همه چیز از همه جا!!!

Collapse
X
 
  • زمان
  • نمایش
Clear All
new posts
  • طيب
    عضو فعال
    • Nov 2010
    • 3302

    #1201
    با این حال، این تجربه را نباید با وضعیت ایران خلط کرد. مسئله بسیاری از جوامع غربی، نقد پیامدهای نولیبرالیسم در چارچوب نظام‌های دموکراتیک است؛ در حالی که مسئله اصلی ایران، استقرار همان نهادهایی است که امکان نقد و کنترل قدرت را فراهم می‌کنند. این دو در دو مرحله متفاوت از تحول سیاسی قرار دارند.

    از این منظر، شکاف اصلی در ایران را نباید میان لیبرالیسم و سوسیال‌دموکراسی جست‌وجو کرد، بلکه شکاف تعیین‌کننده میان نیروهای آزادی‌خواه و نیروهای اقتدارگراست. این دو سنت، با وجود اختلاف‌های مهم، در دفاع از آزادی‌های مدنی، حاکمیت قانون، انتخابات رقابتی، استقلال نهادهای مدنی و محدودسازی قدرت سیاسی اشتراکات بنیادین دارند.

    تجربه تاریخی نشان داده است که عدالت اجتماعی بدون آزادی‌های مدنی به سلطه قدرت سیاسی می‌انجامد؛ همان‌گونه که آزادی بدون مهار قدرت اقتصادی می‌تواند به نابرابری ساختاری منجر شود. از این رو، آزادی و عدالت دو ارزش متعارض نیستند، بلکه مکمل یکدیگرند.

    اگر هدف، عبور از چرخه‌های بحران در ایران باشد، نخستین گام نه نفی لیبرالیسم، بلکه استقرار نهادهایی است که امکان گردش آزاد اندیشه، رقابت سیاسی، پاسخ‌گویی قدرت، استقلال رسانه‌ها، تقویت جامعه مدنی و حاکمیت قانون را فراهم می‌کنند. تنها در چنین بستری است که می‌توان درباره الگوهای توسعه، عدالت اجتماعی و نقش دولت گفت‌وگویی جدی داشت.

    بنابراین، مسئله امروز ایران نه «زیادی لیبرالیسم»، بلکه کمبود آن است؛ کمبودی که تا زمانی که به‌درستی فهم نشود، نقدها همچنان متوجه مفهومی خواهند بود که اساساً فرصت تحقق تاریخی در ایران نیافته است.

    نظر

    • طيب
      عضو فعال
      • Nov 2010
      • 3302

      #1202
      سلام سروران گرامی

      مطلب فوق الذکر ارزش چندبار خواندن انرا دارد
      از اینکه مطلب طولانی و وقت شما عزیزان را بیشتر میگیرد پوزش می‌طلبم

      همیشه سلامت باشید

      سایت خیلی سنگین شده 😞

      نظر

      • طيب
        عضو فعال
        • Nov 2010
        • 3302

        #1203
        *آیا در این سرزمین، حتی یک انسان خردمند پیدا نمی‌شود که به آنان که از جنگ، حماسه می‌سازند، بگوید:*

        *جنگ، جشن نیست؛ آتشی است که پیش از دشمن، دامان فرزندان همین سرزمین را می‌گیرد.*

        فرض کنید همه موشک‌ها به هدف بنشینند، همه شهرهای دشمن ویران شوند و همه شعارها به واقعیت تبدیل شوند؛ بعد از آن چه؟

        آیا ایران، سالم و آباد باقی می‌ماند؟ آیا سفره مردم بزرگ‌تر می‌شود؟ آیا جوانان شغل پیدا می‌کنند؟ آیا ارزش پول ملی بازمی‌گردد؟ آیا خانه‌های ویران، کارخانه‌های از کار افتاده و زندگی‌های نابودشده، با شعار دوباره ساخته می‌شوند؟

        هر موشکی که شلیک می‌شود، تنها در آسمان کشور دیگری منفجر نمی‌شود؛ بخشی از سرمایه این ملت، بخشی از آینده فرزندان ایران و بخشی از توان آبادانی این سرزمین نیز با آن دود می‌شود و به هوا می‌رود.

        اگر حتی یک شهر ایران زیر آوار جنگ بماند، چه کسی آن را دوباره خواهد ساخت؟ چه کسی اشک مادری را که فرزندش را از دست داده پاک خواهد کرد؟ چه کسی سال‌های ازدست‌رفته یک ملت را بازخواهد گرداند؟

        کاش پیش از آنکه از ویران کردن دیگران سخن بگوییم، از ساختن ایران حرف بزنیم. کاش پیش از آنکه مردم را به هیجان جنگ فرا بخوانیم، به آنان امید زندگی بدهیم. قدرت واقعی، در بلندتر بودن صدای موشک نیست؛ در بلندتر بودن صدای عقل، تدبیر، آبادانی و احترام به جان انسان‌هاست.

        ایران، بیش از هر زمان دیگری، به عقلانیت نیاز دارد؛ نه به مسابقه ویرانی. این سرزمین با کینه آباد نمی‌شود، با جنگ ثروتمند نم ی‌شود و با شعار آینده نمی‌سازد.

        وطن را با نفرت نمی‌توان نجات داد؛ وطن را با خرد، صلح، کار، دانش و مسئولیت‌پذیری می‌توان ساخت......

        نظر

        • طيب
          عضو فعال
          • Nov 2010
          • 3302

          #1204
          چراغی که خاموش شد… و گواهی فوت

          روزی روزگاری، رئیس بازنشستهٔ پلیسی بود که سال‌ها در خانه‌ای سازمانی و مجلل زندگی می‌کرد. پس از بازنشستگی به خانهٔ شخصی خود در یکی از محله‌های مسکونی نقل مکان کرد، اما همچنان به مقام و جایگاه گذشته‌اش می‌بالید.

          هر عصر به پارک محله می‌رفت، اما با کسی هم‌صحبت نمی‌شد؛ زیرا احساس می‌کرد اطرافیانش هم‌سطح او نیستند.

          روزی پیرمردی کنارش نشست و با مهربانی سر صحبت را باز کرد، اما رئیس بازنشسته توجهی نکرد و پیوسته از خودش، مقام گذشته، ابهت و احترام مردم نسبت به خود سخن گفت و با افتخار افزود:
          «من اینجا زندگی می‌کنم، چون این خانه، ملک شخصی من است.»

          این ماجرا چند روز ادامه داشت تا اینکه پیرمرد روزی به او گفت:

          «جناب رئیس… چراغ را می‌شناسید؟ تا وقتی روشن است، ارزش و اهمیت دارد؛ اما وقتی بسوزد و خاموش شود، دیگر فرقی نمی‌کند ۱۰ وات باشد یا ۱۰۰ وات؛ هر دو بی‌نور و بی‌استفاده‌اند.»

          سپس ادامه داد:
          «من پنج سال است که اینجا زندگی می‌کنم، اما هرگز به کسی نگفته‌ام که دو دوره نمایندهٔ مجلس بوده‌ام.»

          رنگ از چهرهٔ رئیس پلیس پرید.

          پیرمرد گفت:
          «آقایی که سمت راست شما نشسته، مدیرکل سابق راه‌آهن بوده است.
          آن یکی که روبه‌رویتان نشسته، یک ژنرال ارتش بوده است.
          و آن مردی که در گوشه نشسته، رئیس هیئت‌مدیرهٔ یک شرکت بزرگ بوده است.

          با این حال، هیچ‌کدام هرگز از مقام‌های گذشتهٔ خود سخن نگفته‌اند.»

          سپس افزود:
          «ما همه، از جمله من و شما، چراغ‌های خاموش‌شده‌ایم. وقتی برق قطع شود، دیگر فرقی میان رئیس پلیس و یک پلیس عادی نیست.»

          خورشید هنگام طلوع زیباست و هنگام غروب نیز زیباست؛
          اما مردم طلوعش را تحسین می‌کنند و غروبش را از یاد می‌برند.

          این حقیقت زندگی است.

          مقام، قدرت، شهرت و عنوان، همگی موقتی‌اند و هویت واقعی انسان نیستند.
          اگر آن‌ها را اساس ارزش خود قرار دهیم، باید به یاد داشته باشیم که روزی همه پایان خواهند یافت.

          زندگی نیز مانند بازی شطرنج است؛
          شاه، وزیر، فیل، اسب و سرباز، هرکدام در جریان بازی ارزش و جایگاه خود را دارند.

          اما وقتی بازی تمام می‌شود، همه دوباره در یک جعبه قرار می‌گیرند.

          و در پایان…

          هر اندازه که در زندگی مدرک، نشان افتخار یا جایزه به دست آورده باشیم،
          آخرین سند رسمی که همگی دریافت خواهیم کرد، گواهی فوت است.

          آن هم شاید تنها مدتی نزد فرزندان یا نوه‌هایمان برای انجام امور اداری باقی بماند…

          اما آنچه حقیقتاً از ما ماندگار خواهد بود، اعمال نیک، اخلاق نیکو و اثر زیبایی است که در دل مردم بر جای گذاشته‌ایم.

          نظر

          در حال کار...