاهی در قساوت از هر موجودی پیشی می‌گیرد.
                  فیل، با آن جسم عظیم و قدرت شگرف، هیچ‌گاه از نیروی خود برای ظلم استفاده نمی‌کند؛ اما انسان، با دستانی کوچک و مغزی بزرگ، زمین را پر از ویرانی کرده است.

                  فیل، وقتی می‌بیند موجودی ضعیف‌تر در مسیرش است، با ملایمت کنار می‌کشد تا آسیبی نبیند.
                  اما انسان، برای منفعت، پا روی قلب دیگران می‌گذارد بی‌آن‌که حتی لحظه‌ای درنگ کند.

                  فیل، وقتی احساس مرگ می‌کند، از قافله جدا می‌شود تا کسی رنج دیدن مرگش را نکشد.
                  اما انسان، بارها دیده شده که از مرگ و رنج دیگران لذت می‌برد، فیلم می‌گیرد، و در شبکه‌های اجتماعی منتشر می‌کند.

                  فیل، اگر یارش کشته شود، روزها کنار جسدش می‌ایستد و می‌گرید.
                  اما انسان، جنگ‌ها به پا می‌کند، خون می‌ریزد، و بعد برای کشتگانش فقط عدد می‌نویسد؛ بی‌نام، بی‌چهره، بی‌احساس.

                  شاید فیل‌ها عقل فلسفی نداشته باشند، اما دل دارند.
                  و شاید انسان مغزش از هزار فیل بزرگ‌تر باشد، اما گاه دلش از سنگ سردتر است.

                  🌿
                  در جهانی که حیوان، با غرایز ساده‌اش، هنوز مفهوم رحمت و وفا را می‌فهمد،
                  و انسان، با علم و دین و هنر، هنوز در خون‌ریزی و بی‌رحمی سرآمد است —
                  شاید وقت آن رسیده دوباره از فیل‌ها درس انسانیت بگیریم.

                  نظر

                  • طيب
                    عضو فعال
                    • Nov 2010
                    • 3218

                    #1149
                    آزمایش زندان استنفورد – یکی از عجیب‌ترین آزمایش‌های تاریخ!
                    در پژوهشی که جنجال گسترده‌ای برانگیخت، روان‌شناس برجستهٔ آمریکایی «فیلیپ زیمباردو» آزمایش مشهوری را انجام داد که به «آزمایش زندان دانشگاه استنفورد» معروف شد.
                    او گروهی از دانشجویان را به دو دسته تقسیم کرد: گروهی در نقش زندانیان و گروهی در نقش نگهبانان. این آزمایش در زیرزمین دانشگاه استنفورد انجام شد که به‌گونه‌ای طراحی شده بود تا شبیه یک زندان واقعی به نظر برسد.
                    زیمباردو سناریو را آن‌قدر دقیق اجرا کرد که دانشجویانی که نقش «زندانیان» را داشتند، از خانه‌هایشان با دستبند و توسط دانشجویانی که نقش نگهبانان را بازی می‌کردند و لباس افسران پلیس به تن داشتند، بازداشت شدند.
                    تنها قانون این بازی این بود: هیچ قانونی وجود ندارد. نگهبانان می‌توانستند هر رفتاری که می‌خواستند انجام دهند، بدون هیچ‌گونه بازخواست یا مسئولیتی.
                    نتیجه فاجعه‌بار بود و بحث‌های اخلاقی گسترده‌ای را در محافل علمی برانگیخت. زیمباردو با نگرانی شاهد تغییر هولناکی بود که در رفتار نگهبانان رخ داد؛ کسانی که احساس می‌کردند بابت هیچ کاری مورد مؤاخذه قرار نخواهند گرفت.
                    او از طریق دوربین‌های نظارتی مشاهده کرد که چگونه این نگهبانان با خشونت و بی‌رحمی با همکلاسی‌های خود رفتار می‌کردند، تا حدی که آن‌ها را شکنجه می‌دادند؛ در حالی که همین افراد پیش از آزمایش به خوش‌اخلاقی، آرامش و برتری تحصیلی شناخته می‌شدند و به همین دلیل وارد این دانشگاه معتبر شده بودند.
                    زیمباردو ناچار شد آزمایش را فوراً متوقف کند.
                    او به نتیجه‌ای رسید که امروزه در تمام منابع روان‌شناسی اجتماعی ذکر می‌شود:
                    قدرت مطلق، بدترین جنبه‌های نفس انسانی را آشکار می‌کند !

                    نظر

                    • طيب
                      عضو فعال
                      • Nov 2010
                      • 3218

                      #1150
                      بیانیه حزب موتلفه!!!!!!!!

                      اینا که همشون ارکان این نظام هستند !!!!!

                      جمع‌بندی نهایی:

                      تثبیت ارزش پول ملی صرفاً یک سیاست پولی نیست، بلکه:

                      _ابزار تحقق عدالت اجتماعی، حفظ انسجام ملی، شرط اعتماد عمومی، پیش‌نیاز رشد تولید

                      _ سپر دفاعی معیشت مردم، ایجاد امنیت برای سرمایه و سرمایه‌گذاری

                      _ کاهش هزینه‌های تولید، ایجاد ثبات قیمت‌ها و مهار روند تورمی

                      _ پیش‌بینی‌پذیری اقتصادی، کاهش نااطمینانی در زندگی روزمره

                      با اصلاح هماهنگ سیاست‌های پولی، مالی، بانکی و ارزی، در افق ۲ تا ۵ ساله می‌توان به ثبات پایدار، عدالت اقتصادی و رضایت عمومی دست یافت.

                      - در غیر این صورت، تداوم کاهش ارزش پول ملی و ایضا تشدید تورم مزمن کسری بودجه ساختاری و نوسانات افسارگسیخته دلار، نگرانی‌های عمیق و جدی و تضعیف بیشتر معیشت و سفره مردم قابل پیش‌بینی است.

                      علاوه بر موارد مذکور در فوق یادآوری و ذکر چند نکته تکمیلی، لازم و ضروری است:

                      الف) دلاری‌شدن پول ملی یکی از بزرگ‌ترین چالش‌های اقتصادی اخیر است که ریشه در تحریم‌ها، سیاست‌های ناکارآمد پولی و وابستگی بیش از حد به درآمدهای نفتی دارد.

                      ب) شرطی شدن پول ملی ایران نه تنها یک پدیده اقتصادی، بلکه یک فاجعه ملی و خودساخته است. این پدیده موجب گردیده ارزش ریال به شدت کاهش یابد و اقتصاد و تمام زندگی مردم به ویژه گروه‌های آسیب‌پذیر و کم‌برخوردار، به نوسانات دلار وابسته شود و هر جهش دلار ضربه‌ای مستقیم به سفره میلیون‌ها نفر هم‌وطن بزند.

                      ج) برای تثبیت ارزش پول ملی جدید که با حذف چهار صفر عملیاتی شده و ظاهراً قرار است ریال به واحد قوی‌تری تبدیل شود، باید از شعارهای توخالی فراتر رفت کرد؛ چرا که این تغییر اسمی بدون اصلاحات ساختاری فقط یک آرایش ظاهری است و نمی‌تواند اقتصاد را از وابستگی دلاری نجات دهد.

                      د) برای خروج از این چرخه معیوب، نیاز به اصلاح ساختارهای اقتصادی، تقویت پول ملی از طریق تولیدمحوری و کاهش وابستگی به ارز خارجی، مبارزه جدی و واقعی با فساد، افزایش تولید داخلی، حذف کسری نرخی بودجه به طور کامل به ویژه در بودجه سال ۱۴۰۵ که نقطه عطفی برای اصلاحات اقتصادی است، اولویت‌بخشی به تعادل واقعی در آمدها و هزینه‌ها و از جمله راهکارهای برون‌رفت از این وضعیت و نجات از این باتلاق اقتصادی است.

                      بنابراین اقدام فوری و مبتنی بر شواهد جهت پیشگیری از وقوع فاجعه‌ای احتمالی و غیرقابل کنترل کاملاً ضروری است

                      نظر

                      • طيب
                        عضو فعال
                        • Nov 2010
                        • 3218

                        #1151


                        -ثبات ۵ ساله قیمت‌ها، قدرت خرید را تثبیت می‌کند.

                        -با هزینه ثابت و درآمد رو به رشد، اقتصاد شکوفا می‌شود.

                        ثبات قیمت‌ها:

                        -سرمایه‌گذاری سالم را فعال می‌کند، صادرات غیرنفتی را پایدار می‌سازد.

                        -نیاز به شوک‌های مزدی را حذف می‌کند، اعتماد اجتماعی و آرامش اقتصادی می‌آفریند.


                        واقعا که 😞

                        نظر

                        در حال کار...
                        X