گزیده های شعر و شاعری

Collapse
X
 
  • زمان
  • نمایش
Clear All
new posts
  • ناهید
    عضو فعال
    • Dec 2010
    • 1419

    #841
    نیمه شب پريشب گشتم دچار کابوس
    ديدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
    گفتم : سلام حافظ ، گفتا : عليک جانم
    گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
    گفتم : بگير فالي گفتا : نمانده حالي
    گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بي خيالي
    گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
    گفتا : که مي سرايم شعر سپيد باری
    گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد
    گفتم : رقيب ، گفتا : کله پا شد
    گفتم : کجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي؟
    گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
    گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
    گفتا : عمل نموده ، ديروز يا پريروز
    گفتم : بگو ، ز مويش گفتا که مش نموده
    گفتم : بگو ، ز يارش گفتا ولش نموده
    گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
    گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
    گفتم : کجاست جمشيد ؟ جام جهان نمايش ؟
    گفتا : خريده قسطي تلويزيون به جايش
    گفتم : بگو ، ز ساقي حالا شده چه کاره ؟
    گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
    گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
    گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
    گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
    گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
    گفتم : بگو ، ز محمل يا از کجاوه يادی
    گفتا : پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوک مدادی
    گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقي
    گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقي
    گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
    گفتا : به جای هدهد ديش است و ماهواره
    گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
    گفتا : به پست داده ، آورد يا نياورد ؟
    گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگي
    گفتا : که ادکلن شد در شيشه های رنگي
    گفتم : سراغ داری ميخانه ای حسابي ؟
    گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابي
    گفتم : بيا دوتايي لب تر کنيم پنهان
    گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان ؟
    گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداری ؟
    گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری
    گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
    گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
    گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتي ؟
    گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي.
    حضورهیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست !
    خداوند در هر حضور جادویی نهان کرده برای کمال ما
    خوشا آن روزی که در یابیم جادوی حضوریکدیگر را

    نظر

    • Captain Nemo
      مدیر
      • Dec 2010
      • 2934

      #842
      تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست


      تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست


      تنهایی را دوست دام زیرا تجربه کردم


      تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست


      تنهایی را دوست دارم زیرا در کلبه تنهایی هایم در انتظار

      خواهم گریست ....
      یاری اندر کس نمی​بینیم یاران را چه شد
      دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

      شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
      مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

      نظر

      • kh25
        عضو فعال
        • Jan 2011
        • 694

        #843
        عقل بیهوده سرطرح معما دارد
        بازی عشق مگر شایدواما دارد
        بانسیم سحری دشت پر از لاله شکفت
        سر سر بسته چرااین همه رسوا دارد
        در خیال امدی و آینه ی قلب شکست
        آینه تازه از امروز تماشا دارد
        بس که دلتنگم اگرگریه کنم می گویند
        قطره ای قصد نشان دادن دریا دارد
        تلخی عمر به شیرینی عشق آکنده است
        چه سرانجام خوشی گردش دنیا دارد
        عشق رازی ست که تنها به خدا باید گفت
        چه سخنها که خدا با من تنها دارد

        (فاضل نظری)

        نظر

        • Captain Nemo
          مدیر
          • Dec 2010
          • 2934

          #844
          چـو ایـران نباشد تن من مـبـاد
          در این بوم و بر زنده یک تن مباد

          همـه روی یکسر بجـنگ آوریــم
          جــهان بر بـداندیـش تنـگ آوریم

          همه سربسر تن به کشتن دهیم
          بـه از آنکه کشـور به دشمن دهـیم

          چنین گفت موبد که مرد بنام
          بـه از زنـده دشمـن بر او شاد کام

          اگر کُشــت خواهــد تو را روزگــار
          چــه نیکــو تر از مـرگ در کـــار زار



          فردوسی
          آخرین ویرایش توسط Captain Nemo؛ 2012/02/09, 16:09.
          یاری اندر کس نمی​بینیم یاران را چه شد
          دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

          شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
          مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

          نظر

          • آمن خادمی
            مدیر
            • Jan 2011
            • 5243

            #845
            گمان مبر که به پایان رسید کار مغان / هزار باده ناخورده در رگ تاک است
            to continue, please follow me on my page

            نظر

            • kh25
              عضو فعال
              • Jan 2011
              • 694

              #846
              خدا و مجنون
              یک شبی مجنون نمازش را شکست
              بی وضو در کوچه لیلا نشست
              عشق آن شب مست مستش کرده بود
              فارغ از جام الستش کرده بود
              سجده ای زد بر لب درگاه او
              پُر ز لیلا شد دل پر آه او
              گفت یا رب از چه خوارم کرده ای
              بر صلیب عشق دارم کرده ای
              جام لیلا را به دستم داده ای
              وندر این بازی شکستم داده ای
              نیشتر عشقش به جانم می زنی
              دردم از لیلاست آنم می زنی
              خسته ام زین عشق،دل خونم نکن
              من که مجنونم تو مجنونم نکن
              مرد این بازیچه دیگر نیستم
              این تو و لیلای تو... من نیستم
              گفت ای دیوانه لیلایت منم
              در رگ پنهان و پیدایت منم
              سالها با جور لیلا ساختی
              من کنارت بودم و نشناختی
              عشق لیلا در دلت انداختم
              صد قمار عشق یکجا باختم
              کردمت آواره صحرا نشد
              گفتم عا قل می شوی اما نشد
              سوختم در حسرت یک یا ربت
              غیر لیلا بر نیامد از لبت
              روز و شب او را صدا کردی ولی
              دیدم امشب با منی گفتم بل
              مطمئن بودم به من سر می زنی
              در حریم خانه ام در می زنی
              حال این لیلا که خوارت کرده بود
              درس عشقش بی قرارت کرده بود
              مرد راهش باش تا شاهت کنم
              صد چو لیلا کشته در راهت کنم

              نظر

              • Farokh Bakht
                عضو عادی
                • Jul 2011
                • 71

                #847
                دربدري
                از مردم دنيا دبدري ياد گرفتم
                از بي پدران بي پدري ياد گرفتم

                نيکويي و خوبي که مرا ياد ندادند
                فحش و لگد و وربپري ياد گرفتم

                همسايه ي دزد بغلي کرد مرا دزد
                از آن طرفي حيله گري ياد گرفتم

                قومي به سر و کله ي هم بس که پريدند
                خوي و منش جانوري ياد گرفتم

                از بسکه نمودند به من ظلم مضاعف
                ظالم شده بيدادگري ياد گرفتم

                با تبصره گفتند که هر مال حلال است
                قانون بچاپ و ببري ياد گرفتم

                در پاي دوتا چشم و دوتا گوش و دو ابرو
                آواره گي و دربدري ياد گرفتم

                يک عمر براي زن و يا بچه دويدم
                تا اينکه فقط باربري ياد گرفتم

                از بس جگرم خون شده از مردم دنيا
                چنديست که شغل جگري ياد گرفتم

                هر شخص که آمد هدفش کيسه ي خود بود
                من هم ز خدا بي خبري ياد گرفتم

                از قافله اي که هنرش دزدي و جرم است
                تا گشنه نميرم هنري ياد گرفتم

                اسدالله فهندژ (بلبل شيراز)

                نظر

                • Captain Nemo
                  مدیر
                  • Dec 2010
                  • 2934

                  #848
                  یاری اندر کس نمی​بینیم یاران را چه شد
                  دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

                  شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
                  مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

                  نظر

                  • kh25
                    عضو فعال
                    • Jan 2011
                    • 694

                    #849
                    فروغ صبح دانایی انیس روز نادانی
                    چگونه پاس دارم تو را اینک ؟ که می دانم خدا هم نیز چون من بسیار دوست می دارد تو را
                    *********************
                    گفت استاد : مبر درس از یاد
                    یاد باد آنچه به من گفت استاد

                    یاد باد آنکه مرا یاد آموخت
                    آدمی نان خورد از دولت یاد

                    هیچ یادم نرود این معنی
                    که مرا مادر من نادان زاد

                    پدرم نیز چو استادم دید
                    گشت از تربیت من آزاد

                    پس مرا منت از استاد بود
                    که به تعلیم من اُستاد اِستاد

                    هرچه می دانست آموخت مرا
                    غیر یک اصل که ناگفته نهاد

                    قدر استاد نکو دانستن
                    حیف !!! استاد به من یاد نداد

                    گر بمردست ، روانش پرنور
                    ور بود زنده ، خدا یارش باد

                    نظر

                    • oplus
                      عضو عادی
                      • Jul 2011
                      • 252

                      #850
                      این شعر(البته اگه شعر باشه)واسه روزای خوبه

                      دستهایم را که میگیری
                      ساعتم به خواب میرود
                      و چه خوب است،آرامش قبل از طوفان...

                      نظر

                      • عليرضا جمالی
                        مدیر (ستاره‌دار 20)
                        • Oct 2010
                        • 1296

                        #851
                        بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند
                        گرفته كولبار زاد ره بر دوش
                        فشرده چوبدست خيزران در مشت
                        گهي پر گوي و گه خاموش
                        در آن مه گون فضاي خلوت افشانگيشان راه مي پويند
                        ما هم راه خود را مي كنيم آغاز
                        سه ره پيداست
                        نوشته بر سر هر يك به سنگ اندر
                        حديقي كه ش نمي خواني بر آن ديگر
                        نخستين : راه نوش و راحت و شادي
                        به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادي
                        دوديگر : راه نیميش ننگ ، نيمش نام
                        اگر سر بر كني غوغا ، و گر دم در كشي آرام
                        سه ديگر : راه بي برگشت ، بي فرجام
                        من اينجا بس دلم تنگ است
                        و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
                        بيا ره توشه برداريم
                        قدم در راه بي برگشت بگذاريم
                        ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است ؟
                        تو داني كاين سفر هرگز به سوي آسمانها نيست
                        سوي بهرام ، اين جاويد خون آشام
                        سوي ناهيد ، اين بد بيوه گرگ قحبه ي بي غم
                        كي مي زد جام شومش را به جام حافظ و خيام
                        و مي رقصيد دست افشان و پاكوبان بسان دختر كولي
                        و اكنون مي زند با ساغر مك نيس يا نيما
                        و فردا نيز خواهد زد به جام هر كه بعد از ما
                        سوي اينها و آنها نيست
                        به سوي پهندشت بي خداوندي ست
                        كه با هر جنبش نبضم
                        هزاران اخترش پژمرده و پر پر به خاك افتند
                        بهل كاين آسمان پاك
                        چرا گاه كساني چون مسيح و ديگران باشد
                        كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كآن خوبان
                        پدرشان كيست ؟
                        و يا سود و ثمرشان چيست ؟
                        بيا ره توشه برداريم
                        قدم در راه بگذاريم
                        به سوي سرزمينهايي كه ديدارش
                        بسان شعله ي آتش
                        دواند در رگم خون نشيط زنده ي بيدار
                        نه اين خوني كه دارم ، پير و سرد و تيره و بيمار
                        چو كرم نيمه جاني بي سر و بي دم
                        كه از دهليز نقب آساي زهر اندود رگهايم
                        كشاند خويشتن را ، همچو مستان دست بر ديوار
                        به سوي قلب من ، اين غرفه ي با پرده هاي تار
                        و مي پرسد ، صدايش ناله اي بي نور
                        كسي اينجاست ؟
                        هلا ! من با شمايم ، هاي ! ... مي پرسم كسي اينجاست ؟
                        كسي اينجا پيام آورد ؟
                        نگاهي ، يا كه لبخندي ؟
                        فشار گرم دست دوست مانندي ؟
                        و مي بيند صدايي نيست ، نور آشنايي نيست ، حتي از نگاه
                        مرده اي هم رد پايي نيست
                        صدايي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ
                        ملول و با سحر نزديك و دستش گرم كار مرگ
                        وز آن سو مي رود بيرون ، به سوي غرفه اي ديگر
                        به اميدي كه نوشد از هواي تازه ي آزاد
                        ولي آنجا حديث بنگ و افيون است - از اعطاي درويشي كه مي خواند
                        جهان پير است و بي بنياد ، ازين فرهادكش فرياد
                        وز آنجا مي رود بيرون ، به سوي جمله ساحلها
                        پس از گشتي كسالت بار
                        بدان سان باز مي پرسد سر اندر غرفه ي با پرده هاي تار
                        كسي اينجاست ؟
                        و مي بيند همان شمع و همان نجواست
                        كه مي گويند بمان اينجا ؟
                        كه پرسي همچو آن پير به درد آلوده ي مهجور
                        خدايا به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را ؟
                        بيا ره توشه برداريم
                        قدم در راه بگذاريم
                        كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
                        بدانجايي كه مي گويند خورشيد غروب ما
                        زند بر پرده ي شبگيرشان تصوير
                        بدان دستش گرفته رايتي زربفت و گويد : زود
                        وزين دستش فتاده مشعلي خاموش و نالد دير
                        كجا ؟ هر جا كه پيش آيد
                        به آنجايي كه مي گويند
                        چوگل روييده شهري روشن از درياي تر دامان
                        و در آن چشمه هايي هست
                        كه دايم رويد و رويد گل و برگ بلورين بال شعر از آن
                        و مي نوشد از آن مردي كه مي گويد
                        چرا بر خويشتن هموار بايد كرد رنج آبياري كردن باغي
                        كز آن گل كاغذين رويد ؟
                        به آنجايي كه مي گويند روزي دختري بوده ست
                        كه مرگش نيز چون مرگ تاراس بولبا
                        نه چون مرگ من و تو ، مرگ پاك ديگري بوده ست
                        كجا ؟ هر جا كه اينجا نيست
                        من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
                        ز سيلي زن ، ز سيلي خور
                        وزين تصوير بر ديوار ترسانم
                        درين تصوير
                        عمر با سوط بي رحم خشايرشا
                        زند دیوانه وار ، اما نه بر دريا
                        به گرده ي من ، به رگهاي فسرده ي من
                        به زنده ي تو ، به مرده ي من
                        بيا تا راه بسپاريم
                        به سوي سبزه زاراني كه نه كس كشته ، ندروده
                        به سوي سرزمينهايي كه در آن هر چه بيني بكر و دوشيزه ست
                        و نقش رنگ و رويش هم بدين سان از ازل بوده
                        كه چونين پاك و پاكيزه ست
                        به سوي آفتاب شاد صحرايي
                        كه نگذارد تهي از خون گرم خويشتن جايي
                        و ما بر بيكران سبز و مخمل گونه ي دريا
                        مي اندازيم زورقهاي خود را چون كل بادام
                        و مرغان سپيد بادبانها را مي آموزيم
                        كه باد شرطه را آغوش بگشايند
                        و مي رانيم گاهي تند ، گاه آرام
                        بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين
                        من اينجا بس دلم تنگ است
                        بيا ره توشه برداريم
                        قدم در راه بي فرجام بگذاريم

                        (مهدی اخوان ثالث)
                        از ادمها بت نسازید, این خیانت است ؛ هم به خودتان, هم به خودشان! خدایی میشوند که خدایی کردن نمیدانند وشما در اخر میشوید سر تا پا کافر خدای خود ساخته...

                        نظر

                        • *سامان*
                          عضو فعال
                          • May 2011
                          • 4691

                          #852
                          از این شب های بی پایان،
                          چه می خواهم به جز باران
                          که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
                          نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
                          و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
                          به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
                          دریغ از لکه ای ابری که باران را
                          به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
                          نه همدردی،
                          نه دلسوزی،
                          نه حتی یاد دیروزی...
                          هوا تلخ و هوس شیرین
                          به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
                          میان کوچه های سرد پاییزی
                          تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟

                          ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
                          که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
                          ببار امشب!
                          من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
                          ببار امشب
                          که تنها آرزوی پاک این دفتر
                          گل سرخی شود روزی!
                          ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
                          نه همدردی،
                          نه دلسوزی،
                          فقط یک چیز می خواهم!
                          و آن شعری
                          به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...


                          مرا گر دولت عالم ببخشند .... برابر با نگاه مادرم نيست


                          نظر

                          • *سامان*
                            عضو فعال
                            • May 2011
                            • 4691

                            #853
                            اين ابياتي كه ميزارم حتما بخونيد با يه تشكر از كنارش رد نشيد

                            رد شد شبیه رهگذری باد، از درختآرام سیبِ کوچکی افتاد از درخت
                            افتاد پیشِ پای تو، با اشتیاق گفت:
                            ای روستای شعر تو آباد از درخت،
                            امسال عشق سهم مرا داد از بهار
                            آیا بهار سهم ترا داد، از درخت؟
                            امشب دلم شبیه همان سیب تازه است
                            سیبی که چید حضرت فرهاد از درخت
                            کی میشود که سیب غریبِ نگاه من
                            با دستِ گرم تو شود آزاد از درخت
                            چشمان مهربان تو پرباد از بهار
                            همواره رهگذار تو پرباد از درخت
                            امروز آمدی که خداحافظی کنی
                            آرام سیب کوچکی افتاد از درخت!



                            مرا گر دولت عالم ببخشند .... برابر با نگاه مادرم نيست


                            نظر

                            • *سامان*
                              عضو فعال
                              • May 2011
                              • 4691

                              #854
                              شاعر زن میگه :

                              به نام خدایی که زن آفرید
                              حکیمانه امثال ِ من آفرید

                              خدایی که اول تو را از گل
                              و بعداً مرا از خشت آفرید!

                              برای من انواع گیسو و موی
                              برای تو قدری چمن آفرید!

                              مرا شکل طاووس کرد و تو را
                              شبیه بز و کرگدن آفرید!

                              به نام خدایی که اعجاز کرد
                              مرا مثل آهو ختن آفرید

                              تو را روز اول به همراه من
                              رها در بهشت عدن آفرید

                              ولی بعداً آمد و از روی لطف
                              مرا بی کس و بی وطن آفرید

                              خدایی که زیر سبیل شما
                              بلندگو به جای دهن آفرید!

                              وزیر و وکیل و رئیس ات نمود
                              مرا خانه داری خفن! آفرید

                              برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب
                              شراره، پری، نسترن آفرید

                              برای من اما فقط یک نفر
                              براد پیت من را حَسَنْ آفرید!

                              برایم لباس عروسی کشید
                              و عمری مرا در کفن آفرید

                              مرا گر دولت عالم ببخشند .... برابر با نگاه مادرم نيست


                              نظر

                              • *سامان*
                                عضو فعال
                                • May 2011
                                • 4691

                                #855
                                پاسخ شاعر مرد:

                                به نام خداوند مردآفرین
                                که بر حسن صنعش هزار آفرین

                                خدایی که از گِل مرا خلق کرد
                                چنین عاقل و بالغ و نازنین

                                خدایی که مردی چو من آفرید
                                و شد نام وی احسنالخالقین

                                پس از آفرینش به من هدیه داد
                                مکانی درون بهشت برین

                                خدایی که از بس مرا خوب ساخت
                                ندارم نیازی به لاک، همچنین

                                رژ و ریمل و خط چشم و کرم
                                تو زیباییام را طبیعی ببین

                                دماغ و فک و گونهام کار اوست
                                نه کار پزشک و پروتز، همین!

                                نداده مرا عشوه و مکر و ناز
                                نداده دم مشک من اشک و فین!

                                مرا ساده و بیریا آفرید
                                جدا از حسادت و بیخشم و کین

                                زنی از همین سادگی سود برد
                                به من گفت از آن سیب قرمز بچین

                                من ساده چیدم از آن تک درخت
                                و دادم به او سیب چون انگبین

                                چو وارد نبودم به دوز و کلک
                                من افتادم از آسمان بر زمین

                                و البته در این مرا پند بود
                                که ای مرد پاکیزه و مهجبین

                                تو حرف زنان را از آن گوش گیر
                                و بیرون بده حرفشان را از این

                                که زن از همان بدو پیدایشت
                                نشسته مداوم تو را در کمین
                                !

                                مرا گر دولت عالم ببخشند .... برابر با نگاه مادرم نيست


                                نظر

                                در حال کار...
                                X